جدایی که پیوند میدهد
شده که پیشاپیش از وقوع حادثه یا اعلام خبری اطلاع داشته باشی و با اینحال، به دلایلی، قلبت چنان بلرزد که گویی دنیا دارد تکان میخورد و آسمان به زمین نزدیک می شود؟ برای من شده اما کم، به ندرت، کم، و به ندرت و به تعداد کمتر از انگشت های دست. وقتی که خمیازه فرزند اولم را دیدم و به زنده بودنش باور پیدا کردم، وقتی نخستین بار کسی را در نیمتاریک پناه دیواری آهسته به نام صدا زدم و دست گرمش را جستم، وقتی اول بار حروف چاپ شده نامم را کنار نام هایی که دوست داشتم دیدم...
دیشب، تقریباً مطمئن بودم اصغرفرهادی جایزه گلدن گلوب را می برد. نیمه شب دیدم که برد و همانطور لرزیدم. صبح در خبرها تکرارش را شنیدم. حرف هایش را تکرار کردند و همه خوشحال بودند. بعدازظهر نشستم به تماشای دوباره مراسم و در گردشی تند روی کانالهای دیگر، بازهم آن تکه تصاویر مراسم را در ایستگاه دیگری دیدم و باز قلبم لرزید. وقتی هم برای چندمین بار دیدم که اسم فیلم را خواندند و فرهادی روی صحنه رفت همان اتفاق افتاد.
جایزه گلدن گلوب و جایزه های بزرگتر از آن فی نفسه چندان مهم نیستند. حداقل برای من و در این لحظه و در مورد اصغرفرهادی که از بین ما آن جاست. مهم آن است که فرهادی می تواند تا چندین و چندبار دیگر با حضور متواضع و مردمی و جانبدارانه اش از طرف ما که میخواهیم آزاد و سربلند و شاد زندگی کنیم این طور قلب من و میلیونها دیگر مثل من را بلرزاند. این یک رمز است. یک کلید، یک نام عبور... نامی که در تاریکی پناه دیواری به آهستگی تکرار میکنی و گرمای عشقی از مرز پوستت میگذرد. عشق که هربار و هرچندبار سراغت میآید... هرجا باشی و هرطور که قلبت بلرزد باز...
به اصغر فرهادی و همراهانش، به خانواده سینما، به همه آنهایی که دل سپردهاند به فیلم جدایی نادر از سیمین و به پیوندی که در راه است، به خودم و شما که این چند خط را می خوانید تبریک میگویم. شاید همانطور که فرهادی اشاره داشت و آرزو کرد اتفاقات خوبتر بعدی هم در راه باشد. اتفاقاتی که زندگی ماها را شیرین و شیرینتر میکنند.





آنموقع چهل و چند ساله می نمود و همانطور که همیشه، چهره مهربان و متواضعی داشت. گفت آمده است عکس بگیرد. گفت دم رفتن با دوست مشترکمان، ابراهیم مختاری، تماس داشته و او سفارش کرده به قشم میروی یکی آنجا هست که هرکمکی بتواند میکند.
ما آن شب شبی نبود که حالا جزئیات را به یاد داشته باشم. نمیدانم در باره چه چیزهایی حرف زدیم. شاید از عکاسی و هنر و سینما و... و در آخر، نماند که بخوابد. اتاقی در مهمانسرای جهانگردی، در آن بالا، نزدیک خانههای سازمانی شیلات، گرفته بود. پیاده شد که برود. دلم قرار نگرفت. صدایش کردم و عذر خواهی کردم. گفتم از من دلخور بود. هیچوقت اینطور به میهمان بی اعتنایی نمیکرد.
یادش بود و یادش بود و یادش بود به قشم و آنشب جلوی مهمانسرای جهانگردی.