X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391

مردی که والانس را کشت

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 07:36 ق.ظ

 در نمی‌دانم چه خیابانی از آبادان، تقریباً روبه روی سینما متروپل، دو تا کتاب فروشی بود. یکی بیشتر نوشت افزار می‌فروخت و آن یکی کتاب کرایه می داد. شاید هم هر دو یکی بودند و من این طور به یادم مانده: برادران رسولی.  هربار، ابتدای سال تحصیلی با پدرم سراغ اولی می رفتیم و پدرم برایمان دفتر و کیف و خط‌کش و مدادتراش و پاک‌کن می‌خرید. بهترین قسمت خرید وقتی بود که باید خودنویسی انتخاب می‌کردم. پارکر یا سناتور یا لامی...چهارم ابتدایی بودم و مشق‌هایم را با خودنویس می‌نوشتم. دبستان سعدی می‌رفتم و نام معلمم آقای شیرالی بود. آقای شیرالی، همان جاها، به نظرم ایستگاه سه فرح‌آباد می‌نشست. چند برادر بودند، همه ورزشکار. آقای شیرالی یک چشمش جور خاصی بود. مثل این که آسیب دیده بود. گوش‌هایش هم مثل گوش همه کشتی‌گیرها، شکسته و به هم پیچیده بود. هروقت به او نگاه می‌کردم توفکر چشم و گوش او بودم. صدایش اما آن قدر آهسته و آرام بود و حرف‌هایش را چنان با لبخند همراه می‌کرد که هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم او هم می‌تواند به چشم یا گوش دیگری آسیبی برساند. آرام راه می‌رفت و گاهی هم با دوچرخه به مدرسه می‌آمد. بیش‌تر وقت‌هایی که قرار بود بعداز کلاس جایی برود. شاید میهمانی یا... نمی‌دانم.

 سینما متروپل همانی بود که فیلم رومو و رومولو را در یک سیزده بدر دور نشان می‌داد و من و برادر بزرگ‌ترم با چه کلک و مشقتی توانستیم بلیت تهیه کنیم و ببینیم. آه... از موضوع دور افتادم. داشتم درباره کتاب‌فروشی‌ها یا آن کتاب‌فروشی می‌گفتم. آن که کتاب کرایه می‌داد. شبی یک‌ریال و اگر دو کتاب می‌گرفتی سی شاهی، یک قران و ده شاهی. من و برادرم با هم می رفتیم و کتاب می گرفتیم. عاشق میکی‌اسپیلین و مایک هامر بودیم. بعدها پرویز قاضی سعید و امیرعشیری و سبکتکین سالور هم اضافه شدند.

روزی هم کتاب « مردی که لیبرتی والانس را کشت » به دستمان افتاد. والانس اش را بزرگ‌تر نوشته بود. از همه کتاب، کتابی که باید با عجله و در فرصت فقط دو سه ساعت آخرشب می خواندیم، تصویر محوی از روی جلد و صحنه دوئل هیجان انگیزش یادم ماند. مردی از پشت ستون چوبی در تاریکی آخرشب خیابان با تفنگ قلب لیبرتی والانس را نشانه می‌گیرد و شهر را از شر مرد بدجنس خلاص می کند. مرد شلاق دسته نقره ای...

دیشب، یعنی درست هفت هشت ساعت پیش، برای اولین بار فیلم را دیدم. فیلم زیبای جان فورد بزرگ، همان، مردی که والانس را کشت. جان وین ابدی و جیمز استوارت همیشگی و لی‌ماروین، مرد شلاق دسته نقره‌ای که بی‌شباهت به لی‌ماروین کت‌بالو هم نبود، ورا مایلز زیبا و وودی استراو که در نقش گلادیاتور سیاه پوست فیلم اسپارتاکوس و کمان‌دار حرفه‌ای‌ها به همراه همین لی‌ماروین و برت‌لنکستر و کلودیا‌کاردیناله‌ی زیبا خوش درخشید و در یاد ماند.

 فیلم را دیدم و از این که توانستم چیزهای خوب دیگری از گذشته دور خودم را به یاد بیاورم خوشحال شدم. همه دیشب در تخت تنهایی خودم در این‌جا را در آبادان سال‌های خوش بچگی سیر کردم. در سال‌ها و روزگار دبستان سعدی، آقای شیرالی کشتی‌گیر مهربان، خودنویس سناتور، برادرم که خیلی چیزهای خوب دیگر را هم مدیونش هستم، صورت خندان برادران رسولی کتاب‌فروش، گوردن‌اسکات و استیوریوز رومو و رومولو،... همراه مردی که لیبرتی والانس را کشت.