این روزها تا پشت لبتاپم مینشینم و میخواهم چهار کلمه حرف در باره کتاب بنویسم یادم میافتد وی پی ان دارم و میتوانم بروم سری به فیسبوک بزنم و... و وقتی بر میگردم میبینم ای بابا... وقت که گذشته هیچ، کش موضوع هم پاره شده و در رفته و...
دیشب ساعت گذاشتم سر زنگ و تصمیم گرفتم بار این یک ماهه بعداز عید را طوری بگذارم زمین. فکر کردم حالا که در پایتخت سر وصدای نمایشگاه بین المللی کتاب است بی مناسبت نباشد منهم چیزکی بنویسم. بنابراین خیلی ساده و فهرستوار نظرم را در باره این چندتا کتابی که در همین فاصله یک ماهه خواندهام یا شروع کردهام به خواندن و به دلیلی ( معلوم است به چه دلیلی! ) ادامه ندادهام میآورم. حداکثرش این است که بعضی دوستان نویسنده کمی تا قسمتی ... هرچند نگران نیستم. بالاخره داریم درباره کتاب حرف میزنیم. خومو دارم نظرم می گم خو!
هذیان،
مجموعه داستان از هاشم اکبریانی. نشر چشمه.
هفت هشت دهتایی از به اصطلاح داستانهای کتاب را خواندم و گذاشتمش کنار. بدشانسی کتاب بود که کتابهای دیگری در دسترسم بود و کتابهای خیلی خوبی هم، همین روزها خوانده بودم. این شد که ضعفهای کتاب بیشتر و بیشتر خودش را نشان داد. خب این هم یک شوخی بود با داستان کوتاه. شاید چشمه دارد حوصله خوانندههایش را اندازه میگیرد!
ترجیح می دهم به عنوان مجموعه داستان کتاب دیگری را توصیه کنم.
روز خرگوش، رمان یا داستان بلند یا... از بلقیس سلیمانی. نشرچشمه.
امان از دست این نشرچشمه که هم بهشت و هم جهنم این روزهای من بوده،... و البته هم برزخ. برزخ است که بین بهشت و جهنم است دیگر نه؟ درست میگویم؟
نگرانم که خانم سلیمانی از کتاب هایی که با ناشر قبلیاش در آورده بیشتر از اینها فاصله بگیرد. اگر اینطور باشد همه همه تقصیر را میاندازند گردن نشر چشمه فقط و چه بسا فکر کنند این گندمی که این آخری دارد در چشمه درو میکند کی و کجا کاشته؟ روز خرگوش کتاب ضعیفی است و... با این حال تا آخرش را خواندم. همه سعیام این بود چیزی پیدا کنم. دارم فکر میکنم تو این سالها، دو سه سال، هر کس نقشه ریخته یک طوری کار نویسنده های خوب ما را یکی یکی خراب کند و به هر وسوسه و توجیهی به آدم های متوسط شبیه به هم و سیاهی لشکر تبدیل کند دارد کم کم موفق میشود. می گویید نه... دور و برتان را نگاه کنید! مثلاً به خسروی یا سناپور یا... بازهم هست.
شکار
کبک رضا زنگی آبادی، نشر چشمه. درباره این کتاب در جایی به اشاره مطلبی نوشتهام.
تکراری خواهد بود اگر بگویم با وجود تواناییهای قابل قبول زنگیآبادی در فضاسازی،
به دلیل تلخی غیرقابل تحمل و هدف از پیش اعلام شده ( یا لو رفته ) متن تا بیش از
نیمی از کتاب را نخواندم و فکر نمی کنم بابت نیمه بعدی چیزی از دست داده باشم. به
نظرم نویسنده برای نوشتن این کتاب خودش را هم آلوده فضای وهمناک و تلخ و سیاه
داستان کرده و چیزی باقی نگذاشته که خواننده به آن دلخوش کند و این همه را تاب
بیاورد. فضاسازی به شدت منکوب کننده و عاری از هرگونه امید است. گویی ما، همگی ما،
خیلی پیش از این ها باید خودمان را حلق آویز می کردیم و از دست این جهان پر از
مصیبت آزاد می شدیم! چنین است؟ چرا می نویسیم؟ داریم با کی و چی تسویه حساب می
کنیم؟ زضا زنگی آبادی بالقوه نویسنده توانایی است. منتظر آثار بعدی اش میمانم.
