شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 18 بهمن ماه سال 1390

دو معلم

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 12:25 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

   زمانی همراه یکی از دوستانم برای تجدید مهلت پروانه ساختمانی خانه‌ی کوچکی که در فاز دوم شهرک بهارستان اصفهان می‌ساخت به دفتر شرکت مربوطه رفتیم. بعداز شاهین شهر، شهرک بهارستان بیشترین آبادانی‌های جنگ‌زده را در خود جا داده و تعجب نمی کنم وقتی اکثریت اهالی این شهرک با لهجه دلچسب آبادانی، همان‌طور بم و بلند و با هیجان حرف می‌زنند. توی راهرو نشسته بودم و سرم پایین بود و چیزی می‌خواندم و منتظر بودم دوستم کارش راه بیفتد. شنیدم کسی بلند بلند درباره اشتباه در محاسبه عوارض ساختمان کوچکش توضیحاتی می‌دهد. بلافاصله نه اما خیلی زود از پس چند لایه گرد گذر سال ها و فراموشی مرد بلند قد هنوز قبراق هفتاد ساله ای  با پوست سبزه و برفی که به قول شاعر بر موی ابروی او نشسته بود را شناختم. معلم کلاس ششم ابتدایی من و چهل پنجاه بچه دیگر در دبستان سعدی آبادان بود. تردید نکردم. برخاستم. جلو رفتم و سلام کردم:

« اشتباه نکنم شما آقای سنگری هستید! معلم ابتدایی در آبادان! »

برگشت و نگاهم کرد. همان ته خنده‌ای که در آن سال‌ها  گونه و دهان و چانه و چین‌های پیشانی‌اش را نرم می‌پوشاند حفظ کرده بود؛ با چشم‌هایی درشت و پوستی سبزه که گاهی به سیاهی می‌زد. یک آن از ذهنم گذشت آیا هیچ زمانی به این فکر کرده‌ام که این مرد اهل کجاست و «سنگری » دیگر چه جور فامیلی است؟ به نظرم آمد هیچ وقت. گفتم: « مرا می شناسید آقا؟»

چه سئوالی! چند نفر تا به‌حال از او چینن سئوالی کرده‌اند؟ چند نفر را شناخته است؟ چند نفر را نه؟ چند نفر از آن بچه‌های با موی کوتاه و شیطان و اغلب تنبل را می‌تواند به خاطر سپرده باشد؟

نگاهی دیگر انداخت و یکی دو ثانیه براندازم کرد. عجیب آن که گویی عینک لازم نداشت.

« معلوم است که می‌شناسم... شما آقای عبدی هستید. اجازه بده! صبرکن! بگذار بگم...»

آن وقت هیجان انگیزترین لحظه‌ی آن دیدار اتفاق افتاد: مرا به نام کوچکم صدا زد:

« شما عباس هستید! پدرتان چه‌طور است عباس جان؟ برادر‌تان شنیدم دکتر شد. حسین جان چی؟ »

تازه یادم آمد که آقای سنگری معلم دو برادر دیگر من هم بود. گفت که در دوران هشت ساله جنگ در اهواز و اندیمشک و بعداز آن را هم در اصفهان معلمی کرده؛ در همین بهارستان. گفت که بعداز بازنشستگی مربی بسکتبال یک باشگاه ورزشی شده و هنوز هم به این کار مشغول است. ناگهان یادم آمد که آن سال‌ها، در ساعات تعطیلی مدرسه، با معاون و معلم ورزش و چند نفر دیگر یک تیم کوچک راه انداخته بود که در مسابقات آموزش و پرورش آبادان شرکت می‌کردند. حالا دیگر راز قد بلند و چهار ستون استوار بدنش هم از پس همان غبار که گفتم سر کشید و خوشحالم کرد. خوشحال شدم که هیچ به یادم نیامد دستش، دست ورزشکاری پر زورش روی من یا دانش آموز دیگری بلند شده باشد. یادم نیامد سیلی بر گوش من یا یکی از آن سر تراشیده‌های شیطان اغلب تنبل زده باشد. چرا دوست‌اش داشتم؟ چرا درسم را خوب می‌خواندم؟ چرا همه آن ساعات املا و انشاء یادم مانده؟ همه باید سر کلاس املاء یک مداد، از همان مدادهای پرچمی معمولی یک ریالی، می‌خریدیم و قبل از شروع درس روی میز آقای سنگری می‌گذاشتیم. اگر فقط یک نفر نمره بیست می‌آورد همه‌ی پنجاه یا شصت مداد جایزه او می‌شد و اگر دو نفر و بیشتر بیست می‌آوردند مداد به نسبتی بین همه آن‌ها که نمرات خوبی گرفته بودند تقسیم می‌شد. یادم آمد که کارتن کوچکی پر از مدادهای پرچمی داشتم و هر چند وقت همه را به بابای مدرسه می فروختم و دوباره باز...

