راه آبی

داستان و نقد داستان

راه آبی

داستان و نقد داستان

باد ( ۲ )

 

  گمان نمی‌کنم دیگر بخواهم داستان عاشقانه‌ای بنویسم. گمان نمی‌کنم دیگر بخواهم کسی را دوست بدارم. نمی‌خواهم هم کسی عاشقانه دوستم بدارد. امسال عید را، این پانزده روز تعطیلات را، بی دغدغه عشقی، بی آرزوی عشقی، بی‌خاطره‌ی عشقی گذراندم. ساعتی خوابیدم و ساعت‌هایی بیدار ماندم. از این‌که هوا توفانی باشد و باد به همه جا سر بکشد، از این که آشوب در دل همه و هرکس بیندازد و وادارشان کند درها و پنجره‌هاشان را ببندند و در خانه‌ها بنشینند خوشحال شدم. راضی بودم به ویرانی، راضی بودم به سکوت. هیچ دلم نمی‌خواست کسی صدایم کند. دلم نمی‌خواست کسی را به نام کوچکش صدا بزنم. راه بروم، رانندگی کنم، موسیقی گوش کنم، شعر بنویسم، داستان بخوانم، به دریا بزنم، شنا کنم.

 راضی بودم و خوش گذشت. بیش از همه از باد متشکرم و از توفان. متشکرم از باد و توفان که در پس آن چندماه طولانی و سرد و گاهی غمبار، این همه پانزده روز عید امسال را خواستنی کردند. متشکرم  از باد و توفان که همیشه هستند و همیشه بی‌تردیدی خبر از تغییر فصل‌ها می‌دهند.

پیک‌های نوروزی

 

 تعطیلات نوروزی امسال این‌جا پر از کتاب و مجله شد، هرچند به تناسب این حجم دوست داشتنی، فرصت مطالعه پیش نیامد یا بهتر است بگویم هنوز پیش نیامده است.

 از کتاب‌ها بگویم که همت بلند دوستم جناب پیرهادی عزیز موجب آن شد. از سری رمان نوجوان کانون پرورش فکری چهارده عنوان تازه انتشار یافته با شکل و شمایل وسوسه‌انگیزشان، دغدغه این روزهایم هستند و همه را گذاشته‌ام جلوی چشمم که زودتر یکی یکی بخوانم‌شان.

غیر از شماره مخصوص همشهری داستان که از نیمه اسفند در دسترسم بود و پر و پیمان به تنهایی جواب یک عید آدم پرمشغله‌ای مثل من را می‌داد، سه فصل‌نامه و ویژه‌نامه دیگر هم بدستم رسید.

سینما و ادبیات مجبوبم که در این شماره سنگ تمام گذاشت و در بیش از دویست صفحه در آمد. این شماره سینما و ادبیات تغییرات ظاهری زیادی هم داشت و همه روبه زیبایی و جذابیت. توصیه جدی می‌کنم این شماره سینما و ادبیات را از دست ندهید.

 فصلنامه زنده‌رود هم در آخرین روزهای اسفند در آمد. در این شماره مطالب مفصل و خواندنی در باره « شهرهای داستانی» جمع‌آوری شده و مطابق معمول داستان‌ها و شعرهایی هم دارد. خبر جالب این که شماره آینده این فصلنامه هم ویژه داستان کوتاه اعلام شده و از همین الان دهان من یکی را که آب انداخته است. ویژه نامه‌های قبلی زنده‌رود برای شعر و داستان و... در طول هفده هیجده سالی که از انتشار این فصل‌نامه می‌گذرد همه عالی و ماندنی‌اند. همین جا یاد بزرگان هنر و ادبیات ایران، اصفهانی‌های درگذشته، را گرامی می‌دارم. گلشیری، حقوقی، مسکوب، صادقی، میرعلایی،...و سلامی و تبریکی دارم خدمت دوستان ارجمندم در اصفهان و زنده‌رود امروز: دکتر احمد اخوت، محمدرحیم اخوت داستان‌نویس، محمد کلباسی، علی خدایی، برهان‌الدین حسینی، زاون قوکاسیان، شاپور بهیان، فرهاد کشوری، بهرام افراسیابی، فاطمه خان‌سالار، حسام‌الدین نبوی‌نژاد، محمد حسین خسرو پناه و خیلی‌های دیگر که خوشبختانه تعدادشان کم نیست.