پپر و
گل های کاغذی، مجموعه داستان. مسعود میناوی، نشر افراز. مسعود میناوی را از زمان
جنگ لوح می شناسم. داستان های پراکنده ای از او خوانده بودم. به دلایلی که محمد
ایوبی در مقدمه کتاب میناوی آورده و اصلاً هم موجه نیستند، در مدت سی چهل سال
داستان نویسی و با وجود به قول ایشان پنجاه شصت داستان منتشر شده در این طرف و آن
طرف نتوانست در زمان حیاتش مجموعه ای به چاپ برساند. این هایی که در مجموعه حاضر
چاپ شده نشان از توانایی های میناوی دارند. همان موقع ها هم امیدی در ادبیات
داستانی خوزستان محسوب می شد. بعضی از کارها، با کارهای کوتاه احمد محمود همسنگ
اند. شاید در یکی دو مورد حتی بهتر. یادم به شعر معروف آتشی افتاد در آهنگ دیگر که
می گفت:
سعدی بماناد
کز شعله ی نام بلندش نام ها سوخت.
این طور به نظر می رسد که میناوی هم یکی از نام های سوخته سعدی های ادبیات داستانی دهه های اخیر باشد. همان طور که گفتم البته من این را تقصیر خودش می دانم. چیزهایی هست که زمان معلوم خواهد کرد. به هرحال من باور نمی کنم آدم برود با قاچاق چی ها قاطی بشود که بتواند از فضاهای داستانی قاچاق و قاچاقچی گری بهتر بنویسد! حیف که خود ایوبی عزیز هم درگذشته اگر نه شاید وقتی فرصت مناسبی پیش میآمد به این حرف او در مقدمه کتاب بیشتر و بیشتر پرداخت.
کتاب خوب است. داستان ها خوبند اما سایه این مرگ ها، مرگ میناوی و مرگ ایوبی، بر فضای خوانش کتاب افتاده و نمی گذارد فعلاً به چیز دیگری فکر کنم. یاد هر دوشان بخیر و روحشان شاد. هر دو بر گردن ادبیات داستانی جنوب حق دارند.
قبرستان سقف ندارد، مجموعه داستان، سامان آزادی، نشرچشمه. به عنوان مجموعه اول داستان های یک نویسنده جوان پذیرفتنی است اما خوب که چه؟ با دو تا داستان خوب و نسبتاً خوب که نمیشود آمد جلو و ادعا کرد؟ اصلاً مگر این عالم نویسنده شدن در این مملکت چه آش دهن سوزی است که حرص بخوریم خودمان را این کاره نشان بدهیم؟ معلوم نیست جناب آزادی چه قدرتو رویاهاش به آدم هایی برخورد کرده که به چشم داستان نویس نگاهش کرده اند! خوب بنویسیم اما سعی نکنیم حالا هر طور شده کتابش کنیم. چه اشکالی دارد تو مجلات چاپ کنیم؟ نه واقعاً؟
اما داستان اولش خواندن دارد. فضاهای کویر را خوب در آورده و دستش درد نکند. البته... دو داستان آخری را نخواندم. کتاب مال کسی بود. آمد و به اصرار و زور کتابش را گرفت و برد که خودش بخواند.
چشم عقاب، رمان نوجوان امروز، محسن هجری، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. دلم میخواست کتابی با مضمون تاریخی که برای نوجوانان نوشته شده باشد بخوانم که خواندم. گمان نکنم بخواهم زمانی خودم چیزی این طوری بنویسم. لابد مثل هجری عزیز، نمیتوانم. شاید اصلاً این جور نوشتن ها به طور کلی خوب و دلچسب در نمیآیند. شاید امکاناتش نیست. مثلاً امکانات تحقیقی یا .... حتماً یک چیزهایی هست. بی خودی که نمیشود!
