آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389

آخر دریا

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 9:42 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

« برای پیدا کردن ناخدای لنج ماهیگیری، آقای عباس عبدی، رئیس شیلات قشم آن‌زمان ، کمک مهمی کرد. او ناخدا آزمون را معرفی کرد. در دیدار اول  آزمون را به خاطر خشکی رفتار نپسندیدم و ناخدای دیگری را که دیده بودم می خواستم. عبدی چند نمونه از کردار و منش هر دو برایم شرح داد؛ من متقاعد شدم. »

                               از مصاحبه زاون قوکاسیان با ابراهیم مختاری 

                               زنده‌رود شماره ششم وهفتم 

                               زمستان ۷۲ بهار ۷۳ ویژه‌نامه سینما ص۲۹۷

                  

                                                                            

  شاید هیچ‌وقت تابستان جاسک را نبینم. شاید هیچ‌وقت پوست صورتم از آتش‌بادی که می‌گویند پادشاه ظهرهای تیر و مرداد آن سرزمین است تاول نزند و چشمم آن‌طور تنگ نشود ازماسه‌های ریز شناور در باد و خارهایی که غلت می‌زنند در اطراف جاده‌ی باریک و اسفالت کلاهی تا جاسک و مجتمع قدیمی شیلات آن‌جا که دو کیلومتری با شهر فاصله دارد. چرا که درعمرم یک‌بار در جاسک بودم و آن‌هم اواسط پائیزسال1363بود. چیزی حدود 25 سال پیش. به خاطر دارم که آن‌موقع اجباری نبود که  همان در ابتدای ورودم به مجتمع نتوانم با همدوره‌ای و همشهری‌ام‌، مصطفی‌، بروم سر اسکله یا برای اولین بار ساعت‌های طولانی جزئیات دیدنی  تحویل دهی  هزارها ماهی یک شکل و یک اندازه را که  از لنج‌های صیادان کوه‌مبارک و جاسکی کف وانت‌های تویوتای تک‌کابین چیده می شد تماشا نکنم.  همان ساعتی که  یاد گرفتم این، آن ماهی تُن یا تونا است که در گویش محلی هوور و گْباب می‌گویند. آمده بودیم جاسک که سردخانه آن‌جا را بشناسیم. آمده بودیم معجزه‌ی آمونیاک و فریون 12و22 را باورکنیم که هرهشت ساعت، در اتاقکی تاریک و دراز، سی‌صد ماهی یک شکل و یک اندازه را به سرمای سی درجه زیر صفر می بردند و مثل چوب می خشکاندند. شاید وقت آن رسیده بود که در مقابل این صف سیاه و خاکستری و لشکر به‌تور افتاده‌ی تسلیم، می‌ایستادم و از دهان‌های باز و چشم‌های درخون ترکیده هزارها هووری که در کُپه‌های اطراف باسکول بزرگ شیلات بر هم ریخته بودند اکراهی  راکه تا آن‌زمان از سر و دم و طعم و بوی ماهی داشتم پس می زدم و کنار می گذاشتم.

   عصر همان‌روز اول ورود به جاسک و در کمتر از نیم‌ساعت خیابان اصلی شهر را رفتیم و برگشتیم. همه چیز به رنگ خاکستر و از جنس ماسه‌ی زبر و سیمان بود. از یکی‌دو پله‌‌ی بلوکی مغازه محقری پائین رفتیم. صندوق پر و خالی نوشابه‌ها دعوت‌مان کرد. از پشت یخچال، سر و گردن پیرمردی پیدا شد. پنکه سقفی می‌لرزید و می‌چرخید.  بفرما گفتم و بطری را به دهانم چسباندم. چیزی گفت یا چشمی انداخت یا دستی درازکرد که بطری‌ خالی‌ام را از کفه ترازو بردارد که جان گرفت. تصویری از ته تاریکی دور بیرون زد. پرسیدم: پدرجان بلوچ هستی؟ بود. پرسیدم: هیچ وقت آبادان بودی؟ بود. گفتم  چیزی نگو تا بگویم و پرسیدم: پالایشگاه آبادان  بودی؟ بود. گفتم: ازاین هم بیشتر در   اِس او تو  پلانت  بودی و نگذاشتم چیزی بگوید و گفتم: تو کارگر آقای بهره‌بر بودی. سال 47 یا 48. اسم خودت هم...اسمت...؟ گفت که اسم‌اش سبزعلی است.  سبز‌علی مرادی.

مصطفی با بطری خالی نوشابه‌اش بازی می‌کرد. پیرمرد پشت یخجال کوچک‌تر و گم‌تر از آن سال‌هایش بود. به طعنه‌ی دوستم که گفت یک باره شماره شناسنامه‌اش را هم بگو اعتنایی نکردم و گفتم: مال این است که هیچ تغییری نکرده‌ای پدر. توضیح دادم که من آن‌موقع دو ماه پای همان یک دستگاه کمپرسور بادی که یک‌ریز پت‌پت می‌کرد ایستاده بودم که از شما و بهره‌بر چیز یاد بگیرم. تو با من رفیق‌تر بودی. شاید یادت مانده باشد که پدر من‌هم در روغن‌سازی بود و می‌گفتی او را می‌شناسی؟

  به لطف همین دیدار تصادفی و مرور چهارسال دوره‌ی هنرستان که متناوب در پالایشگاه گذشته بود، جاسک هم حالا جایی شد مثل آبادان. جایی که نمی‌شد بد باشد‌.

 در برگشت به مجتمع، روز رفته بود و ماهی‌ها را درتونل صف داده بودند و از چاه آبی لب‌شور، همه سکوی سیمانی و محوطه‌ی اطراف را خیس کرده و شسته بودند‌. بخاری از زمین بالا می‌آمد واندک‌اندک فضای بازِ پشت ساختمان سردخانه را خنک می‌کرد. اتاقکی در کانکس باریک گروه نظارت برساختمان درحال احداث شیلات جدید مخصوص خواب ما دو نفر تعیین شده بود. شب شد و خوابیدیم و روز بعد را هم در آفتاب و تا بعدازظهر و باد اندک عصر و اسفالت و سیمان آب‌پاشی شده‌ی سرشب ، بی دغدغه گذراندیم. باز بیرون بودیم. سراغ سبزعلی مرادی رفتیم و نوشابه خوردیم. پنج سال قبلش بازنشسته شده بود و برگشته بود جاسک و با پول سالی‌دوماه شرکت‌نفت، آن مغازه را راه انداخته بود. بی‌ زن، بی تنها پسری که دیگر زن گرفته بود و زاهدان زندگی می‌کرد و دور از دخترها که در همان آبادان مانده بودند با شوهرهاشان.

  باز هم همه چیز به رنگ خاکستر بود. بخار هوا با نورکمی که از برق مردنی شهر، چند متری در اطراف تیرهای چوبی  را روشن می‌کرد اخت و درهم  بود. شرجی بیشتر از پیش می‌ریخت. وقتی به مجتمع رسیدیم، پاترول زردنگی که آرم صدا و سیمای مرکز خلیج فارس روی درهایش بود و زیر شرجی سرِشب خیس و تمیز به نظر می‌رسید جلوی کانکس‌مان پارک شده بود. مصطفی غر زد که جای میزمان را گرفته‌اند و یادم امد دیشب‌اش به ابتکار او میز وصندلی را آورده بودیم بیرون و نیم‌ساعتی با پشه‌ها و مارمولک‌ها و رطوبتی که روی میز و بال پهن سوسک‌هایی که چپ و راست می‌رفتند و گاهی هم پرواز می‌کردند نشسته بود ساخته بودیم. آخرش هم قید کتاب و رادیو در هوای آزاد  را زده بودیم و دوباره راضی شده بودیم به همان اتاق کوچک وخفه کانکس.

   مصطفی به فکر افتاد چراغ محوطه را خاموش کند. می‌گفت پشه و سوسک بامن. سراغ راننده پاترول را گرفتیم. نگهبان خبرش کرد. جایی قلیان دود می‌کرد. معلوم شد کسی را هم با خودش آورده و تنها نیست. اشاره کرد و فهمیدم باید در اتاق مخصوص مهمان‌های رسمی‌تر باشد، میهمانان اتفاقی. وقتی تقه زدم و لای در را بازکردم و در انتهای اتاق و پشت میز، مرد سفید روی مرتبی را دیدم که سر از کتابی برداشت و از پشت عینک مطالعه به سمت من خیره ماند معطل نکردم و بدون سلام پرسیدم: انگلیسی است؟ او هم بدون درنگ پاسخ داد:  نه جانم، فرانسه. گفتم: چه جالب! دوستانه پرسید: جداً؟ لای در را بیشتر باز کردم و گفتم: جالب‌تر هم می شود اگر شما هم بیایید بیرون و تو این شرجی که رفیق من میز گذاشته بیرون و چای هم دم کرده پیش ما باشید!

  چای خوردیم و در تاریکی و شرجی آن شبِ جاسکی ، برای او گفتیم که ما هم  تازه دیروز آمده‌ایم و قراراست مدتی این‌جا باشیم و آموزش سردخانه ببینیم. گفتیم که هر دو اصلاً آبادانی هستیم واولین باراست جاسک را می‌بینیم. مصطفی گفت که از هرمزگان خوشش نمی‌آید و پشیمان است که دانمارک را گذاشته و برگشته است. گفت قصد دارد در اولین فرصت دوباره برگردد. من گفتم که از ماهی خوشم نمی‌آید و حالا درست کارم افتاده به ماهی. تعریف کردم که حتی  همسرم در اوائل ازدواج‌مان کمی دستم می‌انداخت و بعد که دید موضوع جدی است خواست ته و توی کار را دربیاورد. با سئوال و اصرار او مادرم برایش تعریف کرد که در همان روزهای اولی که با پدرم آمده بودند آبادان و پدرم کارگر پالایشگاه شده بوده، غروب روزی چند ماهی حلوا سفید برای مادرم می‌آورد و سفارش می‌کند برای شام شب کاری‌اش آماده شان کند.  مادرم تا آن‌موقع درست وحسابی و از نزدیک ماهی ندیده بود و اصلا ًدر دهی که بودند رودخانه‌ای، چیزی وجود نداشته که ماهی داشته باشد. هرجور بوده ماهی را پخته و به خیال خودش شام پدرم را که می‌خواسته با چند نفر از همکارهایش بخورد آماده کرده و داده دستش و صبح فردا،کتک مفصلی از دستش خورده که گویا آبروی پدرم را پیش همه برده و همه خندیده‌اند به او با این ماهی آوردنش. مادرم کاری نمی‌کند. کاری نمی‌توانست بکند. الا این‌که توی بغض وگریه رو به پدرم عهد می‌کند با خودش که هیچ وقت دیگر نه خودش ماهی بخورد و نه بگذارد بچه‌هایش ماهی خور بشوند. به قول خودش هم عمل کرده.