آقای سنگری این طور در غار خاطرات فرو رفته بود و این طور، در روز تمدید پروانه ساختمانی، در بهارستان اصفهان از تاریکی بیرون آمد.

 روز شومی هم یادم می آید. بحبوبه انقلاب بود و فریادهای مرگ بر شاه مرگ بر شاه به آبادان هم رسیده بود. صبح یک روز اواسط تابستان، درست نزدیک همین ایام آخر مرداد، پدرم تلفن زد تهران و خواست آرام باشیم و نترسیم. خواست هیچ فکر و خیال بدی نکنیم. گفت همه ما سالم هستیم. گفت دیشب بدترین شب عمر این شهر بوده. گفت می‌توانسته خیلی از این بدتر هم باشد. گفت دیشب برادرت رفته بود برای ماها بلیت بخرد. شلوغ بوده گیرش نیامده. گفت حالا ما... شاید هم گفت ما شانس آورده‌ایم که مثل هزار نفر آدم دیگر در کوره آدم سوزی نسوخته‌ایم.

چند روز بعد به آبادان رفتم. آن فاجعه گرد سنگین غمی بر شهر نشانده بود. همه جا سیاه‌پوش و سوگوار بود. ساختمان و مغازه‌های پاساژ زیر سینما رکس نیم سوخته و ویران شده بودند. کنارتر از بقیه و در انتهای پاساژ یک مغازه فروش لوازم موسیقی هم بود. تارهای شکسته و سنتورهای سوخته و تنبک های پوست دریده. آه که گاه چه مهربان است این غبار فراموشی! کاش گاهی مطلق هم باشد. کاش بماند گاهی، سنگین و چند لایه و تاریک...

 سرظهری دوان دوان به مدرسه می روم. دیرم شده. پیرهن روشن روی شلوار، شاید سفید، حتماً تمیز و آستین کوتاهی پوشیده‌ام. جیب کوچک سمت چپ سینه‌ام هم هست. ناگهان چیزی، تکه شیشه‌ی درخشانی چشمم را می‌زند. تیله سرخی که آبی هم هست. وقتی کلاس آرام گرفته و آقای الموتی، با خط کش چوبی و کفش ورنی براقش جیر جیر قدم می‌زند و شمرده شمرده املاء می‌گوید سینه‌ام را می چسبانم به نیمکت و شمرده شمرده می‌نویسم. دیر شد. گلوله شیشه‌ای آرام آرام بالا آمد و از جیب کوچکم بیرون زد و ناگهان افتاد روی زمین موزائیک فرش: چق...چق... چق..چق..چق چق چق... رفت و جلوی پای آقا آرام گرفت. فهمیدم. رنگ از صورتم رفت و یادم آمد در راه که خم شده بودم و تیله را برداشته بودم و گذاشته بودم توی جیب کوچکم برای بعد...

 گفتم: « از جیب ما افتاد آقا! مال ماست آقا! پیداش کردیم تو راه...ما درس هامون خوبه آقا... می‌خواستیم... می‌خواستیم...»

گوشم گرگرفت. از نیمکت بیرون کشیده شدم. برده شدم جلوی کلاس. کفش‌های ورنی و جیرجیر راه رفتن شومش که به سمتم می‌آمد... عقب عقب می‌رفتم از وحشت سیلی...