از همین سری، رمان نسبتاً مفصل پریانه های لیاسندماریس خانم طاهر ایبد را هم خواندم که خوب بود. هرچند به دلیل موضوع کتاب و فضای آن که در جنوب میگذرد حرف برای گفتن زیاد دارم. شاید جای دیگری مفصلاً در باره این کتاب بنویسم. فقط یک نکته احتمالاً جالب هست که بد نیست شما هم بدانید. صدف، زیر دریا زندگی میکند. بله درست خواندید زندگی. این که در دلاش ( این اصطلاح است و دقیق اش در لوزالمعده اش است! ) گاهی مرواریدی پیدا می شود به خودی خود برای او ارزش نیست. او در واقع برای آنکه در مقابل ورود یک جسم خارجی به درون بدنش مقاومت کند راهی ندارد جز آن که ترشحات خاصی که همان مروارید است دور ذره ( هرچند خیلی خیلی کوچک ) بریزد. همین می شود مروارید. البته به شرط آنکه حالتی کروی داشته باشد ارزش مادی پیدا می کند. یعنی نزد ما شاید ارزش محسوب می شود. ارزش این مروارید هم به کمیاب بودن و نایاب بودنش است. یادمان باشد وقتی صدف را از کف دریا می آوریم و دهانش را باز می کنیم ببینیم مروارید دارد یا نه او را کشته ایم. همان وقت که از دریا بالامی آید شروع می کند به مردن. بنابراین خیلی نمی توانیم بخودمان ببالیم که داریم مروارید پیدا می کنیم. به ویژه این که برای پیدا کردن یک مروارید، از آن نوعی که نویسنده این کتاب فرت و فرت تو داستان رو می کند و می دهد دست کارآکترهایش، صدها هزارها صدها هزارتا صدف از ته دریا جدا می شود ( رشته های ابریشم شان بریده می شود ) دهانشان به زور باز می شود و فک شان خرد می شود و اندورنشان کاویده می شود... ندیدین در جزیره کیش جلوی خانه هر صیاد مروارید کوهی از پوسته صدف هایی که در طول عمرصیادی اش کشته و خرد کرده و جسته تلنبار شده؟
حالا بگذریم از داستان مروارید، از نوع لاجوردیاش، که عجیبتر از این است. اشاره کنم که مروارید لاجوردی، اگر به فرض محال در اینجا یا هرجای دیگری پیدا شود، در فرهنگ مردم جنوب، پشیزی ارزش ندارد. چرایش مفصل است. اما با وجود این نکات و البته نکاتی دیگر کتاب خانم ایبد خوب است و خواندنش برای من خالی از لطف نبود. برای جوانان که حتماً شیرین و خواندنی است. دستش درد نکند. این ایرادات هم برطرف شدنی هستند. در کارهای بعدی انشاءلله...
خانه ابر و باد. فرشته مولوی. شما حوصله یک حیاط بزرگ قدیمی با حوض آبی در وسط آن و برگهای پاییزی و چادر و چاقچور وکلی خاله خان باجی و...را دارید؟ اگر دارید بردارید و از صفحه ده دوازده کتاب به بعد ادامه بدهید. من که گذاشتم برای یک وقت دیگر. قرار است امسال پاییز دوسه ماهی بروم جزیره ابوموسی ماموریت. حتماً یک سری کتاب با خودم میبرم. به شرطی که یادم باشد. خدا را چه دیدی. یک وقتی شد همین کتاب آن جا خیلی هم به دلم نشست و کیفورم کرد!
تماماً
مخصوص، عباس معروفی. این را هم میبرم ابوموسی. اگر بعضی چیزهایی که قرار است با
خودم ببرم نشان بدهم ممکن است با ماموریتم در ابوموسی بدون اعمال شاقه هم موافقت
بشود! باید یک طوری خودم را راضی کنم از صفحه هفتاد و هشتاد به بعدش را هم بخوانم.
شاید در آن جزیره تماماً مخصوص بتوانم بعداز سه چهارساعت گوشماهی جمع کردن در
ساحل، حوصله کنم با فضای مرده مصنوعی نچسب رمان ایشان کنار بیایم و ادامه بدهم؛ با
آن داستان عشق و مبارزه و فداکاری آبکی دوغکی توی کتاب ( البته تا اینجاش! ).
بخصوص که نویسنده عزیز را تازگیها چندباری تو تلویزیون دیدهام و هربار به خودم
گفتم به جز ایشان نویسنده ایرانی دیگری، جایی، هرجا، هست که اینقدر از همه چیز سر
در بیاورد و حقاش را همه خورده باشند؟ حتی میپرسم از خودم که این نویسنده کی وقت
میکند چیز بنویسد؟ به هرحال دیدار بعدی در جزیره بعدی!
