X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1394

ماه روی آب

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:26 ق.ظ

خواندن داستان کوتاه «بتمن و رابین دعوا می کنند» از «استیون کینگ» در مجموعه داستان بسیار خوب «خانواده‌ی مصنوعی»، کتابی که همت والای « مژده دقیقی» در ترجمه و حسن انتخاب  همیشگی این مترجم فرهیخته ی ادبیات داستان در ایران را پشت سر دارد کمک کرد آن چند رمان متوسط در دست مطالعه خودم را کنار بگذارم. نوروز خوبی بود. در همین مجموعه خانواده ی مصنوعی چند داستان کوتاه درخشان دیگر هم هست: بیست سالگی از موراکامی، خانواده ی مصنوعی از آن تایلر، جدایی ها از جان لورو و آدم های مشهور اثر پاموک کمی از بقیه بالاتر ایستاده اند اما داستان استیون کینگ قله ی مجموعه و بلندی های داستان کوتاهی که در این سال ها خوانده ام تسخیر کرد. همه ی تمهیداتی که نویسنده چیده تا آن پایان بندی عالی را در جاده رقم بزند لابلای خط داستانی که مستقیم خواننده را درگیر خود می کند پنهانند و فقط در لحظه ی درست خود به متن احضار می شوند و بازی خود را در چیدمانی که کینگ ارائه داده به نمایش می گذارند، دیالوگ خود را می گویند و از صحنه بیرون می روند و در نیم تاریکی سالن قاطی تماشاگران، ما خوانندگان بهت زده باقی می مانند. ماشین در جاده بیرون شهر توقف کرده، مردی که پسر را مورد حمله قرارداده با چاقوی تیغه بلندی در گردن کنار چرخ پنچر افتاده و  پیرمرد شلوار خود را خیس و خراب کرده. یک لحظه به عالم آن شب بیابانی پا گذاشته که بازی بتمن و رابین را باز بیافریند و داستان کینگ را به یاد ماندنی کند.

 جشنواره نوروزی داستان کوتاه های ترجمه را پی گرفتم و نوبت را به « این جا محل دیدار ماست» جان برجر دادم که نام فرناز حائری در مقام مترجم و انتشار حرفه نویسنده را همراه داشت. در فضای وهم آلودی که نام «پرتغال» به دلیل قلعه‌ی تاریخی همین نزدیکی، در قشم و لارک و هرمز، روزها و شب هایی بی هیچ بهانه‌ی مشغله ذهن می کنم فال نیک می زنم و قلم شیوای خانم حائری کمک می کند بی دست اندازی در لابلای سایه روشن شهری با این احساس مشترک سیر کنم. راوی ناگهان متوجه می شود در میدان وسط لیسبون، شهری که کودکی اش برای این روزهای تنهایی و میانسالی به امانت نگه داشته، پیرزنی را می بیند که دست به چترش تکیه داده و ساعت هاست روی نیمکتی، چشم انتظار دیدار کسی است. او مادر راوی است و راوی مادر را به زمان حال خود احضار کرده و شاید به زمان و حضور پیر مادرانه اش سفر کرده.

با هم به گردشی در شهر می پردازند. گویی لیسبون کودکی اش را از چشم میانسالی اش باز بینی می کند یا لایه سال ها و عمر و پیری و مرگ را از نقش مادر و شهرش پس می زند و زیر چادر بی زمانی و بی مکانی لیسبون قدم می زند. فکر کردم شاید سال ها که بگذرند من هم نیمکتی پیدا خواهم کرد، خواهم نشست بر سنگ چینی دیوار کوتاه ساحلی و می گذارم ساحل این جزیره در رفت و آمد آرام موج گم و پیدا شود. شاید زنی که دوستش دارم از پنجره اتاقش در صبحگاهی خطوط سایه حضور مرا دریابد. شاید بخواهد او و خودش و خود جوان محبوبش با من زیر چادر گردشی در شهر و بندر و دریا در دل و دیده ی خاک گرفته و اندوه زده ی من زنده کند.

 من عاشق این کتاب هم هستم و از ظرافت ها و نگاه بی نظیر نویسنده و لحن مناسبی که خانم حائری به ترجمه ی خود از متن داده اند ممنونم. از این که چند ایده داستانی دلپذیر در ذهنم نشاند و از حضور شوق انگیز خود مشعوفم کرد.

