X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391

یادداشتی بر یادداشت کتاب ( 7 )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:33 ب.ظ


 تا این تاریخ در وبلاگ « راه آبی » مطلبی که نویسنده اش شخص دیگری بوده باشد نگذاشته بودم. امروز این رسم را شکستم و...

 این یادداشت را دوست عزیز و قدیمی ام آقای احمد افرادی نوشته. اصرارکردم و اجازه خواستم منتشرش کنم. خواندنی و آموختنی است واقعاً.


 

جناب عبدی عزیز !

قلم رنجه میفرمایید و مینویسید. کاش، کمی پاکیزهتر و ( به قول معروف سالهای هفتاد شمسی ) «شفاف تر» مینوشتید. شاید، اینگونه نوشتن سبک و سیاقی است که شما برای خود برگزیدهاید: نوعی  رد پا ، یا امضاء پای نوشته ( که مشخصۀ همۀ نوشته های شما شدهاست ) . درست مثل همان « انحراف در چشم چپ » (علامت مشخصه صاحب  شناسنامه )  که در سالهای ماضی، چاشنی طنز گونههای گفتاریتان بود. بگذرم .

 

نوشتید :

«  اگر داستان‌های «مردمک‌های لیلی» و...  «کلیسا رفتن» و «تا مه برنخیزد» و حتی «تانگو در مه‌های اهواز» شروع و پایان‌بندی‌های به ترتیب فوق‌العاده و خیلی خوب و خوب و قابل قبول دارند، داستان‌های اول و آخر مجموعه‌ی «رنگ لثه ببر» در این سطح نیستند.»

در کدام سطح نیستند؟ فوق العاده نیستند؟ خیلی خوب نیستند؟ قابل قبول نیستند؟ یا هیچکدام؟

 به علاوه ، آیا  «   داستان های اول و آخر مجموعۀ   رنگ لثۀ ببر » ، به طورعام ، در سطح داستانهای دیگر این مجموعه نیستند، یا به لحاظ  « شروع و پایانبندی » شان؟

به عنوان مثال ، بهتر نبود گزاره فوق را  اینگونه مینوشتید :

   «" داستان  " های اول و آخر مجموعه... [ به لحاظ شروع و پایان بندی ]  در سطحی پذیرفتی  نیستند  .

به هر حال)  به گمان من ) گزاره ، به لحاظ بیان موضوع ، دقیق نیست .

2 ـ نوشتید :

«  اما این باریک‌بینی‌ها و نازک‌نویسی‌ها در دو داستان «کلیسا رفتن» و «مردمک‌های لیلی» وفور می‌یابند.  »  

ما در فارسی، « نازک خیالی »، « نازک اندیشی »، « نازکآرایی »  (که نیما، در آن شعر معروفاش به کار میبَرَد :  نازک آرای تن ساق گلی [ ساقه گلی ] ...  ) ، نازککاری ( در گچ بری و معماری ایرانی  ) و ... داریم . اما « نازک نویسی »؟! ... من ، در جایی ندیدهام و نخواندهام . لابد (  به قول خواجهء شیراز ) « این همه از قامت ناساز و بی اندام ِ » سَوادِ نَم کشیدۀ  من است .

3 ـ نوشتید :

« گزینش و چاپ داستان‌های «پروانه در شکم» و «داستانی درباره‌ فوتبال» و «سیگار کشیدن با نمرود»، نان بیاتی که مواد غذایی تازه و مرغوب را در خود گرفته و ساندویچی آخر شبی دست مشتری داده شده، حکایت بی سلیقگی نویسنده یا ویراستارند.»