گفت: پس انگار این نوعی تنبیه است که سر و کارت با ماهی افتاده وحالا حالاها باید مثل سزیف هی با ماهی‌ها بالا بروی و هی از دستت سربخورند پائین!

گفتم: این‌ها با این چشم‌های خیره وخونی‌شان آدم را وادار می‌کنند باهاشان رفیق شود و دلش به‌حال‌شان بسوزد.

 گفت آمده‌است در باره پناهگاه‌های دریایی تحقیق کند، که کارگردان تلویزیون است و فیلم مستند می‌سازد؛ فرانسه درس خوانده است. تن‌ماهی بازکردیم و با لیموی پرآب میناب و فلفل سرخون تزئین‌اش کردیم و باز هم چای خوردیم.

 هشت ماه بعد در قشم بودم. دم ظهریِ روزی که لندیکرافت چیرو 2 از بندر رسید، خبرشدم غیر ازیک کامیون تور و طناب برای صیادان، پاترول صدا و سیمای مرکز بندرعباس را هم با خودش آورده است. مشغول خواندن چیزی بودم که ناگهان لای در باز شد و کسی پرسید: فرانسه است؟ و قاه قاه خندید.

خنده‌ام گرفت و تعجب هم کردم. گفتم: نه بابا فرانسه کجا بوده... فارسی هم به زور!

 ابراهیم مختاری که آن‌موقع هنوز مجرد بود و به‌قول خودش کارگردان تبعیدی تلویزیون، « پناهگاه‌های دریایی ایران » را تمام کرده بود و حالا آمده بود قشم «یک سفر صیادی» را بسازد.گفت که همزمان با او، محمد بزرگ‌نیا هم دارد در لارَک کار می‌کند و موضوع فیلم‌اش زندگی اهالی آن‌جاست‌. از شب جاسک که در آخر هم ناتمام ماند یاد کردیم و گفتم همان‌وقت که خبردادند زنم آمده بندرعباس و از طریق بی‌سیم شیلات پیغام داده‌اند که فوری با او تماس بگیرم دلم شورافتاد و خودم را رساندم به مخابرات و تلفن کردم. وقتی هم برگشتم همه‌تان خواب بودید. تا صبح و بعداز آن تا صبح‌های ده دوزاده روز بعدش هم بیداری کشیدم و غلت زدم در رختخواب و ... گفتم این خودش یک داستان دور و دراز است. داستانی که همت کنم می‌نویسم. ولی حالا این‌جا هستم و شما هم که آمده‌ای این‌جا. حداقل مجبورنیستیم زیرشرجی و درجوار پشه و سوسک و مارمولک از شعر و فیلم و شیلات بگوئیم. حرف‌ها زدیم.پرسید میانه‌ات چی؟ میانه‌ات با ماهی خوب شده؟ تعریف کردم این‌جا هم یکی هست که از ماهی دل خوشی ندارد.یک مهندس پیر آلمانی است که برای شرکت ترکیه‌ای در اسکله کار می‌کند. تصادفاً جایی، گمانم روی دیوار کوتاه اسکله قدیم سنگی قشم، با دو نفر دیگر  نشسته بود که نشان‌اش کردم و جلو رفتم. او توجهی به اطراف نداشت اما من که هنوز از دوره دانمارک و انگلیسی دست و پا شکسته آن‌جا چیزهایی یادم بود، خودم را انداختم وسط و حرف زدم و دیدم که انگلیسی‌ام از او بدتر نیست. بار دیگری که دیدمش از ماهی‌گیری گفتیم و این‌که این‌جا معدن میگو است. گفت که با ماهی میانه خوشی ندارد و اصلاًً نمی‌خورد. دید که چه‌قدر تعجب کردم. تعریف کرد که در دوران جنگ دوم جهانی در آلمان، جایی زندگی می‌کرده که فقط می‌توانسته‌اند ماهی، آن هم ماهی ساردین، بخورند وبس. آن چند سال جنگ و قحطی و بچگی‌اش آن‌قدر ماهی وچیزهای دیگر آبزی خورده که نفرت پیدا کرده از هر خوردنی دریایی و حالا پنجاه سال است نه ماهی می خورد نه هیچ آبزی دیگر.

    مختاری قاه قاه خندید گفت‌: این داستان‌ها را سرهم کرده‌ای به ما ماهی ندهی بخوریم!؟ ولی ما می‌خوریم. خوب هم می‌خوریم. شما هم باید کلی کنسرو تن بما بدهی چون هروقت نخورده‌ایم مال آن‌است که گیرمان نیامده. میگو را که نگو دیگر. یک کارتن کنسرو ماهی و سه قالب یخ توشه سفری بود که از عصر آن‌روز شروع کردند. تصمیم داشت بگردد و لوکیشن‌های فیلم جدیدش را پیدا کند. از کمیته امور صیادان و مدیرکل شیلات و مرکز صدا و سیما نامه داشت که هرجا می‌رود کمکش کنند.

 سه روز بعد آمد. کمی به‌هم‌ریخته و خسته که از گرما هم بود. هر روز با لندرور اداره، به جایی که پیغام داده بود یخ فرستاده بودم. سه نفر بودند وآن‌جا فهمیدم به جزکارگردان، مدیر تولید و فیلم‌بردار هم کارشان خیلی مهم است. گفت عکس‌های زیادی گرفته و تقریباً همه‌جا را دیده و قرار شده در لافت کارکنند. گفت ساحل‌اش عالی‌است و صیادش را هم پیدا کرده است. گفت سفت و سخت قول همکاری گرفته‌است.

با تعجب پرسیدم: لافت؟ و گفتم: لافت که صیاد ندارد!

گفت: دارد. چندتا خوبش هم دارد. از بندر و کمیته امورصیادان پرسیده‌ام و آدرس سرراست گرفته‌ام‌.

گفتم: لافتی‌ها لنج‌های خوبی می‌سازند. ولی خودشان سوار نمی‌شوند. مگر برای تجارت باشد و سفر. و باشوخی اضافه کردم: آخرمی‌ترسند به لباس سفید بلندشان لک بیفتد.

گفت: ولی عبدالله سفاری ناخدای درست و حسابی‌است. باهاش کلی حرف زده‌ام. عکس هم گرفته‌ایم زیاد.

گفتم او را می‌شناسم‌. گفتم که آن‌ها ناخدا هستند اما صیاد نیستند. صید آن‌ها ماهی سرخو سرحدی است. حتی سرخوی اصلی را هم نمی آورند شیلات. هرچه عرب‌ها نمی‌خورند می‌آورند برای ما. آن‌هم فقط حدود هشتاد کیلو. یک لنج به آن بزرگی می‌رود دریا و دو روز می‌گردد و وقتی برمی‌گردد هشتاد کیلو، نه کمتر و نه بیشتر، یک دست‌هم ماهی چمن یا همان سرخو سرحدی می‌آورد شیلات. یک نوع ماهی درجه دو که در بین عرب‌ها اصلاً مشتری ندارد.

پرسید: خب که چی؟

گفتم که معلوم است دیگر. ماهی‌‌ها بوی گازوئیل می‌دهند! گفتم باقی‌شان هم همین‌طورند. کار آن‌جا این است. بردن گازوئیل و چند کیلویی هم ماهی خریدن از صیادان عرب برای نشان دادن به پاسگاه و شیلات این‌جا؛ خالی نبودن عریضه.

گفت: ولی نمی‌آمد آن‌کاره باشد.

گفتم: هست یا نیست از مجبوری است.

به مهمان‌سرای اداره رفت که دوشی بگیرد. سرحال شد. عصر دوباره همدیگر را دیدیم. هنوز خانواده من نیامده بودند و در خانه سازمانی‌ام تنها بودم. نشستیم به گپ و چای. چیز دیگری پیدا نمی شد. مطمئن بود باید یک نشانه‌ای باشد. یک علامتی که معلوم کند. گفت توی هرچیزی هست، توی هرشغلی ...

گفتم : تو این هم هست.

پرسید: واقعاً؟

گفتم: البته. خودت گفتی! شاید هم خیلی ساده باشد. گفتم کاری که من می‌کنم موقع مجوز دادن است. باهاشان دست می‌دهم وکف دستشان را لمس می‌کنم. اگرسفت و زبر باشد معلوم است صیادند و طناب و تور اثرکرده روی پوست. و اگرنه مجوز دوازده ساعته بیشتر نمی‌دهم.تازه همین‌اش هم بعضی وقت‌ها کلی دردسرساز است.

  تاب نیاورد و صبح زود ماشین را برداشت و رفت. وظهر نشده برگشت. یک راست به اداره آمد. خنده دلچسبی کرد و بی مقدمه گفت: دستش مثل پنبه نرم بود. عین دست یک خانم. با هرکدامشان دست دادم از زبری خبری نبود. مطمئن شدم جای دیگه‌ای جمع هستند. از بندرعباس راه را عوضی نشان‌مان داده‌اند.

پرسیدم‌: سَلَخ رفته‌ای؟

 سلخ که می‌گویم یا می‌نویسم همراه است با یاد ساحل طولانی و خانه‌های رو به دریا و لنج‌هایی که بی پناه وسط آب‌اند، یاد محمد آزمون و مسعود بخیط دریایی و ابراهیم ساجدی و احمد تلنده و عبدالله دریاپور و ابراهیم دریایی، یاد محمد غلام دریایی که در هفتاد و سه سالگی زن دوم گرفته بود و از بس تر و فرز بود به محمد غلام ترتری معروف بود. ترتری قایق چوبی بزرگی‌ست که همیشه صدای پت‌پت موتور دیزل‌اش تا خیلی دورترها می‌رود. 

                        

 ناخداها:   محمد آزمون - مسعود بخیط دریایی - ابراهیم ساجدی 

           ( قشم نوروز۱۳۸۷. بیست و سه سال بعد از یک سفر صیادی ) 

 

 محمد آزمون را به عنوان صیاد اصلی معرفی کردم و مختاری رفت که سلخ را ببیند و آزمون را هم بسنجد. آمد و گفت که سلخ را بله اما ناخدا را نپسندیده است. گفتم: چند نفری هستندکه می شناسم اما اگر فقط یک نفر صیاد باشد همین است. خودش است. ناخدایی که می‌توانی تا آخر دریا باهاش بروی و روی حرف‌اش حساب کنی. شک نکن. خود خودش است.

