پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389

خبر خوب

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 6:36 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 خبر خوب این‌که همین هفته  مجموعه جدیدم شامل ۱۴ داستان کوتاه مجوز انتشار گرفت و  قرار است در آینده نزدیک توسط نشر چشمه منتشر شود.  

 بعداز قلعه پرتغالی و دریا خواهر است این سومین مجموعه داستان‌های کوتاه من است که منتشر می‌شود.  

 امیدوارم روزی هم خبر انتشار رمان خودم - ملوان نصف جهان - را بشنوم و همین طور خوشحال برای شما بازگو کنم.   

 تا باشد خبرهای خوب داشته باشیم برای هم.

   

دوشنبه 12 مهر ماه سال 1389

اگر نمرده است هنوز

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 02:56 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

  

 آن شب، بعداز چندین و چندبار که آرش گفته بود و جور نشده بود یا پشت گوش انداخته بودم، خودم را رساندم به خانه ای که آن بالا بود؛ چسبیده به ساختمان استیجاری کلانتری. آن قدر نزدیک که پنجره خوابگاه سر باز‌ها و درجه دارهای مجرد به همان حیاط خلوتی باز می‌شد که با یک دیوار کوتاه بلوکی از حیاط خلوت آن خانه جدا بود. به قول آرش خر و پف سربازها را می‌شد شنید. پرسیدم ایراد نمی‌گیرند؟ گفت برعکس خیلی هم خوششان می‌آید. دیشب که بلند بلند سفارش امشب شب مهتابه را می‌دادند. پرسیدم حالا چی؟ امشب چی؟ گفت خیالی نیست. فعلاً که سر پست‌هاشان هستند انگار. صدای خرو پفی نمی‌آد!

گروه شان هفت هشت نفری می‌شدند. همه شان آماتور. تازه دست به ساز شده بودند. آرش کمانچه می‌زد. یکی بود که گیتار داشت. سنتور و تنبک هم بود. خواننده هم مرد چهل و هفت هشت ساله اهل مشهد بود که مدیر یک شرکت تولید تیرچه بلوک بود. من هم عاشق. صدای ساز که در می‌آمد حواسم پرت می‌شد و آرش این را می‌دانست. می‌دانست که دعوت کرده بود بروم و اصرار کرده بود تا رفته بودم آن شب.

 تازه مجلس را گرم کرده بودند و هرکدام وینگ وینگی می‌کردند که آرش آمد کنارم نشست و پرسید چیزی می‌خوری؟ گفتم چی مثلاً؟ گفت شام! گفتم شام؟ گفت چایی هم هست. می‌خوری بریزم؟ صدا خواننده هم در آمد که امشب شب مهتابه عزیزم را می‌خوام را زمزمه می‌کرد.

زدم روی زانوی آرش و گفتم برو! برو تو هم با شام و چاییت! برو زودتر گرمش کن.

صدایی آمد از حیاط خلوت. صدایی پشت پنجره بود. یکی گفت سربازا هستند. یکی گفت دارد گریه می‌کند. آرش گفت لابد کمانچه دلش را سوزانده... صدا بلندتر شد. پنجره را باز کردند. سربازی با سر تراشیده و زیر پیراهن آستین دار پشت پنجره بود. با کف دست می‌زد که بشنویم.

بلند و عصبی پرسید خبر ندارین مگر؟

کسی پرسید چی شده سرکار؟ یکی دیگر گفت عزا که نیست. سر شب هم که تازه...

سرباز صورتش را به پروفیل‌های آلمینیومی حفاظ پنجره چسباند و پرسید اخبار نمی‌بینید؟ بعد دست گذاشت روی سرش و گفت: زلزله شده! خبر ندارین؟ کرمان و بم و آن‌جا‌ها! ده هزار نفر کشته شده‌اند. از صبح تا حالا دارند مرده در می‌آورند. نگاه کنید چی شده!

صداها افتاد از سازها. آرش سیگار روشن کرد. آمدیم بیرون. گفتم من موتور دارم. سوار شدیم و رفتیم تا ساحل جنوبی. آن‌جا که اگر خوب به شب نگاه می‌کردی و چشم‌ات را هیچ بر نمی‌داشتی از آن دورترها، سیاهی پهن و پخش کوه‌های جزیره لارک را می‌دیدی. چراغ‌ها، اگر روشن بودند و اگر دریا می‌گذاشت از طرف دیگر جزیره دیده می‌شدند. باید می‌رفتی سر اسکله و موج شکن و خیره می‌شدی. موتور را کناری نگه داشتیم و پیاده شدیم. تعارف سیگار کرد. سیگار نمی‌کشیدم. پرسیدم ده هزار نفر؟ گفت ده هزار نفر؟ گفت اخبار گفته. از صبح تا حالا، توی آن سرما...پرسید بم رفتی؟ پرسیدم تو رفتی؟

فکر می‌کنم آن‌شب هر چه چشم انداختم جایی را ندیدم. فکر کردم کاش مهتابی بوده باشد. عزیزم اگر خواب است... اگر نمرده است هنوز... گفتم باید شاعر باشم. کاش شاعر باشم. دریا کمی ‌توفانی بود بی مهتاب. خانواده‌هاهمان سرشب رفته بودند و محوطه میزها و تخت ها خالی بود. لابد همه اخبار را دیده و شنیده بودند تا حالا. هوا چیزهایی را به هم می‌زد که چیزهایی دیده نشوند. نمی‌شد بمانیم. نمی‌شد تا صبح بمانیم. شاید فقط چون دریا به هم ریخته بود و باد از پا نمی‌افتاد و نمی‌شد آن‌جا بمانیم و بغض توی گلویمان باشد و دلمان بخواهد یکی آرام آرام  تا صبح برایمان کمانچه بزند و دلمان را بسوزاند، سوار موتور شدیم و برگشتیم. آمدیم تا میدان نزدیک بازار قدیم و آن‌جا بی خداحافظی از هم جدا شدیم. 

