سال گذشته در سلسله مقالههایی با همین عنوان در باره جایزه بنیاد گلشیری حرفهایی زدم. حالا که ازاقدام اخیر برگزارکنندگان محترم جایزه بنیاد با خبر شدم - منظورم پیاده شدن از اسب شیطان و یک سالانه کردن دوباره جایزه است - خیلی خلاصه پیشنهاد می کنم اگر قرار است جبران مافاتی هم بشود بهتر است به ازای هرسال ( سال ۸۸ و ۸۹ ) کاندیداها و برگزیدگان جداگانه ای معرفی و انتخاب شوند.
اگر تصمیم گرفته ایم اشتباهی را جبران کنیم بهتر است شجاع تر از این باشیم.
به امید ادبیات بهتر!
دوست خوبم خانم جلیلیان، شاعر، ازآن سردنیا زنگ زد بگوید کتاب « رازی در کوچهها»ی خانم فریبا وفی را خوانده و از آن لذت بسیار برده و می خواست بداند خانم وفی چه کتابهای دیگری دارد. « پرنده من » و « در راه ویلا» و « رویای تبت» و « همه افق » و « ماه کامل میشود » او یادم بود. گفتم که « پرنده من » به زبان ایتالیایی هم ترجمه شده و کتابهای دیگرشان هم همه موفق و خوب و پرفروش بودهاند. گفت که فضای کتاب را کمی خشن دیده و من هم یادم افتاد به آن صحنه دخترک روی درخت و آتش گرفتن و آن خشونتی که در رفتار پدر بود. گفتم اتفاقاً یکی دیگر هم، خانم اشرفی، از این کتاب خیلی خوشش آمده بود و در ایمیلی سفارش کرده بود اگر نخواندهایم بخوانیم. بلافاصله گفتم شاید بیشتر به خاطر شباهتهای زیادی که کارآکتر پدر و مادر در کتاب خانم وفی با پدر و مادر در کتاب خانم اشرفی، « ماهی ها در شب می خوابند »، داشت. همه اینها اما جالب تر از آن نبود که گفت این کتاب را از کتابخانهای در شهر تورنتو به امانت گرفته و روی کارت کتابخانه او نفر هشتاد و ششمی بوده.
واقعیت است که خانم وفی از نویسندگان خوب و مطرح و جدی و موفق این چندساله ادبیات داستانی ماست. آن قدر خوب و مطرح و موفق که آدم دلش نمیآید ایرادی از کارش بگیرد. اما این هم واقعیت دارد که بعضی ایرادگیریها هرچند که ناشیانه و ناوارد و از سر عادت نیش زدن باشد (دقیقاْ مثل کارهای خود من! ) بازهم خوبند. چرا؟ چون فضا را از بی چون و چرایی و مطلقانگاری دور میکنند و به خواننده و نویسنده تذکر می دهند که درست همان وقت که همه چیز خوب و آرام و سرجا هست ( یا چنین به نظر می رسد! ) اتفاق ناگوار میافتد. هشیارش می کند هیچ بیشه را گمان نبرد که خالی است...!
اینها را گفتم که خبر بدهم در این شماره فصلنامه « سینما و ادبیات» یادداشت کوتاهی نوشتهام در باره دیالوگ نویسی با نیم نگاهی به کتاب اخیر خانم وفی« ماه کامل می شود». اینها را گفتم که گفته باشم با وجود نق نق و ایرادگیری برای ایشان و قلم و ادبیاتشان احترام زیاد قائلم و هرچه هست همه از سر دوستی است. البته هیچ نگران نیستم ایشان مثلاْ برنجند یا... چون اگر کمی هم شبیه کارآکترهای داستان هایشان باشند ( که احتمالاْ در این حد کم هستند ) در مواجهه با مشکلات بزرگ تر و مصائب جدی تر نمی رنجند چه رسد به این نیش کوچک از سر مهر من منتقد!
به خانم جلیلیان هم گفتم نمیشود از سر لطف و دوستی بروی ببینی در آن کتابخانه کتابی از من هم هست؟ و اگر هست تا به حال چند نفر آن را امانت گرفتهاند؟!
فکر کردم چه خوب است هشتاد و چند نفر در یک سر دنیا پیدا بشوند کتاب آدم را از کتابخانه قرض بگیرند و بخوانند! فکر کردم چه خوب است کسانی در گوشه دیگر دنیا پیدا بشوند کتاب آدم را به زبانی دیگر حتی بخوانند! فکر کردم چه خوب است که نویسندههایی مثل خانم وفی هستند که این رویاها را برای سایرینی مثل من محتمل و دست یافتنی می نمایانند.
مدت ها پیش، وقتی اوضاع تقریباً همین طور بود که حالا هست، در بی تکیه گاهی که مطلق و ابدی به نظر می رسید، شعربلندی نوشتم با این ترجیع بند که همه چیز در حال تمام شدن است. همه چیز را در حال تمام شدن می دانستم؛ حتی برگ کاغذ یا قطره جوهر خودنویسی که برای نوشتن همان شعر لازم داشتم و در حال تمام شدن بود، آخرین سیگار، آخرین سکه، ...
شعر را نوشتم و شاید روزی همه آن را در همین جا بگذارم. اگر چه پایان آن شعر همانی بود که الان هم بخواهم بنویسمش، به همان صورت می نویسم و اگر چه شعرهای این چنینی به طول عمر یادم آدم می مانند اما... اما حقیقتی هم وجود دارد که در تمام آن مدت و حالا که گویا اوضاع شبیه به همان زمان است از پس و پشت ها سرک می کشد:
این که شاید زمان خاموشی فرا رسیده است. زمان سکوت طولانی، زمان ایستادن در گوشه ای و نظاره کردن... شاید به همین دلیل بود که بعد از آن شعر یا شاید مدتی بعداز آن شعر تقریباً دست از شعر شستم و هفده هیجده سال گوشه ای ایستادم به نظاره مثلاً. خودم را زدم به کار، به کار زیاد، به کار خیلی زیاد و هیچ فکر نکردم همه چیز که یادم برود دوباره چگونه به یاد خواهم آورد؟ همه چیز که زیر پوسته خشن و چروکیده و ضخیم انکار پنهان شود چه زمان و چه طور آشکار خواهد شد؟
اکنون مدتی است، دو سه ماهی شاید، که خودم را باز زده ام به کار، کار زیاد، کار خیلی زیاد و برای خودم وقت فکر کردن و خواندن و نوشتن باقی نگذاشته ام. اکنون مدتی، شاید دو سه هفته ای است که حتی کلمه ای ننوشته ام و جمله ای نخوانده ام. بی آن که همه چیز در حال تمام شدن باشد همه چیز ساکت و ساکن و گنگ به نظر می رسد. ترس از هفده هیجده سالی که بخواهد در انزوا و خاموشی بگذرد، ترس از ماندن و فراموشی...
همه چیز در حال تمام شدن است.
آخرین سیگار،
آخرین برگ کاغذ
آخرین قطره جوهر
آخرین سکه، سلام، خداحافظ...
همه چیز در حال تمام شدن است
و مردن...
با این حال همان طور که در پایان آن شعر بلند مدت ها پیش گفته بودم و تکرار کرده بودم و همین طور که این جا هم می گویم:
هرچند همه چیز در حال تمام شدن است و همه درحال مردن، از جمله خود من،
با این حال
زنده ام.
چاهی
نه
برکهای
چند روز مانده به آمدن پادشاه فصل ها، پائیز. هوا روبه خنکی گذاشته و باران غافلگیرمی کند. پله های تخته ای خانه ای که درآنم و دریک محله خوب وخلوت Skovde قراردارد زیرپایم قرچ قرچ صدامی کنند. همه خوابند. تاریک است و مجبورم کورمال کورمال خودم را برسانم به جایی. به آشپزخانه مثلاً. سری به یخچال می زنم. بیشترازچندنوع پنیرو ماست های جورواجور و دوسه بسته سوسیس وکالباس وقوطی های مقوایی شیربا طعم های متفاوت و آبمیوه، سس هایی که نمی شناسم و سبزی ومیوه ها ی نایلون پیچ براق وظرف های دربسته غذاهای آماده و خامه و کره و شیربرنج روسی وسوئدی و آفریقایی و هندی وایرانی و مکزیکی مانده ازظهرودیروزوقوطی های سبزو سیاه و طلایی آن تبار تلخ وش با درصدهای نزدیک به هم دراین یک ذره، جاشده. فقط انگورو موزش مزه آشنا دارند. بقیه هیچ اصلاً طعم خوردنی های خودمان را نمی دهند. قیافه شان البته شیک و وسوسه انگیزاست، امابوی باغ های اطراف اصفهان و جالیزهای خوزستان و نخلستان های بندر و بوشهردراین جاگم است. عطرهای مست کننده ای که انگاردرجایی وسط این چهارهزارکیلومتر فاصله گم شده اند. مثل آن نامی که با نامه ای گم شد.
خوشه انگور بلغاری ونیمی نارنگی برزیلی برمی دارم و درآستانه درپشتی آشپزخانه که بازاست به هوای تازه می ایستم وبا پای برهنه و لباس کم به ایوان مسقف با کف چوب و دیوارهای شیشه که همیشه خداخیس اند، به شب خلوت و ساکتی که دیگر شط جلیلی شده بی مهتاب خیره می شوم؛ با ستاره های فراوانش و بارانش.
«گل های پژمرده جارموش یادت هست؟» بی مقدمه پرسیده بود.
«یعنی باید می ماندم همان سال؟ همان سال بیست و سه سال پیش؟» درست وقتی دم در داشتیم خداحافظی می کردیم پرسیدم.
لیوان را پر کرده بود باز وبرگشته بود. «که بشوی من؟که دلت گرفته باشد همیشه یک دنیا؟»
به سلامتی گفته بودیم همان دم در به هم وحرف زده بودیم ازچیزهای دیگر. لاجرعه سرکشیده بودیم شاید. آمده بودم خانه و خوابیده بودم و بیدارشده بودم از دلِ گرفته ام وفکرکرده بودم چه قطاری سوت می کشد و می گذرد امشب؟ پائین آمده بودم و خواسته بودم باقی داستان های مترجم دردها را بخوانم که حرف اش را زده بودیم آن قدر.
همنام را خوانده بودم. آن داستان کوتاه جهنم_ بهشت را که در کتاب خوبی خدا بود ضمن بیست و یکی دوساعت راهی که با قطار برمی گشتم ازتهران و داستان های دیگرش را هم توی لنج خوانده بودم. چشم ازدریا گرفته بودم و بازخوانده بودم وکج و معوج خط کشیده بودم کنار جملات و عبارات که شاید شبی مثل امشب درنورآباژوراین آشپزخانه همه ازچوب نگاهی بیندازم دوباره به شان و یادم بیاید که اصرارداشتم بگردم و همنام، به ترجمه امیرمهدی حقیقت را پیداکنم. بگذارم کنارسه چهار تای دیگر گوشه چمدانی که بیشترش گزوزعفران و پسته و سوهان وبَنَک و باسورَک و کُلخونگ و سبزی خشک و خارَک و رطب بود. گذاشتم که بنویسم. دل گرفته ام اگر بگذارد.
خواننده خودش باید درک کند که واقعا جور دیگری نمی شد. او نمی توانست اسم دیگری داشته باشد.(همنام ص7)
به این ترتیب وبا صحنه پخت و پزآشیما که بعدها به شکل های زنده وجذابی تکرارمی شود فرصت می کنیم به دنیایی سربکشیم که لاهیری درضمن این کتاب 360 صفحه ای خلق کرده است. نویسنده با دادن نام گوگول به شخصیت اصلی رمان که فرزند خانواده آمریکایی شده هندی الاتباراست رفتار او و خانواده و اطرافیان نزدیک اش راکه همواره درگیر موضوع اساسی وجدی مهاجربودن اند و ازآن گزیرندارند به نمایش و نقدمی کشاند. درسطرسطررمان تاثیرمهاجرت و اسکان نسلی که به دلیلی ساده(نه مثلاًترس ازمرگ) وطن خودرا ترک کرده و درآمریکارحل اقامت انداخته است موشکافانه تصویرمی شود و وضعیت دراماتیک و داستانی ای از اجزای به ظاهرکم اهمیت زندگی روزمره، از آرزوها و عشق ها، مناسک، مناسبت ها و جشن ها، مرگ ها و مولودها شان خلق می شود. همان که درطی رمان و بعد درهمه داستان های کوتاه لاهیری(که تابه حال به فارسی ترجمه شده) بخش مهم و محوری شیوه و شگرد داستان پردازی او هم هست. همه چیز به نحو حیرت آوری کاویده می شود. همه اشیا ورفتارو افکار نیزتوجیه طرح خود را از موقعیت های داستانی شخصیت هایی می گیرند که درلحظه درگیرآنند. خیابان ها رستوران ها، اشیای روی میز و داخل اتاق، لباس ها، لوازم شخصی افراد و اجزای بدن آن ها و جغرافیایی که بستررفت و آمدو پرسوناژهاست، افکارو واگویی ها، طعم ها و بوها، ملاحظات وانتظارات و آرزوها همه و همه ابزارکارنویسنده قرارمی گیرند تا همنامی به زیبایی و جذابیت شکل بگیرد. تا خواننده ببیند چگونه و چه طورخوی و خصلت قبلی آدم هایی رنگ می بازندتاآن ها مجال پیداکنند به عادات تازه خوکنند. آرام آرام از رؤیاهای قدیم خود ووالدین و اجدادشان دورمی شوندودرکام سرد دنیایی که کمترمی شناسندو لی به آن اعتماد بیشتری دارند فرومی روند. نسل تازه ای به وجود می آورند که دیگرلزومی نمی بیند مثل آن ها از آن پائین ها و دورها و سخت ها آغازکند. ضرورت کمتری دارد تلاش کندضمن فراموش کردن و دورشدن از گذشته چهارچشم خودرا به اطراف بازکند تا دنیایی که اندک اندک ولی همواره با صلابت وخونسردی درمقابلش برکشیده می شود و هرآن حفره ها وبرآمدگی هایش سر راهش دهان بازمی کنند دریابد و به آن خوبگیرد ودرهمان دم که از پست و بلندش عبورمی کند ازآن لذت ببرد. اگربتواند. اگرآن کهنه، اگرآن باستانی و زنده درجایی دور، به اشتباه یا اجبار، به اعتقاد یا شوخی، به سنجاق نامی سئوال برانگیز و نا متعارف برپیشانی اش مهری نزده باشدکه همواره به خاطرش بیاورداوست: متعلق به جغرافیایی دیگر.
جابه جا آدم های رمان درموقعیت هایشان که به انحاء مختلفی به گذشته شان گره خورده اند به توصیف درمی آیند. آنگاه که خم می شوند چیزی از زمین بردارند. زمانی که راه می افتند جایی بروند. ساعاتی که به آشپزی مشغول اندیا کتاب می خوانندوغرق درافکار و رؤیاهای خود به نقطه ای خیره اند؛ هم دیگرراکه صدامی زنند یا درمقابل هم ساکت می مانند، لباس که می پوشند، از خیابان که می گذرند، خریدکه می کنند... همنام جای خالی باقی نمی گذارد که خواننده بتواند درآن چشم بگرداند و به چیزدیگری جزآن چه که درجهان داستانی کتاب می گذرد توجه کند.