 رفت و دو روز بعد آمد. گفت تما م لوکیشن‌های فیلم‌اش را انتخاب کرده. گفت دارد می رود بندرعباس برای باقی کارها. پرسیدم: آزمون چی شد؟ از آزمون یک سفر صیادی بیرون آمد؟

 آزمون ، صیاد نمونه سلخی و کسی بود که مجاب‌ام کرده بود می‌شود تا آخر به او اطمینان کرد. هیچ اهل قاچاق نبود و دریا را به چشم صیادی می‌پائید. رد و رفت و آمد ماهی‌ها و کولی‌های کر را از بر بود. سر راه‌شان می‌ماند و با تور دیواری در دریا می‌کشید که هیچ‌کدام را مجال فرار نباشد. چندین باردیده بودم‌اش پیش از رفتن به دریا، یا عصرهای پنج‌شنبه که غالباً به عادت دریا نمی‌رفتند. در ساحل طولانی سلخ قدم می‌زد و باد در جامه سفید و بلندش می‌افتاد. او با مسعود و ابراهیم و احمد ستون‌های صیادی سلخ بودند.

مختاری گفت که در برخوردهای اول خیلی جدی و تلخ آمده ولی بعد که آشناتر شده‌اند قبول کرده لنج‌اش را برای هرچند وقت که گروه فیلم‌برداری لازم داشته باشند در اختیار آن‌ها بگذارد و خودش هم با ملوان‌هایش بیاید روی آب. فصل صید با تور گذشته بود و می‌توانستند فقط قلاب بیندازند. گفت که چندتایی عکس از چهره‌اش برداشته و روزی که خداحافظی می‌کرده بیاید قشم به او گفته همه چیزش خوب است. فقط یک موضوعی هست که ... و مِن و مِن کرده. آزمون پرسیده چه موضوعی؟ گفته صورت‌ات برای فیلم عالی است ولی وقتی دوربین از جلو نشانت بدهد و بخندی این دندان طلای نیش‌ات بدجوری توی ذوق می‌زند. آزمون پرسیده کدام؟ این؟ و بلافاصله با چاقوی سرکج ماهی‌پاک‌کنی که دم دستش بوده، بی معطلی، روکش طلای دندانش را کنده و توی جیب گذاشته و پرسیده حالا چی؟ بهتر شد؟ بعد هم به ملوان‌هایش دستورداده کابین ناخدا را از بیخ بکنند و بیندازند گوشه‌ای. آخر از فیلم‌بردار شنیده بوده که کابین ناخدا مزاحم فیلمبرداری می‌شود و نمی‌گذارد او، فیلم‌بردار، عقب‌تر برود و همه افراد را توی کادر داشته باشد. منظورش همه جاشوها و ناخدا و موتوری و آشپز بوده که دو ماه بعد و در تمام روزهای فیلمبردای روی آب، هرکدام  قلاب گرفتند و ساعت‌ها لبه لنج ایستادند خیره به دریا و نخ که کی بجنبد و احیاناً سنگسری، سرخویی، هاموری به طعمه بزند و با هلهله‌ی‌ بقیه جاشوها وگروه فیلم‌برداری کشیده شود بالا.   

* *

جای تاسف است که این فیلم، آن‌طور که ابراهیم مختاری در همان مصاحبه با زاون گفته، یکی دو بار نمایش داده شده و جوایزی هم دریافت کرده اما فعلاً سال‌هاست در آرشیو تلویزیون بندرعباس خاک می‌خورد.

دوشنبه 1 شهریور ماه سال 1389

داستان‌خوانی در زنده‌رود ( ۲ )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 8:48 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 این هم از شماره تازه ( شماره‌ی ۵۰ ) فصلنامه‌ی زنده‌رود و این‌هم قسمتی از داستان خوب جناب اصغر عبدالهی که حرفش را زده بودم.   

 

 قطار تهران بندرعباس، در ساعت دوازده و سی دقیقه، در هرم آفتاب نیمه‏ی مردادماه، طوری بود که انگار پشت پرده‌ی مواج آبی که از آسمان یکدست سفید آویزان است، ایستاده و تکان نمی‌خورد، اما قطار داشت از پیچ آخر می‌گذشت و می‌آمد جلو تا به ایستگاه خلوت بندر برسد. به سایبان سکوی ایستگاه که رسید بوق زد و کشدار و طولانی ترمز کرد و چرخ‌ها سائیده شدن به ریل و واگن‌ها لرزیدن و آنوقت که مرد میانه‌سال در یونیفرم راه آهن آمد به سکو، قطار هم ایستاد. مسافران که معلوم بود از قبل‌تر، شاید از ایستگاه سیرجان در راهرو و پشت درها بوده‌اند هول زده آمدند پایین یا از قطار پریدن به سکوی سیمانی وچمدان‌ها و بارها را کشاندند و رفتند به ساختمانی که شبیه سوله بود. دو دختر و دو پسر با کوله پشتی‌های رنگارنگ وقتی از قطار آمدن پایین که فقط مرد میانه‌سال در ایستگاه مانده بود. هر چهارتا جوان در ایستگاه زیر بار کوله‌های استوانه‌ای جهانگردی‌شان میخکوب شدند. دختری که اسمش نغمه بود گفت « اوه خدای من انگار یکی یقه‌مو گرفته. » پسری که اسمش کامیار بود از مرد میانه‌سال پرسید « الان چن درجه‌س اینجا جناب؟ » مرد میانه‌سال گفت « رادیو که گفت پنجاه و پنج درجه بالای صفر » پسری که اسمش سینا بود راه افتاد سمت ساختمان، گفت « بله، درسته. وقتی هوا پنجاه و پنج درجه بالای صفر باشه مث اینه که یکی یقه‌ی آدمو گرفته باشه. »

                                              در هوای پنجاه وپنج درجه بالای صفر

                                              اصغر عبدالهی، زنده‌رود شماره 50 . ص207

 

پخش زنده‌رود در تهران: پیام امروز. تلفن ۶۶۴۹۱۸۸۷

جمعه 29 مرداد ماه سال 1389

باغ پرنده‌ها

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 11:10 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 یکی آمده بود و چندل‌ها را چند متر به چند متر، انگار کاشته باشد، فرو کرده بود در ماسه سنگ‌ها و رفته جلو و جلوتر. هربار چند تا را برپا کرده بود و وقتی آب به وقت هرروزش بالا آمده بود پس نشسته بود تا فردا. فردا با چندل های بلندتر آمده بود. رفته بود جلوتر و دور زده بود و پیش از آن‌که دایره را تمام کند دو باره دور زده بود. شبیه علامت سئوال. حساب جزر و مد را نگهداشته بود که آب هیچ وقت از مشتایش نیفتد. باید از بالا نگاه می‌کردی که ببینی شبیه دستی است که مشت شده. از بازو تا مچ، راست پیش رفته در آب. کسی دست دراز کرده سهم‌ اندکش را از دریا بگیرد.

 وقت‌اش که می‌رسید همه را تا بالا به هم تور می‌کشید. دیواری می‌ساخت با چشمه‌های ریز. می‌رفت. خانه می‌ماند. می‌خوابید. بیدار می‌شد. ساعت را می‌پایید. می جنبید. نمی‌ماند. پرنده‌ها آن‌جا بودند. زودتر می‌‌رسید. پای دیوار را می‌جست. چیزی پیدا می‌کرد. چیزهایی خرد. خرچنگ و تک تک میگو. ماهی‌هایی که در جزر دریا جا می‌ماندند. با آب جلو می‌رفت. جلوتر می‌رفت. به بزرگترها می‌رسید. به زنده هایی که پل پل می‌زدند در آب کم.  

 حالا اما مال پرنده‌هاست. باغ پرنده‌هاست این مشتا؛ این‌طور که هرکدام روی یکی نشسته‌اند و همه چندل‌ها را به نام خودشان ثبت کرده‌اند: 

   

                                   ساحل جنوبی قشم. جزیره لارک نیز در چشم انداز دورتر پیداست.

چهارشنبه 27 مرداد ماه سال 1389

داستان خوانی در زنده رود ( ۱ )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 9:27 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

بعداز پنجاه روز کار، دو هفته‏ای مرخصی گرفته‏ام. خودم را با پرواز دوشنبه به اصفهان رسانده‏ام و حالا سه شنبه‏است. این به خودی خود یک قرار است. ساعت حدود پنج و نیم عصر، هرکس که می‏تواند از گوشه‏ ای خودش را به ساختمان پارسیان در چهارباغ، نزدیکی‏های دروازه شیراز می‏رساند و از شش هفت پله عریض ورودی بالا می‏رود. هرکس یعنی آن‏هایی‏که چندین سال است کمک می‏کنند زنده‏رود در آید. جای پارکی پیدا می‏کنم. جوان بنفش پوشی با یک دسته قبض پارکینگ خودش را می‏رساند و برگی می‏کَنَد و زیر برف پاک کن سر می‏دهد. پول را می‏گیرد و خیالم را برای دو سه ساعت بعد راحت می‏کند. چشم چشم می‏کنم کسی را نمی‏بینم. چند دقیقه‏که‏ از پنج گذشته. آن‏طرف بلوار، مثل همه روزهای دیگر، آدم‏های زیادی جلوی دو مجتمع بزرگ پرسه می‏زنند. اغلب بیمارانی هستند که با همراهانشان دنبال مطب دکترهایی می‏گردند. از پله‏ها بالا می‏روم و خودم را به آسانسور با ظرفیت پنج نفر می‏رسانم. همراه چند زن میانسال چادری و مانتویی و یکی دو بچه داخل می‏شوم و دکمه طبقه پنجم را می‏زنم. توی راهرو طبقه آخر، بهرام فرهنگ را می‏بینم که با احتیاط و شق و رق دارد از دفتر بیرون می‏آید. محمد حسین خسروپناه هم سه تیغه کرده و در همان جلیقه پرجیب که روی پیرهن آستین کوتاهش می‏پوشد  همراهش است. حتماً تا به هم رسیده‏اند موجودی سیگارهایشان را جمع زده‏اند و به این نتیجه رسیده‏اند تا آخر جلسه کم می‏آورند. سلام می‏کنم و از در باز مانده می‏گذرم. کس دیگری نیامده. فقط احمد اخوت است که معلوم نیست چه ساعتی می‏آید. اصلاً همیشه هست. در جلسات خانه محمدرحیم اخوت هم که اغلب پنج شنبه‏ها بر قراراست این یکی اخوت انگار از شب قبلش آن جا بوده. کی می‏رسد چیز بنویسد؟  در را هم خودش باز می‏کند.