 

 ساعت چهار و نیم از خواب بیدار شدم. لب تاپ ام روشن مانده بود و تکنوازی های پیانو جواد معروفی را پخش می کرد. هرچه کردم نشد این لعنتی سنگین را با پتویی که پس زدم از رویم پرت کنم یک گوشه. با چشم نیمه باز آمدم نشستم و عینک‌ام را پیدا کردم دوباره که همین را بگویم. که بپرسم شما هم از کارهای معروفی این قدر غصه تان می گیرد و دلتان برایش تنگ می‌شود؟ آه... یادم رفته بود که نه... که نباید... یادم رفته بود واقعا. بنابراین می‌گذارم که باشد و می روم که بخوابم. اگر بخوابم.  

 به نظرم همین وقت های شب یا صبح بودآن‌سال. نبود؟ 

پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389

این عصر

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 12:49 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

و این یکی عصر

                        گربه‌ی نر هم

شبیه غروب

                  شبیه شب

پهن نشسته روی پاگرد آهنی

نگاه می‌کند

پله پله که

            دست به دقیقه‌ها

بالا می روم

کفش می‌کَنَم

می‌گذارم

کیف و

           ساعت بند چرمی را

روشن می‌کنم

دراز می‌کشم زیر ملحفه‌ی سفید

سقف‌های تابستان

یک یک

           تیر می‌کشند

شاخه‌هایی هستند

                            هستند؟

برگ می‌خورند

خط می‌زنند

نام‌ها

حرف‌هایی بر

                   شیب تپه‌ها

به رودخانه‌ای می‌رسم

                                  کم آب. 

 

وقت‌اش همین حالاست  

                                    شاید

با گربه.

یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389

روی جلدقلعه

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 6:43 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

                                                      

 

                                                      

 

                                                                

 

                                              

 

                                                       

 

                                                       

 

                                     

 

                                                    

                             

 

عکس‌ها را ( در یک بعدازظهر ناگهانی زمستانی در اسکله‌ی کاوه قشم ) من گرفته‌ام و طرح روی جلد کار اردشیر رستمی است.

پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389

به‌نام لیلا

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:19 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 برای روزی مثل حالا

با اسم‌ها و صورت‌ها

دوباره برمی‌گشتند

در آینه زنی دیگرمی‌ایستاد

رگ‌های سبز دست‌ها

از شانه‌ها

            پایین می‌آیند

باد می‌آمد

نمی‌شنید

با آخرین اسمی که داشت

به کوچه‌باغ‌ها پیچید

پیرتر از همیشه بود

خمیده

برای تو می‌گویم

حالا برای تو

دو قاب عکس بر دیوار بود

گفتم : آقا! پیداتان کردم!

عجیب بود

چشمانش شبیه هیچ‌کدام آن چشم‌ها نبود

رد اسم‌ها

رد همه اسم‌ها را می‌گیرم

تا جوابی برای تو پیدا کنم

تو به مدرسه می‌رفتی

برمی‌گشتی

و کشف می‌کردی

باید مردی کنار زنی باشد

تا دخترکی به مدرسه برود

غایب بود

غایب‌است هنوز

تو می‌پرسیدی، می‌پرسی، خواهی‌پرسید

و من هربار چیزی می‌گویم

چشم‌های آبی مردی

که مثل دو حوضچه آبی است

یا چیزی سیاه

شبیه ابریشم شبیه شب

شک می‌کنی

چیزی به یاد ندارم

بزرگ شده‌ای ، بزرگ می‌شوی، بزرگ خواهی شد

باقی مانده اسم‌ها

رد نشانه‌ها

باید چه اسمی داشته باشم

آن زن چه اسمی باید داشته باشد

روبه‌روی آینه می‌نشست

گفتم: آقا!

           دیگر مهم نیست!

گفتم: زنی هستم

از جنس همین اسم

شاید این ماه‌گرفتگی

سایه‌ی برگی باشد

گفتم: زنی به‌نام لیلا

که حدس می‌زند                  

مادر دختری لجوج باشد

مردی عاشق لیلا بود

آن مرد نیست

زن هم

چیزی نیست

جز سایه‌ای یائسه

طرح کم‌رنگی از شکل رفتاری آشنا

زنی به‌نام لیلا

                 که زیبا بود. 

 

 * * *

 

این شعراست. البته که هست اما شعر من نیست. بازتاب و پاس لذتی است نامنتظر؛ گزیده‌ای است بی هیچ تغییر یا ترتیب از عبارت‌ها و سطرهای داستان « و من زنی بودم به‌نام لیلا که زیبا بود »، ( ابوتراب خسروی، دیوان سومنات. نشر مرکز. 1377 )

سه شنبه 9 شهریور ماه سال 1389

سنگ پرتاب کردن از دور

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 02:26 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

  

بی مقدمه چینی زیاد درباره‌ی کم و کیف نقد‌نویسی و نحوه برخورد صاحبان اثر ( و از آن بیشتر طرفداران ایشان ) با کسانی ( از دیگران خبر ندارم اما در مورد خودم مفصل است ) که کار و کتاب ایشان را نمی‌پسندند و این نظر را جایی قلمی می‌کنند ( هر چه‌قدر هم که برای نظر خود دلایل به اصطلاح قوی و معنوی داشته باشند ) می‌خواهم جواب یک سئوال را بدهم.