داستان کوتاه « پرندگان می روند در پرو بمیرند» از مجموعه ای به همین نام کار زیبا و غافلگیرکننده رومن گاری را با ترجمه خوب «مارال دیداری» در نشر آشیان هم رنگ و بوی جزیره ای داشت. همین مدتی پیش بود که در یکی از نوشته های کوتاهم با عنوان پیغام در بطری به تخریب تدریجی اما وسیع و برگشت ناپذیر تالاب قدیمی درگهان توسط برج سازان و مجتمع سازان مغول و چنگیزخانی تصویری دادم و از هرکه می تواند جلوی این لشکر ویرانگر زیبایی های ساحل و دریا را بگیرد خواستم کاری بکند. اکنون هزاران درنا و فلامینگو و مرغ دریایی چه کنند؟ بر بام کدام مجتمع تجاری چند طبقه که زیرپیرهن و بنجل چینی و هندی و...عرضه می کنند می تواند اندگی گل و ماسه و برگ و گیاه مرطوب  پیدا کنند و روزهایی، تا جانی بگیرند و فصل سرمای قطبی بگذر، زیر گوش و جلوی جشم جزیره بیتوته کنند؟

مرد، پنجاه سالگی خود را در کافه ای خلوت در ساحل لیما در پرو می گذراند. پرنده ها آخرین نای و نفس خود را جمع می کنند و به هر زحمتی هست خود را تا ساحل ماسه ای روبرو می رسانند؛ که این جا بمیرند، که نقطه پایان سفرشان باشد. مثل خود مرد میان سال کافه دار که دارد از بالکن به ساحل خلوت و دریای نزدیک تا دور می نگرد. ناگهان در میان لاشه های جان و نیمه جان پرنده  پیکر سه غریبه را در لباس های عجیب می بیند. مدهوش از می و خوشگذرانی شب گذشته که جشنی و نمایشی در شهر نزدیک بر پا بوده. بعد زنی را می بیند که پشت کرده به ساحل و در لباس اندک پا در آب گذاشته و بی اعتنا به زندگی این طرف به سمت مرگ در آن طرف می رود. ناگهان خطر موج های غرق کننده را دور و اطراف زن حدس می زند. خودش را به نزدیکی او می رساند. پرنده ها همچنان مانده اند که بمیرند. می آیند که بمیرند.  

زن اعتنایی به التماس مرد ندارد. به زور آورده شده در شب خشونت ساحل و آن سه مرد مست و بی عقل بر بستر وحشی و تجاوزگر خود خفته اند. حالا می رود که بمیرد. می خواهد بمیرد. مرد، انگار لاشه نیمه جان پرنده ای از انبوه به زمین افتادگان دیگر است او را روی دست به کافه می برد. تیمارش می کند. زن می خواهد بمیرد و گرنه پیش او و در آن کلبه چوبی، آن کافه ی خلوت در آن ساحل تماشای دریا و دسته های پرنده ها بماند.

بعد اتفاق دیگری افتاد. داستان های کوتاه دیگری، از راه رسیدند. نشر شورآفرین که نمی شناختم« اگر یک مرد را کشتم دو مرد را کشته ام» نمونه داستان بسیار خوبی ( که یکی شان را منظورم داستان بسیار عالی مترجم دردهای جومپالاهیری است ) با ترجمه ی سیروس نورآبادی منتشر کرد. نورآبادی را هم نمی شناختم. چه قدر چیز برای دانستن وجود دارد! حالا اما می شناسم. هم ناشر و هم مترجم را که دست به انتخاب های این چنینی زده و مجموعه ای از داستان های کوتاه نویسندگان بزرگ را پیرامون موضوع کلی ازدواج و روابط زن و مرد فراهم کرده. امیدوار شدم. خوشحال شدم وقتی دیدم اگر بعضی از ناشران قدیمی و پرقدرت اغلب انتخاب های نسبتاً بد بسیاری در عرصه‌ی داستان و رمان ( به ویژه کار نویسنده های ایرانی) دارند، ناشرانی سر بر آورده اند و خودی خوبی نشان می دهند و صحنه را خالی نکرده اند. به نظرم شور آفرین با این دو کتاب ( که دومی را هم خواهم گفت ) نمایش را کلید زده.

بهترین داستان مجموعه را نمی توانم انتخاب کنم چون هرکدام رنگ و بوی خودشان را دارند. انگار باید قبول کنیم هنوز راه دور و درازی داریم خودمان را به سطح داستان نویسی دنیا برسانیم. قبول می کنم وقتی داستان کوتاه زن تنها را از کامو می خوانم. از پایان بندی فراموش نشدنی داستان نمی گویم. از خط داستانی ممتاز آن هم نه. فقط چند جمله به عنوان شاهد می آورم که هم طعم داستان و زیبایی ترجمه زیر دندانتان مزه کند.

« بعداز ظهر آرام و نرمی بود. انگار چیزی از بلور به مایع تبدیل می شد و به طور اتفاقی گرهی را در قلب زن نشان می داد که در طول سالیان محکم شده بود.»

« حالا آن ها در یک پارک عمومی پر از درختان خاک آلود راه می رفتند.»

« انگار همین دیروز بود که به خاطر نگرانی از این که در تنهایی پیر شود، تن به ازدواج داده بود.»