 آقای الموتی شبیه آقای سنگری نبود. ورزش نمی‌کرد و شکم اش جلو افتاده بود. موهایش را روغن می مالید و به عقب شانه می‌زد. ورزش نمی‌کرد اما دست‌های به شدت ورزشکاری داشت. مچ‌هایش حتی قوی‌تر بودند. سنتور می‌زد و علاوه بر کار معلمی در دبستان به آموزش موسیقی هم مشغول بود. یک مغازه ی فروش لوازم موسیقی هم  راه انداخته بود که همیشه پر مشتری بود. یک بار که در سال آخر دبیرستان برای خرید گیتاری همراه پدرم دربدر مغازه های آبادان و خرمشهر بودم مدل قرمز هلندی اش را در مغازه او پیدا کردم. آشنایی ندادم و او هم مرا نشناخت. از مغازه اش بیرون آمدم. یادم مانده بود همان‌طور که در نواختن سنتور مهارت داشت در نواختن سیلی هم ماهر بود. آهسته، قدم به قدم، جلو می‌آمد. شاید از این که طعمه از ترس قالب تهی کند لذت می‌برد. جلوتر می‌آمد و طوری خیره در چشم حریف کوچک نگاه می‌کرد که...و ناگهان همچون عقاب چنگ می انداخت و می جهید سمت شکار. این طور بود که ناگهان با کفش‌های ورنی براقش پا روی کفش من گذاشت، که نتوانم سر به عقب بکشم. این طور بود که صورتم را سخت سوزاند.

آقای الموتی در آن‌شب شوم فاجعه بیست هشت مردادی آبادان پنجاه و هفت، مغازه اش را در پاساژ کمی زودتر از معمول تعطیل کرده بود. بلیت خریده بود مثل هزار و سه نفر دیگر برود فیلم گوزن های  مسعود کیمیایی را در سینما رکس آبادان ببیند.

پنجشنبه 13 بهمن ماه سال 1390

اتاقی در لین شوپینگ

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 04:02 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

یک سال از آن اتاق زیر شیروانی درلین شوپینگ می‌گذرد. اتاقی پر از خودت و پر از هرطور که می‌خواستی باشی، با پنجره رو به برف دنیا و دنیایی که به برف عادت داشت، تخت بزرگ هر سو که ‌خواهی بخواب زیر لحاف آبی ساتن و ساتن آبی بالش‌های با پوست خنک پوف دار. یک سال می‌گذرد از اتاقی برای سلام و لمس هرچه در این دنیا دوست داشتی، اتاقی برای دم و بازدمی عمیق و شمردنی. ایستادن دقایق و دقایق ایستادن و حدس سکوت آن سوی شیشه، آنسوی ساعت، آن سوی خواب دوباره، اگر می‌خوابیدی، بیدار می‌شدی، می‌خوابیدی و رویا، رویا، رویا...

 یک سال از اتاق زیر شیروانی می‌گذرد. اتاق هروقت که خواهی باش، هر روز اگر جمعه است یا شنبه تا پنج شنبه، اتاق هر سو که خواهی غلت بزن مرد، مثل بچه، شبیه کودکی‌هایت اگر بوده یا نه و اگر غلت می‌زدی گاهی از سرخواب و خوشی.

یک سال که بگذرد، شبیه شبی امشب، دو ساعت پیشتر از دقایقی که ایستاده‌ای حالا این جا، جایی در آن‌سر دنیا، باد از پشت پنجره روبه دریای تاریک اتاق صدایت خواهد زد. صدایت خواهد زد و تو به یاد خواهی آورد آن‌دم را که سال پیش از سفینه‌ی دلخواهت باز پا بر زمین سرد یکسر خالی گذاشتی و ناگهان چتر غبار اندوهان هردم و بازدم گذرا از دستت افتاد.

 

شنبه 8 بهمن ماه سال 1390

یادداشت کتاب ( ۴ )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 02:01 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 اگر در یادداشت کتاب قبلی‌ام خطای کپی‌برداری را ( توسط نویسنده‌ای که رمانش در دوسه سال قبل توسط داوران چندجایزه از جمله جایزه محبوب حلوا حلوا شده از نویسنده‌ی جوان و محجوب شهرستانی) تقبیح کرده‌ام هیچ به این معنا نیست احتمالا همین خطا و چه بسا دقیقا همین خطا توسط نویسنده بانام و نشان دیگری از همان نویسنده‌ی شهرستانی به گونه دیگری اتفاق نیفتاده باشد. 

 

می‌گویید نه لطفاْ نگاهی دوباره و با دقت بیندازید به کتاب‌های رمان کاندید شده دوره امسال جایزه محبوب. 

 

باقی بقای شما باد!       