 این سئوالی است که خیلی‌ها ( انصافاً خیلی‌ها هم نه البته! ) می‌پرسند. می‌پرسند بی‌کاری واقعاً؟ چرا برای خودت دشمن می‌تراشی؟ نمی‌شود حرف نزنی؟ استعفرالله آسمان که به زمین نمی‌‌آید! تو هم یکی مثل خیلی‌های دیگر! سرت را بینداز پایین و ماست خودت را بخور! این‌کاری که می‌کنی فردا با خودت می‌کنند‌ها! ناسلامتی ادعا داری نویسنده‌ای! خودت خوشت می‌آید یکی بنشیند و از سر بدجنسی یا خوش جنسی حتی در باره کتابت چیز بد بنویسد و بدتر از آن بدهد یک جا‌یی هم چاپ‌اش کنند؟

 فکرش را که می‌کنم می‌بینم پربی‌راه هم نمی‌گویند. منظورم احتمال خوش نیامدن خودم از نقد منفی در باره کتابم است. چون همین چندوقت پیش بود که مطلبی درباره کتاب یکی از همشهری‌های خودم نوشتم و چاپ کردم. طفلک خود مظلومش هیچ نگفت و هیچ نکرد اما دور و اطرافی‌هایش که یک نفرشان از دوستان قدیمی‌تر من‌هم بود به کل روی‌شان را کردند آن‌طرف و یک‌سر قهر کردند؛ به قول معروف رفتند که رفتند.

 از طرفی همین مطلب که در جنگی چاپ شد، یکی از دوستانم که نویسنده پرکار و پیشکسوتی است ( و خیلی معروف، درحد همان همشهری خودم و بیشتر حتی ) خواند و خوشش آمد. آن‌قدر که صراحتاً گفت ( چه‌قدرش تعارف بود گردن مبارک خودش! ) مطلب خیلی خُب بود و اگر من کاره‌ای بودم یا کلاس تدریس داستان‌نویسی و نقد داشتم، حتماً به شاگردهایم تکلیف می‌کردم آن را بخوانند و رعایت کنند!

 البته آن‌موقع خیلی بال در‌آوردم و پشت تلفن غش‌کردم برای خودم و قلم نازنینم و دلم هم قرص‌تر شد باز از این کارها بکنم ولی چندماه بعدش که یک مطلب دیگر در باره یک نویسنده معروف دیگر نوشتم و پیش از چاپ در محضر همین دوست اخیرم خواندم، انگار به شخص خودش گرفته باشد، ناگهان دادش رفت بالا و در حضور سه چهار پنج نفر نوقلم تر از خودم مستقیم گذاشت تو کاسه ام که: نقد نیست این! نقد می‌خواهی بنویسی باید بیایی این‌‌جا بنشینی و...

 حالا چرا؟ یک دلیل‌‌اش حتماً این بود که در اول یادداشت به نکته‌ای اشاره کرده بودم که احتمال می‌دهم در مورد او هم مصداق پیدا می‌کرد و خُب.... از آن به بعد با من سرسنگین شد و حالا آخر و عاقبت آن دوستی‌ها‌مان چه بشود زیاد مشخص نیست!

 شاید شما هم بپرسید خب چی پس؟ لالایی بلدی و خوابت نمی‌برد؟ چه می‌خواهی بکنی؟ این‌جاست که می‌خواهم جواب بدهم؛ در واقع توضیح.

 من متولد آبادان هستم. تا بیست سالگی هم آن‌جا زندگی کرده‌ام. بعداز آن‌هم تا چند سال ( تا سال آغاز جنگ ) مرتب می‌رفتم و می‌ماندم. خانواده‌ام آن‌جا بودند. هرچند درس‌خوان و به قول آبادانی‌ها « بچه کارمند خرخوان » بودم اما این دلیل نمی‌شد از بقیه کمتر شیطانی بکنم. بازهم به قول خودشان عین ملخ تنگ تنگو! آرام نداشتم. سر ظهر تو کوچه بودم. چشم مادرم و بخصوص پدرم را دور می‌دیدم پیاده راه می‌افتادم و با یکی دو تا مثل خودم می‌رفتم تا آن‌سر کواترها. ول می‌گشتم تو کوچه‌‌های شرکتی. این البته مال تابستان‌ها بود. تابستان‌های آبادان هم پنج شش ماه طول می‌کشید. از نصفه‌های اردیبهشت تا نصفه‌ها و آخر مهر. کوچه‌های شرکتی را لین می‌گفتند. انگلیسی‌اش برخلاف تصور خیلی‌ها Line  به معنی خط نیست. بلکه Lane  است. لین‌ها دو ردیف ده‌تایی خانه‌های آجری رو به‌روی هم بودند ( خوشبختانه هنوز هم کم و بیش هستند ) با فاصله چند متر. چند متر؟ راستش یادم نیست. یادم هست اولی و آخری‌ها هر دو ردیف، خانه‌ی کارمندی ( معمولاً سه اتاقی ) و بقیه که بین آن‌ها بودند کارگری ( دو اتاقی ) بودند. یادم هست کف کوچه اسفالت بود. چون همیشه از سر تا ته آن را مسابقه دو می‌دادیم. یام هست بیشتر وقت‌ها پابرهنه بودیم. بعضی وقت‌ها، من که مثلاً بچه کارمند بودم ( خانه‌مان سر یکی از این کوچه‌ها بود ) بابت همین پابرهنه رفتن توی کوچه حرف می‌شنیدم و حتی کتک می‌خوردم ولی ترکم نمی‌شد. هروقت عروسی بود، هرکدام از این خانه‌ها اگر مراسم عروسی داشتند، به درخواست پدر عروس یا داماد که پرسنل شرکت نفت بود می‌آمدند و سر و ته لین را با لوله‌هایی که Stage می‌گفتند ( همین داربست یا اسکافولد فعلی ) می‌بستند. در مواقع زمستان، گاهی چادر برزنتی هم می‌کشیدند به جای سقف و این‌طوری یک سالن دراز روباز یا سرپوشیده تحویل عروس وداماد و همه همسایه‌ها‌شان ( تا سه چهار خانه این‌طرف و آن‌طرف و رو به‌روی‌شان می‌دادند