آشیما هیچ وقت شوهرش را به اسم کوچک صدا نمی زند. حتی پیش خودش هم به اسم کوچک شوهرش فکرنمیکند.زن بنگالی این کاررا نمی کند. اسم شوهرآدم مثل بوس و کنارهای فیلم های هندی یکچیز خصوصی و محرمانه است و برای همین به هیچ وجه نباید به زبان بیاید. به عوض آنکه صداش کند آشوک چمله همیشگی اش را می گوید. یک چمله بنگالی که ترجمه تقریبی اش می شود : ببینید چی می گم.(ص10)
با توصیف موثر و دقیقی که نویسنده از مراحل مراجعه آشیما به بیمارستان می دهدو موقعیتی که از حضورسه زن زائوی آمریکایی بیان می کند، تفاوت عمیق دو فرهنگ بدون گونه ای از قضاوت بازنمایانده می شود. همین جا وارد مسیری می شویم که نویسنده با قدرت و زیبایی و تا آخرگشوده می گذارد و هرباروهرچندگاه آن سئوال جدی و کلیدی خود را به گونه ای پیش روی خواننده می نهد. چراکه نه؟ کی می تواند بگوید کدام باید باشدو کدام است؟ کی می تواندجای مارا دراین جهانی که حالا و هرلحظه جوری می چرخد و جوردیگری اعتبارمی یابد تعیین کند؟ کی می تواند بگوید زایمان زنی درپرده ای که دورتخت اش کشیده اند و درپس هرفریاد ی که می کشد و لعنتی که می فرستد مردش قربان صدقه اش می رود و گاهی که کار سخت ترمی شود کناراو می نشیند و دست اش را دردست می گیرد ودم به دم شاهد نزدیک جزئیات تولد کودک اوست بهتراست یا آن چه آشیما می شناسد؟ آشیما این جمله (من این جام عزیزم! دوستت دارم عزیزم! ) را هیچ وقت از شوهرش نشنیده. توقع اش را هم نداشته. آن ها اصولاً این جوری نیستند. او همیشه یا دریک اتاق پیش پدر و مادرش خوابیده یا آشوک پهلوش بوده. یادش می آید که درهند زن حامله برای وضع حمل می رود خانه پدر و مادرش. هم از شوهروقوم و خویش های او دور باشد و هم ازتمام گرفتاری های خانه. انگارتا چند وقت بعد از تولد بچه، مادر هم به دوران بچگی خود برمی گردد.(ص12)
آشیما و خانواده اش که به شکلی کاملاًشیفته آمریکا توصیف می شوند از آن گروه مهاجرانی اند که آمریکارا سرزمین موعودخود تصور می کنند و ازمهاجرت خود بسیار راضی اند. آنان ازمرگی نگریخته اند. به رفاهی آن چنان هم نرسیده اندکه درکشورخودشان برایشان غیرمتصوربوده باشد. با این حال غالباً میان هندو آمریکا معلق اند. نویسنده با دقت و تا پایان به توصیف این تعلیق پرداخته و برحضورآن اصرارداشته است. روی نبض اش ثانیه ها تیک تاک کنان جلو می روند. ثانیه های آمریکا. آشیما با انگشت های دستش ساعت را به وقت هند حساب می کند. (ص14) آشیما اجازه هم داشت لب به مرغ نمی زد. چون آمریکایی ها مرغ را با پوست می پزند. تازگی ها توی خیابان پراسپکت قصاب مهربانی را پیدا کرده که حاضر شده پوست مرغ را برایش بکند.(ص14) او نگران این است که باید بچه اش را درکشوری بزرگ کندکه نه با آدم هاش نسبتی دارد نه درست و حسابی آن را می شناسد. یک جایی زندگی کند که زندگی کردن در آن خیلی موقتی و بدلی به نظر می رسد(ص15)
لحظات زیبایی که دررمان فراوان اند پیش از آنکه حاکی ازمهارت نویسنده در آفرینش و جان بخشیدن به شخصیت های کتابش باشد نشانه تجربه زندگی است که در پس سطورکتاب حاضراست و راهنمای لاهیری برای حرکت هماهنگ و خون دار در لابلای دقایق و ساعات وحتی سال ها ست. بازگشت های ظریف و ماهرانه به گذشته های دور و نزدیک آدم ها(صص 16 و22) و توصیف جزئیات و جزئیات و جزئیات که تمامی ندارند و صفاتی که موجز و پذیرفتنی پس از نام هامی آیند و آدم ها و اشیا، بود و نبود آن ها را دقیق تر می کنند بازتاب این تجربه زندگی اند.
آشوک موقع رفتن ازاین اتاق به آن اتاق یا حتی وقت بالاو پائین رفتن از پله های گلی حیاط سرش را ازتوی کتاب بالا نمی آورد. چیزی حواس اش را پرت نمی کند و هیچ وقت نمی شود پاش به جایی گیر کند.(ص 22)این اشاره به علاقه مفرط آشوک به کتاب خوانی و تعمیم دلنشین آن به سال های جوانی او و بعدازآن و به صورتی که چندی بعد محور ممتد و موثر رمان، نامگذاری تنها پسرش و شخصت اصلی، را پله پله شکل می دهد ازموفقیت های چشمگیرلاهیری در طرح ونمایش جهانی است که به صحنه زندگی شخصیت هایش مبدل کرده است. ماجرای عجیب شبی که آشوک درقطار بیداراست و اثری ازنیکلای گوگول می خواند وبرگی از همان کتاب باعث نجات اش از مرگ می شود (ص29 ) و ازآن بیشترشبی که پس از سال ها و باوجود همه رنج ها و سرزنش هایی که ازبابت انتخاب نام گوگول برای فرزندش متحمل شده و چون به زعم خودش وقت اش نرسیده بوده همواره سکوت کرده، به بازگویی ماجرای عجیب شب تصادف می پردازدو پرده ساتر از دوره شگفت و پررنج جوانی خود در کلکته و رفتن تا ومدت ها ایستادن در دم مرگ برمی دارد تکان دهنده و بیادماندنی توصیف و تصویرشده است. این داستانی است که می تواند به همه آن چیزهایی که شاید سال ها درنظرفرزندش خفیف و بی معنا جلوه کرده اند عمق و ارزش ابدی بدهد و رؤیاها وآرزوهای نسل پیش از خود و او را درحجمی بشری وبربستری از جغرافیای پذیرفته انسان هایی ازاین دست کاملاً موجه و حتی دوست داشتنی نشان دهد.
می تواند بگوید همه آن شکلاتی نیست که حالا و این جا به دندان می کشی پسر! جامی که پشت پیشخان باری بالامی بری و مک دونالدی که می بلعی یا دوچرخه ای که سوارمی شوی و اتوبانی که باسرعت پشت سرمی گذاری؛ عشق های چند وقته ای و دیدار های تصادفی در قطارها و میهمانی ها و درازکشیدن های کنارهم و برخاستن ها و گم شدن ها درساعات اول صبح و نقشی باقی نگذاشتن ها از خود هم نه. آب و آبی آسمان و سبزی چشم انداز وهمه چیزهای براق و نو وکریسمس ومارک های معروف جوراب و زیرپیراهن و کفش هم نه. این ها همه، چیزند اما همه چیز نیستند. بویی که درپنج سالگی درآبادان شنیدی نیستند. صدای فروشندة عربی نیست که پشت پنجره کلاس دبستان سعدی ملخ می فروخت یا رنگ پیرهن و شلوار معلم ادبیاتی که روزی از روزهای پانزده سالگی، وقتی با دوچرخه از کوچه ای می گذشتی دیدی اش که به دیوارداغ حیاط خانه اش آب می پاشید و سراپا خیس بود. داغ تر شده بودی تو ازشرم که معلم ات را در لباس خیس و خانه دیده بودی و نمی دانستی فردا چه طور می توانی به چشم هایش نگاه کنی؟ سوسمارکوچک کودکی ات هم نیست که ظهرلای شمشادها می سرید ونرمه غباری روی پوست نقره ای براقش بود وپرده بی رنگ روی چشمش حواست را می برد با خودش تاعصر.
وقتی خواستم سینمای آن جا را تجربه کنم به مایکل گفتم برویم جایی. هرجا که می گویی بهتراست. مایکل مهربان گفته بود فقط اکشن. گفته بودم فقط اکشن.که باشدکنارم. که از جوانی اش شاد باشم مثل تمام وقت هایی که آن جا بودم و سربه سرش می گذاشتم به فارسی و او که فارسی را هم خوب می دانست می پرسید سربه سرهات تمام نشد عمو؟ چانه زده بود با عمه اش که پاپ کورن و چیپس و سایرسور و سات داخل سینمایش باید جور باشدحتماً. جورکرده بود خواهرم برایش. مثل همیشه. درست موقع خرید بلیت و جلوی گیشه سینمایی که Miami Vice مایکل مان را نمایش می داد سگی گند زده بود به پیاده رو. گفتم برویم ودور بزنیم و برگردیم. گفتم حالم به هم خورد حالا. رفتیم و برگشتیم. بازهم بود. آن توده گند سگ را روزنامه ای رویش کشیده بودند. بعد از فیلم که بیرون زدیم اما چیزی نبود که دیده شودآن طور. مایکل مهربان خواست بداند سینمای آن جا بهتراست یا این جا. گفتم البته این جا. خلوت است. شیک و به روز است. فیلم را سانسورنمی کنند. به صدای اصلی وعالی نمایش می دهند. سوت و کل وکف هم که نمی زنند. صندلی هایش حتی از مبل های پذیرایی خانه آن عمویت که دکتراست وشمال تهران می نشیند هم بهتراست. اما خب... همه اش این نیست. یک جاهایی هم گند است. گند و کثافت.
«کجا؟ کجا را می گویی تو؟ بازهم سربه سر؟»
«آن حجم گند زیر روزنامه را می گویم! » سربه سرش می گذاشتم کمی. کمی از آن بازی زبان فارسی و خنده.
«دیدی که وقتی بیرون آمدیم با ته کفش ها به این طرف و آن طرف مالیده شده بود؟ دیدی که حجم شده بود سطح؟ دیدی سگ گند زده بود به هندسه؟!»
لاهیری که آشیما را با یک جفت ازجوراب های آشوک ودمپایی های بی پاشنه به سرمای منجمد کننده نیوانگلند می فرستد و سوز سرما تا مغز استخوان آشیما نفوذ می کند و گوش ها و آرواره اش را می سوزاند انگار اززبان من می گوید: آن روز بود که اولین نگاه واقعی اش را به امر یکا انداخت. درختان لخت و عور و شاخه های یخ زده؛ ادرار و مدفوع سگ ها فرو رفته توی پشته های برف؛ و خیابان های خالی از هرجنبنده ای.(ص45)
درجایی از داستان آشیما کیسه خرید سوغاتی هایش را درزیرصندلی مترو جا می گذارد. غصه می خورد که آن همه پول و وقت گذاشته و برای خویشاوندان حتی دورترش درکلکته چیزی خریده و حالا همه ازدست رفته اند. آشوک که به اداره حمل و نقل عمومی خبرمی دهد، کیسه خرید، بدون کم و کاستی، صبح فردا و دم خانه، تحویل اش می شود. این معجزه کوچک به آشیما یک جور حس تعلق به کمبریج می دهد. می بیند این جا همان طور که قوانین سفت و سختی دارد چیزهای منحصر به فردی هم دارد.(ص 60)
چند وقت بعد که در نیمه شبی خبرمی رسد پدرآشیما مرده است و موجبات سفربه هند و بردن آن همه سوغات به کل ازدست می رود آشیما همان کار را می کند. این بارازسرعمد. دوباره کیسه سوغاتی ها را زیرصندلی قطارمی گذارد و درایستگاهی پیاده می شود. می شنود کسی به شیشه مشت می کوبد. هی، زن هندی ئه چیزهاش یادش رفت.(ص64) تمثیل زیبایی ازروالی که درهمه وجوه زندگی زن و خانواده اش جاری است. همه چیزهای وابسته به دنیای پیشین دارد با قطاری که ازآن پیاده شده اندبه جای دیگری می روند. چیزی که می ماند تنها خاطره چشم اندازبی نظیر و تکرارنشدنی کودکی و جوانی و حسی است که ازمرورگذشته شان درهند، درخانه های شلوغ و خیابان های پررفت و آمد، در بوی منتشرو طعم به یادماندنی میوه ها و سبزی ها و هزاران چیزکوچک وگم و ناشمردنی دیگر دست می دهد. چیزی که بیشترازتاریخ، درجغرافیاست. دنیا هرطوربچرخد و به دست هرکس باشد و ازدست هرکس بیفتد رودها به سمتی می روند که پیش ترمی رفتند. بادها سوهایی می وزند که قبل ازآن می وزیدند. کوه ها ازجایی پیدایند و به جاهایی سرمی کشندکه پیش از این نیز پیدا و سرکشیده بودند. کنایه زیبایی که درماجرای گم شدن نامه مادربزرگ و بلاتکلیفی آشوک و آشیما درانتخاب نام برای فرزندشان آمده عصاره همه همنام است. همه ماجرا این است که نام انتخابی توسط مادربزرگ جایی گم شده است. درجغرافیایی که نمی شناسند. نامی روی تکه کاغذی درجهانی دور.
رمان علی رغم حجم قابل توجه کمتراضافه گویی دارد. آنچه هست برای فضا سازی داستان ضروری به نظرمی رسد. نمونه های درخشان ایجازهم درکارلاهیری هست. نگاه می کنیم به جهنم- بهشت او که آخرین داستان مجموعه خوبی خدا است؛ این داستان همان قدرخوب است که شیرینی عسلی موراکامی و کارم داشتی زنگ بزن کارور و زنبورهای همن وجناب آقای رئیس جمهور هادسون و... جهنم- بهشت در مجموعه ای که شاید بهتربود خوبی داستان کوتاه نام می گرفت برای من البته طعم دیگری هم دارد. طعم آن جا و آن اطراف. منظورم آن جزیره، آن نهنگ ساکت محجوب، آن خاک خشک و رهاشده است که مردم اش به لحاظ های تاریخی و جغرافیایی، دربسیاری ازباورها وعادات و رفتار خود به هندی ها نزدیک اند. چیزی مقبول که بامن بوده، بامن آمده و این یک ماه وچند روزی بیش تررادرچمن تازه و درخت و آب و فراوانی رنگ های سبز این جا گشته و برمی گردد که بماندکه حالاحالاها بماند؛ برای همیشه شاید.
داستان با این جملة به نظرم عالی شروع می شود: پراناب چاکرابورتی در اصل برادر کوچک بابا نبود.(ص182) جمله ای که هرکلمه آن اهمیت دارد. غیراز نامی که بنگالی وارجاع به فضاهای آشنای لاهیری است، کلمه نبود درآخرجمله باعث ایجاد انتظاری است که بود قادربه آن نیست. «کی بود پس این پراناپ؟ چی بود؟ »
راوی به همین ترتیب درکنارخود و پراناپ، پدرش را هم به متن احضارکرده است. برادری، نسبت محکم و معتبری بین دو مرد است و کوچک بودن اشاره به جوانتربودن است. بابا، موقعیت راوی را درداستان دقیق ترمی نمایاند و هنگامی که گفته می شود پراناب چاکرابورتی دراصل برادرکوچک بابا نبود حاکی از وجود نوعی توهم نزدیکی این دونفر هم هست. بعداً می بینیم که داستان بیشتر حول ثقل شخصیت دیگری شکل می گیرد که به درستی دراین جمله حاضرنشده است. مادرروای و همسر بابا و کسی که بیش و پیش از همه مورد توجه پراناپ قرارمی گیرد. کسی که تاپایان از توجه به پراناپ دست نمی کشد. حال سه نقطه ای که مثلثی را ساخته بودند به چهارنقطه، به مربع که پایدارتر به نظرمی رسد تبدیل شده است. جمله دوم به یک باره مارا وارد جهان داستانی ای می کند که در داستان های مترجم دردها و در رمان همنام نیز مفصل توصیف شده و شخصیت های زنده و جذاب دست پرورده لاهیری همواره ازآن سربرآورده اند: آمریکا، محیط های دانشگاهی آن جا و زندگی های مهاجرین هندی تبار که درکلکته قوم و خویش هایی دارند و اغلب یک گوشه دل شان برای ریکشاها و خیابان ها و هوای گرم و مرطوب و شلوغی ماشین ها و قطارها و نوشته های درو دیوار، ساری که می پوشند و شنگرفی که برفرق سرشان می کشندو شاید بیش از همه غذاهای تندو تیزآن جا می تپد.
لاهیری دراین داستان نیزبه کاوش درتفاوت های بی شمار نوع رفتارو نگاه و پیرامون مهاجرینی که خود را همچنان هندی می دانند وعلی رغم کارو حضوردر مجامع مدرن آمریکایی درخلوت و خانه خود به شدت به زادگاه شان متعلق اند، با دیگرانی که این رشته ها را یک سر پاره و به تاریخ و جغرافیای خود پشت کرده اند( وراسیست های این جا هردو را کله سیاه می دانند) می پردازد و مهارت غریب خود را در بازگویی جزئیات دور و اطراف این دو گونه آدم ها، تا حد سنجاقی که به ساری این می زند یا دگمه ای که ازپیرهن آن می اندازد به نمایش درمی آورد. چیزی که درهمه آثاراو تکرارشده و اگرمن خواننده تحمل ازدست ندهم که: آه بازهم این آدم های قبلی! بازهم ریزو درشت زندگی هندی های مهاجرت کرده به آمریکا! بازهم ...! وخود را به اثربسپارم سفرتماشایی به جهان ساخته و پرداخته لاهیری آغازمی شود و پرده نمایش دیگر از روابط و عواطف بین آدم ها به نحوی عالی بازی می شود.