خانواده
من و بقیه حیوانات، جرالد دارل، نشر چشمه. هرچه بخواهید خواندنی و شیرین است. نمیدانم
چرا در این مدت چند سالی که کتاب درآمده یک آدم با معرفت پیدا نشده بگوید بابا بیا
این را بخوان! تو که تو جزیره زندگی میکنی لازم داری بدانی نویسندههای اینجوری
هم هستند. خواندم و خندیدم. خندیدم و کیفور شدم. عالی بود. تصمیم دارم یک نسخه
دیگرش را هم بگیرم جایی محفوظ نگهش دارم. شاید وقتی نوهام به سن کتابخوانی رسید
مشکلات تجدید چاپ کتابهای خوب آنقدر زیادتر شده باشد که نتواند گیر بیاورد.
واقعاً که. هرکه میگوید کتاب خوب گیر نمیآید حتماً با جرالد دارل و گلی امامی که
این کار را عالی عالی ترجمه کرده و نشر چشمه لج است.
خواب گرگ. آن بیتی. مجموعه داستان. ترجمه امیر امجد، نشر چشمه. کتاب خیلی خوب ولی اندکی دیریاب است. داستان ها همه عالیاند اما کمی سخت جلو میروند. پیشنهاد میکنم با داستان های کوتاه تر شروع کنید و بعد بر گردید سر داستان های بلند مجموعه. گاهی به چهره آن بیتی در پشت جلد کتاب نگاه کنید. به خندهای که روی لبانش نقش بسته. به آن برجستگی گونهها و رنگ پوستش که توی عکس سبزه میزند. شاید سرخ پوست باشد. نگاه کنید تا مثل من که به زحمت باور کردم باورتان بشود او یک زن است. جوان است و حالا حالا ها جا دارد داستانهای خیلی بهتر هم بنویسد. شاید هم نوشته است و مثل همیشه قرار است دیر خبرش به ما برسد.
ژالهکش،
مجموعه داستان ( بهم پیوسته ) از ادویج دانتیکا، ترجمه شیوا مقانلو. نشر چشمه.
همانطور که گفتم این چشمه هم بهشت و هم جهنم من شده. بسیار خوب، بسیار خوب و
خواندنی. برای دوستان داستاننویس مفید و لازم. خانم ها و آقایان! از این کتابهای
چگونه داستان کوتاه بنویسم و تئوریهای اجق وجق فاصله بگیرید و ژالهکش را، با چندتای
دیگر مثل این، کتاب بالینی خودتان کنید! حداقل فایدهاش این است که بر وسوسه چاپ
بعضی داستانها و کتابهای خودتان فائق میآیید! من که وقتی دیدم این خانم جوان
اهل هائیتی، اینطور کار کرده محکم زدم پشت دستم و تصمیم گرفتم...باور میکنید؟
هنوز چهل سالش هم نشده. اینها از چند سالگی شروع میکنند به نوشتن؟ اصلاً چه جور میشود
که این طوری مینویسند؟ چندتای دیگر مثل این ادویچ دانتیکا هست که ما خبر نداریم؟
چهطوراز این خانم شیوا مقانلو تشکر کنیم بابت معرفی نمونه کار این خانم؟
چیزهایی
که جایشان خالی است، مجموعه داستان، پتر اشتام، نشر افق. خب... میخواستم بگویم
فقط چشمه نیست که کارهای خوب نویسندههای جاهای دیگر دنیا را منتشر میکند، میخواستم
حسن ختامی بر این یادداشت باشد. همین الان، همین حالا، اقدام کنید. قبل از اینکه
چاپش تمام شود. کتاب را بخرید. اگر وقت ندارید، اگر احتمالاً در حال سقوط از قله
اورست هستید و برف و بوران نمیگذارد چیزی بخوانید، میتوانید بگذارید یکی دو ساعت
دیگر، شروع کیند و سه چهار ساعت بعدش یک آدم دیگر باشید. اگر نه یک آدم دیگر،
حداقل یک نویسنده دیگر! احتمالاً مثل من شروع خواهید کرد با خودتان غرغر کردن و هی
ترق ترق انگشتان دست راستتان را در آوردن و اطراف را پاییدن...چه بسا مثل من به
خودتان بگویید: اگر این پتر اشتام نویسنده است و داستان کوتاه مینویسد، من چه
کاره ام و چی مینویسم؟