X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1394

ورودی اردوگاه اسپوکن

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 11:38 ق.ظ

ورودی‌ اردوگاه اسپوکن

  

  به دلایل متعدد و مفصلی شرمن‌آلکسی نویسنده‌ی سرخ‌پوست آمریکایی (متولد1966) جزء نویسندگان محبوب سال‌های اخیر من است. نخست با داستان کوتاهی از او در مجموعه‌ی «خوبی خدا» به ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت آشنا شدم و بعد در مجموعه‌ی دلچسب «روزی روزگای دیروز» به ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها داستان عالی دیگری از او خواندم. هر دو داستان‌هایی در باره‌ی سرخ‌پوستان آمریکا (به طور مشخص قبیله‌ی اسپوکن) بودند و برای من که به سرنوشت قبایل سرخ‌پوست در تاریخ پر فراز و نشیب جنگ‌های داخلی آمریکا و قبل از آن کنجکاو علاقمند بودم و کتاب مفصل دی‌براون «فاجعه‌ی سرخ‌پوستان آمریکا» را در دوران جوانی خوانده بودم داستان‌هایی از این‌دست جذابیتی فوق‌العاده داشت. داستان کوتاه دیگری از او در مجموعه‌ی «فراموش نکن تو خواهی مرد» تأیید تازه‌ای بود بر حسن انتخابم که پس از« ....سرخ پوست پاره وقت» از نشر افق (رمانی خاص برای گروه های سنی جوان و نوجوان» شکل هواداری پیگیرانه به خود گرفته بود.

 «آوازهای غمگین اردوگاه»که به همت نشر روزنه چاپ و منتشر شده فرصتی پیش آورد به بعضی از آن دلایل (مشابهت‌های جهان داستانی آلکسی با جهان داستانی جغرافیای آشنای خودم) نگاهی اجمالی بیندازم، شاید از این رهگذر نکاتی برای ادبیات داستانی یخ‌زده و بی‌حوصله و کم‌مایه اما پر ادعای خودمان روشن شود. چراغ‌هایی نه...شمعی خرد با شعله‌ای اندک نشسته در قاب دریچه‌ای در مسیر این‌همه باد مسموم!  

شروع رمان با ورود غریبه‌ای سیاه‌پوست و کت‌وشلوارپوش و گیتار به‌دوش به اردوگاه سرخ‌پوست‌های اسپوکن با عمر یک‌صد و یازده ساله به «ول پینیت» همزمان است؛ شهری که روی هیچ نقشه‌ای اثری از آن نیست. همه‌ی قبیله انگشت حیرت به دهن می‌گیرند. سیمون که دنده عقب به شهر برمی‌گردد اولین کسی است که که غریبه را کنار  تابلو رنگ و رو رفته‌ی «به ول پینیت خوش آمدید، جمعیت: متغیر» می‌بیند. لستر قراضه زیر همان تابلو خوابیده است.

مرد سیاه‌پوست گیتارش را به تابلو ایست تکیه داده، اما خودش شق‌ورق ایستاده است و منتظر.

تمام قبیله، پنج دقیقه بعد از این که سر و کله‌ی مرد سیاه‌پوست سر چهارراه پیدا می‌شود از وجودش با خبر می‌شوند. اسپوکن‌ها همه منتظر یک بهانه‌اند که از خانه یا محل‌کار بزنند بیرون و خودشان را به جا برسانند و سر از کار غریبه در بیاورند. مردی قد کوتاه با پوست سیاه سیاه و دست‌های پت و پهن؛ کت‌و‌شلواری قهوه‌ای پوشیده که از دور خوب به نظر می‌آید اما از نزدیک کهنه است و اگر دقت کنی سر آستین‌هایش نخ‌نما شده. هر سرخ‌پوستی که رد می‌شود مرد سیاه‌پوست برایش دست تکان می‌دهد اما هیچ‌کس جرأت نگه داشتن ندارد. تا این که توماس آتیش‌به‌پاکن با ون آبی قراضه‌اش از راه می‌رسد.

-سلا م!

-سلام.

-گم شدی؟

-به گمونم.

-می‌دونی کجایی؟

مرد سیاه‌پوست می‌گوید: سر چهارراه.

صدایش مثل سنگ‌های توی دهانش و زغال سنگ‌های تو شکمش است.

توماس می‌گوید: این‌جا اردوگاه سرخ‌پوست‌های اسپوکنه.

- سرخ‌پوست؟ سرخ‌پوست خیلی کم دیدم.

نکته‌های داستانی و ورودی‌های اصلی و فرعی به رمانی جذاب در همین یک صفحه از شمار بیرونند. اشاره‌های نویسنده به اردوگاه، آدم‌ها، صفات کلی سرخ‌پوستی، سابقه‌ی تاریخی، بار معنایی اسامی، ما به‌ازای بیرونی رفتار و ویژگی‌های نژادی و تاریخی جمعیت(متغیر!) ساکن اردوگاه، آن‌ها زندگی و زنده ماندن در حصار‌های بلند اردوگاه را پذیرفته و به آن تن داده‌اند و آن اشاره عجیب به طول عمر سکونت اسپوکن‌ها (عدد 111 که به صف ایستادن گروهی از آدم‌ها را، سرخ‌پوست‌های تسلیم‌شده و فرو‌افتاده و که چشم به اندک سهم و جیره‌ی دولتی دوخته‌اند) همه حرف‌هایی هستند که در طول رمان شایسته‌ی تحسین شرمن آلکسی عزیز با خواننده در میان گذاشته می‌شود: رنج عمیق و بی‌پایان اقلیت قومی‌بودن در جهان معاصر.

ادای دین به این کتاب و نویسنده‌اش فرصتی بیش‌تر برای بیان و مجالی مناسب‌تر برای عرضه می‌طلبد که هیچ‌کدام فعلا در اختیار نیست. پس باشد برای بعد. ً