همه اشتراکاتی را که مامان و بابا باهم نداشتند مامان و کاکوپراناپ با هم داشتند: عشق به موسیقی، به فیلم، به چپ ها، به شعر. هردو از یک محله در شمال کلکته بودند؛ خانه هاشان فاصله زیادی ازهم نداشت. وقتی آدرس دقیق شان را به هم گفتند، دیدند انگار یادشان می آید که نمای خانه های هم را دیده اند. هردو یک سری مغازه را می شناختند، خط اتوبوس و تراموایی که آن وقت ها سوارمی شدند یکی بود، هردو می دانستند بهترین قنادی ها وساندویچی های شهر کدام اند و...(ص 187 )
مراحل خودمانی شدن پراناپ با اعضای خانواده راوی و خود او و پذیرفته شدن تدریجی اش درکانون خانواده که درابتدا ساده به نظر نمی آمد و روشن شدن شعله عشقی دیرپا و پنهان دردل زنی که به سنت رایج هندی ها در ابراز آشکارو مرسوم علاقه خود به هیچ مردی حتی شوهرش مجاز نیست و این را تنها در جزئیات پیچید ه رفتاراو می توان جست، طی مراحل شاید هفتگانه ای که لاهیری با جزیی نگری هنرمندانه به نثر درآورده، طی صفحات 183تا 187 کتاب آمده است.
ممکن است این ایراد بر لاهیری وارد باشد که محدوده نگاه و نویسندگی خود را نگسترانده و کاراکترهایش گاهی تکراری و نزدیک به هم دیده می شوند. درست است. اگر ضعف مهمی درکارلاهیری وجود داشته باشد این است و جز این نیست. در داستان موضوع موقت، شُبا و شوکمار گویی همان گوگول و موشومی همنام هستند که زندگی مشترکشان شان ازرازهای کوچک ناگفته درآستانه فروریختن است. آقای پیرزاده نگرانی های آشوک را بازمی گوید و آشیما تا اندازه زیادی شبیه خانم سن است. اصلاً خوب که نگاه کنی همه آدم ها و شخصیت های لاهیری درطیف تنوع محدودی سربرمی کنند. غالباًمرد و زن های هندی تحصیل کرده ای هستند که درمحیط های هنری و روشنفکری و دانشگاهی آمریکا پذیرفته شده اند و حالابه اعتبارو اتکای هوش و پشتکاری که به خرج داده اند شغل و درآمد مناسبی دارند( درهیچ موردی مثلاً به آدم های فقیربرخورد نمی کنیم. اساساً هیچ جا به بود یا نبودفقردرمیان مردم آن جا و خصوصاً جامعه هندی های مقیم آمریکا اشاره نمی شود) و جایگاه اقتصادی و اجتماعی و به تبع آن فرهنگی روشنی یافته اند. لاهیری در تلاش است تا آن بخش از ویژگی های این گونه آدم ها را که احتمالاً ازنظر امریکائیان پوشیده و دورازدست تلقی می شود بازگوید و چالش های فرهنگی و عاطفی این جامعه کوچک اندکی گاهی بسته را مطرح سازد. دراین راه اغلب تا شرح مبسوط اجزای نادیدنی و لایه های متفاوت احساسات و ذهنیات اینان پیش می رودو موفق هم عمل می کند.
دراین عصری که هنوز هویت ها به جغرافیاها بیشتراز تاریخ ها مربوط اندکدام درست تر است؟گسترده شدن درعرصه ای بزرگ یا ریشه دواندن درجایی کوچک؟کدام؟ گفتن، و بازگفتن یک چیزدرباره آن یا نوشتن از، ونمایش همه چیز درخصوص این؟ برکه ای به عمق انگشتی یاچاهی که لایه های عمق جغرافیایی را دردیدرس قرارمی دهد؟
پدرم می گفت کارمند کوچک بودن درشهری بزرگ بهتراست از رئیس اداره بودن درجایی کوچک. خودش اما- مثل آشیمای همنام- بعداز عمری پایتخت نشینی به شهرکوچک زادگاه اش برگشت و آن جا زندگی می کند. من هم که معلوم است. البته دنیا تمام نشده. نه برای پدرم، نه برای من. لاهیری هم که تنها 38 سال دارد. سیب می چرخد، می چرخد، می ...
بازبرمی گردم به همنام و خودم. به همنام که لاهیری ضمن آن گوگول را به موقعیتی می برد که علی رغم تمایل قبلی او و عهد وقراری که دخترنیز ازنوجوانی بادوستانش گذاشته با کسی از قوم و خویش های دورخانوادگی اش آشنا شود. خواننده آماده می شود شاهد کارکردموثرسنت درموضوع ازدواج شود و ببیند که هنوز شیوه های قدیمی تشکیل خانواده و تداوم روابط بین زن ومرد می توانندمورد توجه باشند. گوگول و موشومی همدیگررا می پسندند و اگرچه درابتدا تنها به لحاظ رعایت خواست و آرزوی والدین شان به هم نزدیک شده اند اما اندک اندک شیفته یکدیگر می شوند و الگوی عشق های پس ازازدواج را جلوة تازه می بخشند. اما جغرافیا دست از بازی خود برنمی دارد. پرده از قبل بالارفته و بازیگران دیری است درصحنه اند. چنین پیوندهایی زمانی می تواند مقبول و پایدارباشد(شبیه آنچه بین آشوک و آشیما بود) که دربسترمناسب خودباشند. پس نمی پاید. می رسد روزی که زن از سرتصادف وناگهان آدرسی از مردی که قبلاًمی شناخته وبه او اعتنا می کرده می یابد. بازیگرتازه ای به صحنه احضارمی شود. مردی که برتری شاخصی نسبت به گوگول ندارد الاکه مرد دیگری است. مردی تازه. چه بسا تنها چون زن او را لابلای مشتی نامه پراکنده یافته و دوست دارد گنجی بینگارد. شاید لاهیری به ما می گوید به زعم این نسلی که چنین معلق و معطل است عشق در روشنایی و عادت اتفاق نمی افتد. چیزهایی باید باشند که درتاریکی وحادثه کشف شوند. این که وقتی همه چیزآشکار باشد دیگر آشنایی زدایی مفهوم ندارد. وقتی همه برسر اتفاقی اتفاق نظرداشته باشند دیگر قالبی شکسته نمی شود.
بذراین تنوع طلبی کی کاشته شده؟ همان زمان که انواع خوردنی و آشامیدنی دربسته بندی های رنگارنگ و کوچک و بزرگ روی میز ومقابل چشم کودک می گذرایم و به فرمول های مصرف درجامعه غربی تن می دهیم و وقت و بی وقت خود را درسوپرمارکت های عظیم و فروشگاه های بزرگ به تماشای ویترین ها و مانکن ها و اجناس می گذرانیم و یک چیزدیگر، یک رنگ دیگر، یک شکل دیگر می طلبیم؟ هنگامی که جلوی تلویزیون می نشنیم وکانال عوض می کنیم وعوض می کنیم به اشاره انگشتی؟ هنگامی که به خاطرنمی آوریم کی را کی و چقدردوست داشتیم و حالاکجاست؟ (گل های پژمرده جارموش جایی از عمر وگوشه ای از نقشه اند.)
به خودم برمی گردم. «حالاچرا اینجا؟ شهر به این کوچکی؟ شما که قبل از خیلی ها آمدید!»
داشت یا می خواست گریه کندشاید. «می دانی! من عاشق عود لاجان هستم. محله کودکی ام. مدرسه رفتن و عاشق شدن و... چندسال پیش که برای چهلم مادرم توانستم بروم ایران سرزدم به عودلاجان. گفتم: علی! علی برادرم است، مراببرآن جا! شاید دیگرهیچ وقت نشودبرگردم. ازاین خیابان ها و ماشین ها ردم کن و ببرم آنجا برادر!»
«این جا چی پس؟»
« همان اول ها آمدیم این جا. آن موقع هم همین چندین هزارجمعیت راداشت. قرارگذاشتیم با هم، من و زنم.گفتیم می مانیم همین جا که بچه ها به دنیا آمده اند. خود شان بعداً بروند اگرخواستند. می خواستیم آن ها توی خاطرات خودشان حداقل یک خیابان و یک کوچه و یک خانه داشته باشند. بوی یک مدرسه و یک محله و یک شهر براشان باقی بمانددست کم. خواستیم یک عودلاجان این جایی داشته باشنداین ها.»
یواش یواش با سکوت این جا وبا بوی چوب آفتاب خورده اُخت می شود…فکراین که آدم هرسال به یک جای معین برگردد برای گوگول خیلی جذاب است. به نظرش می رسد این خانواده فقط صاحب این خانه نیستند. مالک وجب به وجب چشم اندازمنطقه و تک تک درخت و برگ برگ علف های آن هم هستند.(ص197)
گوگول با خودش فکر می کند این جا برای مکسین همیشه هست و همین قضیه کاری می کند که خیلی راحت بتواند گذشته و آینده اش را تا آخرپیری پیش خودش مجسم کند. مکسین را می بیند که با موهای فلفل نمکی صورتی که هنوز قشنگ است هیکلی کم و بیش پت و پهن و وارفته کلاه آفتابی به دست روی صندلی لب ساحل نشسته. می بیند که مکسین ماتم زده و عزادار به این جا برگشته تا پدرو مادرش را به خاک بسپر د. اورا می بیند که به بچه های خودش یاد می دهدتوی دریاچه شناکنند و دو دستشان را می گیرد و می کشد توی آب. نشانشان می دهد چطور از لب اسکله شیرجه بزنند وسط آب.(ص 199)
همنام نیزمملواز صحنه های درخشانی است که ارزش های هنری و زیباشناختی رمان را به رخ می کشندو ضمانت می کنند. گفتگوی تکان دهنده آشوک و گوگول درباره حادثه آن شب توی قطار و آن برگ آخر کتاب گوگول که به صدایی ازدست آشوک می افتد و گروه امداد را متوجه او می کند ازجمله این هاست. بردن بچه ها به قبرستان توسط مربی مدرسه و این که بگردند و درنوشته های روی سنگ قبرها اسمی مشابه اسم خودشان پیدا کنند و روی کاغذ کپی کنند ازآن هم تکان دهنده تراست. ما چگونه به گذشته مان مربوط می شویم؟ چگونه درآن سهیم می شویم؟ کی خوشبخت تراست؟ کی به پیری بهتری می رسد؟ کی می تواند تا دم آخر عشق بورزد و شاد باشد؟ ندیده باشد ناغافل گره حضورش به زادگاهش بازشده، پیش ازآن ساعتی که خون ازرفت و آمد دررگ ها درمی ماند و پلک ها برای همیشه برهم می افتند؟ لاهیری هیچ جا ازاین رفت و آمد پاندولی و تردیدها و تعلیق ها دور نمی شود و دراین گیرو دار گاه حتی به تکرار می افتد. کیست که ازتکرار گزیرش باشد؟ کیست که با بادهایی که همه نشانه های تغییر فصل اند دل نلرزاند و برنگردد به عقب؟ « درست آمدم این راه را ؟ درست آمدم تا این جا؟ نشانی ها را درست دیدم ؟ رستگاری ای وجود خواهد داشت ؟»
قطاری سوت می کشد و می گذرد. همه چیز را خودمان می گوئیم. درست هم آن وقت که ایستاده ایم درآستانه درها وتردید می کنیم که برویم یابمانیم.
اگرمانده بودم حالا بودم.لابدشبیه حالاکه هستم. دراین خانه ای که همه چیزش ازچوب است و این جنگل و سرمایی که دارد روز به روز نزدیک می شود و روزهای کوتاه و کوتاه تر را می آورد. اگرمانده بودم نمی شد باشم آن جا که قراراست دو هفته دیگر برگردم.
کی خوشبخت تراست؟ تو بگولطفا!
وباز، دراین دقیقه که آخرهیچ چیزنیست نمی دانم چه مقدار ازلذتی را که طی خواندن لاهیری به فارسی برده ام مدیون مترجم خوب آن ها امیرمهدی حقیقت هستم. می دانم اما تنها خود اوست که می تواند بگوید هنگام ترجمه آن ها چقدر درگیردنیایی شده که لاهیری چنین عالی آفریده است.
قرارنیست بمیریم اما مردن اتفاق می افتد. برای من، برای تو، برای زنی که هم الان مرد. هم الان شنیدم که میم مرد. صدای گریه سین از آن طرف خط، آن طرف دریاها و اقیانوس ها و کوه ها، نگذاشت بپرسم چه طور؟ کی؟ کجا؟ صدای گریه نمی گذاشت فکر کنم برای این یکی، و حداقل این یکی که همین چند روز، شاید چهار روز پیش، باهاش حرف زدم و ازش خواهش کردم هر وقت دلش خواست به من زنگ بزند و... چرا؟ این که دستم نزدیک دستش بود و صدایش در گوشم ماند تا هم الان که...
گفتم: چه می کنید؟ مزاحمتان نیستم؟ نمی دانستم چه وقت زنگ بزنم... می توانم بعداً...
مثل پرنده ها چهچه زد و وقتی گفتم این صدا، چه صدای عجیبی است، چه صدای خوبی با تکیه بر سین ها و صاد ها... تکیه نه، یک جور پریدن از روی... ندیده گرفتن شاید...یک جور آهنگ خوش... یک جور کودک مآبی انگار وقتی می گوید سوسک یا...
گفت: باور نمی کنید... خنده تان می گیرد حتماً... دمپایی بر داشته ام سراغ سوسک ها... گفت از سرکار آمده است تازه و قبل از اینکه چیزی بخورد، قبل از اینکه چیزی بیاشامد یا دوشی بگیرد حتی رفته است سراغ سوسک ها.
پرسیدم: نمی ترسید؟ می ترسند معمولاً خانم ها شما اما انگار...
گفت: فقط وقتی خواب باشم. وقتی که...
گفتم: شنیده اید آن شوخی را...سوسکی که می خواست خودکشی کند رفت کنار دمپایی نشست؟
خندید. میان تاریکی بود حتماً. گفت حوصله نکرده حتی چراغ ها را روشن کند. گفت یا الان فکر می کنم در تاریکی ایستاده بود بی حوصله شاید که این ها را آن طور می گفت. انگار بخواهد زودتر قطع کند حالا. انگار بخواهد برود... حالا که فکر می کنم می گویم شاید که زودتر برود. برود گوشه ای دراز بکشد بر ملحفه سفید... ملحفه بی نقش...
وقتی می گفتم، وقتی می شنیدم، وقتی دلم می خواست اجازه بدهد بازهم به همین زودی زود بهش زنگ بزنم و بیشتر حرف بزنیم، برای خودش فقط برای میم نه هیچ کس دیگر، نمی دانستم این صدا همین حالا دارد از حوالی مردن می آید.
نیم نگاهی به داستان «همه از یک خون»
رضا فرخفال
سال هاست خیالم راحت است کتاب رضا فرخفال، مجموعه داستان آه استانبول را، مثل بعضی از کتاب های خوب دیگری که داشته ام، از دست نمی دهم.
گمش نمی کنم دیگر، جایی اش نمی گذارم، به کسی اش امانت نمی دهم و اگر بدهم، غصه نمی خورم که چرا به موقع برش نمی گرداند. چون یکی را آن جا گذاشته ام، یکی را همراه با چند مجموعه داستان دیگر در یک مجلد صحافی کرده ام و یکی این جاست. نزدیک و نزدیک و با این حال دور، هنوز دور. به لحاظ فضا، به خاطر زبان و لایه های هنوز پنهان یکی از داستان ها: همه از یک خون.
داستان همه از یک خون روایت زندگی یک خانواده پنج نفره است؛ روایت گذر پنج نفر از دالان رنگ گرفته از اندوه منتشر یک زندگی که به نوبت در غبار مرگ یا فراموشی فرو می روند. ضربآهنگ تند اثر آن را از یک متن سوکنامه ای دور کرده و ضمن حفظ لحن دلپذیر شاعرانگی به آن رنگی تراژیک می بخشد امتیاز سراسری داستان فرخفال است. چلوه ای از هنر نویسندگی او که در همه داستان های مجموعه، بی غلتیدن به ورطه چمله پردازی های افراطی یا تفاخر آمیز، خواننده را می نوازد و تاثیر موسیقیایی متن بر او را تا آخر نگه می دارد.
بدیهی است توحه به زبان، در شکل و اندازه هایی که داستان نویس مایل یا قادر به استفاده از پتانسیل های آن است، به همه عوامل دیگر، به خصوص شخصیت راوی، ویژگی های تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و نیز جامعه شناختی فضای اثر دارد و ادعای ارزش گذاری بر داستان، صرف ملاحظه قدرت و مهارت فرضی نویسنده در نمایش تکینک های زبانی سنگ در چاه انداختنی بیش نیست. و اما، در این مجال سعی خواهم کرد این ادعا که فرخفال توانسته است به چنین نسبت مفروض و دلخواهی در داستان همه از یک خون دست پیدا کند، برآورد و با قدرت بکار گیرد، را بار دیگر بسنجم و نشان دهم.
