X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389

داستان مرگ یا مرگ داستان

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 03:23 ب.ظ

 نسیم خاکسار نویسنده برجسته ادبیات مهاجرت در داستان کوتاه بیاد ماندنی خود فضای غمبار ناشی از یک فاجعه انسانی را از زبان راوی مرده ای که در گوری دسته جمعی دفن شده باز می آفریند. دست ملتهب بیرون از خاک مانده ی راوی، او را در موقعیت داستانی باور پذیری قرار می  دهد تا بتواند لحظه به لحظه جهان زنده های بیرون و اطراف گور را برای سایر جان باختگان نقل کند. دست همچون چشمی خونبار می بیند و همچون زبانی سرخ به سخن در می آید.      

   قبرستان قدیمی روبه دریا در قشم، محله چاه بهار. مرده هایی نزدیک به زنده ها با نشانه ی تنها یک تکه سنگ.

 

رضا، راوی داستان اول از مجموعه « آویشن قشنگ نیست » حامد اسماعیلیون ( که به نظرم بهترین داستان مجموعه هم باشد )  نیز مرده است. مرده ای ناشی از تصادف اتومییل، وقتی در تعقیب دختران جوانی بوده اند، که مرگ را پذیرفته و مدت هاست به آن خو کرده است. « از مرگ من هشت سال می گذرد، هشت سال و سه ماه. بارها به این مرگ، لحظه ی اختضار و انعکاس وحشت در چشم هایم اندیشیده ام.» (ص7 ).

« احمق اند این مردم. روز و شب نگاهشان می کنم، در تمام فصول. با جوانه زدن شمعدانی قرمزی که بالای سرِ آن جوانک کاشته اند، یا نارنجی شدن برگ های نارونی که کمی دورتر سر آن پیچ، زیباترین درخت این نواحی است...» (ص 8 ) پیش تر، چیزهای دیگری هم هست. این که  از صدای مخملی حسن زیرک یاد کند یا روسری و تخت ومعامله دو میلیون سود رنوی تمیز دست دوم و...

اما چیز مهمی که داستان کم دارد آن دست و انگشتان عدالت جو و منحصر به فرد داستانی است که جهان مردگان عاشق را به هنوز زندگان مربوط کند. دستی که بتواند سر از خاک بیرون برساند و از منظری باور کردنی چیزهایی مثل « سر آن پیچ، زیباترین درخت این نواحی را » را ببیند و بازگو کند. چیز مهم تری که در داستان کم است آن پتانسیل قدرتمندی است که بتواند راوی مرده را، بعد از هشت سال و سه ماه شب و روز نگاه کردن به مردم به قول خودش احمق! تشویق یا وادار به شروع روایت کند. پتانسیلی که طبعاً باید بسیار فراتر از « بارها اندیشیدن به لحظه ی احتضار و انعکاس وحشت در چشم ها!» باشد.

اگر در داستان اسماعیلیون، راوی اول شخص مرده در گور خود دراز کشیده و همه چیز را به یاد می آورد یا می بیند و گزارش می دهد، راوی اول شخص مرده در داستان نخست مجموعه « ابر صورتی » علیرضا محمودی ایرانمهر نه فقط در زمان که در مکان هم سیر می کند یا درست تر، در سفری ناگزیر و در همه حال بیدار و هوشیار باقی می ماند که روایت کند. گویی انتخاب این گونه راوی، می تواند به مثابه عطری تلقی شود که به لباسی پاشیده می شود.

« چهار هفته داخل کشوِ فلزی بزرگی ماندم که سقفش لامپ مهتابی داشت. روزهای آخر بود که دو نفر دیگر را آوردند و داخل کشوهای کناری گذاشتند... سه روز بعد، هر سه ما را با آمبولانسی که شیشه هاش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتی بردند. هیچیک از گورها سنگ قبر نداشتند. دو اسیر ایرانی که لباس زرد تن شان بود، رویم خاک ریختند.» ( ص 10 )

« غروب هشتاد و هفتمین روز که سایه اوکالیپتوس ها تا انتهای گورستان می رسید... بوی خوبی می آمد. چوپان شبگردی در دامنه ی کوه آتش روشن کرده بود...» ( همان جا )