 هست. حسام الدین نبوی نژاد هم هست. او صاحب دفتر و صاحب امتیاز و مدیر مسئول زنده‏رود است. نمی‏شود که نباشد. هر دو روی صندلی‏های مخصوص خودشان نشسته‏اند و هر کدام دارند چیزی می‏خوانند. گرم سلام می‏کنم و گرم احوالم را می‏پرسند. حالشان را گرم‏تر می‏پرسم و می‏روم سر جای خودم، جایی‏که هر وقت اصفهان هستم و سه شنبه‏است و توانسته‏ام به جلسه زنده‏رود بیایم می‏نشینم. یک مبل چرمی‏تو گودرفتگی، کنار دو تای دیگر که هرسه درست رو به روی آقای نبوی نژاد ند و پشت‏شان چسبیده  به دیوار. احمد اخوت روی صندلی کنار میز حسام نشسته و پشت اش به کتابخانه‏است. حساب و کتابی در کار است؟ نمی‏دانم. اگر هست حتماً به زمانی بر می‏گردد که من هنوز پایم به این جلسات نرسیده بود. آن چه من یکی خبر دارم  نکته‏های ساده‏‏ ای است که هرکس باشد تو دو سه جلسه سر در می‏آورد. مثلاً این‏که‏ سیگاری‏ها معمولاً..  

اجازه بدهید کاری بکنم. چیزی بکشم بهتر است. البته در دسترسم فقط Paint است. آن‏هم با موس ناسالم. بنابراین خواهش می‏کنم خیلی سخت نگیرید.

داشتم این را می‏گفتم سیگاری‏ها معمولاً دور میز دایره، نزدیک پنجره می‏نشینند. آقای خسروپناه و فرهنگ و اگر باشد امیرحسین افراسیابی و اگر بیاید علی خدایی. علی آقا شما سیگار می‏کشی؟ واقعاً؟... این شاپور بهیان هم متمایل به میز گرد است. سیگار می‏کشد؟ راستی راستی‏که یادم نیست.  برهان‏الدین حسینی هم به آن‏طرف می‏سرد اما نه به هوای سیگار. شاید چون اغلب دیر می‏رسد و این‏طرف، طرف مبل‏های دسته دار چرمی، جای خالی نیست. شاید هم چون قدش خوب بلند است و شکمش، ببخشید، کمرش هم درد می‏کند روی صندلی شق و رق راحت‏تر است. نبوی نژاد اما همان جا که هست، پشت میز بزرگ و روی صندلی گردان راحت است.  سیگارش را می‏کشد ( آن هم چه سیگاری! دودش را غلیظ و با کیف زیر سبیل پرپشت اش ول می‏دهد ) و به تلفن که گاهی ضمن جلسه زنگ می‏خورد خیلی خلاصه و آرام و آهسته جواب می‏دهد. او رئیس جلسه هم هست. مثلاً وقتی مطلبی خوانده می‏شود اوست که تعیین می‏کند کی اول در باره کار حرف بزند. اوست که دقیق حوصله می‏کند هرکس حرفش را بزند و بعد نام نفر بعدی را بلند می‏گوید یعنی حالا تو بگو! معمولاً هم جهت گردش عقربه‏های ساعت را در نظر دارد. بیشتر هم از نفر بعد از خودش شروع می‏کند. یا از نفر بغل دستی کسی‏که مطلبی خوانده‏است. بیشتر وقت‏ها از احمد. او هم که زنده باشد  همیشه پر و پیمان حرف می‏زند. بعد نوبت محمد رحیم اخوت می‏رسد که نزدیک من، گاهی هم کنارم ( خب در واقع من کنار او هستم. )، روی مبل نشسته و تقریباً همیشه با احمد مخالفت می‏کند. موقع حرف زدن توجه آدم، یعنی من، نا خود آگاه به انگشت‏های سفید و باریک و بلندش جلب می‏شود. همه‏اش فکر می‏کنم با همین انگشت‏هاست که تا به حال کلی داستان و رمان و مقاله نوشته‏است. عمراً بعداز اخوت‏ها حرفی  بماند که دیگران بزنند! اما به هرحال نوبت به کسی می‏رسد که چسب این یکی اخوت نشسته. یعنی من! فعلاً که خودش هم نیامده. اگر دور میز پر باشد و بهیان هم بیاید روی صندلی سمت چپ من می‏نشیند. می‏بینید؟ این صندلی را که ممکن است دوتا هم باشند از توی‏هال می‏آورند. ضمناً طوری قرار دارند که جلو رفتگی دیوار نمی‏گذارد ما دو سه نفر خوب این بهیان و کناری اش را ببینیم. تازه ممکن است خانم فاطمه خوانسالار هم تصادفاً رسیده باشد. در این صورت... اما حالا لازم نیست نگران این موضوع باشم. خوانسالار فعلاً آن‏طرف دنیاست. اوضاع البته به شرطی این طور‏هاست که من آمده باشم که ببینم و تعریف کنم. اگر نه در ساحل گرم و گازآلود عسلویه هرچه قدر هم که دلم پر بکشد برای اصفهان روحم خبر ندارد کی کجا و کنار کی می‏نشیند. سروصدایی توی هال شنیده می‏شود. سلام و علیک و شلوغی. به به از این خدایی‏که با سر و صدا آمده و مهدی ربی را با خودش آورده. او با پراید او آمده یا او با پراید او؟  معلوم است با هم هماهنگ هماهنگ اند. به من که می‏شناسمش نه اما ربی را که بار اولش است این جاست به دیگران معرفی می‏کند. اخوت هم می‏رسد. فرهنگ و خسروپناه هم با سیگارهای روشن وارد می‏شوند. این هم از افراسیابی با دو بندی و سبیل و سیگار که با آرزو مختاریان وارد می‏شود. جای کی خالی است؟ جای محمد کلباسی. او از قدیمی‏های جنگ اصفهان و زنده‏رود است. اما مدت‏هاست خیلی کم به جلسات می‏آید. محمد علی موسوی فریدنی هم گاهی هست و گاه نیست. می‏گویند در فریدن سرش به ساختمان سازی گرم است. دارد خانه‏ می‏سازد. هروقت باشد و احمد اخوت نباشد صندلی کنار میز را می‏گیرد. باقی وقت‏ها می‏رود سمت میز گرد. در هرحال مثل او عادت ندارد موقع شنیدن داستان دیگران عینکش را ببرد روی پیشانی و با دو انگشت سفید و ... ( اصلاً این اخوت‏ها نژاداً انگشت‏های سفید و ظریف و  آفتاب ندیده ای دارندآقا! ) استخوان تیره دماغش را نرم بگیرد و بمالد و چشم‏هایش را روی هم بگذارد، طوری‏که فکر کنی هرآن ممکن است خوابش ببرد. آن قدر روبه روی ماست که حرکاتش پیداست. من که حقیقتاً جای خیلی خوبی گرفته ام. به جز یکی دو نفر باقی را زیر چشم دارم. کی این جا را پیدا کردم؟ شاید همین پیرارسال که اول بار پایم به این جمع رسید. اشاره می‏کنم به ربی جمع وجور. کنارم می‏نشیند. خیلی زود معلوم می‏شود علی خدایی قرار است داستانی بخواند. از یک چپه ورق آ چهار لوله کرده توی دستش و این‏که‏ صندلی پشت به پنجره را انتخاب می‏کند. خسروپناه سرک می‏کشد. یکی می‏گوید سیزده صفحه‏است. یکی می‏پرسد با چه فونتی؟ خدایی  کاغذها را باز می‏کند می‏گذارد روی میز گرد فرهنگ هم گردن می‏کشد. دوسه نفری می‏خندند. حسام، معلوم نیست کی، رفته و حالا با یک سینی پر از استکان‏های چای تازه دم داخل می‏شود. یک جعبه بزرگ کیک هم پیدا می‏شود. هردفعه کی می‏خرد واقعاً؟  بساط کامل است. یک موج کوچک بلند شدن و نشستن دوباره می‏آید و زود می‏گذرد. همه کیک بر می‏دارند. دو سه نفر روی صندلی‏هاشان جا به جا می‏شوند. هوا کنیم؟ نباید موشک، منظورم داستان، خودش باشد. کتاب آذرش را تازه در آورده و شاید تا دو سه سال دیگر کرکره را مثل آن هشت نه سال گذشته پایین نگه دارد. از ربی هم نیست. ربی داستان به جنگ بده نیست. اگر بود کاغذها دست خودش بود. از من هم که نیست. بالاخره خودم خبر دارم که! تازه روده‏ام دراز‏تر از این است که داستان ده سیزده صفحه‏ ای داشته باشم. محمد رحیم اخوت هم که فکر نکنم. داشته باشد تو خانه‏اش می‏خواند یا می‏گذارد برای مجموعه‏های بعدی که آخر کتاب هایش وعده داده. کلباسی هم که نیست اصلاً.  حسینی می‏رسد. همهمه سلام و علیک خفه‏ای در می‏گیرد. دست رو سینه و بالبخند ( ساکت و باسر ) سلام می کند و جواب می دهد. هم او و هم افراسیابی خوب  می‏دانند شلوار دوبندی‏شان شاعرانه که هیچ پیرمردی هم هست.ازکجا می خرند؟ کی می‏شود یک دو بندی خوب خارجی گیرم بیاید؟ بهیان می‏آید. حالا دیگر ساعت از پنج و نیم هم گذشته. جایی نمانده جز همین دو تا صندلی کنار من. لم می‏دهم و پا روی پا می‏اندازم و گوش می‏کنم به علی  که از حالا تا نیم ساعت دیگر، به استثنای چندین هفت هشت تا تپق مجاز، یک نفس داستانی را که اصغر عبدالهی برای چاپ در زنده‏رود برایش فرستاده می‏خواند؛ خوب است بگویم اجرا می‏کند. یک طوری مخصوصاً انگار پشت داده به پنحره که ضد نور باشد. همین است که یاد شمال می‏افتم. یاد انزلی داستان‏هایش. همه این مدتی‏که با داستان عبدالهی می‏روم بندرعباس و برمی‏گردم؛ همه این مدت و بعداز آن هم، جایی آن‏طرف ساختمان، درست قرینه همین اتاقی‏که دور تا دورش آدم نشسته، آسانسور پنج نفره مجتمع، زن‏ها و دخترها و بچه‏ها، شاید هم مردها را، بالا می‏آورد و پایین می‏برد. بالا می‏آورد و پایین می‏برد. بالا می‏آورد و ...  