« یکروز ما دیگر صدای آن قدمها را نشیندیم. » با این جمله ناگهان به میان داستان پرتاب می شویم. روز، ما، دیگر، صدا، آن، قدم ها، شنیدن. یکروز نه به زمانی و وقتی در آینده، بلکه دقیقاً به روزی که از پس شبی آمده است اشاره دارد. شبی که راوی خواب بوده و چون به وقت صبح بیدار شده متوجه غیبت کسی شده. دیگر گفتن از استمراری در گذشته خبر می دهد. خطی که آمده تا آن روز و آن جا به ناگهان بریده. دیگر نه دقیقاً به معنای متفاوت بلکه دقیقاً به معنای مثل قبل و شبیه همیشه ( به نظرم معادل no longer ) آمده و آن اشاره به دور است. دوری که با فعل شنیدن نزدیک می نماید. اما ما صدای قدم ها را نمی شنویم. معمولاً نمی شنویم. مگر آن که پاها به زمین کوبیده شوند یا کفش ها بر سطح سخت یا صیقل یا هردو ضربه بزنند که در این صورت ها از صدای پا یاد می کنیم. صدای پای آب سهراب، همان کش و واکش جریان آب است با کناره ها یا کف ناهموار. کف است گاهی که غلت می زند، برمی آید، می ترکد. اما قدم ها، به راه رفتن، به شکل و اندازه راه رفتن اشاره دارد. بنابراین شاید بتوان گفت از یکروز تا پایان این داستان حداقل و یا تا پایان زندگی که راوی شرح می دهد او و باقی حاضران در فضای داستان شاهد مرگ یا غیبتی شدند. و چون از فعل شنیدن استفاده شده، می توان حدس زد فاصله ای بین آن چه می دانند و آن چه محتمل است اتفاق افتاده باشد. به این اعتبار آشکار که شنیدن هم ارز دیدن نمی شود. اما شاید این ما، مایی که در نشنیدیم هم به طور ضمنی آورده شده اضافی بنماید. شاید وجه ایجازی نثر دلالت به حذف « ما » کند. شاید « یکروز دیگر آن صدای آن قدمها را نشنیدیم. » روا تا باشد. این ما، پیش از دیگر و بعد از آن حامل چه تفاوتی می تواند باشد. اشاره ای است به آن که ما نشنیدیم اما دیگرانی هستند که می شنوند؟ ( یعنی فقط رفته است و نمرده است؟ ) شاید حتی بشود کمی پیش تر رفت و « آن » را هم برداشت. در این صورت آیا « یکروز دیگر صدای قدمها را نشنیدیم » به شعر نمی گرایید؟ حدی از موسیقی متن که فرخفال جداً از آن پرهیز دارد؛ هرچند همواره به آن می گراید. موجی است انگار که می رود ولی زود برمی گردد تا همیشه حد معینی از ساحل ماسه ای را خیس نگه دارد. « روزی صدای قدمها را نشنیدیم » از آن هم خلاصه تر است و دیگر موج نیست. کفی است که تنها می شنوی و اگر سر برگردانی نمی بینی. پس رواتر آن که هست: یکروز ما دیگر صدای آن قدمها را نشنیدیم.
« ایستاده بودم کنار پنجره و بیرون را نگاه می کردم. پدر در جای همیشگی اش نشسته بود. سرم را که برگرداندم چشمان شگفت زده و اندوهبارش را دیدم. او هم دیگر آن صدا را نمی شنید.» چرا جای همیشگی؟ چرا نشسته؟ چرا شگفت زده و اندوهبار؟ چرا او هم دیگر...؟
راوی این کلمات بخشی از آن مای جمله اول داستان است. دختری حدوداً سی ساله که روایت هفت سالگی خود و بعد از آن را باز می گوید. او و سه برادرش، مادر خود را از دست داده اند و پدرشان از پس حادثه ای غمبار بر صندلی و جایی که دیگر همیشگی به نظر می آیند به شگفت زدگی و اندوهی سنگین فرو رفته است. ایستادن و نگاه کردن به بیرون پنجره، خلاف آمد رفتاری است که از پدر خانواده می بینیم و چنین به نظر می رسد که در این لحظه روایت آن که زندگی می پراکند یا به جستجویش چشم می گرداند راوی است. راس مثلثی که در این ابتدای داستان بر قاعده مرگ یا سکوت توام با حیرت و اندوه نشسته است. قدمهایی از صدا افتاده و کسی در ابدیتی ساکت و غمبار سرمی کند. ایستادن، پنجره و بیرون شروع و حرکت و رهایی را به تلنگر یاد می کنند. اما چرا « او هم دیگر... »؟ به قاعده همین شگفت زدگی و اندوهباری، حواس پدر کندتر و آشفته تر می نماید! ظرافت او هم دیگر آن صدا را نمی شنید در توجه به نکته ای آشکار می شود. همان که در دیگر نهفته است. آیا او، پدر، به لحاظ شگفت زدگی و اندوهباری و سکوت و سکونش در جای همیشگی با تاخیری از شنیدن صدای گامها در خواهد ماند؟ آیا راوی سعی دارد بگوید بالاخره او هم دیگر صدای گامها را نخواهد شنید؟ یا به وضعیتی قبل اشاره دارد؟ به وضیعتی که طی آن، پدر در هرحال صدای گامها را می شنیده و حالا، چنان غیبت عمیقی اتفاق افتاده که او هم دیگر صدا را نمی شنود؟ بی شک معنای اخیر، با توجه به پیش رفت های بعدی داستان معتبرتر و البته پیچیده تر و به همین اعتبار جذاب تر است.
« خانه ساکت بود. با شتاب به طرفش رفتم، روی زانوهایش نشستم، و او همچنانکه موهایم را نوازش می کرد با صدایی که به زحمت از سینه بیرون می آمد در گوشم گفت: « ما تنها می شویم دخترکم، تنها! »
شاید ساعت ها می گذشت که او از پیش ما رفته بود. در تاریک و روشن هوا اتاقش را در طبقه بالا ترک کرده بود. در آن ساعت من خواب بوده ام. اما پدر که بیدار بوده است!؟ »
داستان مستاجر از خانم فیروزه گلسرخی
به همراه یادداشت من بر این داستان
اصلاً نمیتوانم باور کنم. فقط تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که بگویم عجب... عجیبه !!! چهطور ممکنه... آخه چی شد یک دفعه ؟... یعنی حرف دیگری هم نمیتوان زد. اگرچه در دنیای اطرافم آنقدر اتفاقات غریب میافتد که نمیشود برای آن توصیفی ساخت. ولی هر چی فکر میکنم سر در نمیآورم که چهطوری این اتفاقات احمقانه پشت سر هم ردیف شد. یک بار دیگه هم همین اواخر همینطوری شاخ مات مانده بودم.فکر میکنم دو سال پیش بود که این برجهای دو قلوی نیو یورک را زدند خرد و خاکشیر کردند. شب بود و من و شوهرم تازه از سر کار برگشته بودیم؛ هر دو هلاک از این همه سر و کله زدن و ورور حرف زدن با مردم و چه میدونم هزار بلای دیگه. داشتم جورابهایم را در میآوردم و همینطوری هم با صدای بلندم از این اتاق با آن اتاق حرف میزدم؛ چراغ اتاق را روشن نکرده بودم و همانطور کورمال کورمال لباسها را جابهجا میکردم. شوهرم توی هال بود و میتونستم حدس بزنم که در حالیکه دارد وا میرود و کراواتش را شل میکند ؛ یکی یکی دکمه هایش را باز میکند و تلویزیون را هم روشن میکند.
صدای وزوز تلویزیون بلند شد. نسل معتاد به تلویزیون... به آن گوش نمیکردم فقط میشنیدم و در حالیکه از گرمای پرروی شهریور کش میآمدم به نورهای آبی و مضطربی که از صفحه تلویزیون به داخل اتاق تاریک پاشیده میشد خیره شده بودم. صداهای نامفهومی از هال میآمد. شوهرم در حالیکه انگار از تعجب داشت سکته میکرد فقط حروف و اصوات نامفهومی از گلویش خارج میکرد. دویدم توی هال؛ دیدم در حالیکه مات به تلویزیون نگاه میکند ایستاده. پرسیدم چی شده؟ چی شده؟
از دیدن آنچه میدیدم چیزی سر در نمیآوردم؛ شوهرم گفت انگار به امریکا حمله کردن. نمیدونم گفت به امریکا حمله کردن!؟ یا یک همچین چیز غریبی. نگاهم به صفحه تلویزیون بود که با هزاران هزار نقطه سبز و آبی و قرمز نشان میداد که یک هواپیما مثل یک کارد کیک خوری رفت توی یک ساختمان سراسر شیشهای؛ انگار کیک بود واقعاً؛ درست عین فیلمهای جنگ ستارگان بود. من که سر و ته قضیه را هنوز نمیدونستم والحق هیچکس هم در آن لحظه و شاید تا حالا هم نداند جریان چیه؟ درکمال حیرت دیدم یک کارد کیک بری دیگه هم زرتی رفت توی ساختمان بغلی انگار که یک پفی هم از آن طرفش زد بیرون و تمام. اما آخر این آخر کار نبود؛ لحظه به لحظه غیر واقعیتر میشد مفسر خبری که اتگار یکی دو بار دیگه هم از بعداز ظهر این خبر را مزه مزه کرده بود مثل وروره جادو از برجهای جهانی نیویورک حرف میزد و بعد هم ساختمانها مثل دو تا کوه پشمی روی هم تلنبار شد.
در تمام مدت عمرم هرگز از دیدن اخبار آنقدر شوکه نشده بودم و یعنی باید بگویم در طی مدت عمرم هرگز به طور ارادی اخبار را نگاه نکردم؛ تا بچه بودم ننه و باباها دوست داشتند که آنرا ببینند و حالا هم شوهرم. وگرنه من از اخبار بیزارم و نمیدونم که چرا آدمها گاهی اصرار دارند که به زور حرص بخورند و ناخن بجوند. مگه به جز جنگ و ویرانی و جنازه و ورشکستگی و تظاهرات و سیل و زلزله و دعوای سیاسی چیزی هم در اخبار هست؟ با کلاسترین دعوایش منظره زشت یقهگیری نمایندههای مجالس کشورهای عقب مانده و پیشرفته است. تازه دیدم که اکثر اون اخبار بینهای حرفهای هم در جواب هر خبری صد کرور بحث و جدل خطاب به تلویزیون تحویل میدن انگار یارو میشنود! در هر حال اون شب یا همون 11 سپتامبر مشهور من از دیدن اخبار حظ کردم تنها خبر جالبی بود که در عرض این سالهای عمرم دیدم و گرنه بقیه مثل جنگ پشه بود با حبشه و یا ژستهای اخبارگوی خوش پک و پزی که وقتی اخبار مورد نظرش را میداد باد میانداخت توی گلویش و یکوری مینشست. انگار خودش بوده که در زامبیا مثلاً کودتا کرده. اما اینبار اخبار ناب تصویری بود. دو تا هواپیما از روی غرض رفته بودند توی دو تا ساختمان؛ تمام.
واکنش من بهتر از شوهرم نبود فقط میگفتم: عجب؛ عجب. از آن ساعت و از آن روز شروع شد. هر لحظه نکات دلخراشتر و غریبتری میگفتند و من تا حالا که دو سال از این قضیه گذشته فقط با دیدن همان صحنه مشهور فرورفتن دو تا هواپیمای غولپیکر توی دل ساختمانها باز هم با دهنی که از شدت تعجب وامانده میگویم عجب !!!! عجب به حال تمام آن آدمهای توی هواپیما که به چشمشون میدیدن لحظه به لحظه ساختمان نزدیکتر میشه و یا درست در آن لحظات اولیه که وارد ساختمان شدند شاید برای دهم ثانیه قبل از انفجار چشمان مضطربشان توی چشمان از هم دریده شده اهالی ساختمان افتاده و از آن هم بدتر تصور لحظه ایاست که هواپیما رباها با اشتیاقی فاجعه بار شکستن اولین شیشهها را دیدند و با میل تمام مردند در حالیکه کیف میکردند از اینکه با این شاهکارشون چه قیامتی بعدش به پا میشه؛ اگر اشتباه نکنم اکثر عکسهائی که از آنها دیدم نیم لبخند کریهی هم داشته؛که یعنی ما اینیم!؟ در هر حال نتیجه تمام اینها برای من یک علامت سوال بزرگ بود به قدر همان ساختمانها و یک عجب بزرگ.
حالا هنوز هم همین داستان برایم تکرار شدهاست. داستان از اینجا شروع شد که یک روز صبح جمعه با سر و صدای توی کوچه چشمم را از خواب باز کردم. صدای گفتگوی دو تا کارگر بود که زیر پنجره ما وایستاده بودند و با هم اختلاط میکردند. از پنجره نگاهی به پائین انداختم؛ فروردین ماه بود و هوا هنوز سرد و گزنده؛ از پنجره باز به شهر نیمه خواب ساعت هفت و نیم صبح جمعه نگاهی کردم. درختهای لخت و خاکی بقایای زمستان تهران بود. دیدم یک وانت سفید پائین وایستاده و چند تا تکه هلک و پلک و کارتن کنار هم چپیده بودن؛ از آن بالا؛ طبقه چهارم که بودم؛ اثاث؛ حقیر تر از واقعیت هم به نظر میرسید. دو سه تا از کارتنها لبالب کتاب بود و یک فرش چهارخانه صورتی و پلاسیده که توش قلمبه رختخواب چپانده بودند. باد سردی توی صورتم زد و باعث شد چشمهایم را ببندم؛ از باد اشک توی چشمم نشست. با خودم فکرکردم برای کدام طبقه مستاجر آمده؟ یادم آمد که بالا یک سوئیت کثافت هست. اما تا حالا که خبری نبود و خالی مانده بود. چند وقت پیش از بالا صدای جارو پارو میآمد. ما البته تا حالا صاحب آن را ندیدهایم اما همسایهها میگویند که یک افسر باز نشسته شهربانی است. شاید هم الان خودش باشه اما میگفتن وضعش خوب است. این اثاثی که من میبینم بیشتر بقایای یک زندگیست تا وضع خوب! رسیدن یک رنوی قراضه حدس من را تکمیل کرد و دیدم که یک مرد جوان اما کم مو از آن پیاده شد. از کتار پنجره آمدم کنار. نمیخواستم مزاحمش بشوم. نمیدانم یک حس رقتی از دیدن بار روی وانت در من ایجاد شده بود که دلم نمیخواست مرد را معذب کنم. آدم وقتی اسباب کشی میکند مثل این است که با لباسِ توی خانه و به طور اخص پیژامه راه راه؛ پشت در خانهاش باشد و باد بزند در را ببندد. اثاث خانه نا مرتب و در هم و برهم روی هم تلنبار بدون هیچ استتاری در انظار این طرف و اون طرف میرود؛ آنچه که آدم وقتی مهمان دارد زیر تخت پنهان میکند و زیر رو تختی و فلان و بهمان میپوشاند؛ در اسباب کشی ولنگ و واز توی یک کامیون یا وانت قراضه زیر باران و آفتاب؛ وق میزند و به آدم نگاه میکند.