با این حال راوی مرده محمودی ایرانمهر، با وجود آزادی بیشتر در گستره روایت ( که در همه حال نوعی خلاف آمد جهان مردگان است ) به دلیل دوری نسبی از آن شوخ و شنگی  و ارائه ی فضای حسرت و اندوه، که در همه حال همنشین مرگ است ، از راوی مرده اسماعیلیون باور پذیر تر می نماید. با این حال این داستان نیز از فقدان پتانسیل و شور مناسب برای توجیه چرایی شروع روایت در رنج است. « هیچ وقت کسی را که از پشت صخره های بالای تپه به من شلیک کرده بود ندیدم. شاید سربازی بیست ساله بود، چون اگر کمی تجربه داشت ، میان سه استوار و دو ستوان که در ستون ما بودند، یک سرباز صفر را انتخاب نمی کرد.» ( ص 7) او نیز مرگ ناشی از بی تجربگی سربازی نادیده را پذیرفته و مدت هاست مرده است. چنان که راوی اسماعیلیون نیز مرگ در اثر تصادف ماشین را پذیرفته و هشت سال و سه ماه است که مرده. پس شاید حق داشته باشیم بپرسیم چه انگیزه و پتانسیلی این راویان مرده را واداشته با دقت و حوصله به جزئیاتی بپردازند که اغلب از چشم زندگان دور می مانند؟ 

 

             

   همان جا... 

 

بازی با مرگ در « مرگ بازی »  پدارم رضایی زاده ابعاد دیگری می گیرد: تلاقی دم به دم آدم های زنده در ایستگاه های تصادفی مرگ. فرشته عجول مرگ در کسوتی امروزی به دیدار آدم ها می رود و جان باختن آن ها، کم یا زیاد، در سقوط هواپیما یا واژگونی قطار و به دره افتادن اتوبوس، مشغله ی کسل کننده هر روزه و به مثابه بخش تفکیک ناپذیر چهار دیواری نموده می شود که جهان داستانی رضایی زاده را احاطه کرده است. گویی هم استراتژی و هم تاکتیک این جهان مرگ است. اگر نمرده باشیم، زنده ایم که مرگ را تماشا کنیم.

« اگر امروز این جا بود، اگر یک هفته مانده به عروسی، هوای دیدن سیاه بیشه به سرش نمی زد و ماشینش در دره ای که گم شده بود توی مه، جا نمی ماند، حالا کنارم می ایستاد، به لاشه ی گربه ی افتاده بر سنگ فرش خیابان نگاه می کرد و یک کلمه هم نمی گفت.» (ص 28 )

در مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری»، پیمان اسماعیل زاده، با فضای اغلب سرد و یخ زده داستان هایش نیز مجاورت با مرگ را دستمایه اصلی کار خود قرار داده است. موضوعی که ظاهراً به هر دلیل مورد توجه داوران جوایز مختلف ادبی سال گذشته نیز قرار گرفته و بسیاری از مخاطب های حتی جوان این گونه داستان ها را زیر شعار مثلاً هرچه به مرگ نزدیک تر، عزیزتر، گرد آورده است.  تلاش برای تزیین مرگ وجه مشخصه دیگر اغلب داستان های مجموعه های تقدیر شده ای است که به بعضی از آن ها اشاره شد و در مورد « برف و سمفونی ابری » نیز با تفاوت هایی صادق است.

« دیروز سه تا مرده ی قدیمی  پیدا کردم. پایین چالِ آب. کنار مدرسه. دو تا زن و یک بچه. حدود سه ساله. » ( ص 85 )

« توی دامنه جایی را ساخته اند مثل مقبره یا یک همچین چیزی. با سنگ ساخته اند. » (ص 11 )

«جسد را از شانه بلند می کند. می پرسد: آن یکی کو پس؟ سر پرست می گوید: پیدا نشد. گم شده. » ( ص 36 )