گزارۀ فوق  ( با حذف جملۀ معترضه ) به صورت ( « گزینش و چاپ داستان‌های «پروانه در شکم» و «داستانی درباره‌ فوتبال» و «سیگار کشیدن با نمرود»  ... حکایت بی سلیقگی نویسنده یا ویراستارند.»  ) ، کم و بیش ، پذیرفتنی و مفهوم  است . ( گرچه ، واژۀ « حکایت » میبایست ، « حکایتگر ، حاکی از» میشد . فعل پایان گزاره هم ، بهتر بود ، به گونۀ ماضی مفرد ( است ، اند ) در میآمد . سه دیگر آن که ، « ویراستارند »  ، که به گونۀ فعل  در پایان گزاره آمد هاست ، بهتر نیست که ، « ویراستار اند »  نوشته شود؟ ) 

  4 ـ نوشتید :

« و این...انصافاً «داستانی درباره‌ی فوتبال» و در درجاتی پایین‌تر، «عطر کاج» و «سیگار کشیدن با نمرود» و «پروانه در شکم» این‌جا چه می‌کنند و چه نشانی از قلم و ذهن زیبای «حمید پارسا»ی داستان‌های «کلیسا رفتن» و «مردمک‌های لیلی» دارند؟»

 بهتر نبود که عبارت  ( « ...این ... » )  را  ( آنگونه که من ، در زیر بازنویسی کردهام  ) از گزارۀ بعدی جدا میکردید، تا  دوباره خوانی  کل عبارت ناگزیر نمیشد ( به گمانم ، واژۀ «انصافآ»  هم زائد است.) :

 

[  به نظرم کسی چوب لای چرخ چاپ یک مجموعه داستان خیلی‌خوب گذاشته! آن از اسم بسیار وسوسه‌انگیز، اما بی‌مسمای مجموعه، و این...[ ؟ ]

 [ میپرسم ] ، «داستانی درباره‌ی فوتبال» و در درجاتی پایین‌تر، «عطر کاج» و «سیگار کشیدن با نمرود» و «پروانه در شکم» [، در] این‌ جا چه می‌کنند و چه نشانی از قلم و ذهن زیبای «حمید پارسا»ی داستان‌های «کلیسا رفتن» و «مردمک‌های لیلی» دارند؟» ]

 5ـ نوشتید :

« ... می‌پرسم داستان علمی تخیلی ِ! « پروانه در شکم» قرار است روی کدام رکن و پایه بنشیند؟»

گزارۀ فوق ( برای من ) مفهوم نیست . ( منظور از « رکن و پایه » چیست ؟ )

6ـ نوشتید :

« به طور کلی به نظرم نازک خیالی‌های «پارسا» و بازی‌های گاه‌گاهش در متن، عطر خوبی به داستان‌ها پاشیده‌اند.  »

کدام « نازک خیالی » و کدام « بازی های گاهگاه »؟ کاش ( برای همچو  منی ، که داستان را نخوانده است ) شاهدی  میآوردید ؛  تا ببینم ، « عطرِ خوشِ » مورد نظر شما ، چگونه به داستانها پاشیده شده است.

 

 7ـ زبان داستان ( در عبارت زیر ) نوشتاری و کمی شاعرانه است . اما  راوی ، گاه ، از زبان نوشتاری منحرف میشود و ... دیگر قضایا .

با هم بخوانیم :

 [ «از آن فاصله‌ی دور معلوم بود که مرا دیده‌یی. الهام عاشقانه‌ تو را آن‌ وقت صبح بیدار کرده بود و کشانده بود توی بالکن. دست‌هایت را باز کردی و خمیازه کشیدی. می‌دانستم حالا از خواب سیر شده‌یی . انگار که روز اول زندگی‌ات باشد. شاد و امیدوار. سفیدی گردنت می‌درخشید از دور. موهات شلال بود روی سینه و شانه‌ها. من این طرف با خودم فکر می‌کردم موهات حتماً از حمام دیشب هنوز نم‌دار است. خیال نم موهایت!...برگشتم توی اتاق. خورشید به تمامی دمید. اهواز پر شد از نور دختر آفتاب...»  ]

الف ـ  « دیده یی »، به گمانم ، درست نیست . تا آن جا  که من میدانم ، در فارسی میگوییم : رفتهای ، گفتهای ، دیدهای .

