X
تبلیغات
رایتل
شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392

همچو فرهاد...

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 11:20 ق.ظ

فرصت کوتاه بود

و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و

                 هیچ کم نداشت

چینن گوید

              بامداد شاعر...

 این هفته، همراه دوستان نویسنده طرح رمان نوجوان امروز، سفر سه روزه ای به کرمانشاه داشتم؛ فرصتی کوتاه. اما بی شک یگانه که واقعاً هیچ کم نداشت.

 به جز دیدار دوستان و رفتن به و تماشا کردن جاهای دیدنی و انداختن عکس های یادگاری عالی و آشنایی با چندچهره جوان دوست داشتنی تازه و دو سه نفری پیشکسوت که تا به حال از نزدیک ندیده بودمشان و بگو و بخند و استراحت در اتاقی روبه منظره شهر و پیاده روی های ( راستش یک مورد بیش تر نبود! ) بعداز شام و چای و کافی... یک چیز این سفر یگانه اش کرد.

 شاید همان موقع که نقش بیستون را دیدم و از فرهاد و عشقش شنیدم، از سخت جانی اش درکار و پایداریش بر تراش هرچه بهتر سنگ و کوه و... باید می فهمیدم این اتفاق برای من هم  افتاده یا دارد می افتد.

راستش من هم مثل بعضی دوستان دیگر، کاری را آماده کرده بودم بخوانم و نظر بگیرم. این کار، فصل اول یک رمان تازه بود. چند بار بازنویسی اش کرده بودم و فکر می کردم هیچ کم و کاستی ندارد. حداقل برای شروع...اما...

 چه عالی شد که خواندم و چه عالی تر شد که دوستانی در باره اش حرف زدند و عیب و ایرادهایش را گرفتند. چه عالی شد که باز برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که آدمی کامل نیست. درست همان موقع که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش قراردارد می شنوی که نه...و دلیلش را که سبک سنگین می کنی می بینی حق با کسی است که دارد به کارت از چشم غیر خودت نگاه می کند.

 یادم افتاد به داستان معروفی از ماکسیم گورکی. یادتان هست؟ همان داستانی را می گویم که نویسنده در جمعی کار خودش را می خواند و کلی به به و چه چه می شنود و وقتی از آن محفل بیرون می زد، با وجود برف و یخبندان، گرم تشویق ها و تعریف هاست. همان وقت یکی از تاریکی بیرون می آید و با او از دری دیگر حرف می زند. درباره داستانش و نگاهش و هنرش و ...اولش به نویسنده بر می خورد اما بعداً در می یابد...

من اولش هم بهم بر نخورد. تکان خوردم و هیجان زده شدم و بیشتر خوشحال شدم که در این جمع هستم. در جمعی که  نقد بشوم و کمکم کنند بهتر بنویسم. هنوز خیلی خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم. این را از سر تواضع نمی گویم که ندارم. از خوشحالی می گویم که دارم. خوشحالی از فرصتی که پیدا کردم دوباره برگردم سر کارم و این بار به نوک قله نگاه کنم. یاد گرفتم اگر  به نوک قله نگاه کنم شاید...شاید شانس این را داشته باشم به دامنه برسم.