« آن جا که پنچر گیری ها تمام می شوند » مجموعه داستان موفق حامد حبیبی، با داستان نخست خود « فیدل » که حول ماجرای مرگ زنی به نام سوسن دور می زند به این جمع می پیوندند. فیدل نام سگ سوسن است که هیچ ربطی به داستان و ماجرای کشته شدن صاحب اش ندارد. گویی تنها به این دلیل به عنوان نام داستان انتخاب شده تا حواس خواننده یک لحظه از مرگ به موضوع دیگری جلب شود. پنج نفر از مراسم تدفین بر می گردند و در مسیر، ضمن گفتگو جزئیاتی از حادثه مرگ زن و اشخاص مرتبط با آن را روایت می کنند. تمهیدی که تا اندازه زیادی توانسته است با تکیه بر دینامیسم درونی سفر و حضور کنار  هم پنج نفر در ماشین زهر مرگ زن جوان و خاطره تلخی که می توانست بر جای بگذارد را بگیرد. تمهید دوغ و تشت آلبالو و جا به جایی افراد بعد از توقف کوتاه مقابل قهوه خانه هم در همین راستا به کار گرفته شده که موثر بوده اند. می بینیم بازی با مرگ و عادی جلوه دادن آن به هر تمهید، همچنان در دستور کار اغلب نویسندگان تقدیر شده سال گذشته بوده است. حالا که مرگ هست و کاریش نمی توان کرد، قاطی شوخی و خنده و بازی و حرف ها و کارهای  روزانه اش می کنیم و همان قدر که می خواهد سهم بیشتر و بیشتری از زندگی به آن می دهیم!

بلقیس سلیمانی نیز در رمان اخیرش « به هادس خوش آمدید » به نوعی بر این روند صحه می گذارد و خطوط اصلی روایت رودابه جوان را چنان پیش می برد تا سر انجام بر نت پایه مرگ قرار گیرد. دختر در هنگامه ی فاجعه ی بیرون از گریزی که  به آن مبتلاست و در کشاکش دو نیروی انکار نشدنی، باور های شخصی خود و خانواده اش و سنت موجود از یک سو و آرزوهای اندک نیک بختانه و شادمانی های کوچک منتظر از سوی دیگر،  به تلنگری انگار، هر گونه تلاش برای درهم شکستن چهارچوب موجود را وا می نهد و مرگ را بر می گزیند؛ از بس مرگ دم دست است و در اطراف زندگی های ما پرسه می زند. انگار ما هستیم که آسان و برای همیشه از گرداندن بار دیگر تخته سنگ کتیبه نوشتی که اخوان نومید می گفت و خویی شاعر احتمال خطایش می داد روی می گردانیم.

هر چند عرصه کاملاً خالی نیست و بیابان را هنوز آن چنان هم سراسر مه نگرفته است اما فرشته مرگ، با قامت این گونه موزون و مانکنی اش، در ویترین آثار اغلب نویسندگان جوان حاضر شده و با ژست کم و بیش یکسان، لباسی از نثر سنجیده و ماجرا و خاطره و قصه و داستان پردازی سرگرم کننده و خواندنی تجربه رنگ به رنگ زیستی هر یک از این دوستان را به نمایش می گذارد.   

 چیزی که متاسفانه این دسته از نویسندگان اغلب جوان ما باور دارند یا گاه به تقلید نیم بند از یک دیگر سعی دارند به صرف تکیه بر تفاوت سطح استعدادهای انکار نشدنی نویسندگی و سایر جذابیت های قابل قبول آثار خود، به باور مخاطب های خود بنشانند نه فقط تایید حتمیت مرگ به عنوان نوعی نقطه پایان بر حجم تپنده ای به نام زندگی که بیشتر حتمیت مرگ  به عنوان فرشی رنگارنگ و دلپذیر برای گستردن روایتی از عشق ها و شادی های حسرت آلوده و دست نیافته است. انگار که داستانی می پردازند و به عنوان آخرین تیر ترکش جذابیت اثر، راوی شان را به جوهر مرگ رنگ می کنند و بر بالای کرسی روایت می نشانند یا از ته ته انبان ناامیدی شان قطره قطره جوهر و خاکستر به جای جای متن شان می چکانند. شاید هم انتخاب پس زمینه مرگ برای چنین روایت هایی نوعی نمایش به ظاهر موجه انفعالی فرض می شود که  به نظر می رسد هم اکنون بخش قابل توجهی از جامعه را درگیر خود کرده است. گویی مرگ قدر خود را به کفایت یافته است و بر لزوم زندگی دلخواه غلبه پیدا کرده.  دراین صورت بیم آن هست که مرگ نویسنده و نوشته نیز از حوزه مغناطیس منفی چنین خلایی در امان نباشد. چنان که هر بار  از خود می پرسیم  این ها داستان های مکرر مرگ اند یا مرگ  مکرر داستان؟