خاطره آن اثاث بیروح و جان در ذهنم هنوز پاک نشده بود که سه چهار هفته بعد توی راهرو با این همسایه جدید روبرو شدم. همانطور که از بالا دیده بودم مرد جوانی بود که موهای سرش کمی نخ نما شده بود؛ قد بلند و صورت استخوانی داشت؛ زیر لب و با ادب سلامی میکرد و از کنار آدم میلغزید و پلههای بیانتهای تا طبقه پنجم را طی میکرد. صدایش را به درستی نمیشنیدم؛ چیزی مثل سلام بود. شوهرم میگفت کارمند مخابرات است و این بیغوله زیر سقف را ماهی 150 هزار تومان با یک مبلغی پیش اجاره کرده. رنویش را هم همان کتار کوچه میگذاشت. تنهائی از سر و صورتش میبارید. تازه بهار بود که اعضای ساختمان برای یک جلسه کنار هم جمع شده بودند. همسایهها طبق روال همیشگی از یمین و یسار املاکشان حرف میزدند و کسی در بند تنها مستاجر نیم طبقه بالا نبود که ساکت یک گوشه نشسته بود و با آرامشی بیش از حد آهسته آهسته استکان چایش را به لب نزدیک میکرد و یک جرعه مینوشید و با نگاه پرفروغی به گوشهای خیره مانده بود. بحث گسترده شده بود و رسیده بود به بازی بچهها ی کوچه که عادت داشتند زیر پنجره ما دروازهها ی فوتبالشان را برپاکنند. آخه این قسمت کوچه عریضتر از بقیه جاها بود به همین دلیل هم زبالهدانی بقیه اهالی کوچه هم شده بود. از همسایهها هر کسی که پسر بچه داشت سکوت کرده بود اما بقیه شاکی و عصبانی خط و نشون میکشیدند. بعد صحبت شد از راه پشت بام و آسفالت و نظافت راه پله و همه ظفرمندانه حرف از مدیریت میزدند و وقتی آخر کار به نظرشان رسید که همه چیز را حل و فصل کردند؛ آقای مستاجر باز هم در کمال آرامش پرسید که مجلههای؛ ماشین؛ که درست کنار در آپارتمانش تلنبار شده؛ خاکی و بسیار بد منظره و مزاحم اوست و با تانی پرسید ببخشید اینها مال کیست؟... همه ساکت شدند. سوال واضح بود و جواب هم واضح اما هر کس خودش را به چیزی مشغول کرد ولی او ادامه داد: من نمیدونم کی ؟ ولی یک نفر فقط در گلدان جلوی در خانه من سیگار خاموش میکند !!!... گلدان آقای مستاجر یک گلدان دیفنباخیای شاداب بود که شباهتی به هیچ یک از جزئیات صاحبش که کمی خاکستری رنگ بود نداشت. چند وقت پیش دیدم که خودش هن و هن کنان دارد از پلهها میبردش بالا. همه میدانستیم مجلهها مال همسایه طبقه اول است که انبار ندارد و ته سیگارها هم به احتمال غریب به یقین کار پسر 17 ساله طبقه سوم آن طرف که خلافهای بیشتری هم میکرد بود. اما همه از شنیدن سوال واضح او جا خوردند؛ شاید چون اصلاً حرف نمیزد و یا اینکه دقیقاً به هدف زده بود.
آن جلسه تمام شد و وقتی رسیدیم توی چهار دیواری خودمون به شوهرم گفتم که دیدی چه خوب و راحت سوال کرد. آخه توی این ساختمون یکی نیست به ننر بک خانم... بگه که ماها که کور نیستیم میری میخزی راه پشت بوم و صد تا خلاف میکنی تازه بماند که چند بار در روز دوستهای نره خرش میآیند و دم در هرر و کرر میکنند و ساعتها در کوچه بازه و حالا جدیداً هم که باباهه یک ب ام و 2002 خریده این پسره یک سره یا از آب ساختمان میشوردش و یا توی پارکینگ عربده و بوم بوم نوارش میآید. اون یکی هم از لباسهای کوچک شده بچهاش تا همین مجله پاره ها را هی میگذارد گوشه پارکینگ و یا گوشه راه پله. خودشون که کور نبودن وقتی خانه را خریدن. میدونستند که انبار ندارد. خلاصه با همه این حرفها بعد ازیک ماه و نیم که رفته بودم روی پشت بوم تا به تعمیر کار کولر راه و چاه را بگم. دیدم مجلهها هنوز بیخ دیوار است و پای گلدان نور چشمی؛ سه چهار تا ته سیگار که روی فیلتر یکی؛ قرمزی ماتیک هم بود لای سنگ ریزههای رنگی مچاله شده بود.
تابستان بود و گرما همانطور که همیشه بیداد میکند بیداد میکرد. جالب این است که ما مردم تهران هر سال پارسالمان را یادمون میره. تا هوا خنک میشه موتور نیم سوز کولر را فراموش میکنیم زود میپریم پشت بوم و زرتی یک فکلی دور کولر میپیچیم و می گیم امسال هم با ما یاری کرد و تا سال دیگه که از آخر خرداد دیگه کم کم نفسمان داغ میشه یادمون نیمآید که چه لگنی آن بالای سرمون بوده. هنوز تابستان به نیمه هم نرسیده بود که توی راهرو یک شب دیدم آقای مستاجر ایستاده و دارد با خانم واحد روبروی ما حرف میزند. خانم که میشناختمش با چادر کیپ گرفته؛ از لای در در حالیکه پشت آن پنهان شده بود جوابهای کوتاهی با لهجه شدید اصفهانی میداد. چادر زمینه خاکستریش با گلهای درشت سیاه و دودی و برگهای پنجهای شکل قهوهای برای من آخر کج سلیقگی طراح پارچه بود. نمیدونم آن چادر نماز گل گلیهای مادر بزرگامون چی شد که این چادرهای بد ترکیب یواش یواش مد شد. میشنیدم که خانم میگفت که آقاشون مسافرت است و تا آن موقع کاری نمیشود کرد. مستاجر به آرامی گفت: آخه خانم الان پشت بوم را آب گرفته و از سقف من داره چکه میکنه. اگر حاج آقا نیستند اجازه بدیدکه من آب کولر را ببندم تا ایشان خودشان بیایند. خانم همسایه با همان آرامش و صدای خفه که از اعماق وجودش میآمد گفت : نه والله آخه گرمه. مستاجر در حالی که معذب بود و سعی میکرد به آن دوتا چشمی که از لای چادر پیدا بود نگاه نکند گفت: حالا کی بر میگردند؟
ـ نمیدونم؛ یا این هفته یا اول هفته آینده.
حقیقتش با وجود فضولی ذاتی که دارم بعداً آنقدر گرفتار بودم که نفهمیدم داستان آب بلاخره چی شد. اما دو سه هفته بعد که شوهرم برا ی نصب آنتن جدید 10 شاخه شش طرفه رفته بود بالا پشت بام. آمد پائین و در حالیکه به سرم غر میزد که چرا بهش درست نگفتم کانال چهار خرابه. تعریف کرد که زیر کولر همین همسایه رو بروئی از بس آب ریخته بوده اسفالت نخ نما شده. یادم آمد که آقای مستاجر آمده بود سراغشون. پرسیدم حالا آب نمیدا د. جواب داد: چرا بابا ! اما زیرش یک تشت گنده گذاشتن. از سر اون هم آب میره. از آنجا هم راه میافته تا میرسه به اون گودی بالای سر خانه این آقاهه.
دیگه از این داستان چیزی نشنیدم اما یکی دو بار دیگه صدای صحبتش را با خانم همسایه از توی راهرو میشنیدم؛ از قضا این خانم همسایه هر وقت برای شارژ ساختمان سراغش میرفتیم همین جوری حاجآقا را پنهان میکرد و میگفت حاجی مسافرته و به من یک خرجی دادس که الان خودمونم کسر داریم ایشالله حاجیآقا که آمد برا ماه قبل هم حساب میکنه. البته روزیکه حاجی از مکه با حاج خانم آمد را همه همسایهها به خاطر دارند. فکر میکنم یک سال پیش بود بماند که شب رفتن چه داد و واری به پا بود و تمام حلال طلبیها را باطل کرد برای برگشتنشون از این سر کوچه به آن سرکوچه پلاکارد زدن و از قضا برای پارچه نویسی بالای ساختمان از من خواستند و آمدند از پنجره ما وصل کردند. بازگشت عارفانه و شاعرانه و خلاصه من که هر چی خواندم سر در نیاوردم سر جمله کجاست و ته آن کجا انگار که آدم که میره مکه خود خدا میشه و بر میگرده. نمیدونم این انشای بی نهایت اغراق آمیز و چاپلوسانه را کی رواج داده پارچه نویسها یا سوغاتیخورها.
مدتی بود که در هر حال قائله کولر خوابیده بود البته نیمه مهر شده بود و کولر هم دیگه نمیچسبید. صبح به صبح بچهها از این خانه آن خانه با یونیفرمهای سبز و سورمهای و صدری و...در میآمدن و راهی مدرسه میشدن؛ یکی با سرویس یکی با پا و یکی دو تا عزیز دردانه بودن که بابای نازنینشون از ساعت شش و نیم توی پارکینگ به خیک یک پیکان قراضه صد سال پیش گاز میبست تا نکنه دردانهها از هوای اول پائیز لرز کنند. بوی دود گندیده و بنزین خام تمام زیر زمین و پارکینگ را میگرفت تا بچهها ؛ دو تا پسرها میآمدن و یک روز هم که داشتند میرفتند؛ پسر بزرگه که پاشد درب پارکینگ را ببندد آن چنان در ماشین را باز کرد که دنگی خورد به در ماشین آقای مستاجر یا به اسم بگم کاظمی؛ لبه در پیکان آنچنان توی کمر درب جلوی رنوی آقای کاظمی که کنار کوچه پارک بود فرو رفت که به زحمت و کمی خشونت تونستند درها را از هم جدا کنند و در را دوباره ببندند. من که تمام ماجرا را از نزدیک میدیدم با دو تا نان بربری نیم داغ کنار در ورودی با حیرت ایستاده بودم و به وحشیگری پدر و پسر نگاه میکردم؛ نگاه پدر حاکی از این بود که من خیلی فضولم و البته این برای من که خودم خودم را میشناختم چیز جدیدی نبود. پدر با عجله نگاهی به در رنو کرد و با دستش هی قسمت ناسور شده و فرو رفته ماشین را دست می مالید؛ انگار با ناز کردن ماشین؛ زخمی که روی رنگ شده بود و فرو رفتگیاش التیام مییافت و پشت سر هم میگفت چیزی نشد نه؛ چیزی نشد. خوشبختانه در همین زمان یکی دیگر از همسایهها هم از در درآمد بیرون و تنها شاهد دیگه من نبودم بنابراین سر خوردم و رفتم توی ساختمان. اما خوب همین مایه این شد که جمعه آقای پدر با یک پیژامه مامان دوز و یک تیشرت زهوار در رفته با یک اور کت خاکی رنگ با یک اسپری رنگ کنار کوچه بایستد و از صبح تا ظهر سعی کند تا با کمترین مخارج و با پرروئی تمام ماشین آقای کاظمی را صافکاری و رنگ کند. هنوز ساعت 12 نشده بود که از بیرون صدای حرف شنیدم؛ از پنجره نگاهکی کردم دیدم شوهرم و آقای کاظمی و مرد پیژامهپوش در حال گفتگو هستند. بعداً شوهرم تعریف کرد که آقای کاظمی بساط مردک را جمع کرده و گفته لازم نیست زخمت بکشد. بعد از چند وقت دیدم که ماشینش را داده صافکاری و رنگ کرده.
مدتی رفتیم مسافرت و دیگه از شر ساختمان و آپار تمان راحت شدیم. دو هفتهای رفتیم دامغان؛ توی یک خانه پت و پهن حاشیه کویر که یک توالت با صفا کنار حیاط داشت و درخت خرمالوئی هم کنار درش بود. نه صدای تر تر ماشین بیدارمون میکرد و نه زنگ اشتباه در و نه حتی سوپور طلبکار اول ماه؛ یک حوض کوچولو وسط حیاط بود که شب نقش ماه میافتاد توش و آدم را قلقلک میداد. کسی بالا سرمون چیزی نمیکوبید و سفره سفید قند شکستن با قند شکن هم دلمان را نمیلرزاند. اما عمر این مسافرت هم مثل همه همجنسهایش کوتاه بود و تا آخر ماه نشده باز دممان را گذاشتیم و بر گشتیم همان تهران خودمون. همون جائی که عجیب و باز هم عزیز است.
هنوز عرق رسیدنمان خشک نشده بود که فردا شبش جلسه ساختمان بود. این جلسه، آقای کاظمی نیامد اما قبلش آمد سراغ ما که دارد میرود شهرستان و پول شارژ را داد و رفت. توی جلسه ساختمان صحبت از هر دری میشد مثل همیشه که همه قربان صدقه هم می روند و در خفا توی دودکش همدیگر سیمان میریزند! و رو ماشین نوی هم خط میاندازند و آب کولر همدیگر را بی خبر قطع میکنند و از همه بدتر تا صدائی، رنگی چیزی میشنوند زود انگشتشان میرود توی سوراخ شماره گیر تلفن تا پلیس 110 را خبر کنند. خلاصه از هر دری سخنی بود و همه به بهترین وجهی تملق هم را میگفتند. وسط آن هیاهو شنیدم که مادر ننر بکهای خرس گنده دارد زیر گوش خانم همسایه پائینی پچپچی می کند که آره بابا ما جوون داریم و باید مراعات کنند و... من که همیشه کنجکاو بودم؛ رفتم وسط. هر دو به چشمشان دیده بودند که آقای کاظمی با یک دختر جوونی از پلهها رفتند بالا. راستش برای من هم عجیب بود چون از وقتی آمده بود به این خانه تا حالا ندیده بودم حتی کسی درش را بزند. بعد از اون حرف تو حرف شد و قضیه فراموش شد. اما من حواسم تحریک شده بود یک روز پنج شنبه بود که شنیدم که آقای کاظمی از بالای پنجره صدا زد در را فشار بده. من نگاهی به کوچه انداختم فقط دنباله سایه یک زن را دیدم که وارد شد. از این که اعتراف کنم که از سوراخ چشمی در نگاه کردم البته خجالت میکشم اما دیدم دختر جوانی که مقنعه به سر داشت از پلهها بالا میرود. بادگیر ارزان قیمتی تنش بود و یک کلاسور را با یک کیف گنده به کول داشت. با خودم فکر کردم چه ارتباطی بین یک دختر دانشجو و یک مرد دلمرده مثل کاظمی میتواند باشد!؟ شنبه صبح زود که از خانه آمدم بیرون برای پیاده روی؛ با هر دو تاشون رو بهرو در آمدم. سلامی کردیم و از کنار هم رد شدیم. دخترک خیلی جوان بود و با هم به راحتی حرف میزدند و لابلای همین حرفها به نظرم رسید که میگوید؛ شب میآیم. برایم خیلی غریب شده بود. این کاظمی چیزی ندارد. نه پول و نه قیافه و نه حتی آن چیزی که بهش میگن جذابیت! دختره اما بد نبود جوون بود یک کمی هم پت و پهن. در هر حال وقتی از پیاده روی بازگشتم مطلب را به کلی فراموش کرده بودم تا اینکه غروب که خسته و داغون از کار برگشته بودم خانه؛ توی راه پله خانم اصفهانی را دیدم که به طبقه بالا خیره شده. با صدای خفهای گفت : به خدا دیگه آخر زمون شدس. چقد این مرد پر روگی میکند. پرسیدم کی و چی ؟ داستان اینطوری بود که آدمهای از من فضولتری بودند که آمدن و رفتن این دختر را پیشتر زیر نظر داشتند. اینکه اکثرا شبهای تعطیل میآید؛ بیش از هر چیز ناراضیشان میکرد. من اگرچه از دیدن دختره جا خورده بودم اما در جبهه مقابل هم نبودم و در نهایت به هیچ کدام از ما هم ربط چندانی نداشت. گفتم شاید کس و کارشه؟ اما خانم اصفهانی انگار که آن دو تا را خیلی کنترل کرده باشد گفت نه نه مگه میشه؟
آنشب گذشت؛ این پچپچهها هر روز بیشتر میشد اگرچه کسی در برابرش چیزی نمی گفت من هم راستش آنقدر گرفتاری داشتم که فقط یکی دو بار با شوهرم داستان را گفتم و او هم خیلی خونسرد گفت به ما چه؟ مگه سراغ زن من آمده؟ چهار دیواری اختیاری! در همین حرفها بودیم که شنیدم از کوچه صدای داد و بیداد میآید. فحش وفریاد... آیفون را برداشتم. صداهای نخراشیده و عربدهواری توی گوشم میپیچید. نامرد بیا پائین. اگه مردی بیا تا تنبونت را بکشم سرت.... آیفون را گذاشتم. عرق سردی به روی تنم نشست به نظرم چیزی مثل ترس بود که توی گردنم دوید و رفت تا توی دلم. از پنجره که نگاه کردم دیدم یک مرد آشفتهای با یک قداره ایستاده دم در و بی وقفه داد میزند... بیا تا من تیکه تیکهات کنم. تو به خودت میگی دبیر.... من... تو روح اون دبیری که تو باشی... آهای مردم به من بگین این دبیر موش مرده کجاست که هوس شاگرد خصوصی کرده... میکشمت. من تو رو میکشم.