اگر عروسی تو کوچه خودمان بود که هیچ. بالاخره خانه ما هم شریک بود. با خیال راحت می‌رفتیم و می‌آمدیم و دور از چشم پدر رقص شرقی توسط بانو فلان هم تماشا می‌کردیم. بگذریم که بعضی وقت‌ها بانو تقلبی بود و مردی بود که لباس زنانه تنش کرده بودند. مطرب می‌زد و خوش می‌گذشت. خوردنی و نوشیدنی هم پیدا می‌شد. اما اگر عروسی توی یک کوچه دیگر بود اوضاع خیلی فرق می‌کرد. صداش می‌آمد و وسوسه‌اش به جان‌مان می‌افتاد اما خبری از تماشای رقص شرقی و نوای ویلن فلان و ضرب بهمان نبود. راهمان نمی‌دادند اصلاً. حالا اگر پدر یا مادر یا دایی و عمو و خاله و عمه‌ای بودیم یک چیزی. می‌شد سر بیندازی پایین و از این در یا آن در Stage بخزی تو اما ما بچه بودیم. آدم حساب‌مان نمی‌کردند. تا چندمتری عروسی هم نمی‌توانستیم بایستیم. بچه‌های همان کوچه می‌آمدند و ردمان می‌کردند. عین خودمان که با بقیه همین کار را می‌کردیم.

 اما این تمام ماجرا نبود. برای ما نبود. برای ما که ولِک آبادانی بودیم، ملخ تنگ تنگو بودیم. تِیسه‌گردی می‌کردیم تو حَفار ( با تشدید ف به معنی کانال روباز فاضلاب پالایشگاه )، روزی سی دفعه مسابقه دو می‌دادیم با پای پتی. سر ظهرِ گرما حلقه‌ی قفل پشت درِ خانه‌های چند کوچه آن‌طرف‌تر از لین خودمان را با سیم می‌بستیم و در فلزی خانه بی‌نوایی را که احتمالاً با پسرش لج بودیم و زورمان بهش نمی‌رسید، هرچند که خسته و مرده توی خانه‌اش خوابیده بود، به سنگ و آجر می‌گرفتیم. می‌شنیدیم که از پشت در داد و هوار می‌کشد و فحش می‌دهد اما دست بر نمی‌داشتیم. تا وقتی صدای فحش دادن‌ها می‌آمد ادامه می‌دادیم. دَرَنگ..!دَرَنگ..! به محضی که صدا قطع می‌شد، پا می‌گذاشتیم به فرار. به هم می‌گفتیم بچه‌ها آمد! به تجربه می‌دانستیم که صاحب‌خانه دارد سعی می‌کند از روی دیوار خانه‌اش بپرد این‌طرف که دیگر فحش نمی‌دهد. نبود. حتماً آرام نمی‌نشستیم. عروسی باشد و ما غصه بخوریم؟ نه ولِک، نه!

 این می‌شد که دور می‌شدیم. دور می‌شدیم از آن‌جا و می‌گشتیم کلی سنگ پیدا می‌کردیم. پرمی‌کردیم جیب‌هامان را و از جایی دور که پیدا نباشیم، همان‌وقت که ارکستر ساکت می‌شد و صدای خواننده نمی‌آمد، سنگ‌ها را پرت می‌کردیم تو عروسی. وسط سالن عروس و داماد. کار نداشتیم به کی می‌خورد سر کی می‌شکند. می‌انداختیم و جیب‌هامان را خالی می‌کردیم. بعد هم می‌نشستیم یک گوشه توی تاریکی، یعنی خبر نداریم. چیزی نمی‌گذشت که دوسه نفری آدم بزرگ پیدا می‌شدند. می‌دیدند و با دو چرخه یا پیاده، می‌دویدند طرف‌مان. دنبال ما! آن‌هم رو اسفالت! پخش می‌شدیم تو لین‌ها و هرکدام یک طرفی می‌رفتیم. دوچرخه که هیچ، موتور اسپکتور حراست پالایشگاه هم به گردمان نمی‌رسید. ول می‌کردند و می‌رفتند. دوباره جمع می‌شدیم و باز سنگ. سنگ پشت سنگ. این‌دفعه از یک‌طرف دیگر. یک جای دیگر می‌نشستیم و گاو گوساله فنگل پنیر بازی می‌کردیم تا دوچرخه سوارها، با نیروهای پیاده کمکی پیدا شان بشود. این حمله و گریز از اول عروسی شروع می‌شد و گاهی دو سه ساعتی ادامه داشت. آن‌ها که تجربه بیشتری داشتند همان اول می‌گشتند و اگر امثال ما دور و بر عروسی شان بودند خرشان می‌کردند. یک کاری می‌کردند دل‌مان خوش باشد. شام و میوه نه اما می‌بردند‌مان یک گوشه مجلس می‌نشاندند که بتوانیم خوب تماشا کنیم. گوش کنیم به صدای ساز و آواز و برویم تو نخ آن‌که می‌رقصید. بقیه اما مجبور می‌شدند چند‌تایی سر و کله‌ی زخمی‌ بدهند و آخرش هم تسلیم بشوند. نماینده می‌فرستادند. این دفعه پیرمرد موسفیدی سوار دوچرخه می‌آمد و می‌دانستیم یک جورهایی پیروز شده‌ایم. نتیجه این می‌شد که می‌رفت و یک سبد پر می‌کرد میوه و شام عروسی. عاشق کیک و نوشابه بودیم. فانتا و کانادادرای خیلی می‌چسبید. تو شرجی و گرما بیشتر. می‌خوردیم و شیشه خالی‌هایش را می‌دادیم می‌برد. عین بچه آدم. حالا دیگر می‌رفتیم لین خودمان و گاو گوساله فنگل پنیرمان را بازی می‌کردیم و از دور می‌شنیدیم یکی لِبِ کارون می‌خواند و حدس می‌زدیم یکی دیگر، مرد یا زن یا مرد در لباس زن، دارد سرشانه‌هایش را می‌لرزاند اما سرمان به بازی خودمان گرم بود؛ هرچه هم که بچه بودیم و زود به زود گرسنه مان می‌شد.

