با این حال
مدت ها پیش، وقتی اوضاع تقریباً همین طور بود که حالا هست، در بی تکیه گاهی که مطلق و ابدی به نظر می رسید، شعربلندی نوشتم با این ترجیع بند که همه چیز در حال تمام شدن است. همه چیز را در حال تمام شدن می دانستم؛ حتی برگ کاغذ یا قطره جوهر خودنویسی که برای نوشتن همان شعر لازم داشتم و در حال تمام شدن بود، آخرین سیگار، آخرین سکه، ...
شعر را نوشتم و شاید روزی همه آن را در همین جا بگذارم. اگر چه پایان آن شعر همانی بود که الان هم بخواهم بنویسمش، به همان صورت می نویسم و اگر چه شعرهای این چنینی به طول عمر یادم آدم می مانند اما... اما حقیقتی هم وجود دارد که در تمام آن مدت و حالا که گویا اوضاع شبیه به همان زمان است از پس و پشت ها سرک می کشد:
این که شاید زمان خاموشی فرا رسیده است. زمان سکوت طولانی، زمان ایستادن در گوشه ای و نظاره کردن... شاید به همین دلیل بود که بعد از آن شعر یا شاید مدتی بعداز آن شعر تقریباً دست از شعر شستم و هفده هیجده سال گوشه ای ایستادم به نظاره مثلاً. خودم را زدم به کار، به کار زیاد، به کار خیلی زیاد و هیچ فکر نکردم همه چیز که یادم برود دوباره چگونه به یاد خواهم آورد؟ همه چیز که زیر پوسته خشن و چروکیده و ضخیم انکار پنهان شود چه زمان و چه طور آشکار خواهد شد؟
اکنون مدتی است، دو سه ماهی شاید، که خودم را باز زده ام به کار، کار زیاد، کار خیلی زیاد و برای خودم وقت فکر کردن و خواندن و نوشتن باقی نگذاشته ام. اکنون مدتی، شاید دو سه هفته ای است که حتی کلمه ای ننوشته ام و جمله ای نخوانده ام. بی آن که همه چیز در حال تمام شدن باشد همه چیز ساکت و ساکن و گنگ به نظر می رسد. ترس از هفده هیجده سالی که بخواهد در انزوا و خاموشی بگذرد، ترس از ماندن و فراموشی...
همه چیز در حال تمام شدن است.
آخرین سیگار،
آخرین برگ کاغذ
آخرین قطره جوهر
آخرین سکه، سلام، خداحافظ...
همه چیز در حال تمام شدن است
و مردن...
با این حال همان طور که در پایان آن شعر بلند مدت ها پیش گفته بودم و تکرار کرده بودم و همین طور که این جا هم می گویم:
هرچند همه چیز در حال تمام شدن است و همه درحال مردن، از جمله خود من،
با این حال
زنده ام.