تنها دبیری که توی ساختمان بود؛ طبقه دوم بود که خانمش با خانم اصفهانی زاغ سیاه آقای کاظمی را چوب میزدند و من از کل قضیه حیرون بودم حتی جرات نمیکردم که سرم را کمی از پنجره بیرونتر ببرم. در همین حال ها بودم که رنوی قراضه آقای کاظمی از کنار مرد گذشت و کنار کوچه پارک شد. کاظمی که بی خبر از همه جا بود به سر اندر پای مرد نگاهی کرد و دسته کلیدش را از جیبش در آورد. مرد نکره جلویش را گرفت. صداشون را نمیشنیدم اما مردک به پنجره طبقه دوم اشاره هم میکرد و گاهی داد می زد بگو این نامرد بیاد پائین. کاظمی همانجا با او حرف میزد و تا وقتی هوا تقریباً تاریک شده بود دم در بود کمکم صدای داد و بیداد قطع شد و این وسطها دخترک هم از ته کوچه پیدا شد. کاظمی با سر اشاره کرد که برود و کلید را به او داد. تا چند دقیقه بعد هم صدای حرف میآمد تا اینکه مردک لندهور رفت. کاظمی هم مثل همیشه سرید و رفت بالا. هنوز به طبقه بالا نرسیده بود که شنیدم آقای دبیر بدو دنبالش رفت. دیگه نفهمیدم چی شد مردک هم دیگر نیامد.
دیگه اواسط زمستان بود که من یک شب جمعه یک کمی حلوا درست کرده بودم. هواسرد بود و ریخت تهران از همیشه فکسنی تر به نظر میرسید. کثیف و شلوغ. اما اون شب انگار که حتماً میخواست برف بیاد. هوا قرمز بود و بوی برف میآمد و نوک دماغ آدم یخ میزد برای همین من هم از بخار خوش بوی شکر آب و زعفرانی که داغ داغ به صورتم میخورد کیف میکردم یاد بچگی افتادم و مادر بزرگم و همون چادر گل گلیهاو حلوا و آش رشتهای که با چه آب و تابی میپخت. با همین خیالات برایش خیرات کردم بعد هم حلوا را بشقاب بشقاب کردم تا بدهم به همسایهها. طبقه اول و دوم را دادم طبقه سوم فقط یکیشان بود آن هم پسرشان در را باز کرد که با یک زیر پوش و یک شلوار گرم کن آمد دم در و از لای در دود معلقی در هوا دیده میشد وبوی گند هم میآمد؛ وقتی در را بست شنیدم که گفت بچهها بیاین براتون پا منقلی رسید. خانم اصفهانی خودش نبود و شوهرش آمد و تازه آنجا بود که یاد کاظمی افتادم؛ یکی از بشقابها را برداشتم و رفتم بالا. گلدان عزیز کردهاش خشک شده بود و ته سیگارهای ماندهاش هم کدر شده بودند. کنار گلدان یک شیشه نوشابه بود که نمیدونم توش چی بود. کمی آنطرفتر بیخ دیوار مجلههای ماشین روی هم تلنبار شده بود و کنارش یک لاستیک درب و داغون ماشین هم بود. در زدم آقای کاظمی بعد از کمی تاخیر آمد در را باز کرد. اولین بار بود که توی خانهاش را میدیدم یک کاناپه و یک تلویزیون کوچک رنگی؛ از آنجا که من ایستاده بودم سر بازیگوش یک زن یا دختر در حالیکه پشت به من و رو به تلویزیون نشسته بود دیده میشد. موهای زن پشت سرش بسته شده بود و بعضی موهای فرفری و کوتاه تن به اسارت کش نداده همانطور روی گردنش حلقه شده بود؛ از همان زاویه که من بودم و از ورای عینکش میتوانستم تلویزیون را هم ببینم. کاظمی بشقاب را گرفت و تشکر کرد و در ادامه گفت خانم این خواهر زاده من شیما است؛ در همین حال دختر سرش را برگرداند و لبخندی زد و سلام کرد خودش بود همان دانشجوی شبهای تعطیل؟! ؛ میخواهد برود یک جائی کلاس شنا اما دولتی آخه دانشجوست. دائی بیا خودت درست بگو ها. حالا خجالت میکشد شما جائی را میشناسید؟
من که تازه بعد از چند ماه پردههای شک و سوال از جلوی چشمم کنار میرفت بی فکر کردن گفتم: همین ته خیابان یک مرکزی هست خیلی هم گرون نیست.
کاظمی گفت نه ایشون خوابگاه دارن فقط جمعه میآید پیش من؛ طرفهای آزادی شما جائی را میشناسین؟ البته ببخشیدها. آخه من اصلاً خبر نداشتم کجا میتونه بره خودش هم از همین پائیز امسال دانشجو شده تهران هم نبوده.
من که تازه سر از ماجرا در آورده بودم بهشون گفتم که دانشگاهها گاهی خودشون کارت تخفیف میدن واسه بعضی جاها. به مجلهها اشاره کردم و پرسیدم چی شد؟ لاستیک هم که اضافه شد؟ جواب داد نه لاستیک مال پسر آقای..... است همان که توی گاراژ ماشینش را سرویس میکنه. راست میگفت پسره از صبح که پا میشد با همان لباس تو خونه میآمد توی پارکینگ و با این ماشین ور میرفت یک ب ام و 2002 قرمز رنگ که البته رنگش من در آوردی بود. اتفاقاً همین چند وقت پیش بود که نصف شب با پریدن یک گربه پیزوری روی کاپوت قرمز رنگش عرعر آژیرش هوا رفت؛ پسر نشئه تا برسد و خودش را جمع کند و آژیر را خاموش کند یک چیزی غریب نیم ساعت طول کشید. خانم طبقه اول که روی پارکینگ زندگی میکرد بچاره پیر هم بود با چادر نماز آمده بود توی راه پله و با لهجه غلیظ ترکی داد و هوار میکرد و از ترس مثل بید میلرزید البته که این اولین و آخرین آژیر زندگی ما در آپارتمان شماره 25 کوچه بهار نبود و از آن شب به بعد این صدا را خیلی شنیدیم. حالا بماند که همه در جلسه ساختمان به هم پیله میکردند که آژیر ماشینتان فلان وقته فلان کرد اما همان شب تا همه میرفتند توی لاکشان باز زر و زر صدا باند میشد. آقای کاظمی که من را کمی علاقه مند دید گفت: خانم این اهالی حتی به گلدان هم رحم نکردند؛ ببینین آمدن پای این گلدان نفت ریختن حتی شیشه نوشابه را هم که باهاش نفت ریختن نبردن! چه میدونم والله اینها دیوانهان. همین طور که مشغول این حرف بودیم صدای فریاد بی وقفهای از راهروی پائین بلند شد: خفه شو خفه شو... غلط میکنی... مگه شهر هرته برو شکایت کن پر رو... به تو چه مربوطه میکشم که می کشم.
صدای طرف مقابل که جیغ و ویقی بود معلوم بود که مال همسایه طبقه اول است. مرد کوچولوی عصبی و کچلی بود که از کثافت خانه و زندگیش داستانها می گفتند؛ همیشه هم از دم درش آب زباله چکه چکه ریخته بود رو زمین تا آن طرف کوچه و بوی گند از طرفش متصاعد بود. در هر حال صدای تیزش از آن بالا هم قابل تشخیص بود : من لوات میدم آشغال تریاکی. اون بابا ننهات اگر کله شون را کردند توی برف ما که کور نیستیم بوی گندت همه جا را گرفته زرت و زرت دوستای کثافتت پائین میآن زر زر زنگ من را اشتباه می زنن. بگو شیره کش خونهس دیگه؟
من و کاظمی مات و مبهوت نگاه میکردیم. سر دستی خداحافظی کردم و رفتم توی لانهام چپیدم؛ تنم از سر و صدای فزاینده راه پله میلرزید و با خودم میگفتم یعنی علاوه بر تمام فشارهای کوچه و خیابان و کار و گرونی و بد بختیهای دیگه و وقتی از لای هزار ماشین و بوق و گدا و بچههای آویزان به آدم که یک آدامس دستشونه و تو چشم آدم میکنن وقتی از بین این همه آدم رد میشیم و به خونه هامون میرسیم. باز هم آرامش و آسایش نیست؟ درست عین اینکه هنوز تو کوچهایم. صدای بقیه همسایهها را هم کمکم از راهرو میشنیدم. یکی هم از پائین زنگ در ما را میزد. شوهرم بود. گفت بیا پائین بابا. بیا بریم از این دیوونه خونه بیرون. یک کوفتی با آرامش بخوریم.
*
*
زمستان تمام شده بود اواسط بهار بود. تهران شبهای پر ترافیک و کلافه کننده عید را گذرانده بود روزها و شبهای خاکستری و لزج و شلوغ. سیل آدمهای علاف توی خیابان؛ بچههای غرغرو مادرهای خسته و کم پول مغازه هائی که هی پر و خالی میشوند و کاسبهائی که جیبشان پر نمیشود. شبهای دوخت و دوز خیاطها و تولیدیها و دست آخر ماهایهای قرمز ترسزده توی تشت پلاستیکی کنار خیابان. سمنوهای تقلبی؛ گداهای کوری که توی کنج تاریکی چشماشون را باز میکنن تا پولهاشون را بشمرند و آدمهای خسته؛ رانندههای به جنون نزدیک شده و هوا ی منقلب که نمیداند ببارد یا نه؟ خلاصه اردیبهشت که میشود اگرچه که همه تهران کش میآید و مثل عسل چسبناک میشود اما همه نفسی به راحتی میکشند و شکر میکنند که در محشر شب عید و آلودگی در نماندند و یک سال دیگه هم دیگر را تحمل کردند. راستش گاهی به خودم میگویم این خدا چهطوری این همه آدم را با هم توی کره خاکی چپونده که با این همه اختلاف سلیقه و این همه شرارت از هم نمیپوکند و همدیگر را زنده زنده ریز ریز نمیکنند. اصلاً چهطور سر ریز نمیشوند و همدیگر را جر و واجر نمیکنند؟
یواش یواش هوا داشت گرمتر میشد؛ اهالی ساختمان در همان حالت نشئگی بهار بودند و البته یکی از شب عید جان سالم به در نبرد وآن هم خانم پیر زن طبقه اول بود. نمیدانم شاید از دود خام سوزی پیکان آقای پدر بود و یا آژیرهای شب و نصف شب 2002 قرمز نره خر تریاکی طبقه سوم و یا داد و قال فوتبال جمعهها بعد از ظهرها و یا شاید هم از سرمای بهمن ماه درست وقتی که به علت ندادن شارژ ساختمان و بقیه داستانهای این کندوی بی عسل؛ شوفاژ مجموعه 72 ساعتی قطع بود و همه لرزیدند و کسی جیبش را نتکاند تا اینکه دیگه نم نم برف هم شروع شد و برق هم که رفت هر کسی که یک بخاری فزنات برقی هم داشت منجمد شد. در هر حال 27 اسفند که طفلی مرد و از همان ساختمان خودمان بردنش بیرون. حالا به جایش دخترش آمده با دو پسر و یک دختر که همه زیر 20 سال هستند. نمیدونم توی آن طبقه اول تاریک و تنگ و ترش چهطوری این همه آدم گنده جا شدند. والله در این سالها خیلی چیزها هست که من نمیدونم؛ مثل اینکه علاوه بر این سه تا یک سگ زرتکی پشمالو هم به این بیلدینگ؟! اضافه شد. بیچاره مادر بزرگشان که از بس بشور و بساب و آب و آبکشی میکرد یکی از دعواهای دائمی همسایه ها بود. حالا نمیدونم روی آن فرشها و موکتها چهطوری چهارتائی با یک سگ زندگی میکنند البته هنوز یک هفته نشده بود که ما فهمیدیم این چهطور زندگی میتواند باشد. از همان شبی که واق واق آقا یا خانم سگ زیر پنجرهامون از حیاط خلوت خواب را به چشممان حرام کرد و وقتی توی جلسه تکراری ساختمان آقای کاظمی رو به دختر و نماینده خانواده کرد و گفت: خانم این سگ شما هر روز به لاستیک ماشین من خرابی میکنه؛ نمیشه این را یک کاری بکنین. زن که لوندانه میخندید؛ رو به بقیه کرد و چشمک بی معنی زد و گفت: وا آقا مگه اونش هم دست من است که بهش آدرس بدهم کجا بشاشه کجا نشاشه. همه یک کمی ساکت شدند. از اول شب هم که زنک با سر لخت و یک تیشرت بنفش چسبان و شلوار جین سنگ شور شده وارد شد؛ من یک جوری سکته خانم اصفهانی را در صورتش دیدم. از قضا زنک لاک مفصلی هم زده بود و بدون جوراب با یک صندل لا انگشتی آتشی به جان عموم جامعه ذکور انداخته بود. در هر حال من دلم برای آقای کاظمی سوخت چون خیلی سنگ رو یخ شد. جلسه هم مثل همه وقت بی معنی و بی سر انجام تمام شد.
حالا در ساختمان علاوه بر تمام مزاحمتها سگ هم اضافه شده بود. یواش یواش هوا گرم شده بود؛ روز از نو روزی از نو؛ آخر خرداد کولرهای ترتری و آدمهای از گرما بیحالتر شده. یک شب علاوه بر صدای تر تر تر تر تر تر ت و...کولرها که پشت بوم بلند میشد صدای بوق ممتدی از دوردست دیوانهام کرد ه بود از ساعت 8 و 9 شب شروع شد. شوهرم هم سرگرم روزنامه بود اما گاهی میگفت شاید گوشیمون بالا مونده. شاید آیفون خرابه. خلاصه رفت سراغ کولر بعد از 10 دقیقه آمد و گفت : نه بابا این اقای... دارد آنتن ماهواره نصب میکند. من که هاج و واج بودم گفتم: سوت میزنه چرا؟
ـ نه بابا یکی را آورده دستگاه دارد وقتی نمیگیره سوت میکشه. من که شوتتر ازاینها بودم فقط گفتم: وا !!!؟؟؟ و اینطوری بود که به تمام قصهها این هم اضافه شد حالا برای رفتن سر بام و سر زدن به کولر هم باید عین بند بازی از روی صد تا سیم و دیش میپریدیم. اگرچه آزاری به ما نداشت اما حاجآقا خیلی خط و نشون کشید و با همان لهجه شیرین اصفهانی یک شب زنگ زد به 110 و و خلاصه شاکی خصوصی شد ؟؟!!! ساعت فکر میکنم 11و نیم شب بود دیدیم بگیر و ببنده. در ما را هم زدند و زنگ همه را. قیافه کاظمی که تک و تنها و با لباس تو خانه که آمده بود کنار ماشینش و سیگار می کشید خیلی در هم بود اولین کسی که خیلی بهش پیله کردن او بود چون اگرچه که دیش نداشت اما یک ریسیور فزنات زمان پادشاه وزوزک تو بساط خانهاش بود و هر چی دلیل برهان میآورد کسی باور نمیکرد. یعنی شاید اگر یک کمی حواسمون جمع بود شاید همان موقع میدیدم که چهطوری به هم نگاه می کنند و چه طوری لب میگزند.
از آن شب مدت زیادی نگذشته بود شاید 20 روز؛ تیر ماه که نمیدونم چرا تهرون همیشه آتیش می باره . شوهرم سر شب آمد با قیافهای که انگار از صبح توی چرخ و فلک پیچ و تاب خورده باشه خودم هم یکساعت بیشتر نبود که رسیده بودم. گرما همه وجودم را خمیر کرده بود انگار که یک موجود کثیف و چرک با تمام قوا به تنم چسبیده باشد.. دلم میخواست پوست تنم را غلفتی بکنم و زیر دوش آب سرد حل بشوم و بروم تا شاید از گرما نجات پیدا کنم کولر با صدای یک نواخت همیشگی باد دمداری به صورتم میزد. شوهرم تازه لباسها را کنده بود و لباس توی خانه پوشیده بود. آمد؛ نشست روی مبل و ولو شد.: امسال می کشه گرما. مردم امروز از بس آب خوردم. کولر زیاده؟ سری تکان دادم. داشتم از جایم بلند می شدم که برق رفت. صدای ناله دسته جمعی همه اهل محل را شنیدم؛ سکوت داغی حکم فرما شد. رفتم توی آشپزخانه شمع روشن کردم و آمدم؛ مستاصل بودم و با یک تکه کاغذ خودم را باد میزدم صدای گرمپ گرمپی از دور به گوش میرسید حتما صدای ضبط صوت 2002 قرمز بود. شوهرم پس از مدتی که خودش را باد زد درمانده نگاهی کرد و گفت: راستی فهمیدی که آقای..... دم در جلوی خواهر زاده کاظمی را گرفته؟
- که چی یعنی؟
- که یعنی شما کی هستی و چه نسبتی با هم دارین؟ مرتیکه یادش رفته یک سال پیش بابای شاگردش آمده بود دم در داشت تنبانش را در میآورد.