 حالا باز هم می‌پرسید چرا به این و آن گیر می‌دهم؟ چرا نمی‌نشینم در این‌جایی که هستم، در این لین خودم، و بازی خودم را نمی‌کنم؟ قناعت نمی‌کنم به پابرهنه رفتن از این ور کوچه ( حتی اسفالت! ) به آن ور و سنگ می‌اندازم توی عروسی‌های هرجا که شد؟

 جواب‌ام همین است. راست می‌گویم. چیزی عوض نشده. عوض شده؟ واقعاً فرق کرده؟ گمان نکنم. هنوز و همچنان از بزن و بکوب و برقص و بخور و بریز خوشم می‌آید. فقط قیافه این مجلس‌ها با آن‌موقع عوض شده. به جای کیک و فانتا و شام و میوه به چیزهای دیگری دلم را خوش می‌کنم. چشمم دنبال سینما و تئاتر و کتاب و روزنامه است. هنوز کیف می‌کنم تو کتابفروشی‌ها و نوار فروشی‌ها تاب بخورم و به آدم‌های روی صحنه نمایش خیره شوم. هنوز از شنیدن یک موسیقی و یک ترانه خوب دلم می‌لرزد و میخ می‌شوم درجا. ولی بدجوری دستم کوتاه است. می‌بینم هنوز هرچه هست توی همان لین عروسی‌های آن‌جاست. گاهی باد صداها را می‌آورد. صداهای لب کارون. هنوز روزنامه با حداقل هفت هشت ساعت تاخیر به این‌جا می‌رسد. هنوز مجله قحطی است. هنوز برای کتاب، هرکتابی که باشد، باید دم این و آن را ببینی، خواهش کنی بروند بخرند و برایت بفرستند. آن‌وقت فردا یا پس فردایش بروی و... اگر... اگر،... یاد منوچهرآتشی به‌خیر...، اگر در این فاصله کورش سوی بابل عنان نگردانده باشد!

بهش می‌گویند پایتخت اقتصادی ایران. می‌نویسند الماس و برلیان و فیروزه. ولی یک کتابفروشی ندارد.

 همین دو هفته پیش که شماره تازه‌ی زنده‌رود درآمده بود با چندین و چند بار تلفن خبر شدم و خواستم مثلاً داغِ داغ به دستم برسد. از پسرم خواستم برود دفتر زنده‌رود و با جناب نبوی نژاد هم هماهنگ کردم لطف کند بدهد دست او. همین‌طور شد. اما تا پسرم وقت کند و برود ترمینال و بفرستد برای من دو سه روز دیگر وقت برد. بالاخره فرستاد. سه هزار تومان داد برای ارسال یک جلد زنده‌رود. یک کتاب دویست و پنجاه صفحه‌ای. یک روز بعدش، صبح زود ( از بس که مشتاق بودم مطلب چاپ شده خودم را ببینم! ) رفتم از گاراژ مربوطه تحویل بگیرم پانصد تومان هم بابت انبار‌داری پرداخت کردم. سه هزار و پانصد تومان، غیر از کرایه‌های دیگر و معطلی‌های خودم در این‌جا و یکی دیگر در اصفهان، دادم که زنده رود دو هزار و پانصدتومنی بدستم برسد. آن هم من‌که راه و چاهش را خوب بلد بودم. دلم می‌سوزد که از این‌همه وقت و پول حداکثر همان دو هزار و پانصدتومن، با اگر و اما‌های زیاد، گیر خود زنده‌رود می‌آید.

 می‌دانم خواهید گفت حالا مگر آن‌جا چه خبر‌است؟ یا: تهران واصفهان و شیراز حلوا پخش نمی‌کنند که! می‌گویم بله! اما همین‌‌که هست. همین کم و کلی که بقیه در آن‌جاها دارند و امثال من از آن محرومیم.

 این است که به خودم حق می‌دهم حق خودم و امثال خودم را بخواهم. حق می‌دهم گاهی سنگی بیندازم. نه از آن آجرهای شرکتی، از این ریگ‌های گرد و صیقلی که تو ساحل این‌جا زیاد پیدا می‌شود! خیلی وقت از آن دوران بچگی و آبادان و لین و پای پتی گذشته اما گاهی ریگ انداختن توی عروسی‌های آن‌جا حال می‌دهد. شاید باعث بشود... شاید اگر کیک و نوشابه و شام و میوه گیرم نیاید ( که تا به حالش هم نیامده! ) این امکان هست آن‌‌که دارد پشت میکروفن می‌خواند و صدایش را از دور می‌شنوم و بقیه که دارند دست می‌زنند و با خنده و شادی جواب خواندنش را می‌دهند به فکر بیفتند از همین فرصت‌های اندک‌شان بهتر و بیشتر استفاده کنند. شاید البته... به هرحال تا ریگی نخورده جلوی پایشان!       

 حالا اگر بپرسید این‌ها چی هستند؟ بله همین‌ها! همین گرد و صاف و سفیدها، بهتان می‌گویم. این‌ها چیزند... یک مشت خرده ریگ‌اند. همان به اصطلاح گاو گوساله فنگل پنیرند. قلوه سنگ‌های کوچکی هستند که دخترهای آبادانی، خواهرهایم و دوست‌ها و هم سن و سال‌های آن‌موقع‌شان، باهاشان یک قل دو قل بازی می‌کردند. گذاشته‌ام تو جیب بچگی‌هایم. کار دارم. باید چشم و گوشم باز باشد. شما هم اهل‌اش هستید چندتایی برای خودتان بردارید و همراه من بیایید. می‌رویم کوچه‌های دور و اطراف؛ سر می‌کشیم همه‌جا. با بدجنسی نه اما بی‌تعارف. همه‌جا می‌رویم. هرجا که خبر شدیم چندتا می‌زنند، چندتا می‌خوانند و شاید چندتایی هم می‌رقصند!  