ب ـ همانگونه که گفتم ، زبان ِ عبارت فوق ( ظاهرآ ؟) نوشتاری است . با این همه معلوم نیست که نویسنده، بنا به چه حکمتی، دوبار، واژۀ « موهایت »، را به صورت محاورهای « موهات » به کار برده است : « از دور، موهات شلال بود، روی سینه و شانه‌ها »، « با خودم فکر می‌کردم موهات حتماً... » . البته، در ادامه گزاره ، این  سَهو یا خطا؟   تصحیح می شود  : « خیال نم موهایت!... ».

 

ج ـ احتمالآ ، منظور راوی از عبارت ِ« می دانستم ، حالا از خواب سیر شده‌یی» ، این است که ، سوژۀ مورد گفت و گو ، به اندازۀ کافی خوبیده است. در حالی که عبارت « از چیزی سیر شدن » ( عمومآ ) به معنی بیزار شدن ِ از آن چیز ، به کار می رود : از زندگی سیر شدم . از این کار طاقت فرسا  سیر شدم و ...

ک ـ  ترکیب ِاضافی « دخترِ آفتاب»  ( اگر در این ربط معنایی به کار رفته باشد ،  که بخواهیم  آفنا ب را ، در  شکل و شمایلی  دخترانه تصویر کنیم) درست نیست  . « دخترِ آفتاب » ، ارجاع به شئ ، یا شخص دیگری دارد ، که   « آفتاب» ، مادر ؟ اوست . 

به مَثَل ، ترکیب ِ اضافی  « دُختر ِ رَز » ، به معنی « مِی » ، یا « شراب» است . نه این که به « رَز = تاک ، درخت انگور » جنسیت زنانه و صفت دخترانه داده باشیم .نویسنده می توانست ، به جای « دخترِ افتاب » ، از « خورشید خانم » استفاده کند.

و...

 عباس عزیز ! غَرَض ، خرده گیری نیست.  کمتر نویسنده ای می تواند گریبانش را ، از بی مبالاتی و سهلانگاریهایی اینگونه رها کند. به خصوص، کسانی که قلمزدن، حرفهشان نیست ، بلکه ( به قول شاملو ) ، تنها « گریزگاهی ست »؛ و بالاخص ، آنهایی که، تنگی وقت و دغدغهها و دلنگرانیهای طاق و جفت و نفسگیر این زندگی  نحس ونکبتی، حتی فرصت بازنگری و بازخوانی نوشته را از آنها سلب کرده است .

متآسفانه، پاکیزهنویسی را، تنها در قلمزنان یکی ـ دو نسل  پیش از ما میتوان دید : در گلشیری، که در پالایش زبان فارسی ، همتی والا و جد و جهدی رشکبرانگیز داشت ( بگذریم از آن که  گلشیری ، هیچگاه نتوانسته است  گریبانش را  از حضور مستمرِ نثر و شخصیت آل احمد خلاص کند  )؛ در مترجمانی همچون نجفدریابندری ، عزت الله فولادوند ، رضا سیدحسینی، کاوه دهگان ، حسن کامشاد و برخی دیگر .

 

  امیدوارم، از آن چه که نوشتهام دلگیر نشده باشی. چه بسا، سهلانگاری و بیمبالاتیهایی از این دست، در نوشتههای من نیز ، به خواننده دهنکجی کند. ( که یقینآ ، این گونه است .)

من، بسیاری از نوشتههایت را خواندهام و ، گهگاه یادداشتهایی نیز برداشتهام.  اگر فرصتی داست داد و ضرورت و جسارتی  در کار دیدم ، مضمون آن یادداشتها را با تو در میان میگذارم .

  

 

تا مجال و حوصلهای دیگر ـ  با اخلاص فراوان ـ احمد