سه شنبه 27 دی ماه سال 1390

جدایی که پیوند می‌دهد

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 8:28 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

 شده که پیشاپیش از وقوع حادثه یا اعلام خبری اطلاع داشته باشی و با این‌حال، به دلایلی، قلبت چنان بلرزد که گویی دنیا دارد تکان می‌خورد و آسمان به زمین نزدیک می شود؟ برای من شده اما کم، به ندرت، کم، و به ندرت و به تعداد کمتر از انگشت های دست. وقتی که خمیازه فرزند اولم را دیدم و به زنده بودنش باور پیدا کردم، وقتی نخستین بار کسی را در نیم‌تاریک پناه دیواری آهسته به نام صدا زدم و دست گرمش را جستم، وقتی اول بار حروف چاپ شده نامم را کنار نام هایی که دوست داشتم دیدم...

 دیشب، تقریباً مطمئن بودم اصغرفرهادی جایزه گلدن گلوب را می برد. نیمه شب دیدم که برد و همان‌طور لرزیدم. صبح در خبرها تکرارش را شنیدم. حرف هایش را تکرار کردند و همه خوشحال بودند. بعدازظهر نشستم به تماشای دوباره مراسم و در گردشی تند روی کانال‌های دیگر، بازهم آن تکه تصاویر مراسم را در ایستگاه دیگری دیدم و باز قلبم لرزید. وقتی هم برای چندمین بار دیدم که اسم فیلم را خواندند و فرهادی روی صحنه رفت همان اتفاق افتاد.

 جایزه گلدن گلوب و جایزه های بزرگ‌تر از آن فی نفسه چندان مهم نیستند. حداقل برای من و در این لحظه و در مورد اصغرفرهادی که از بین ما آن جاست. مهم آن است که فرهادی می تواند تا چندین و چندبار دیگر با حضور متواضع و مردمی و جانبدارانه اش از طرف ما که می‌خواهیم آزاد و سربلند و شاد زندگی کنیم این طور قلب من و میلیون‌ها دیگر مثل من را بلرزاند. این یک رمز است. یک کلید، یک نام عبور... نامی که در تاریکی پناه دیواری به آهستگی تکرار می‌کنی و گرمای عشقی از مرز پوستت می‌گذرد. عشق که هربار و هرچندبار سراغت می‌آید... هرجا باشی و هرطور که قلبت بلرزد باز...   

 به اصغر فرهادی و همراهانش، به خانواده سینما، به همه آن‌هایی که دل سپرده‌اند به فیلم جدایی نادر از سیمین و به پیوندی که در راه است، به خودم و شما که این چند خط را می خوانید تبریک می‌گویم. شاید همان‌طور که فرهادی اشاره داشت و آرزو کرد اتفاقات خوب‌تر بعدی هم در راه باشد. اتفاقاتی که زندگی ماها را شیرین و شیرین‌تر می‌کنند.

پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390

شبیه برادرم

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 10:10 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

 ساعت یازده صبح روزی در پاییز یا زمستان سال 67 بود که در دفتر کوچکم در فرمانداری قشم باز شد و یکی، به همان قد و قواره و صورت انگار خود خود برادر برزگترم باشد، سرکشید تو و سلام کرد. آن‌موقع چهل و چند ساله می نمود و همان‌طور که همیشه، چهره مهربان و متواضعی داشت. گفت آمده است عکس بگیرد. گفت دم رفتن با دوست مشترکمان، ابراهیم مختاری، تماس داشته و او سفارش کرده به قشم می‌روی یکی آن‌جا هست که هرکمکی بتواند می‌کند.

 چه کمکی ممکن بود بتوانم بکنم؟ جز این که ترتیبی بدهم عصر آن‌روز راننده فرمانداری او را تا لافت ببرد. لافت را می‌شناخت و از کارگاه های لنج سازی در آن‌جا خبر داشت.

سه روز بعد باز به دفترم آمد. داشت برمی گشت تهران. شب به شام خانه ما آمد. خانه‌ی ما یکی از ده خانه آجری فرمانداری بود. یکی مانده به آخر. روز خوبی نبود. از آن روزهای بدی که در هر زندگی‌ای هست. شامی که از سر بی تفاوتی و لج شاید فراهم شده بود خوردیم. یادم نیست چرا. یادم نیست تکرار شده باشد. اما آن شب شبی نبود که حالا جزئیات را به یاد داشته باشم. نمی‌دانم در باره چه چیزهایی حرف زدیم. شاید از عکاسی و هنر و سینما و... و در آخر، نماند که بخوابد. اتاقی در مهمانسرای جهانگردی، در آن بالا، نزدیک خانه‌های سازمانی شیلات، گرفته بود. پیاده شد که برود. دلم قرار نگرفت. صدایش کردم و عذر خواهی کردم. گفتم از من دلخور بود. هیچ‌وقت این‌طور به میهمان بی اعتنایی نمی‌کرد.