و باز اگر حالا، همین حالا که چند ساعتی از نوشتن جملات مقاله بالا می‌گذرد و تو بعدالتحریرم. اگر همین‌ حالا که فرصت شده بازهم بیشتر فکرکنم، دوباره بپرسید، مجبورم یک‌بار دیگر سعی کنم. سعی کنم خودم هم بفهمم. بفهمم چه‌قدر به خودم راست می‌گویم؟ چه قدر منصف هستم؟ چه قدر، واقعاً، چه‌قدر حق دارم سنگ، حتی خیلی کوچک، بردارم و بروم دور بایستم و پرتاب کنم تو عروسی‌های این و آن؟

 راستش چه‌قدرش را نمی‌دانم اما مطمئنم حق دارم. مطمئنم باز هم این کار را می‌کنم. به نظرم باز هم این کار را بکنم. ریگ های کوچک هم چندتایی پیدا می‌شود این‌جا!!

یکشنبه 7 شهریور ماه سال 1389

جایزه محبوب من ( 1 )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 12:39 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

  احترام آن عزیز.

  اکنون که چند ماه از برگزاری دوره نهم جایزه بنیاد گلشیری، ضمن تحمل همه‌ی سختی‌هایی که می‌دانیم، گذشته، گفتن بعضی حرف‌ها و گلایه‌های کوچک، نمی‌تواند و نباید به عنوان حرکتی در تضعیف اصل و اساس جایزه دادن و جایزه بردن و ... آن‌هم در خصوص جایزه معتبر بنیاد گلشیری تلقی شود که امیدوارم نشود. اما شاید این حرف‌ها را می‌شد جور دیگری، جوری که من بلد نبوده‌ام حتماً، زد. اگر این طور است پیشاپیش از هیات محترم داوران و سایر برگزار کنندگان جایزه مذکور پوزش می‌طلبم. اما شاید واقعاً بهتر باشد هرکس به زبانی که بلد است حرف بزند. طوری‌که خودش حس می‌کند دوستانه هم هست. همان‌طور که در وقت داستان‌نویسی همه اجزای داستان،  کارآکترهای خوب و بدش را دوست دارد. همان‌طور که خود را به آن‌ها و آن‌ها را متعلق به خود می‌داند. 

 

 اگر سکه‌ای را بالا پرتاب کنیم، احتمال ‌آن‌که با روی شیر به زمین بنشیند چند درصد است؟

بچه که بودم و گاهی شیر یا خط ( ‌آن‌موقع‌ها انگار سکه‌ها دو رو بیشتر نداشتند! ) بازی می‌کردم احتمال پاسخ درست به این سئوال کاملاً مشخص به نظر می‌رسید: پنجاه درصد. به عبارتی شانس هرطرف سکه یک از دو بود. بعدها که بزرگ‌‌‌تر شدم یاد گرفتم حالت‌ دیگری هم ممکن است اتفاق بیفتد: این که سکه روی پهلوی خودش قرار بگیرد. در این صورت نه شیر است و نه خط، و به تعبیر خوشبینانه هم شیراست و هم خط. درست است که چنین حالتی کمتر و شاید خیلی کم و اصلاً کمِ‌کم اتفاق بیفتد اما در مدل ریاضی نمی‌شود ‌آن‌را نادیده گرفت و در شرایط فرضی ( که همه گزینه‌ها شانس مساوی دارند ) احتمال روی شیر سکه ...33/33 درصد است. حتماً می‌پرسید مگر قرار است با همین دقت و انصاف به این بحث! ادامه بدهیم؟ واگر بگویم بله، شاید، خواهید گفت چه حوصله‌ای دارید شما! در ‌آن‌صورت من هم خواهم گفت حق با شماست و شاید هم اعتراف کنم که راستش فعلاً کار مهم‌‌‌تری ندارم انجام بدهم!

 بعدترکه درس آمار و احتمالات را می‌گذراندم یاد گرفتم احتمال شیر نشستن سکه در هر پرتاب به بالا از این هم کمتر است. چرا که در هر پرتاب ممکن است سکه از محل آزمایش خارج شود. مثلاً گم شود. یا جایی بیفتد که نتوان رفت و دید و نتیجه را اعلام کرد. مثل بالای بام یک ساختمان ( مثلاً ساختمانی که یک بنیاد فرهنگی در آن قرار دارد! ) که بیشتر توضیح خواهم داد.

 حالا اگر بگویید بابا این دیگر مو از ماست بیرون کشیدن و مته به خشخاش گذاشتن است قبول می‌کنم. اگر بگویید احتمال این حالت نزدیک به صفر است قبول دارم. اگر بگویید گفتن این حرف‌ها و بخصوص نوشتن آن‌ها و از همه بیشتر خواندن آن‌ها حوصله زیاد می‌خواهد که در این روزگار نایاب است باز هم قبول می‌کنم. اما اگر بپرسید چرا نمی‌روی یک گوشه بنشینی و مثل بیشتر موارد ماست‌ات را بخوری می‌گویم آخر ناسلامتی داشتم از یک مدل ریاضی حرف می‌زدم. در مدل ریاضی هم عدالت و انصاف حرف اول را می‌زند. آدم‌ها نیستند که هر طور دل‌شان خواست یا زبان‌شان گشت حرف بزنند. دو دو تا چهار تا است. فرض می‌شود و وقتی فرض می‌شود طبق فرض عمل می‌شود. این یعنی شانس مساوی برای هر یک از چهار حالت فرود سکه فرضی. شیر، خط، لبه، خارج شدن از محیط آزمایش. می‌گویم به عنوان یک اصل کلی لایتغیر باید صد را بخواهیم تا امیدوار باشیم روزی نود پیش ما باشد.