*                                                                                                                              

 شماره تازه زنده‏رود در آمده. شاید فردا بدستم برسد اما خبر موثق دارم در آمده. داستان جناب عبدالهی هم در آن چاپ شده. کنار شش هفت تا داستان دیگر. کلی در باره‏اش حرف زدیم و کلی دیگر هم می توانیم حرف بزنیم. شاید در همین جا و مثلاً در پست بعدی. سعی کردم فایل‏ نسخه نهایی  ( انگار جناب عبدالهی میل‏اش کشیده تغییراتی جزیی در متن خوانده شده در زنده‏رود بدهد )، همان‏که سر آخر چاپ شده، را این جا بگذارم. نشد. جان می داد بخوانیم و نظر بدهید و نظر بدهیم و نظر بگیریم! اما ممکن است حق با جناب نبوی نژاد باشد. دوستان علاقمند می توانند به خود زنده‏رود مراجعه کنند. هرچه نباشد این شماره تازه از تنور چاپخانه بیرون آمده و...

از زیر کولر گازی‏های عسلویه زنگ می‏زنم به زیر آفتاب تیز ظهر اصفهان و علی خدایی را پیدا می‏کنم که بی مو و بی‏کلاه، وسط شلوغی خیابان، کلافه می‏گردد. می‏پرسم نمی‏شود یعنی؟  باید حتماً صبر کنم؟

 قرار می‏شود با اصغر عبدالهی تماس بگیرد. بعد هم جدی و شوخی می‏گوید حداقل بنویسم او در آن عصر مورد نظر! همه داستان را یک نفس خواند. می‏گویم می نویسم؛ اصلاً می نویسم یک تنه اجرا کردی!

پیش از قربانت، قربانت، قرار می‏شود متقابلاً سلام مرا هم به آذر برساند.          

سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389

ایستگاه فوزیه

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:50 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

این مقاله به قصد چاپ در شماره دوم مجله ارژنگ نوشته شده بود که در نیامد. شماره دوم ارژنگ در نیامد. 

بعداْ در شماره ۴۸ فصلنامه زنده رود ( پاییز و زمستان۸۷ ) در آمد. حالا هم در هیات وبلاگیش تقدیم به شماست. 

 

 هر بار که از میدان توحید می‌گذرم، درست در آن گوشه‌ی پیاده رو خیابان ستارخان که به بلوار نواب می‌پیچد و یکی دو شعبه‌ی بانک هم آن‌جاست، جای خالی جوانی را می‌بینم که ساک دستی کتاب‌هایش را کمی دورتر از خودش، روی سکوی یکی از همان شعبه‌های بانک می‌گذاشت و چندتایی کتاب رمان و داستان و شرح احوالات تاریخی و خاطرات مردان سیاست این بیست سی ساله‌ی اخیر را روی زمین وجلوی پایش پخش می‌کرد. آخرین بار، شاه سیاهپوشان منسوب به گلشیری و صد سال تنهایی ترجمه‌ی فرزانه و یک شماره‌ی نشریه‌ی باران و رمان عقل آبی شهرنوش پارسی پور را از هم او و در همان‌جا خریدم. این آخری را تا صفحه‌ی 80 خواندم و رها کردم. نتوانست طعم سگ و زمستان بلند را که پارسی پور به نظرم در بیست و چند سالگی نوشته بود و امیرکبیر هم قبل از انقلاب چاپ کرده بود در کامم زنده کند. هر چند خاطرات زندان‌اش تکان دهنده بود اما از آن کتاب هم تنها چیزی که در خاطرم ماند صحنه‌ای ست که بعداز رهایی از زندان از جایی، چهار راه و خیابانی در تهران، می‌گذرد و ناگهان خودش را مقابل خانه‌ی مردی می‌یابد که زمانی دوستش می‌داشت؛ که زمانی دوست‌‌اش داشت. این‌که می‌رود و دست تمنایش را دراز می‌کند تا زنگ در خانه را بفشارد ولی ناگهان در می‌ماند با حال و روزی که دارد و داستان غم‌‌انگیز و دردناک چند بار زندانش، به تمنای زنانه‌اش آری بگوید یا مصلحت روزگار تلخ‌‌اش را مراعات کند و دست بردارد از تن و بگذرد و باز به راه و تنهایی‌‌ای برگردد که می‌رفته و با آن سر می‌کرده، به یاد مانده‌ترین سطور و لحظه‌های آن کتاب ششصد صفحه‌ای بود.

 اما عقل آبی را به جز با آن کتاب فروش جوان در شلوار جین و کفش کتانی ته سبزش در ضلع جنوب غربی میدان توحید، با چند سطری هم که پارسی پور در ابتدای کتابش آورده و بر حضور خاطره‌‌انگیز و مکرر  سه تار نوازی حسین علیزاده ( در نوار ترکمن یا پایکوبی ) در طول روزها وساعاتی که عقل آبی را می‌نوشته ستوده‌است  به خاطر می‌آورم. این حال نویسنده، انصافاً، چه عالی و رسم سپاسگزاری این‌گونه‌اش چه قدر ستودنی‌‌است.

 کشف کامپیوتر! توسط من به دوازده یا سیزده سال پیش بر می‌گردد؛ به گوشه‌ی نیمه تاریک اتاقی زمستانی با سقف چوبی کوتاه که مرطوب و سرد می‌نمود. کشف نوشتن با کلیدهای حروف اما به خیلی پیش از آن بر می‌گردد؛ کشف موسیقی به قبل‌تر از آن حتی. به زمانی دور و اغلب تابستان‌هایی که با برادرها و خواهرها و مادر و پدرم به مسافرت‌های دو سه ماهه به روستایی در مرز آن زمان استان مرکزی با لرستان می‌رفتیم. پدر و مادرم عمو زاده‌ی هم بودند و مثل خیلی جوانان روستایی جویای کار و زندگی تازه، در سال‌های دور پالایشگاه وشرکت نفت، به آبادان رفته بودند و به تدریج صاحب فرزندانی شده بودند. فرزندانی که بعضی‌شان مرده بودند اما بیش‌ترشان در سختی روزگار جوانی آن‌ها و آبادان آن‌زمان دوام آورده بودند و داشتند کم کم بزرگ می‌شدند.

پیش از من برادرم گریسته بود

پیش از آن‌که از خورشید تیر

و ماه آبان

جهان را نگریسته باشم.

  قطار، مثل خاطره‌ای ازلی بوده و هست. قطار و ایستگاه‌های بین راه، دورود و بیشه و سپید دشت...می رفتیم تا می‌رسیدیم به ایستگاهی بین ازنا و اراک، با نام غریب فوزیه. فوزیه اسم همسر نخست شاه بود. خواهر ملک فاروق مصری. دو ستون  پهن وکوتاه مرمر صاف و صیقل سفید در دو سوی خط نشانه‌ی جایی بودکه دو گروه بزرگ کارگران و مهندسان آلمانی به گمانم، سازندگان و نصب کنندگان راه آهن جنوب، آن‌ها که از تهران آغاز کرده بودند و آن‌ها که از اهواز یا اندیمشک، به هم رسیده بودند. یعنی تمام شده بود و خط وصل شده بود به هم. آماده که رضا شاه بیاید و افتتاح کند. می‌گفتند شاه با ولیعهد و عروس‌‌اش در کوپه‌ی سلطنتی نشسته بودند و کاسه بزرگ آبی داخل سطل بزرگ‌تری قرار داشته‌ی که شاه سخت گیر همین‌طور خیره بوده به آن‌که کی و کجا بر اثر تکان‌های تند قطار روی ریل، آب بیرون بریزد. به فوزیه که رسیده بودند دستور داده بود دو ستون مرمر به یاد و نام عروس‌‌اش دردو سمت مسیر بر پا کنند.

   آن‌جا کسانی منتظرمان بودند. معمولاً عموی بزرگم که سوزنبان همان ایستگاه بود. با دوچرخه‌ای که پدرم چندسال قبل برایش هدیه برده بود رفت و آمد می‌کرد. و دایی کوچکم که حالا، هم الآن را می گویم، بعد از هشت سال حضور در جبهه‌های جنگ و خط مقدم و خدمت صادقانه در ارتش به عنوان فرمانده یک دستگاه تانک، پیر و بازنشسته شده‌است. هم او بود که بیست و یکی دو ساله بود و با گیوه‌های ورکشیده و قبراق می‌آمد و ساعت‌ها در ایستگاه منتظر می‌ماند. دو یا سه الاغ باخودش می‌آورد که چمدان‌های ما و خودمان را روی گرده‌شان بگذارد. ما، بچه‌های شهری بودیم و پاهایمان نازک بود و تاب راه‌های طولانی را نداشتیم. تعداد خرها اما همیشه کمتر از تعداد ما بود و یکی در هر حال مخصوص مادرم. گاهی نوبت من‌هم می‌شد که سوار بشوم و هی کنم به سمت جاده‌ای که در ابتدا و بلافاصله بعد‌‌از ایستگاه کوچک قطار و حوض بزرگ و سپیدار بلند و نمای خاکستری ساختمان‌ها ی  اندک و کوتاهش که رنگ و سلیقه‌ی آلمانی‌ها و جنگ دوم جهانی را داشتند به شیب طولانی تندی می‌پیوست وکمی پائین‌تر پشت تپه‌ای می‌پیچید. بعد‌‌از آن ایستگاه، گاه گم گاه پیدا، دور و دورتر می‌شد. در گودی رودخانه‌ی سوم دیگر پاک گم بود. بالا کمی آمدیم اما باز پشت سرمان از خط اریب خاک و دیم زارهای جو و گندم سر می‌کشید. رو به رو هم بود. برجی به رنگ کاهگل و آجر و نظم هندسی هزار گوشه‌ای که داشت. با کف دست برنجی تنهایی در کاسه‌ی آن‌بالا؛ امامزاده‌ی کوچکی با بوی خاک و قبرهای پراکنده و سنگ فرش سیاه صیقل خورده از رفت و آمد صدها ساله‌ی زائران هزار آبادی اطراف: امامزاده قاسم.

عمو زادگانی شیفته بودند

که از خنکای سه رودخانه گذشتند                                

از کاهگل و کاریز...

مرداد و شهریور را مجال ام دادند

با آب شط

            و بادبزن های مقوایی... 