- آره ها؛ عجب پر روئیه. همان روز هم کاظمی رفت پا در میانی کرد. تازه من که به همه گفتم یارو خواهر زادهاش است.
- میدونم بابا ؛ بدبخت. خلاصه نگو که به صاحبخانهاش هم زنگ زده که این ها دو نفر هستند توی این خانه.
- عجب؛ بگو به تو چه وکیل یاروئی تازه دختره که هفتهای یک شب دو شب بیشتر اینجا نمیآمد.
- چه میدونم والله از بس که مردم خبیث شدن... راستی روزنامه امروز را نیاوردی؟
روزنامه را دادم دستش و رفتم تا حداقل کلهام را زیر شیر آب سرد بگیرم؛ انگار عرق از زیر موهایم سرازیر شده بود. از نورگیر حمام صدای گرمپ گرمپ ب ام و 2002 واضحتر شنیده میشد. موهایم را خیس کردم و در همان حال رفتم توی هال تا کنار پنجره بشینم می دونستم الان صد تا پشه مثل لشکریان ابلیس میآیند توی اتاق. یکی زیر پنجره عربده میکشید و نمیدانم چی میگفت. دم در سه چهار تا پسر گردن کلفت روی پله نشسته بودند. هوا تاریک بود و من کسی را از کسی تشخیص نمیدادم. شوهرم صدایم کرد.
- خواندی روزنامه را؟
- نه درست. چه طور مگه؟
- خوندی این شرکت سرمایه گذاری مسکن آذر مهر را که سر مردم کلاه گذاشته.
- نه!
- بیا بخون ببین چی کرده صحبت از میلیارد است ها. یارو دو ساله داره پذیره نویسی میکنه و پیش فروش میکنه. باورت میشه به همین راحتی و الان هیچی. حتی همان سرمایه اولیه را هم از ایران خارج کرده. عجب مملکتیه؟!
- اسم شرکته چی بود؟ آذر مسکن؟ نکنه همینه که خواهرم اینها پول دادن ؟ پس چهطور خبر نداشتن؟
- نمی دونم شاید هم یک دفعه طرف در رفته و الان تازه اولش باشه. آره بیا نوشته دیگه نوشته تا یکشنبه همین هفته هم بین مردم فرم پخش کرده. جل الخالق ما رو بگو چهقدر خریم میریم از شنیه تا پنج شنبه جون میکنیم. الان هم که اومدیم خیر سرمون استراحت کنیم!... از پنجره ببین همه جا تاریکه ؟
- آره.
در همین حال بود از دم در صدای حرف شنیدم. توی تاریکی کوچه آقای کاظمی را شناختم که با پسرهای دم در حرف میزد. نمیتوانستم بفهمم چی میگویند اما کم کم صدایشان بالاتر میرفت.
-مگه خریدی این خونه را خوبه یک مستاجر پیزوری بیشتر نیستی. نشستیم اینجا که نشستیم دخلین وار ؟
صدای کاظمی با لرزش بسیار و لی هنوز خود دار بالا رفت.
- اگر مادر پدرت نمیتوانند تو را ادب کنند مردم مجبور نیستند تا لات بازی تو را تحمل کنند. مستاجر یا مالک فرقی نمی کنه. تریاکی که هستی زن که میآری توی راه پله....... زیر گوش خودم ده بار تا حالا صدات رو شنیدم. از دست این نعش کشت هم آزاری به ما نداشت اما همه عذاب اومدن؛ حتما باید یکی پیدا بشه با تو سر شاخ بشه؟
- حالا ترا به خدا تو یکی نشو که شاخت خیلی زپرتیه. اگر هم عرضه داری به جای اون نشمه غراضه انتری یک آدم حسابی پیدا کن با سر کچلت بسازه.
ناگهان صدای عربده کاظمی فراتر از هر صدائی بلند شد. حتی در تصور کسی هم نمیگنجید که این صدا از حلقوم او در بیاید. شوهرم یک دفعه روزنامه را پرت کرد و بلند شد و همسایهها تک تک از هر پنجره سر در آوردن.
- خفه شو پسره مزلف ؛ خفه شو وگرنه خفهات میکنم.
- نشسته ام بیای خفهآم کنی مرتیکه...
بقیه کلام در هیاهوی کوچه و داد و قال گم شد و درست همان لحظه برق آمد؛ حالا همه چیز را به وضوح میدیدم. مثل برق از پلهها پائین دویدم. به صدای نرو نروی شوهرم اصلاً گوش نمیکردم و شاید اصلاً آن را نمیشنیدم. وفتی به دم در رسیدم آن دو چهره به چهره ایستاده بودند. کاظمی چند سانتی هم از او کوتاهتر بود. پسر با صورتی که پر روئی از آن داد میزد نگاه میکرد و دوستانش هم اگرچه متحیر بودند اما دور و بر آنها بی حرکت نگاه میکردند. پسر با صدای خفهای گفت: منتظرم خفهام کنی. با تمام شدن این جمله همه چیز در چند لحظه پایان یافت. کاظمی با یک حرکت برق آسا دست به جیب برد و کلت کمری سیاهی را از جیبش در آورد و لوله آن را روی پیشانی پسر گذاشت و پیش از آنکه کسی یا چیزی حتی حرکت و یا صدائی بکند ماشه را کشید. شاید تمام این ها در کمتر از ثانیه رخ داده باشد و یا کمتر از آن اما من همه چیز را به وضوح دیدم. گلولهای که وارد پوست پیشانی شد و از آن سو با انبوهی از خون و پوست و تکههای مغر خارج شد و به دیوار و زمین پاشید صدای مهیب گلوله در پارکینگ طنین انداخت در حالیکه صدای موزیک جاز تندی از ضبط ماشین 2002 کماکان پخش میشد. جنازه از پشت به زمین پرت شد و خون مثل فرشی گسترده همهجا دوید. همه بی حرکت و مات بودند. صورت جسد در حالیکه هنوز چشمانش باز بود فقط حیرت زائدالوصفی را نشان میداد مثل یک عجب بزرگ که هنوز دستور گفتنش از مغز صادر نشده بود که گلولهای هم انساج و ارتباطات را پاره کرده باشد. برای چند لحظه هم رد جای خود ماندند و حرکتی نکردند شاید فقط من بودم که صدای بیوقفه چیغ خودم را میشنیدم. تا کسی بخواهد به خودش بیاید کاظمی جستی به سوی 2002 زد و به سرعت هر چه تمامتر ضبط را نشانه گرفت و با شنیده شدن شلیک دوم همه از کرخی خارج شده و پا به فرار گذاشتند. صدای گرمپ گرمپ ساکت شد و من صدای پای مرد دیوانه شده را میشنیدم که به سرعت از پله ها بالا میرفت و پس از آن صدای دو گلوله و یکی پس از آن به گوش رسید. و سکوت شد.
*
*
*
الان از آن زمان بیش از چهار ماه میگذرد؛ اگرچه که پس از آن داستان من تا مدتها نتوانستم خودم را بابت این طبیعت فضول سرزنش نکنم.
آن صحنه خشونت بار بارها و بارها در چشمانم تکرار میشود و من هر بار حیرت آن لات بی سر و پا را در آن یک صدم ثانیه دوباره و صد باره میبینم. حیرت کسی که باور نمیکرد چنین سرنوشتی داشته باشد. تا به حال هم معلوم نشد که کاظمی اسلحه را از کجا آورده است اما همه حدس زدند که آن را خریده باشد و تنها انگیزهاش را هم خودکشی اعلام کردند. کاظمی هم یکی از آن همه آدمی بود که همه چیزش را برای خریدن یکی از آن واحدهای مسکونی شرکت آذر مسکن داده بود و من یادم رفته بود بگویم که از جمله آن رنوی قرمز بد رنگ را. البته همه ما این را حدس زدیم چه پلیس که آن شب پس از مدتی آمد و جسد متحیر را از خیابان جمع کرد و چه ما که هرگز باور نمیکردیم آن مرد آرام با گلدان دیفن باخیا بتواند به آن راحتی کسی را بکشد. گلولههای بعدی را یکی به کولر همسایه اصفهانی شلیک کرده بود که هنوز یک تشت آب زیرش دیده می شد و یکی هم به شکم سگ زرتمبوی پشمالو که نمیدانم چی شد و او نمرد! و سومی هم البته به خودش که مستقیم لوله را گذاشته بود توی دهانش.
هنوز هم فقط میتوانم بگویم عجب. اثاث کاظمی را یک مرد و یک زن که شاید همان خواهر زاده اش بود طرفهای نیمه شبی آمدند جمع کردند و بردند در حالیکه مادر پسر مقتول توی راهرو بهشان تف میانداخت و خودش را میزد. در هر حال الان آن بالا خالی مانده. اصفهانیها رفتند به اصفهان ولی سگ هنوز زیر پنجره اتاق خوابمان وق میزند شاید یک جور زوزه دردناک که من را بیوقفه آزار میدهد. ما هم باید برویم. من دیگر تحملش را ندارم.
آبان 82 فیروزه گلسرخی
دوباره مستاجر
واحد 2 از ساختمان شماره 11، آپارتمانی است در طبقه اول ساختمان پنج طبقه نبش خیابان شهید اکبر نیک روش فرد. همانجایی که ردیف تاکسیهای خطی توقف میکنند و راننده هایشان، ساعت های انتظار را با شوخی و گفتگو وپائیدن آدم ها و پیاده رو ها میگذرانند
. چمپاتمه میزنند و به دیوار تکیه میدهند. لب جدول جوی آب مینشینند و پاهایشان را آویزان میکنند. گاهی، انگار به سرشان زده باشد، ناگهان از باقی جدا میشوند و به سمت کلمن آبی رنگ بزرگ در داری که روی هِره دیوار کوتاه دورتا دور ساختمان و زیر شاخه های انبوه درخت مو گذاشته اند و با سیم به نرده مهار کرده کرده اند میروند و لیوان فلزی بزرگی را از آب پر میکنند و کمی از آن را میخورند و باقی را به سر و روی و سینه شان میپاشند. ساعت از شش و نیم گذشته و تاریکی دارد نزدیک میشود. از خنکی دم غروب و خواهرم خبری نیست. نوبت دکتر داشته و مجبور بوده برود.
« قبل از تو رسیدم یک طوری خودم را مشغول میکنم! کتاب برای این جور وقت هاست خواهر!»
دقایقی نمیگذرد که در آهنی ساختمان باز میشود و زن تنومند و میانسالی، با صورتی گوشت آلود و لباسی سراسر سیاه و گشاد، هن و هن کنان مقابل ام ظاهر میشود. کیسه پلاستیکی بزرگی پر از تکه های یخ در دست دارد و رد آب روی پله های ورودی و موزائیک های پشت در پیداست.
ببخشید آهسته ای میگویم و از لای در داخل میسُرَم.
« با کدام واحد کار دارین آقا؟»
« واحد2! برادرِ خانم عباسی هستم. قرار است داخل منتظرش بمانم. شاید همین حالا برسد!»
«ترا به خدا اگر راستی راستی برادرشان هستید یک سفارشی بکنید لطفاً!»
هاج و واج نگاهش میکنم. میخندد و گردی صورت گوشتالود و عرق کرده اش از مقنعه بیرونتر میافتد.
« بگوئید خانم قوامی. خودشان میدانند. همین دیشب با هم حرف زدیم.»
پلاستیک خیس و سنگین را تا موازات باسن بزرگ اش بالا میآورد و تکان میدهد. نیم چرخی میزند و در را پشت سرش میبندد.
پشت در بسته آپارتمان خواهرم وا میروم از خستگی و گرمای هوا و دود و کثافتی که هلاک میکند آدم را. به حرفی که توی تلفن زدم فکر میکنم. به کتاب من یک سایه ام، مجموع داستان های کوتاه فیروزه گلسرخی که توی جیب ساک ام است و به جز داستان آخرش، باقی را خوانده ام و کلی راجع به تهران و آدم هایش چیز یاد گرفته ام.
در آپارتمان گشوده میشود. صدای تلویزیون همه جا را پر کرده است. فکر میکنم دوسال پیش بود که این برج های دو قلوی نیویورک را زدند و خرد و خاکشیر کردند. من و شوهرم تازه از سرکار برگشته بودیم؛ هر دو هلاک از این همه سرو کله زدن و ور ور حرف زدن با مردم و چه میدانم هزار بلای دیگر... فقط میشنیدم و در حالی که از گرمای پر روی شهریوز کش میآمدم، به نورهای آبی و مضطربی که از صفحه تلویزیون به داخل اتاق تاریک پاشیده میشد، خیره شده بودم. صداهای نامفهومیاز هال میآمد... پرسیدم:« چی شده؟ چی شده؟»(ص 137و138)
این شروع زیبا که به نگرانی های شایع در زندگی شهری و حریم های خصوصی چندین میلیون جمعیت شهرنشین تهرانی اشاره دارد خواننده را به فاجعه ای مبهم که هنوز در داستان نیامده ارجاع میدهد. فاجعه ای که در جایی، جهان را به دو قسمت قبل و بعد از خود تقسیم کرده است. اما در تصویری که از لحن و فضای حول و اطراف گوینده اخبار تلویزیون این گوشه جهان ارائه میشود چنین مینماید که هر فاجعه و رویداد ناگوار بشری، موفقیتی خوشایند محسوب میشود که باید به آن بالید. طنز هشدار دهنده موجود در توصیف شادمانی غیر قابل درک گوینده تلویزیون به هنگام قرائت خبر ناگوار مرگ هزاران نفر و ویرانی ساختمان ها، بر انزجاری دلالت میکند که در کودکیِ راوی شکل گرفته و سراسر عمر او را پوشش داده است. حسی که به استناد ارجاعات قبلی نویسنده به ماهیت شوم همیشگی اخبار، از جنسی که در تمام طول دوران کودکی اش با آن ها مواجه بوده، به غایت طبیعی و انسانی مینماید و جان و جهان نسلی را در بر میگیرد که راوی نمونه آن است. نسلی که علی رغم این هجوم رسانه ای جاری، هر روز بیش از پیش به تقسیم دنیای بیرون از داستان خانم گلسرخی، به قبل و بعداز حادثه یازدهم سپتامبر گواهی داده است. نسلی که مایل است از این خشونت منتشر فاصله بگیرد.
... تا بچه بودم پدر و مادرم دوست داشتند اخبار را ببینند و حالا هم شوهرم. من از اخبار بیزارم و نمیدانم که چرا آدم ها گاهی اصرار دارند که به زور حرص بخورند و ناخن بجوند.(ص 139)
توصیف لحظات حادثه، از منظر حیرت زده وترسیده مسافران هواپیماهای مهاجم و اهالی ساختمان ها مورد هجوم، به شکل مونتاژ موازی، تاثیری از جنس سینما در ادبیات است که خیلی خوب از کار درآمده است. این ویژگی که در داستان مستاجر و سایر داستان های مجموعه بارز است از توانایی های بصری نویسنده در ثبت صحنه های زندگی روزمره او و اطرافیانش حکایت میکند.
عجب به حال تمام آن آدم های توی هواپیماکه به چشم میدیدند لحظه به لحظه ساختمان نزدیکتر میشود و یا درست در آن لحظات اولیه که وارد ساختمان شدند، شاید برای یک دهم ثانیه قبل از انفجار، چشمان مضطرب شان توی چشمان از هم دریده شده اهالی ساختمان افتاده، و از آن هم بدتر تصور لحظه ای است که هواپیمارباها با اشتیاقی فاجعه بار شکستن اولین شیشه ها را دیدند و با میل تمام مردند، در حالی که کیف میکردند که با این شاهکارشان چه قیامتی به پا خواهد شد.(ص 140)
سرو صدای گفتگوهایی که در پشت در بسته ساختمان شروع میشود، همراه با خانم قوامیکه در را باز میکند و داخل میشود و همان طور بلند بلند رو به کسی در آن طرف دیوار و نرده های پر درخت حرف میزند، از پله ها بالا میآید و به من میرسد. به من که روی پله پاگرد نشسته ام، و به ملاحظه هیکل بزرگ و سیاه و سنگین زن و رفتار خسته او، خودم را کنار میکشم تا بگذرد.
بعد از آن توصیف درخشان از گزارش تلویزیون از انفجار و برخورد هواپیماها با برج های دوقلوی نیویورکی، بخش اصلی داستان خانم گلسرخی از این جا شروع میشود که روز جمعه ای با سر و صدای توی کوچه چشم از خواب باز میکند. از پنجره به شهر نیمه خواب صبح روزی در فروردین ماه نگاهی میاندازد و از آن بالا در طبقه چهارم، اثاث خانه کسی را میبیند که قرار است مستاجر سوئیت کثافتی شود که یک طبقه بالاتر از آپارتمان آنها قرار دارد.