از احوال دوکتاب سراغ می‌دهم. به دلایلی مجبورم با حروف کد گذاری کنم. امیدوارم سعی نکنید اسم کتاب‌ها را پیدا کنید.  کتاب A  که در سال 86 و کتاب B  که در سال 88 چاپ و منتشر شده‌اند و هر دو تصادفاً مجموعه داستان‌اند و به قلم یک نویسنده. حالا شیر یا خط؟ بهتر است باور کنیم که احتمالات دیگر کمتر از این دو نیستند. ببینید لطفاً:

کتاب A  به عنوان یکی از پنج کاندیدای جایزه گلشیری معرفی می‌شود. چهارکتاب دیگر معرفی شده نیز در رقابتی نزدیک با آن حضور دارند. ناگهان داوران نهایی محترم یادشان می‌افتد که می‌شود برای سوزاندن دل همسایه بچه خود را کتک زد! بنابراین با وجود اعلام اولیه نام پنج کتاب بیانیه صادر می‌کنند که هیچ کتاب خوبی که ارزش جایزه دادن داشته باشد در سال 86 در نیامده. این را کِی می‌گویند؟ در آخرین روزهای سال 87. در آخرین روزهای سال 87 در باره وضعیت ابتدا تا انتهای سال 86 قضاوت می‌کنند! نکته بسیار مهمی‌است؛ ‌آن‌هم بعد از چند بار نشست و مشورت و بیانیه و...

 به جای ‌آن‌که بگویند آقایان و خانم‌های نویسنده فلک زده دستتان درد نکند توانسته‌اید حداقل یکی دو سال زود‌‌‌تر از ما داوران وضعیت فشار و محدودیت را متوجه بشوید و همه‌ی زور و هنر و استعدادتان را جمع کنید شاید راهی برای نجات کتاب داستان‌هایتان بیابید.

  آن داستان معروف عزیز نسین را که عنوانش انگار کنکره پزشکی بود یادتان هست؟ همه پزشکان برجسته و جراحان درجه یک دنیا جمع شده بودند و از کارهای مهم‌شان در سال گذشته تعریف می‌کردند. از عمل پیوند گردن قطع شده در تصادف و دست بریده و پای له شده و... و قرار بود به مهم‌‌‌ترین عمل جراحی انجام شده جایزه داده شود. سر آخر یک پزشک عمومی پیر از یک شهرستان کوچک برنده جایزه اول شد. وقتی توضیح داده بود در سال گذشته یک عمل برداشتن لوزه انجام داده نخست همه به او خندیده بودند که با چه جرات و انتظاری به کنگره آمده‌است. اما بعداً معلوم شده بود دکتر بدبخت این عمل را در ترکیه انجام داده و بیمار هم یک خبرنگار یا نویسنده‌ای چیزی بوده. بقیه‌اش را یادتان می‌آید حتماً. آها! خودش است. همان داستان را می‌گویم. هم‌آن‌که مریض اجازه نداشته دهانش را باز کند! بنابراین دکتر مجبور شده...

  حالا برگردیم به موضوع اصلی. چندتایی از پزشکان عمومی پیر، ببخشید داستان کوتاه نویسان جوان اعتراض‌هایی کردند. بعضی داواران محترم نیز جداگانه نظر خودشان را در جاهای دیگر ابراز کردند. اما در هرحال احترام بنیاد و بیانیه هیات محترم داوران نهایی را نگاه داشتند و به هرصورت گذاشتند ببینند سال دیگر چه خواهد شد. برای خود من این سئوال مطرح بود که با چنان موضع گیری، چه توجیهی خواهند آورد این دوستان هیات داوری؟ نکته ظریفی که این دوستان از آن غفلت کرده بودند این بود که سال آینده باید آثار سال 87 یعنی همین امسالی که درش بودند را داوری کنند و اگر بکنند دیگر نمی‌توانند بگویند هرسال دارد فشار بر نویسندگان و هنرمندان بیشتر می‌شود و محدوده تنگ‌‌‌تر. می‌توانستند؟ شاید هم می‌خواستند بگویند نویسندگان امسال بالاخره راه انجام ساده عمل برداشتن لوزه بدون باز کردن دهان مریض را پیدا کرده‌اند!

اما انگار دوستان باهوش‌‌‌تراز این حرف‌ها بودند. یک باره از کیفیت رفتند سراغ کمیت. یک باره از تعداد گفتند. بنابراین قرار شد بگذارند دوسال به دوسال جایزه را برگزارکنند. یعنی باریکه جوی آب را می‌بندیم تا سد پرشود! بعد می‌رویم درش شنا می‌کنیم و ماهی می‌گیریم!!

حتی از فکر کردن به این بی انصافی دلم به درد می‌آید. بی انصافی در حق هر پنج کتابی که بالا آمده بودند. بی انصافی در حق مهدی ربی با داستان جذاب مسیح‌اش در یک گوشه دنج سمت چپ. در حق به‌روژ آکره‌ای با داستان اول کتاب در همین حوالی‌اش که اسم‌اش یادم نمانده اما یادم هست آن تلفن عمومی و پارک و زن و پسر را چه‌طور در خاطرم ابدی کرد؛ آن پشت در ایستادن راوی داستان دومش و از لای شکاف مخصوص نامه‌ها با دخترش حرف زدن و شعر خواندن برایش را که بخوابد. مقایسه می‌کنم آن‌ها را با ... مقایسه می‌کنم و فکر می‌کنم این شاید از آن احترام عمیقی است که به خود آن عزیز داشته و دارم؛ همین‌که این طور از غصه سهم می‌برم. یادم به آن شعر معروف می‌افتد... چون نیک نظر کرد، گفتا زکه نالیم؟

سرنوشت کتاب B از همین حالا غم انگیزتر به نظر می‌آید. این کتاب در فروردین سال 88 در آمد. سعی شده بود به نمایشگاه برسد.

به هرحال قرار شد سال 88 مجموعه داستان‌ها بررسی شوند و 89 رمان‌ها. طبیعی بود که مجموعه داستان‌های فقط چاپ 87 بررسی شوند. بنابراین به روال تعیین شده کتابB که تصادفاً در ابتدای سال 88 در آمده بود نه در سال 89  که در سال 90 و اگر روال همین باشد اواخر سال 90 در بوته آزمایش قرار خواهد گرفت. کتاب‌ها همین حالا هم با وضعیت موجود نشر اغلب یک هفته نشده از خاطر می‌روند چه برسد به دوسال دیگر!