«...مثل زنی که از خود مطمئن نیست اما سعی می کند بر دیگران تأثیر بگذارد.»

« ژانی نمی توانست ذهنش را از اندیشیدن به آن مشعل های شناور بازدارد.»

داستان کاترین منسفیلد با عنوان خوشبختی فضاسازی فراموش نشدنی دارد. تصویری محو و نامحسوس از بدبختی که در راه است.

«بوی خفیف سوختگی به مشام می رسد. نمک دریا در باران حل شده و کبودیِ دریا را کم تر کرده، دریا بیشتر دودی رنگ به نظر می رسد، با موج هایی آرام که به کفش می خورند.»

این نقل اخیر از داستان بهار در فیلتای نابوکف است. نویسنده ای که دوستش دارم و باید داشته باشم. داستان کوتاه وسوسه از کنراد ایکن برنده جایزه پولیتزر( متوفی در سال 1973) بسیار جذاب روایت شده. مرد جوانی که با وجود سختی های روزمره و جر و بحث های همیشگی اما کوچک با زنش او و بچه هایش را بسیار دوست دارد با یک وسوسه قابل درک اما کاملاً بی جا دست به سرقت کوچکی می زند و گیر می افتد. همین حادثه کوچک خانواده او را در معرض توفان پریشانی قرار می دهد و در پایان از هم می پاشد.

« پیشکش به اِزمه با عشق و نکبت » اثر تحسین برانگیز دیگری است از جی. دی سلینجر محبوب. داستان اگر به نظر می رسد دو تکه است اما با تمهیدی هوشمندانه از سوی نویسنده دوپارگی آن به ویژگی هنرمندانه ای تبدیل شده و نقش نامه ای که باید توسط خواهر و برادر نوجوان نوشته می شد و لابلای نامه های ارسالی به جبهه و در وسط نکبت محاصره و احتمالاً مرگی محتوم خوانده می شد بسیار خوب طراحی شده.

داستان های دیگر این مجموعه نیز یکی از ماقبل خود بهتر و در رقابت با ما بعد خود هستند و کتاب را دردانه و عزیز هر داستان نویس شیفته داستان می کند.

اما از اشاره به بسیاری زیبایی های این آثار در گذشتم که به « رژه پیروزی در بندر آرتور» برسم. مجموعه از داستان های کوتاه ژاپنی به ترجمه ی اشکان کاظمیان مقیسی توسط نشر شورآفرین به بازار کتاب و دلباختگان داستان کوتاه عرضه شده.

به جز دو سه داستان اول که با وجود جذابیت های کافی کمی رنگ و بوی گذشته ( دوره های کهن و میانه ) دارند، با داستان عجیب و تکان دهنده « سامورایی ناروتو» پا در دنیای مسحور کننده ای می گذاریم که یک طرف یوکیوی میشیما ایستاده و طرف دیگر ریونو سوکه آکو تا گاوا که فقط سی و پنج سال زندگی کرد. آکوتا گاوا همان کسی که « راشومون » کوروساوا را نوشت و راشومون فیلمی  بود که فرصت دیدارش در دهه شصت آن هم از تلویزیون غنیمتی شد. حادثه ای که از زبان چهار راوی حاضر در صحنه به نوبت بازگفته می شود. این تکنیک به شکلی دیگر بعد ها در فیلم معروف « بابل» مورد تقلید قرار گرفت و در نوع خود پذیرفتنی بود.

از همین نویسنده، داستان فرزانه هم در مجموعه آمده که به گونه قصه و پیام حکمت آمیز می ماند و تنها پایان بندی عالی  داستان است که قدرت خلاقه آکوتا گاوا را به رخ خواننده می کشد.

شاید شما هم فیلم عجیب و برجسته ماساکی کوبایاشی با نام « کوایدان» به یاد داشته باشید. داستان های آن فیلم،بخصوص زن برفی و هویچی بدون گوش و سیه گیسو هنوز هم گوشه‌ی مهمی از ذهن و خاطره مرا مختص خود نگاه داشته اند. جالب است بدانیم نویسنده ی کوایدان « پاتریک لفکادیو هرن ایرلندی- یونانی است با نام ژاپنی کویزومی یاکومو که مدت طولانی در ژاپن زندگی کرد و بعد که به آمریکا برگشت  چهارده کتاب در باره ی ژاپن نوشت.

اما غیر از این ها که گفتم تا بیشتر از این در باره داستان های درخشان مجموعه نگفته باشم و اگر قرار بر این باشد بهترین دساتان مجموعه را معرفی کنم بی تردید شاهکار کوتاه و در خاطر ماندنی یاسوناری کاوایاتا را نام می برم و همه زیبایی های دیگرش را می گذارم سهم خوانش شما باشد:  ماه روی آب.