بهمن جلالی را، یک بار دیگر هم دیدم. نه آن بار که خانم جوادی همسرش را چند دقیقه‌ای جلوی در خانه‌ای نزدیکی دریا و حوالی قلعه پرتغالی‌ها دیدم و احوالش را پرسیدم. نه آن بار... و نه آن صدها باری که عکس‌هایش را این طرف و آن‌طرف دیدم و یادم به دیدار و شب چند سال پیش افتاد. اورا همین اواخر، به نظرم چهار پنج سال پیش، همراه همسرش دیدم. حوالی میدان هفت تیر. گفت در که خیابان سعدی جایی دارد. تعارف کرد. یادش بود و یادش بود و یادش بود به قشم و آن‌شب جلوی مهمانسرای جهانگردی.

 بهمن جلالی شباهت عجیبی به برادر بزرگترم دارد. امروز صبح که داشتم از خورشید پشت ابرها در افق قشم عکس می‌گرفتم یادش افتادم و از خودم پرسیدم: توچی؟ تو چه‌قدر شبیه بهمن جلالی هستی؟      

شنبه 10 دی ماه سال 1390

نیش نقد ( ۲ )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 8:49 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

 آورده‌اند(بابا چندبار این داستان را تکرارمی‌کنی؟ خسته نشدی؟) در بلاد فلان لاک‌پشت و عقربی* نزدیک هم زندگی می‌کردند. از قضا دوستانی یک‌دل و یک‌رنگ بودند و هیچ روز بی تلفن و تماس با هم نمی‌گذراندند. روزی که توفانی برآمد و زلزله‌ای حادث شد و سیلی جاری گشت عقرب نزد لاک‌پشت برفت و بگفت: دوست عزیز، من این‌جا بس دلم تنگ است و هرسازی که می‌بینم بدآهنگ است و خلاصه ... اجازه بده بر لاک تو بنشینم شاید امنیت بیشتری بیابم!

لاک‌پشت گفت: بیا بابا من‌که می‌دانم دردت چیست هوات رو دارم بی خیال!

عقرب بر لاک دوست بنشست و از نعمت امنیتی نسبی برخوردار شد ولی بنا به اقتضای طبیعت‌اش بعداز مدتی شروع کرد به نیش‌زدن.

لاک‌پشت گفت: این‌چه صدایی است دوست من؟ داری چه کار می‌کنی؟ این تق تق یعنی چه آخر؟

گفت: یعنی تحمل‌اش این‌قدر سخته برات؟ این‌قدر؟ تو آنی که از یک تق تق نا قابل این جوری هم رنجه‌ای؟ آن هم با این لاک کت و کلفت‌ات که ادعا می‌کنی؟

می‌بینی که آقا که...دور و برت خلوته... نصفه شبه آقای عقرب! سنگ‌اندازی تو عروسی دیگران و نیش زدن به این و آن عاقبت خوشی نداره. حالا بازهم بگو بعله... ما کار خویش را بگیریم دنبال! کدام کار؟ کدام دنبال؟ دست بردار بابا تو هم بیا زودتر قاطی جماعت ما شو! نمی‌بینی خود استاد شاطرخان هم رفته تو صف دکان نانوایی خودش وایستاده؟ بسه دیگه من این‌جا بس دلم تنگ است و ببینم آسمان هر کجا آیا... و خبری هست هنوز و کسی راز مرا داند که از این سو به آن سویم بگرداند و این حرف‌ها...

اما...

امان از این اما... 

زنده باد این اما!( بازهم تکراری! ) 

 

سنگی است دو رو هر دو می‌دانیمش

جز هیچ به هیچ رو نمی‌خوانیمش

شاید که خطا زدیده‌ی ماست بیا

یک‌بار دگر نیز بگردانیمش 

 

* می‌گویند ازخصوصیات عقرب یکی هم این است که وقتی کارحسابی سخت می‌شود به خودش نیش می‌زند!

یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390

ستایش سردبیری

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 3:09 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 سینما و ادبیات مجله‌ای است که هر سه ماه یک بار منتشر می‌شود. چند شماره‌ای است که من‌هم با آن همکاری می‌کنم. هربار به زور و اصرار خانم سردبیر که اغلب به طور مستقیم و گاهی هم که بیشتر ملاحظه می‌کند غیر مستقیم ( معمولاً از طریق همکار خوب و پایدارش که دوست مشترکمان هم هست ) وادار می‌شوم در باره یا حاشیه‌ی موضوعی که انتخاب شده  مطلبی بنویسم. به نظرم پارسال همین وقت‌ها بود که با دکتر احمد اخوت، دوست و استاد راهنمایم، در پارک ناژون اصفهان، حاشیه زاینده رود، نشسته بودیم و در باره مشکلات سردبیری مجلات ادبی، انواع آن و انواع سردبیرها حرف می‌زدیم. او به شیرینی همیشه خاطراتش را مرور می‌کرد و من نگاه می‌کردم به آب که برخلاف قول اخوان ثالث نه می‌رفت و نه می‌آمد! از خدمت سردبیران خوب به ادبیات و آدم‌های ادبی می‌گفت و چه خوش مثال می‌زد: آن‌ها که آن‌قدر سخت و سخت گیرند که اغلب مجله یا فصلنامه یا جنگ را به محاق تعطیل می‌کشانند ( البته تعطیلی مجلات و فصلنامه و جنگ‌های ادبی علت‌های مهمتر و اصلی تری هم دارد که فعلاً بماند! ) و آن‌ها که همت‌شان از وصف بیرون است. آن‌ها که نویسنده تربیت می‌کنند، استعداد‌های تازه کشف می‌کنند، فضاها نو می‌آفرینند، و...

 می‌گویند در وصف احمد شاملو، از جمله، گفته‌اند او مهارت عجیبی در اداره مجله و نشریه‌ها داشت. به طوری که می‌توانست هر نشریه تعطیلی را سر یک هفته دوباره راه بیندازد و هر نشریه‌ای سرپایی را هم ظرف یک هفته به تعطیلی بکشاند!

 اما خانم سردبیر جوان ما شاملو نیست و سینما و ادبیات هم هرنشریه‌ای نه!! سینما و ادبیات بی ادعا و مرتب و پرو پیمان دارد در می‌آید و معلوم است خیلی‌ها به سردبیر کمک بی شائبه می‌کنند. خیلی‌ها ( یکی همین دوست مشترکمان خانم شاعر و داستان نویس و روزنامه نگار نیک‌نام مثلاً )  که اگر بخواهد خودش می‌تواند نام ببرد و شاید روزی این کار را بکند. آن‌روز، آن روز نشستن در پارک حاشیه زاینده‌رود، از جمله حرف‌های به یاد ماندنی دکتر یکی هم در تعریف از خانم  سردبیر بود. دکتر اصرارها و پیگیری‌ها و تلفن‌های همین شخص باعث شده ظرف مدت همکاری تا آن موقع پنج مقاله بنویسد که اگر نبود، چه بسا هیچ‌یک به تحریر در نمی‌آمدند. اخوت از این بابت راضی بود و ممنون و به من‌هم سفارش می‌کرد بنویسم. می‌خواست همین تلفن‌های ساده و پیگیری‌های به اصطلاح خستگی ناپذیر اما را بهانه کنم و بنویسم و هر وقت حوصله‌ام سر می‌رود از دست چیزی و روزگاری، هر وقت وقت کم می‌آورم، هر وقت زبانم به لکنت دچار می‌شود، هر وقت مغزم قفل می‌کند، هروقت کسی از وسط تاریکی فریاد می‌زند و می‌پرسد که چه؟ چه بشود؟ چه شده تا حالا؟ کجا را گرفته‌ای؟ به کجا می‌خواهی برسی؟ این همه که رفت زاینده رود چی شد؟ مگر نریخت به مرداب؟ مگر این همه که نوشتند نمردند؟ کارشان به خاموشی و فراموشی نکشید مگر آخر؟... به آن یک ذره نور فکرکنم. به صدایی که نازک و مهربان و سپاسگزار و ملاحظه گر سلام می‌کند و می‌گوید: چی شد؟ هنوز آماده نیست؟ فرصت مان تمام شده‌است ها! بدون شما در نمی‌آوریم ها؟ برایتان جا گذاشته‌ایم ها!...