تمام شد؟ همین؟

تمام نشد. دارم نگاه می‌کنم به این تیری که رها شده و به پر خودمان که در آن است. دارم نگاه می‌کنم به سکه‌ یک کتاب که پرتاب شده و از حالا افتاده روی پشت بام. چه‌طور؟ اجازه بدهید برگردم به چند ماه پیش. به وقتی که فهرست مجموعه داستان‌های قابل بررسی امسال در سایت بنیاد در آمد. هنوز دارم از وضعیت کتاب B می‌گویم.

درست حدس زدید. این کتاب هم، البته با یک اشتباه تایپی در عنوانش، اشتباهی که عنوانش را به نحو بدی معنای پرتی می‌داد، اشتباهی که خودش جفایی بود به کتاب، جزء فهرست آمده بود. ایمیلی به بنیاد زدم و از دوستان خواهش کردم به دلیل مشخص، تاریخ چاپ کتاب، ‌آن‌را از لیست حذف کنند. قول دادند. نکردند. از طریق دوستانی پیغام دادم. رسید یا نرسید، نکردند. مجددا ایمیلی فرستادم و تاکیدم این جفا به کتاب B است. وقتی قرار نیست کتاب خوانده و داوری شود چرا اسمش باید در فهرست باشد. دوسال دیگر، اگر همین دیوار و سقف برقرار باشد، وقتی بخواهید نام کتاب را در فهرست تان بیاورید باید کلی توضیح اضافی بدهید. گفتند اشتباه از مسئول سایت بوده. گفتند به او تذکر داده‌اند اما سرشان به خاطر اوضاع این ‌روزها خیلی شلوغ بوده. گفتند و خواستند بگویند بالاخره به نوعی حق دارند کوتاهی یا اشتباه کنند. اما بازهم حذف نکردند.  گذاشتند تا داواران مرحله اول نام پنج کتاب کاندید را اعلام کنند. طی نامه‌ای به سرکار خانم طاهری از ایشان خواستم لطفاً خودشان شخصاً رسیدگی کنند. نوشتم این مثل آش نخورده‌است و دهان سوخته. باید می‌پرسیدم سکه این کتاب کو؟ باید می‌خواستم اجازه بدهند نویسنده برود روی بام بنیاد و دنبال سکه‌ اش بگردد. بالاخره پاسخی آمد که نام کتاب از فهرست در آمده و قول هم داده شد در فرصت مناسب اطلاع رسانی شود. فرصت مناسب! خب بله البته  این یعنی قبول که اشتباهی اتفاق افتاده است. اما کارهای مهم تری هست.

 حالا اگر اجازه باشد سئوال می‌کنم وقتی رفع مشکلی به این سادگی و روشنی چنین روند کند و مبهمی دارد به مسائل جدی‌تر و اساسی چگونه رسیدگی می‌شود و پاسخ‌ها چه اعتباری دارند؟

همین؟

باز هم هست و این وقتی بود که در آستانه سال جدید، با ‌آن‌همه غصه‌هایی که  حال همه‌مان را بد کرده بود، نتیجه عجیب نهایی را دیدم. راستش عجیب بود چون خیلی زود یاد حرف آن آقای چینی مرحوم چاق چشم بادامی ( چینی‌ها همه چیزشان هم بد نیست! ) افتادم. هم‌آن‌که زیر پرچم سرخش ایستاد و گفت: هرکس زیادی روی پای چپ‌اش بایستد از طرف راستش زمین می‌خورد!

 طرف راست آقایان هیات محترم داوران نهایی جایزه امسال چی بود؟ این که دو تا دو تا کتاب‌ها را برنده اعلام کنند. اعلام کردند. شما هم شنیده‌اید طرف ‌آن‌قدر گرسنگی کشیده بود وقتی به سفره رسید دو لپی شروع کرد به لنباندن هر چه دم دست‌اش رسید؟ راستش حق دارید نشنیده باشید. چون از خودم در آوردم! از بس دو باره دلم به درد آمد از این همه بی انصافی.

 می‌پرسم این یعنی چه؟ ‌آن‌جا چه خبر است مگر؟ ببخشیدها اما این تصمیم‌ها را کی می‌گیرد؟ از چی حمایت می‌کنید لطفاً؟ چی را کنار چی می‌گذارید؟ چرا این کتاب را با آن دیگری به زور توی یک اتاق می‌کنید؟ به حکم سلیقه؟ سلیقه یعنی چه؟ سال گذشته به هیچ یک از پنج کاندیدا جایزه ندادید، ندادیدکه ندادید. امسال چرا حاتم بخشی می‌کنید؟ به حرف طرف چینی عنایت دارید؟ نکند تندیس‌های پارسال که سفارش داده بودید بسازند جاتان را تنگ کرده بود یا نگران بودید توی دود و دم تهران فاسد بشوند؟

 جایزه به دو کتاب دادن یعنی چه؟ یعنی آن شرایطی که طی بیانیه تان کلی در باره‌اش توضیح دادید برطرف شده و درست و حسابی هم برطرف شده؟ ‌آن‌قدر که بین کتاب‌های خوب و خوب‌‌‌تر نمی‌توانید انتخاب کنید؟ افتخار آن یکی شیر بودن را نصف کردید یا آب ریختید در این یکی شیر که به هرکسی یک لیوان برسد؟ سال دیگر چه خواهید کرد؟ کِی قرار است بنشینید و بشمارید و حساب کنید چند تا کتاب رمان در آمده و به چند تا‌شان باید جایزه داد و سرجمع چه‌قدر آب لازم می‌شود؟

بازهم ببخشید لطفاْ!

<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>