  تا رودخانه‌ی دوم نوبت خواهرهایم بود. ترکه‌ای به دست من می‌دادند که خرها را هی کنم به سمت آبادی. ترکه اسبم می‌شد. خاک می‌کردم پشت سرم که سوار اسبم یعنی و از باقی جلوتر می‌تاختم. با کفش‌های کتانی ته سبزی که عادت آبادانی ام بودند. عادت بچه‌های دبستانی شرکت نفت.  همان‌وقت‌ها بود که به اصرار دائی و میل مادرم از روانبخش می‌خواندم.

آه... ها ها ها ...ها...

شب و روز قالی کرمون ببافم

ذره ذره تیکه تیکه

اگر خون از سر انگشتام بریزه

قطره قطره چیکه چیکه  

                                                                          

 و به قول آن‌روزها چهچه می‌زدم در دشت. برادر بزرگ‌ترم می‌گفت: خر در چمن. مادرم می‌خندید و دلش شاد بود که به دیدار مادر و برادرهای دیگرش می‌رود. خواهرهایم بر سر جای کمی بیش‌تر روی گرده خر، موی هم را می‌کشیدند و تن یکدیگر را نیشگون می‌گرفتند. دائی‌‌ام تشویق‌‌ام  می‌کرد باز به خواندن و چهچه و پدرم، در کت وشلوار کارمندی و کلاه گران قیمت‌‌اش، جلوجلو می‌رفت. همراه‌مان بود یا نبود، یادم نیست. شاید هم دوچرخه‌ی عمویم را برداشته بود و رفته بود که زودتر برسد. اسب چوبی لاغرم روی جاده خاک می‌پاشید به اطراف از سُم من  و بر خرهای حامل چمدان‌ها و مادر و خواهرهایم پیشی می‌گرفت. بر می‌گشت با نیم نگاهی که سوارش به سطح اریب خاکی بیابان پشت سرش می‌انداخت، به تکه‌های سرشاخه‌های باقیمانده از سپیدار‌های ایستگاه فوزیه. در گودی رودخانه‌ی دوم فرو می‌رفت با شتاب تا دوباره که به سختی بالا می‌آید ببیند آن‌جا، در آن‌جلوتر‌ها که چشم می‌انداخت این‌بار، گنبد آجری امامزاده‌ی روستا نزدیک‌تر است. موسیقی مال همان‌موقع‌ها بود. مال همان‌موقع‌ها که روانبخش بود و بعدها که ویگن آمد؛ با دختران جوانش در سالن باشگاه گلستان، در ساعتی که گرم بود و بعدازظهر تابستانی در نوجوانی‌‌ام.

این ترانه‌ی من

نشانه‌ی من، نشان رنج زمانه‌ی من

بشنو تو ای زیبا که افکنده‌ای بخون آشیانه‌ی من

بشنو که از حالم خبر می‌دهد طنین ترانه‌ی من ... 

 جاسم، رفیق و همسالم که شیفته‌ی حضور آیلین و ژاکلین شده بود و اختیار از کف‌‌اش رفته بود دفترچه‌ی کوچکی داده بود دست ویگن و امضاء گرفته بود چندین‌بار. ورق زده بود باز و باز انگشت را تر کرده بود با زبان و ورق زده بود و امضاءگرفته بود و وقتی اعتراض کرده بود که بس نیست مگر پسرم؟ خندیده بود به روی دخترها و به سلطان جاز گفته بود: تازه جخت گیرت آورده‌ایم آقای ویگن! و باز ورق زده بود با انگشت تر شده.

  بعدترها، میل به موسیقی، شکل بهتری گرفت. هرچند که هم چنان و تا حالا، عشقی ناتمام ماند. عشقی بی فرجام که جای دیگری به تفصیل بیش‌تر نوشته‌ام.

 نوشتن با صفحه کلید اما تماماً در آبادان اتفاق افتاد. دو خواهرم که بلافاصله کوچک‌تر از من بودند به آموزشگاه ماشین نویسی اقبال در خیابان زند می‌رفتند. نمی‌رفتند، فرستاده می‌شدند، می‌بردمشان. مامور شده بودم بادی گارد‌شان باشم، ببرم و برشان گردانم به خانه‌ای که در ایستگاه 4 محله فرح آباد شرکت نفت بود. یکی دو روز اول نشستم کناری و حوصله‌ام سر رفت. بد جور خیره می‌شدم به ماشین‌های تحریر روی میزهای چوبی کوچک ومرد جوانی که که تند و تند می‌رفت و می‌آمد و سر می‌کشید و به هنرجویان توضیح می‌داد. اسم اش چه بود؟ اسم‌ات چه بود مرد؟

  روز سوم بود که پیشنهاد کرد من‌هم پشت یکی از میزها بنشینم. همان‌دم بود که درِ دنیای تازه‌ای به روی من شانزده ساله باز کرد. این‌که با انگشت‌ها کلید‌ها و از کلیدها حروف و از حروف کلمات و از کلمات شعرها و حکایت‌ها جان می‌گیرند پیش چشم. زیر پوست سر انگشت تو بود که اتفاق می‌افتاد. از نبض تو بود که می‌زد چق چق، چچق چق چچق: توانا بود هر که دانا بود. دوست آن باشد که گیرد دست دوست. آبادان شهر من‌‌است. ایران ... دریا، ستاره، ابر... از دست و زبان که بر‌‌آید. شبی به کلبه خویش... تمام شب نیارمید...ای آن‌که غمگنی و سزاواری... وندر نهان سرشک همی باری...

  دو ماه گذشت و توانستم با درجه ممتاز دوره را تمام کنم. پدرم گواهی نامه‌های ماشین نویسی من و خواهرهایم را در کیف کهنه اش گذاشت و دو روز بعد از آن، ماشین تحریر نوی خرید.: برادر یا المپیا. می‌خواست که هیچ وقت فراموش‌مان نشود. می‌خواست همان‌طور ده انگشتی روی کلید‌ها و فاصله‌ها برقصند انگشت‌های من و چیزی ثبت شود آن‌جا که کاغذ سفید وسوسه می‌کرد: جادوی حروف سربی که فروغ فرخ زاد در آن مصاحبه معروف اش می‌گفت. و آن مجله پرت پنج ریالی البته که باز هم او می‌گفت: هفته نامه فردوسی. با صفحه‌های مکرر شعر و عکس شاعران و شاعره‌ها که قرارگاه خیلی ها بود.

 حالا کنار هم بودند. در گوشه تاریک آن اتاق با سقف کوتاه چوبی و زمستان جزیره‌ای‌‌اش. می‌شد نوشت و شیند. شنید و شیند و ساعت ‌ها خواند. می‌شد تمام شب و صبح بعد از آن و عصر و باز و غروب و شب شنید  و گذاشت بخواند و خواند. جادوی حروف و آن شب و روزی که در کودکی‌‌ام  می‌خواندم و چهچه می‌زدم در دشت: آواز خر در چمن! می‌شد که با موسیقی بندری و قشمی، داستان‌هایی بنویسم. موسیقی زار و مینابی و بستکی و بوشهری هم بود. گذاشتم که بخواند. ساعت‌ها مرور کند صدا‌ها را و رقص سر شانه‌ها که خودشان سَر کَنگی می‌گویند. عکس‌ها هم بودند. صدها عکسی که ثانیه‌هایی بر صفحه مونیتور آشکار می‌شدند و با بَعدیِ خودشان جا عوض می‌کردند.

 بعدتر که به تهران آمدم و بعد‌تر از آن در اروپا چیزهای بیش‌تری پیدا کردم. بوچلی ایتالیایی و کانتری موزیک آمریکا.  اولیور شانتی برای حرونیمو و سرخ پوست به یادماندنی مقاله علامت دود در هفت. لئونارد کوهن برای خودم در مقاله چاهی نه برکه‌ای و روزهای جومپالاهیری خوانی در قشم. فرهاد و منفرد زاده برای مرور نادری و مقاله‌ی تنگنا. یک عالمه موسیقی بدون کلام  خالقی و معروفی و محجوبی برای کارهای دیگر.

  حالا که فکر می‌کنم به پارسی پور می‌فهمم چه قدر حق دارد و چه قدر در صفحه نخست عقل آبی اش شبیه خودش بوده و البته در آن صحنه عجیب خاطرات زندان‌اش. مثل دختریِ بیست و چند سالگی‌‌اش در سگ و زمستان بلند. مثل خودم که گاهی برای آن‌که بشنوم می‌نویسم. گاهی می‌نویسم یا نمی‌نویسم که بشنوم. هر ده انگشتم را مردد بالا نگه می‌دارم و دست می‌کشم حتی از کلیدها تا پروین و الهه و مرضیه و بنان بخوانند. این روزها مکرر اما نوبت ناهید است. گاه و بی گاه که بشنوم:

تا کی به دامان شب

مهر خموشی به لب

در دل کنم شکوه ز بیداد هستی

                                   

 و به یاد بیاورم روزی در سال گذشته را که در کوچه‌ی طویل سنگتراش‌های اصفهان و بلوار خواجه عابد به دیدارش رفتیم. همسر شاعرش کیوان قدر خواه نجیب، چند ماهی بود در گذشته بود و خانه مثل همیشه پر از عکس‌های او بود. جایی در ماهی‌ها در شب می‌خوابند سودابه اشرفی آمده بود که مادر غروب توی کوهستان ناهید را زمزمه می‌کرد. می‌خواستیم بداند که چه طور در داستان کوتاه فارسی آمده‌است. اما اوخودش پر از داستان‌های کوتاه عالی بود.  داستان‌های برنامه گل‌ها و گل‌های جاویدان و این‌که دخترکی بیست و یکی دو ساله آمده بود و خلاف معمول پا به برنامه گل‌ها گذاشته بود. داستان پدر و عموهایش.  نی کسایی و پیانو مرتضی محچوبی و جواد معروفی، و البته خواب مخمل صدای عبدللوهاب شهیدی. از کیوان هم گفت که در عین بیماری گاه صدایش می‌زده و می‌خواسته بیاید مقابلش بنشیند و برایش بخواند. که مثنوی می‌خوانده برایش و مثنوی می‌شنیده از کیوان  که اشک می‌ریخته گاهی از صدای مغموم زنش و تحریرهای او که دل را هنوز هم می‌لرزاند. عاشق هم بودند. بیمار تکیه می‌داده به عصا و آرام می‌رفته بالا، در اتاق بزرگی که مملو از کتاب بوده و می‌نشسته تا صبح و سپیده و می‌خوانده و می‌نوشته شاید. شعر‌ها و شاید هم رمانی که تمام نشده یا شده و نخواسته کسی ببیند. خواسته فقط که بنویسد. باورم شد. باورمان شد همه. ساعتی بعد هم که راه افتادیم و چند نفری با هم سراغ اخوت عزیزمان رفتیم و از آن‌جا به رستورانی در نزدیکی کلیسای وانگ، صدای بی نظیر ناهید بود و با ما ماند. باورم شد که حضور توام صدای او و شعر و داستان قدرخواه اتفاق افتاده بارها و در خاطر دنیا ابدی شده‌است. چیزی که باورم نمی‌شد صدای شهیدی بود. صدایی که ناهید از آن می‌گفت. جادوی ماندگار و دیریاب. 