 یک ماه پیش هم تلفن زد و مثل هر بار این هفت هشت شماره اخیر خواست در حول و باره موضوع تازه مطلبی بنویسم و من هم بی مکث و تردید پذیرفتم. هرچند می‌دانستم نه در بضاعت من است و نه دسترسی به منابع لازمش را دارم ( نقل مکان تازه‌ام هنوز تمام و کامل نشده و کلی از کتاب‌هایم در انبار جای قبلی که کار می‌کردم توی هشت نه کارتن چسب زده و نخ کشیده منتظرند بار شوند فرستاده شوند این جا که...). قبول کردم و تا الان هم که دارم این یادداشت را می‌نویسم ( ساعت پنج صبح روز هفتم شهریور ماه نود ) نتوانسته‌ام کاری بکنم. هر چند خیلی دلم می‌خواهد، خیلی سعی می‌کنم و خدا را چه دیدی شاید معجزه‌ای اتفاق افتاد. حرف دکتر اخوت هم در گوشم است و این بار، اگر نگویید دوباره زد به صحرای کربلا، زاینده رود را برداشته‌ام و دریای همین اطراف را گذاشته‌ام جایش! و لذا ( ! ) بحث رفتن و آمدن و سرچشمه و مرداب به طور کلی منتقی است!

 اما مهمتر از این ماموریتی بود که قبول کرده بودم و قرار شده بود با یکی، بعد شد دوتا، و بعد خودم سه تایش کردم، تماس بگیرم و از شان خواهش کنم مطلبی بدهند برای این شماره سینما و ادبیات. بنابراین بلافاصله دست به کار شدم و چند دقیقه بعد از تلفن مهرآمیز سردبیر به دومی زنگ زدم. دومی که می‌گویم می‌خواهم مخفی کاری کنم و گرنه کافی است اشاره‌ای به نام عزیزش بکنم یا مثلاً دو سه حرف اول اسمش را بگویم همه می‌شناسیدش ( یکی دو بار به خودش گفته‌ام که شهرت تان را باید تا اندازه‌ای مدیون اسم و فامیل عجیب تان باشید که راحت در زبان جاری نمی‌شود و بنابراین خوب در یاد می‌ماند ). بعداز اگر و مگرهای همیشگی که دارد و هر بار کلی با آن شوخی می کنم ( بی چاره آن سردبیرهایی که خودشان به ایشان زنگ می‌زنند و درخواست مطلب می‌کنند، آن هم بدون سابقه دوستی شعف انگیز چند ساله این چنینی و گفت و گوهای تلفنی هر دو سه ماه حداقل یک بارم با او ) بالاخره موفق شدم نظرش را جلب کنم و راضی شد که داستانی بدهد برای این شماره. فکر کردم در این شماره اسمم کنار اسم این دوست خواهد بود و ... فکر کردم چه خوب بالاخره حریف این قدرت دیوار برلینی دوستم شدم و یک ترک کوچک، یک درز یا دریچه در این رد و انکار مکرر باز کردم و خلاصه کلی خوشحال بودم.

 به سومی هم ایمیل زدم. بعد هم تلفنی حرف زدیم. او هم دوستی قدیمی است و دوستی اش باعث شادی. چند سالی است دور از این جا در  بلاد کفر! زندگی می‌کند و بنابراین می‌تواند به زبان آن جا بنویسد و بخواند. خواستم مطلب دندان گیری گیر بیاورد از آن جا و به زبان این جایی ترجمه کند برای این شماره سینما و ادبیات و قول دادم که سینما و ادبیات جای خوبی است و مطلب اش هدر نمی‌رود و تا آخر. دو روز بعد ایمیل زد که ترجمه نه، ترجیح می‌دهد خودش در باره موضوع مطلبی بنویسد و پرسیده بود چه قدر وقت دارد؟ نوشتم  حداکثر یک ماه. یک هفته تخفیف داده بودم ولی کار از کار گذشته بود دیگر.

 به سردبیر عزیز زنگ زدم و گزارش پیشرفت دادم. گفتم از اولی مدتی است شماره‌ای ندارم. شماره‌اش را روی گوشی ام فرستاد. زنگ زدم نبود. گفتند عصر شاید باشد. عصر زنگ زدم گفتند اشتباه است، کسی به این نام این جا نیست. دوباره شماره گرفتم. زنگ زدم نبود. گفتند شب زنگ بزنید لطفاً. سلام رساندم و فکر کردم چه قدر مودب و مهربان است این خانم همسر دکتر. چند روزی گذشت و باز زنگ زدم و بالاخره بعداز سه هفته پیگیری یک بار دیگر صدای آرام و صمیمی خودش را، بعداز به گمانم دوسالی، شنیدم. آخرین بار در یک دفتر فنی تکثیر دیدمش. خسته از روزگار دون، گفت که از نوشتن و ترجمه ادبی دست کشیده و از تدریس حتی. گفت رفته در یک مرکز ترجمه متون پزشکی و روان شناسی کار می‌کند برای کمک به گذران زندگی. گفت که چه بلاهایی که این ناشرها ( بیشتر البته منظورش یک ناشر خاص بود ) سرش در نیاورده‌اند. گفت که دلش به کار سرد است به خاطر اوضاع و ترجیح می‌دهد همین کاری را بکند که به تازگی انجام می‌دهد: ترجمه متون پزشکی.