چند وقت پیش از بالا صدای جارو پارو میآمد. صاحب آن را ندیده ایم. اما همسایه ها میگویند که یک افسر بازنشسته شهربانی است. این اثاثی که من میبینم بیشتر بقایای یک زندگی است...از دم پنجره آمدم کنار. حس رقتی در من ایجاد شده بود که دلم نمیخواست مرد مرا ببیند. آدم وقتی اسباب کشی میکند، مثل این است که با لباس خانه و به طور مشخص پیژامه راه راه پشت در خانه اش باشد و باد بزند در را ببندد.(ص141)
این حس که در عبارات بالا به شکل موثری به خواننده نیز القا شده است با همین شدت و تاثیر ادامه مییابد و سرچشمه تفاوت در قضاوت و نحوه برخورد راوی در مقایسه با دیگر ساکنین آن ساختمان است که آن ها نیز صاحبِ آپارتمان هستند و مالک محسوب میشوند. او مستاجر جدید را در راهرو ساختمان میبیند و این دیدار را با رقت قلب و نوعی ترحم و جانبداری به یاد میآورد:
مرد جوانی بود که موهای سرش کمی نخ نما شده بود. قد بلند و صورت استخوانی داشت. زیر لب و با ادب سلامی میکرد. چیزی مثل سلام بود. شوهرم میگفت کارمند مخابرات است و این بیغوله زیر سقف را ماهی 150 هزار تومان با یک مبلغی پیش اجاره کرده است. رنویش را هم همان کنار کوچه میگذاشت. تنهایی از سرو صورتش میبارید.
اکنون نویسنده توانسته است با تمهید موثر توصیف حادثه یازدهم سپتامبر و تبیین نسبت راوی ماجرا و آدم های دور و اطراف او با پدیده تلویزیون و چیدمان مناسب رویدادهای کوچک، زمینه ایجاد کنش اصلی داستان را فراهم آورد. چیزی که به اعتبار صحنه های گشایش داستان از جنس خشونت و به لحاظ شخصیت پرداخت شده مستاجر نوعی حق جویی و ظلم ستیزی است. غافلگیری نیز وجه مشخصه دیگر حادثه ای است که در راه است و این نیز به فوران خشمی ارجاع دارد که چون آتشی زیر خاکستر از چشم پنهان مانده و ناگهان سر باز میکند. روشن است که چنین توفیقی نمیتوانسته است بدون استفاده از توصیفات دقیق از فیزیک مکان و جای گیری کارآکترها در صحنه حوادث و لحن مناسب و دیالوگ های پیش برنده ممکن شود. توجه کنیم به نحوه درست وارد شدن راوی به صحنه های مقابله سایر ساکنان ساختمان با هم وجا گیری مناسب او برای مشاهده وثبت وقایع که به گونه ای باور پذیر طراحی و اجرا شده است ( صحنه اثاث کشی مستاجر، مشاهده داخل خانه مستاجر از لای در و گفتگوی اقناع کننده دم در با او که به رفع سوء تفاهمی مطرح ختم میشود و...)
جلسه اعضای ساختمان صحنه مناسبی است تا گوشه های تاریکتر شخصیت سایر مالکان آپارتمان ها و رفتاری که با تنها مستاجر ساختمان از خود بروز میدهند و به لحاظ وجه مشترک شان یکدیگر را هم پوشانی میکنند کاویده شود. همین جاست که مستاجر از کسانی که سیگارشان را در گلدان جلوی در خانهاش خاموش میکنند و از توده مجله های خاک گرفته و بد منظرهای که درست کنار در آپارتمان اش تلنبار شده گله میکند و میخواهد هرچه زودتر به این وضع پایان داده شود. اما عملاً اوضاع بازهم سختتر میشود. این بار آب کولر یکی دیگر از آپارتمان ها از سقف خانه مستاجر نشت میکند. سر و صدای رادیو پخش ماشین آن یکی همیشه بلند است پسرهای لندهور یکی دیگر رفقایشان را دم در جمع میکنند. سگی هم هست که مرتباً وق بزند و به لاستیک ماشین رنوی مستاجر بشاشد.
توی جلسه ساختمان صحبت از هر دری میشد، مثل همیشه که همه قربان صدقه هم میروند و در خفا توی دودکش همدیگر سیمان میریزند! روی ماشین نوی هم خط میاندازند و آب کولر همدیگر را بی خبر قطع میکنند و از همه بدتر تا صدایی، رِنگی چیزی میشنوند، زود انگشتان شان میرود توی سوراخ شماره گیر تلفن تا پلیس 110 را خبرکنند...وسط آن هیاهو شنیدم که مادر ننربک های خرس گنده دارد زیر گوش خانم همسایه پایینی پچ پچ میکند که «آره، بابا ما جوون داریم و باید مراعات کنن ...»(ص 147) و همین جا معلوم میشود که هر دو نفر با چشم خودشان دیده بودند که آقای کاظمی با یک دختر جوان از پله ها رفته اند بالا.
سلام خواهرم را میشنوم که با لبخند و خوشحالی سر بالا کرده و مرا دیده که با بطری آب معدنی خالی شده ام توی راه پله لم داده ام و کتاب را کج گرفته ام به سمت چراغ دیوار کوب پاگرد. نان تازه و کیسه میوه و سبزی را از دست اش میگیرم. در را باز میکند و روزنامه را روی میزنهار خوری توی هال میگذارد و آب کولر را میزند. از بچه ها سراغ میگیرد و از کارم. دوباره معذرت میخواهد که دیر کرده است.
« این همسایه تان که در را باز کرد التماس دعا داشت.»
صدایم را پائینتر میآورم و از نسبت اش با راننده های خطی ایستگاه جلوی ساختمان میپرسم. به اشاره دست و صورت جواب ام را میدهد. مثل این که بخواهد بگوید:« چه عرض کنم داداش جان! داستانش دراز است.»
حرف از هر دری پیش میآید. سر میز شامی که آماده کرده دوباره بر میگردیم به موضوع خانم قوامی.« این خانمی که دیدی با همین هیکل چاق و چهل و دو سه سال سن یک پراید دارد. چند سالی هست که مستاجر طبقه پنجم است. خانه برادر طبقه بالایی ما را اجاره کرده و زن زحمت کشی است. توی یک آموزشگاه رانندگی کار میکند. خودش است با دو دخترش که بزرگتره دانشجوی دانشگاه آزاد است و کوچکتره همکلاس یاسمن ماست. با همین پراید خرج بچه ها و کرایه خانه را در میآورد. خودش میگوید کافی نیست. به نظرم راست میگوید. خودم دستم توی خرج هست. به هرحال زن آبرو داری است. هرچند بعضی همسایه ها، یعنی همه شان سر به سرش میگذارند و به من که مدیر ساختمان هستم قشار میآورند کاری کنم تحویل بدهد برود جای دیگر.»
« برای همین که تعلیم رانندگی میدهد؟»
« البته این روزها رفتارش بد شده. اولاً که با همه شوخی میکند. یاسمن میگوید خانوادگی این جورند. این رفت و آمد و قاطی شدن زیادش با راننده های خطی خیلی ناجور شده. به آن ها سفارش کرده که برایش مسافر دربستی جور کنند. مسافر کشی میکند. صبح زودها و بعد ازظهرها، توی صف آن ها میایستد و بعضی وقت ها مثل خودشان به دیوار حیاط تکیه میدهد و حتی مثل آن ها هی بلند بلند حرف میزند و آب به سر و صورتش میزند. به تازگی آب و یخ و چایی هم برایشان میبرد. شاید هم چیزی ازشان میگیرد!»
همین طور (که حذف شود) باشامِ حاضری ام بازی میکنم و روزنامه را ورق میزنم. « به تازگی همسایه ها، با نام مستعار برایش نامه نوشته اند و پشت در آپارتمان اش انداخته اند و فحش اش داده اند و تهدیدش کرده اند. حرف هایی که وقتی برایم گفت خیلی خجالت کشیدم. گفتم خانم قوامی اگر یک کمی بیشتر ملاحظه بکنید حل میشود. نه این که شوهر ندارید مردم به شما حساس میشوند.»
میگوید که برایش گفته شوهرش مرد خوبی بوده. سال ها پیش که بچه ها کوچکتر بودند جایی اطراف گنبد زندگی میکرده اند. شوهرش کارمند مخابرات آن جا بوده و به خاطر آینده بچه ها تصمیم گرفته منتقل کند تهران. اما بدشانسی آورده و بعد از پنج شش سال که او و بچه ها (را حذف شود)پیش مادر و خواهرش بوده اند یک روز خبر شده اند خودش را کشته است. آن هم با اسلحه. آن هم وقتی که قرار بوده بزودی بیاید دنبال آن ها. گفته خدا بیامرزدش که رانندگی را یادش داده وگرنه معلوم نبوده آخر و عاقبت اش چه میشده با دو بچه و این همه خرج سنگین.
آن شب گذشت . این پچ پچه ها هر روز بیشتر میشد. اگر چه کسی در برابرش چیزی نمیگفت. من هم راستش آن قدر گرفتاری داشتم که فقط یکی دوبار به شوهرم داستان را گفتم و او هم خیلی خونسرد گفت:« به ما چه؟ مگر سراغ زن من آمده؟ چهار دیواری اختیاری!» در همین حرف ها بودیمکه شنیدم از کوچه صدای داد و بیداد میآید. فحش و فریاد . آیفون را برداشتم. صداهای نخراشیده و عربده واری توی گوشم میپیچید: « نامرد بیا لوم را پائین! اگر مردی بیا تا تنبونت رو بکشم سرت!»(ص 149)
معلوم میشود طرف دیگر دعوا یکی از همسایه هاست که دبیر است. همان که خانم اش همراه با یکی دیگر از خانم ها زاغ سیاه مستاجر را چوب میزدند و بیشتر از بابت دختر جوانی که به تازگی به خانه مرد رفت و آمد پیدا کرده شاکی اند.( دختر در واقع کسی نیست جز خواهر زاده مستاجر که دانشجو است و در خوابگاه دانشگاه اقامت دارد.)
میبینیم که آرایش صحنه های داستان به سمت پایان معینی کانالیزه میشوند. رفتار همه همسایگان ( به جز راوی) در ارتباط مستقیم با مستاجر به شدت نا عادلانه است. آن جایی هم که این رفتار مستقیماً معطوف به شخص مستاجر نیست در عرف و قانون مذموم و مردود اند. از سوی دیگر مستاجر تا حدود زیادی عاری از عیب و خطا تصویر شده است. تقابل خیر و شر مطلقی که به خوبی توسط نویسنده تدارک دیده شده و از طریق قضاوت های گاه به گاه راوی و ارزیابی های او از شخصیت های مختلف ساکن در طبقات رنگ آمیزی شده و باور پذیر ارائه شده است. نکته ای که اگر چه وجه قوت اثر محسوب میشود به تعبیری میتواند است پاشنه آشیل آن هم به حساب بیاید. این که احتمالاً و بخصوص پس از فروپاشی برج های دو قلوی نیویورک، واقعیت بیرون از داستان، چنین نیست که در یک طرف همه آدم های بد و شرور و بی ملاحظه صف کشیده باشند و حدود دشمنی و خشونت خود را با طرفی که آقای کاظمی مستاجر آن را نمایندگی میکند تا انتها و حد انفجار و مرگ بگسترند؛ دنیای سفید و سیاهی که در تقابل خود موجد آفرینش داستان بشوند. نکته ای که خانم گلسرخی در دیگر داستان های مجموعه من یک سایه ام، آن را غالباً باور دارد، رعایت میکند و در موارد متعددی نیز به خوبی تصویر کرده است.
داستان را تمام میکنم و کتاب را میبندم و کناری میگذارم. خواهرم ساعتی است به اتاق خودش رفته و مثل آن که خوابیده است. دوباره بر میدارم و مرور میکنم. بخش های پیش از فاجعه بسیار خوب نوشته شده اند. به نظر میآید همه چیز آماده شده تا خواننده بایستد، بنشیند، پلک بر هم بگذارد و نفس عمیق بکشد و ناگهان به ارتفاعی ناشناخته پرتاب شود. همه حس عدالت خواهی گسترده در اثر به یک جا خرج مخزن این پرتابه است و بوی باروت گلوله های شلیک شده توسط مستاجر عاصی تا مدت ها در هوا پخش میماند.
از پنجره به خیابان خلوت نگاه میکنم. تاکسی های خطی رفته اند. به خانم قوامی فکر میکنم. به مستاجر طبقه پنچم که بنا به قول خواهرم مجبور است بعد از سر و کله زدن با شاگردانش چند ساعتی هم با راننده های جور واجور این جوری دم خور باشد. این که به قول خواهرم گاهی هم برایشان چای درست میکند و یخ میبرد. این که همسایه ها از دست اش عصبانی اند و انگار چشم دیدن اش را ندارند. این که خواهرم به عنوان مدیر ساختمان چند بار به او تذکر داده نکند پای راننده های خطی را به داخل ساختمان باز کند.
یادداشتی مینویسم و همراه کتاب روی اوپن آشپزخانه میگذارم. مینویسم که اگر نه همه داستان ها، ولی حتماً مستاجر را بخواند. مینویسم که شاید کمکی بکند به خودت و البته آن خانم مستاجرتان. مینویسم این داستان هم مثل ماجرای یازدهم سپتامبر، که خود آن را توصیف کرده و سعی کرده در حدی قابل قبول تصویری از تکرار هر روزه ی آن در ابعادی کوچکتر ارائه بدهد، میتواند پدیده ی آپارتمان نشینی و حق و حقوق ما در برخورد با مستاجر مان را به قبل و بعد از خود تقسیم میکند.
الان از آن زمان بیش از چهار ماه میگذرد. اگر چه که پس از آن داستان، من تا مدت ها نتوانستم خودم را از بابت این طبیعت فضول سرزنش نکنم. آن صحنه خشونت بار بارها و بارها مقابل چشمانم تکرار میشود و من هر بار با حیرت آن لات بی سر و پا را در آن یک صدم ثانیه دوباره و صد باره میبینم. حیرت کسی که باور نمیکرد چنین سرنوشتی داشته باشد. تا به حال هم معلوم نشده که کاظمی اسلحه را از کجا آورده، اما همه حدس زدندکه آن را خریده باشد. کاظمی هم یکی از آن همه آدمی بود که همه چیز را برای یکی از آن واحد های مسکونی شرکت آذرمهر داده بود و من یادم رفته بود بگویم از جمله آن رنوی قرمز بد رنگ را. (ص 161)
الان ازآن زمان چهار روز میگذرد. فردا و پس فردای آن شب هفته پیش که منزل خواهرم بودم را جای دیگری مانده بودم. روز آخر بی تابی کرده بود و با گریه خواسته بود پیش از رفتن حتماًً بروم آن جا. دیدم که نشسته بود پشت میز نهار خوری و با جلد و شیرازه ی کتاب من یک سایه ام بازی میکرد. ناخن به مقوا میکشید و به نقطه ای از رومیزی سفید خیره شده بود. بالاخره باید به حرف در میآمد و میگفت چه شده است. استکانی چای آورد و گفت
.
داستان را خوانده بود و در این حین ناگهان یادش آمده بود که نام فامیل دختر کوچکتر خانم قوامی، فامیل پدری اش، کاظمی است. همان دختری که همکلاس دخترش بود.. شک کرده بود. اول زنگ زده بود اهواز و از یاسمن پرسیده بود. بعد هم به بهانه ای رفته بود طبقه پنجم و این بار درست و حسابی زیر زبان خانم قوامی را کشیده بود. زن ضمن بازگویی داستان زندگی اش و لابلای حرف ها یک بار دیگر گفته بود که رانندگی را با رنوی همسر خدا بیامرزش یاد گرفته. یک رنوی قرمز مدل پائین که وقتی کاظمی مرحوم کارمند مخابرات گنبد بوده هفته ای یک بار او و بچه ها را با خودش به شهر میآورده و بین راه به او رانندگی هم یاد میداده. دیده بوده که خواهرم همان جا توی راه پله نشسته وگریه میکند بامهربانی دست روی شانه هایش گذاشته و چند بار تکرار کرده: « باور کنید خانم عباسی! هر وقت پیش هم بودیم به خودش ومن و بچه ها خیلی خوش میگذشت. باور کنید خانم! باورکنید نمیدانم چرا آن جوری خودش و یکی دیگر را کشت؟»