  چند هفته پیش یکی از همکارانم که اهل میمه اصفهان است سی دی چند کار شهیدی و اتفاقاً همان‌ها را که با ناهید دائی جواد بوده برایم هدیه آورد. شهیدی از فامیل‌های دور پدری‌‌اش است و پدرش، بی اعتنا به آن‌چه آن‌همه می‌گفتند و بر صدای او خش و خط می‌انداختند هنوز هم چنان عاشق و شنونده شهیدی‌‌است.

 چه می‌کنند این‌ها با هم که دست به دست داده‌اند با حافظ و از عشق می‌گویند که اول آسان نموده و بعد مشکل‌ها در کار انداخته‌است؟ چه می‌کند شهیدی که به دنبال نوای نرم و دل‌‌انگیز ارکستر و پیانو جواد معروفی، همچون سازی خرد و خراب و خواب‌‌الود می‌آید و تا مدتی می‌ماند. تا مدتی که هیچ نمی‌گویی، هیچ نمی‌نویسی، هیچ نمی‌شنوی جز او و هیچ باور نمی‌کنی که جز او باشد و بخواهی باشد. مدیون ناهید می‌شوی؛ مدیون اخوت و اشرفی و همسرم فروغ که چند ماهی به شاگردی کلاس آواز ناهید می‌رفته‌است. مدیون کوچه‌ی دراز سنگتراش‌ها و اصفهان. مدیون آن جوان خنده روی آموزشگاه ماشین نویسی اقبال در آبادان که میز و صندلی خالی و ماشین تحریر کهنه‌ی برادِر را تعارفت کرد. مدیون پدرت که بلافاصله ماشین تحریری خرید که هیچ وقت فراموشت نشود که می‌شود هر ده انگشت را به کار گرفت و در نبض روز و شب نوشت. مدیون راه خاکی فوزیه تا امامزاده قاسم و آن سه رودخانه‌ی خشک. ترکه‌ای که دائی‌‌ات به دست‌‌ات داد برای هی کردن. کفش‌هایی که پدرت خرید برای دویدن. ترانه‌هایی که روانبخش و ویگن خواندند برای خواندن تو با دهان کودکی ات.

  گاهی که، در پرت افتادگی ناگزیر این سال ها، ناگهان از خواب بیدار می‌شوم، می‌شنوم شهرام ناظری از سپهری  می‌خواند، بیژن بیژنی از شمس لنگرودی، سیما بینا از فسانه، شجریان از داروک نیما و ایرج بسطامی غافلگیرم می‌کند. او برای همین‌وقت‌هاست تا صبح. تا صبح که آب می‌پاشم به صورت‌‌ام و باز شهیدی‌‌است که  شروع می‌کند؛ با عودش و خودش که جزو بی نظیرهاست.

  لعنت می‌کنم به ساواک. لعنت می کنم به تشابه اسمی که منجر به فاجعه شد. به آن‌که گفت شهیدی شکنجه‌گر شاه‌‌ است. لعنت می‌کنم به شکنجه و شاه. لعنت می‌کنم به ناخن‌های کشیده و پوست‌های پاره صورت‌ها. به سیلی‌‌ای که می‌گفتند با دست سنگین‌اش- همین دستی که مضراب و پرده‌های عود را گرفته و سیم‌ها را می‌گریاند- به گوش کسی نواخت. بلند می‌کنم صدای لب تاپم را و شروع می‌کنم به نوشتن این‌ها. خیال می‌کنم ناخدایی هستم که بادبانم را بر‌‌افراشته‌ام که برکنم از ساحل‌ها. با همین دست‌های معمولی و همین حوصله و بضاعت اندک پا می‌گذارم در آب. در آب چشم  چکیده بر راه ها و آه ...

آه...

آه ...

ز آب چشم من گِل شد به راه عشق منزل‌ها

ندانم تا چه گل‌ها بشکفد آخر از این گِل‌ها

شکستی عهد بر دل‌های غمگین سوختی داغی

زهی داغی که تا روز قیامت مانده بر دل‌ها

ز توفان سرشک خود به گردابی گرفتارم

که عمر نوح گر یابم نبینم روی ساحل‌ها

آه ...

الا یا ایهالساقی ادر کاساً و ناول‌ها

                                         ادر کاساً و ناول‌ها...    

*

 از نوه‌ی کوچک‌‌ام سورنا که قول داده‌است آن جمله‌ی معروفش، مامانم رو می‌خوام، را حداقل در مدتی که همراه من است نگوید و تکرار نکند تا برویم و از کیوسک گوشه‌ی میدان نزدیک پل خواجو مجله‌ ای را که شماره نخست اش به تازگی در آمده بخریم می‌پرسم چه آهنگی برایت بگذارم؟ با رنگ و بوی شاد کودکی و صدایی که این‌همه دوستش دارم چیزی می‌گوید که نمی‌شناسم. حتماً یکی از همین ترانه‌های جدید لوس آنجلسی‌‌است که اتفاقاً گاهی بد هم نیستند و تکه‌هایی از چند تایی‌شان را حفظ هستم. پیدا نمی‌کنم . سی دی دیگری در دستگاه می‌سرانم. شجریان‌‌است که به همراه  مجید درخشانی عزیزم و گروه جوانش می‌خواند.

 مجبور می‌شوم یک دور اضافی در خیابان‌های نزدیک خانه‌مان بزنم تا راضی شود پیاده شود از ماشین و دست بردارد از غوغای عاشقان که چند بار بلند خوانده‌اند و تکرار کرده‌اند و او با آن دهان کوچک و صدای کودکی‌‌اش تکه‌های ساده‌ی آن‌را دم گرفته با استاد:

من از کجا، پند از کجا، باده بگردان ساقیا!

آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا!

ای جان جان ای جان جان ما نامدیم از بهر نان

بر جه گدا رویی مکن در بزم سلطان ساقیا!

جمعه 22 مرداد ماه سال 1389

جنگل چند درخت

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 00:10 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 هربار که می خواهم راه بیافتم، یکی یا بیشتر عزیزانم هستند که بگویند نرو! بگویند امروز هم بمان! فرض کن دیروز، فرض کن راه افتاده ای و وسط راه یادت افتاده فردا جمعه است...!! این حرف ها در رفتن است البته نه برگشتن. رفتن یا برگشتن؟ مسئله کدام است؟ برگشتن داستان خودش را دارد. همان یکی یا بیشتر مرتب زنگ می زنند بدانند دقیقاً کی راه می افتم. می پرسند: تنها می آیی؟ خوب خوابیدی؟ چند ساعت راه است؟ ماشین مرتب است؟ لاستیک هاش چه طور؟

 رفتن یا برگشتن، مثل بودن یا نبودن! چه بسا هر بودنی به نبودنی می انجامد. اما شاید معلوم نیست در پس هر نبودنی بودنی هم باشد. حرف های قلنبه می زنم؟ خب واقعاً منظوری ندارم. همین طوری به قلمم جاری شد! این هم از مرض زبان است لابد! نوشتن برای نوشتن، مثل هنر برای هنر! دست بردارم؟ به چشم! فعلاً دست بر می دارم.

دیروز، منظورم درست همین دیروز مطابق تقویم است، که راه افتادم؛ دیروز که بالاخره بعداز چند روز تصمیم گرفتن و پشیمان شدن راه افتادم با خودم قرار گذاشتم این بار اصلاً نگذارم سرعت ام از 80 بالا بزند. تصمیم گرفتم این بار، هر چه هم دیر برسم، از همین حد سرعت بالاتر نزنم. به فکر پلیس و این حرف ها نبودم هرچند در طول مسیر هزار کیلومتری سه یا چهار بار از کنار سه پایه دوربین شان گذشتم. لابد توی دوربین شان خوب نگاه کرده بودند و دیده بودند اصلاً نگاه شان هم نکرده ام! شاید دیده بودند که دارم به چیزی فکر می کنم. با وجود آن همه سفارشی که دم در و درلحظه آخر کرده بودند که حواسم را جمع کنم و به آدم های داستان های خودم یا دیگران محل نگذارم داشتم به چیزی فکر می کردم. به همین رفتن یا رسیدن. به رفتن که معمولاً رسیدنی دارد و رسیدن که ممکن است نوعی پایان باشد و معلوم نیست شروع رفتن دیگری در پی داشته باشد. فکر می کردم این ها که فلسفه بلدند لابد همان اول های جستجوهاشان در کتاب ها و سرکلاس ها به این دغدغه ها رسیده اند و جواب خودشان را پیدا کرده اند. خیال خودشان را راحت کرده اند و...

  اما خب، این یکی دو ساعت اول بود. وقتی از محدوده راه های استان اصفهان بیرون زدم، شدم همان آدمی که سفارش کرده بودند نباشم. به آدم های داستان ها نه اصلاً، اما به دور و اطرافم مشغول شدم بدجور. چشم انداختم چیزی پیدا کنم. روبرو و توی آینه. از بغل و پشت سر. این جور وقت ها درخت ها اهمیت زیادی پیدا می کنند و درخت های تنها بیشتر البته. یادم هست زمستان سال پیش که از همین راه می گذشتم جایی نزدیک آباده، از سر قضا! ناگهان به خاکی باریکی زده بودم. راهی که بفهمی نفهمی به دورترها و به دهی در دامنه کوهی می رفت. همه چیز پیدا وگم بود جز درخت هایی که در آن سرمای سوز و خشک جدا افتاده بودند ازباقی.                                            

 حالا اما همه جا سبز بود. حوالی سعادت شهر، همان جا که جاده ای جدا می شود که برود پاسارگاد و اگر بروی می بردت به چند هزار سال پیش. اما در آن لحظه از مود سنگ و لوح و خط و هخا و ساسا خیلی دور بودم. بنابراین همان اول جاده ترمز کردم. چیزی نمانده بود به غروب. باید می جنبیدم. از تکدرخت خبری نبود اما درخت ها حاضر بودند. تا چشم کار می کرد صف کشیده بودند دو طرف جاده ای که اسفالت اش سیاهی می زد و تازه بود. جنبیدم: 

درخت یا درخت ها؟

شاید دیروز، همان وقت که دوربین را در جلدش می گذاشتم که زودتر راه بیفتم و سر شب شیراز را رد کنم، صدمین باری بود که این حرف گورکی، حرفی که سال ها پیش در کتاب «در باره ادبیات» اش، با آن جلد مقوایی سیاه براقش، به نقل از نمی دانم کدام فیلسوف یا سیاستمدار یا... آورده بود، به یادم آمد. همین که می گفت اگر می خواهی جنگل را ببینی باید از خیر تماشای درخت بگذری و اگر، اگر آن قدر نزدیک بشوی به درخت که بخواهی دقیق به تنه و شاخه و برگ هاش نگاه کنی، جنگل را از دست می دهی؛ نمی توانی بزرگی و عظمت اش را تماشا کنی.