 اول به خاطر خودم که مطلبم را هنوز آماده نکرده‌ام، دوم به خاطر این دوست مترجم و نویسنده اول، سوم به خاطر دوست خارج نشین ام که هم الان دلم برایش بی اندازه به درد آمده و چهارم به خاطر دوست خوب چند ساله‌ام، دومی، که قول ارسال داستان کوتاهی داده بود از خانم سردبیر عزیز سینما و ادبیات عذر خواهی می‌کنم. هر سه، شاید هم چهار پروژه، به شکست انجامید و دیگر هیچ طوری به ذهنم حتی نمی‌گذرد این خانم چه گونه و با چه مرارتی و زبانی این همه آدم را تشویق و شاید وادار می‌کند برای هر شماره سینما و ادبیات مطلب‌های خوب و خواندنی بدهند و هر بار با چه نفس گرم و عصای آهنی و کفش امیر ارسلانی از صحرای این شماره تا شماره بعد را طی می کند!

 دکتر پرسید آیا تا کنون اسم مرا روی جلد مجله‌ای دیده‌اید؟ گفتم نه. گفت: آیا مطلبی از من در روزنامه‌ای خوانده‌اید؟ گفتم: نه. گفت: واقعاً هم هیچ وقت از این کارها نکرده‌ام. گفت که لطف کرده‌ام یادش بوده ام و بهش زنگ زده‌ام و حالش را پرسیده‌ام و ازش درخواست مطلب کرده‌ام اما...

 گفت من مثل برادرم نیستم که. شاید باید باشم اما نیستم. او دوست داشت اسمش همه جا باشد. عاشق شهرت بود اما من نه. گفتم ممنون جناب دکتر. همین که گوشی را برداشتید و جوابم را دادید ممنون. می‌دانید که برادرتان را چه‌قدر دوست دارم. هرچه عادت داشت یا عاشق بود یا می‌نوشت یا... شما را هم همان قدر... به خانم سردبیر هم می‌گویم که با مهر حرف زدید و همین شاید شادش کند به قدر کفایت. هرچند اگر...

 دوست دیگر، دوست دوم، گفت که هرچه فکر کرده نتوانسته خودش را راضی کند که... گفت از کارش راضی نشده و کار دیگری هم آماده ندارد. اصرار کردم و گفتم که قول دادید شما و ... گفت حالا که اصرار می‌کنید مجبورم بگویم ( به نظرم منظورش نوعی اعتراف کردن بود ) اصلاً دست کشیده‌ام به کل از کارکردن. شاید هم گفت می‌خواهد دست بکشد. گفت یک سالی هست دارد به این موضوع فکر می‌کند. فکر می‌کند که چه؟ بس نیست؟ فکر می‌کند حرفی دارد باز برای گفتن و نوشتن؟

هر چه گفتم و اصرار کردم بی فایده بود. بغضی از ته صدایش به گوشم خورد. فکر کردم چه قدر حق دارم اصرار کنم و بخواهم و بگویم و وانمود کنم همه چیز به کل طور دیگری است و او اشتباه می‌کند و حیف است و باید باید باید... فکر کردم خاکستر مرگ تا کجا‌ها پاشیده شده مگر؟ فکر کردم خودم چی؟ خودم تا کی می‌توانم یا می‌شود یا ممکن است وانمود کنم و...

 دوست سومم از آن طرف دریاها و اقیانوس‌ها به ناگهان، در اندوه و بهتی که بعداً همه در آن شریک شدیم، خودش را پرتاب کرد  این جا در یک شب شوم و پردرد.

 چه‌طور می‌توانستم ازش بپرسم چه نوشتی وقتی در ایمیلی کوتاه نوشته بود: این جا در فرودگاه دبی نشسته‌ام در سوک خواهرم و منتظر. جایی ندارم حتی فریاد بزنم!     

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>