بعد یاد درخت های دیگری، تکدرخت هایی که این جا و آن جا، در سرما یا گرما، نزدیک یا دور از دست و دوربین و جاده دیده بودم افتادم. به آن ها که گاهی هم توانسته بودند دل به همنشینی یکی دو تا مثل خودشان خوش کنند.

امروز گشتم و بعضی هاشان را در فایل های عکس ها پیدا کردم. 

           

         

        

به آن ها که درکی از هیچ نوع جنگلی ندارند و به آن ها که نامی برای چند درخت کنار هم نمی شناسند و به جنگل خودم فکر کردم. گفتم اگر این باشد چی؟ اگر فقط همین باشد؟ اگر جنگل من هم به اندازه همین چند درختی باشد که از آب و باران اندکی برپا مانده اند و دوام آورده اند چی؟ کدام را از دست می دهم اگر به یکی شان نزدیک بشوم؟ کجا بایستم به تماشاشان؟ با چه فاصله ای؟

شاید سال پیش بود. شاید هم سال قبل از آن. با عجله از کنارش می گذشتم. صبح بود. شاید هم دم ظهر. دیدمش. جلوتر ترمز کردم. دور زدم و از جاده پایین رفتم. آن جا بود. نزدیک به پنج یا شش درخت دیگر نخل که به هم سایه می بخشیدند.   

     

این جا، درست در فاصله ای اندک از دریا:

                                     

 جایی نزدیک بندر طاهری که زمانی سیراف خوانده می شد. چه شده بود؟ شاید زمین اطراف اش را صاف کرده بودند که میدان فوتبال راه بیندازند. شاید دیده بودند با دو تا مثل خودش، شبیه خود خودش تنهاست و آتش به جانش انداخته بودند. ندیده بودند پرنده هایی، شما می بینید؟، آن بالا، لای همان خشکی  شاخه ها جاخوش کرده اند؟

                         

           

 خواسته بودند و ... ناگهان پشیمان شده بودند. ناگهان دیر شده بوداما. شاید دیده بودند و گذاشته بودند روزی که به غلغله ی بادی و رگبار بارانی خاک شود.

رفتم. رسیدم. برگشتم. رفت و آمدی که چند روزه بود. درخت ها را دیدم. جنگل جنوبی کنار دریا را، همان پنج یا شش درخت نزدیک به هم، آن طرف تر از سیراف که حالا بندر طاهری صدایش می کنند. بندری که گفته اند روزی بزرگ بوده و پر رونق، نظیر شیرازی بوده گویا برای خودش در آن زمان و ناگهان از زلزله ای خاک شده و به دریا ریخته است. درخت خودم، تکدرخت خشک خودم را می گویم، با زن و کودکی که لانه گنجشک کمی شادش کرده بود، دیگر نبود. بی باد و بارانی حتی، افتاده بود.

زنگ می زنم اصفهان. می گویم همه شب را، جایی این طرف شیراز خوابیده ام. می گویم سر حالم و با این حال، همان سرعت 80 را رعایت می کنم. می گویم برای خودم که خبر داری! فکر می کنم برای خودم که انگار واقعاً عادت دارم بهتر است!

 نزدیک جم، جایی که منوچهر آتشی شاعر، سال هایی را در تنگدستی و سختی سپری کرده است. همان وقت هایی که زیر شعرهایش « جم و ریز » می نوشت. کنار جاده کسی خرما می فروشد. لیموها هم پخش زمین اند. به فاصله چند متر پشت سرش، شاخه های سنگین از نخل ها آویزانند. پیدایند. نزدیک تر به هم اند؛ آن قدر که باغ جنوبی نخل ها را، کمی یا بیشتر، سایه کرده اند. عکس می گیرم. 

سه چهار تونل کوتاه را رد می کنم و از دوسه پل مرتفع می گذرم. از پیچ آخر جاده سرازیر می شوم. زنگ می زنم که بگویم این بار زود تر بر می گردم. خیالتان راحت باشد. الان دیگر چیزی نمانده به رسیدنم. ایناهاش! همین حالا دریا پیدا شد.

    

 

     

چهارشنبه 20 مرداد ماه سال 1389

ضد پیشنهاد به جای سلام دوباره

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 03:29 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

بلافاصله سلام تازه. سلام دوباره. ضدپیشنهادی که بازهم در صفحه آخر شرق چاپ شد. خب این خطاب به شما هم می تواند باشد. اگر می پسندید لطفاْ: 

  

ضدپیشنهاد

ضدپیشنهادم خوردن ماهی است. ماهی نخورید! ماهی‌خوردن شما مستلزم ماهی‌گرفتن یک عده دیگر است. هرچه زیاد‌تر بخورید یا بخواهید بخورید آن عده بیشتر به جان دریا می‌افتند که ماهی بگیرند. حتی ممکن است تورهای بی‌رنگ چشمه ریز بریزند و به بچه ماهی‌ها هم رحم نکنند. بچه ماهی‌هایی که ته تور گیر می‌کنند و بالا کشیده می‌شوند سر از همان بازاری در می‌آورند که بزرگترهاشان لای خرده یخ شور روی پیشخوان‌ها صف داده شده‌اند. بازار است و لابد عقل خریدارها به چشم‌شان. همه می‌روند سراغ ماهی‌های کم خار و گوشت دار. ماهی‌های کمی درشت‌تر و جاندارتر. بچه‌ترها می‌مانند بی مشتری. پارسنگ ترازو می‌شوند یا... یک وقتی هم می‌مانند ته بساط ماهی‌فروشی تا بگندند. همین است که پیشنهاد می‌کنم ماهی نخورید. اما اگر خواستید بخورید و اگر دیدید خیلی دلتان می‌خواهد، خیلی هم گول قیمت‌های بالای انواع ممتاز و درجه یک آن‌ها را نخورید. به جای ماهی های بزرگ معروف، از همین ماهی ریزترها بخرید. به قیافه شان نگاه نکنید. به اسم‌هاشان هم توجه نکنید. بیاورید منزل. بجنبید. از بیراهه و ورود ممنوع و یک طرفه بزنید و زود برسید. رکاب بزنید به دوچرخه‌تان. گاز بدهید به موتورتان. برسانیدشان به آب. بیندازیدشان توی تشت. اگر خیلی تازه، منظورم خیلی خیلی تازه، باشند ممکن است جان بگیرند. تکانی بخورند و شروع کنند به لپ لپ زدن و، اگر بیشتر آب بریزید، شنا کردن. راه نزدیک‌ترین ساحل هر دریایی که می‌شناسید را بگیرید و بدوید. عجله کنید! بدوید! شما دارید کاری می‌کنید. کاری کارستان! بچه‌ها را هم با خودتان ببرید. یادشان خواهد ماند و چه بسا زمانی به فرزندانشان یاد بدهند.

اما اگر... اگر هیچکدام شان تکان نخوردند، اگر آنقدر دیر شده بود که ... اگر...

در این صورت آن‌ها را، همان طور با بدن کامل زیبا، در جایی پهن کنید. پشت و رو نمک فراوان بزنید. بگذارید چند ساعتی به همان حال باشند. گاهی فقط تماشاشان کنید. به پوست و فلس‌شان دستی بکشید و خیره شوید به درخشش نقره‌شان؛ به چشم‌شان اگر پیداست، به دهان بازمانده شان در نفس آخر. شاید به سخن در آیند. شاید برایتان بگویند از کجا آمده‌اند، از کدام عمق، از کدام لحظه شب یا روز که بی خبر به تور افتادند. از کدام راه‌ها آورده شدند تا این‌جا که دراز کشیده‌اند به صف خاموش. کمی سرتان را گرم کنید. کتابی بردارید و داستان کوتاهی بخوانید. نمک به خورد تن نازک‌شان می‌رود و شما داستانی می‌خوانید. اگر دارید داستان « برو ولگردی کن رفیق» مهدی ربی را بخوانید. ممتاز و پرگوشت نیست. جوان و ریز و تازه است. داستان‌اش را بلند بلند بخوانید که اهل خانه هم بشنوند. بعد، همان‌طور که از فضای اهواز و کارون و بازار خرما فروش‌ها و بلم رانی آدم‌های داستان رهایی‌تان نیست، همان‌طور که دلتان به هم فشرده شده از درد مرگ آدم‌های خوب و شوری مختصری روی گونه‌تان پخش است، تابه‌ای بر آتش بگذارید. امان بدهید داغ و داغ‌تر شود. ماهی‌ها را با سر و دم و باله و پوست بر آهن گداخته بگذارید. حوصله کنید تا پوست‌شان برشته و سیاه شود و گرما به گوشت‌شان برسد. یک یک بگردانید. حوصله کنید. حوصله کنید باز تا آخر...حالا راست و درست روی سفره بگذاریدشان و آهسته، آن‌طور که هیچ‌کدام نرنجد، بخورید. از قوس کمرها شروع کنید. آهسته و نرم زیر پوست بگردید. بگذارید همین طور تا آخر، تا هرجا که هستند، با شما باشند. بگذارید نگاهتان کنند. نگاه شان کنید. بی پوست کنی، بی قصابی، بی جلز و ولز در روغن، بی شکم دریده و پخش، بی له شدن یا...

این دم آن دم است حوصله‌تان جا بیاید. حالا شاید دلتان بخواهد مثل من زنگ بزنید به آن‌ها که خیلی دوستشا ن دارید و خبرشان کنید چه داستان خوبی خوانده‌اید از این مهدی ربی  و چه حالی خوبی دارید امروز از تکرار طعم ماهی تازه و دریا.

  

<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>