 اما یک ویژه‌نامه هم دارم از هفته نامه هاتف. هاتف در گیلان در می‌آید و سابقه طولانی دارد. یک ماه پیش بود که جوانی تلفنی تماس گرفت و خواست مطلبی، داستانی،  چیزی در باره نوروز بنویسم و برای چاپ در ویژه نامه نوروزی هاتف برایش بفرستم. به اعتماد حرف‌های این دوست جوان ( سید ایمان ضیابری ) و این‌که می‌دانستم ضیابر کجاست ( یکی از بهترین دوستانم در گذشته و حال اهل همین ضیابر گیلان است ) مطلبی آماده کردم و فرستادم و گفتم هرچه بادا باد. خوشبختانه اصلاً پشیمان نیستم. چرا که الان ویژه نامه درآمده و به دست  من هم رسیده است. واقعاً که خواندنی و ماندنی است. نمی‌دانم چه‌طور می‌توانید پیدایش کنید ولی می‌دانم اگر به دستتان برسد کلی بوی عید و بهار و گل و زیبایی و... به کتابخانه شما راه پیدا می‌کند.

 خب! کلی کتاب و مطلب و شعر و داستان هست که باید بخوانم. کلی کارهای دیگر هم هست که پیش و بعداز خواندن این‌ها باید انجام بدهم. اصلاً خیلی کار هست که روی دستم مانده. خوشبختانه سال تازه شروع شده و به نظرم یازده دوازده ماه وقت دارم تا نوروز بعدی. باید عجله کنم. تلف کردن وقت اصلاً جایز نیست. نقداً خبر خوب این‌که در همین شلوغ پلوغی قبل از عید یک رمان برای نوجوانان نوشتم و تمام کردم و از دوست خوب ویراستارم، خانم حریری عزیز، خواهش عاجزانه کرده ام عیدش را کمی خراب کند و نگاهی بیندازد به کار ببیند اصلا ارزش چاپ دارد یا نه. اگر همه چیز به خوبی پیش برود در آینده‌ای نه چندان دور « روز نهنگ » در دویست و خورده صفحه در خواهد آمد.       

نوروز در قشم با صفاست؟

                                                                                                                                          به جای تبریک سال نو

 

 

اکنون و درآستانه آغاز دهه ششم عمر در جایی زندگی می‌کنم که نوروز اهمیت درجه اولی ویژ‌ه‌ای دارد. قشم در نوروز، جزیره‌ای است پر از آدم و ماشین که از سرتاسر ایران، حتی آبادان راهی ین‌جا شده‌اند. مثل پرنده‌هایی که طبق قراری هرساله به سمت جایی پرواز می‌کنند و مدتی در آن‌جا آرام می‌گیرند. از حسن تصادف یا بدحادثه به کاری هم مشغولم که این روزها را مبدل به روزهایی پراز فعالیت و دغدغه و کشاکش روزمره می‌کند. بنا به تجربه سال‌های پیش، هرروز تعدادی از گردشگران و مسافران و میهمانان نوروزی به دفترکارم خواهند آمد و از گرانفروشی یا رفتار ناپسند یا بی اعتنایی غرفه‌داران بازار ستاره قشم، بزرگترین مجموعه تجاری این‌ شهر گلایه و شکایت خواهند کرد و من و همکارانم را در موضع ریش سفیدی یا رفع و رجوع اختلاف نظر مابین دو طرف موضوع قرار می‌دهند. مشکلات فنی و تاسیساتی مجموعه که پانزده سال از عمرش می گذرد و مسائلی که گاهی کاملاً خارج از اراده ما هستند مزید بر علت می‌شوند. باد و باران های یکباره که طبیعت جزیره اند و کمبود امکانات شهری و... از جمله این مشکلات و مسائل‌اند. همین سه سال پیش بود که روز سوم عید باران بارید و تا هشت روز ادامه یافت. بسیاری از مسافران و میهمانان نوروزی را که در کمپ های پیش بینی شده چادر زده بودند واداشت بساط مختصر خود را برچینند و دلخور، در صف دراز خودروهاشان عازم استان ها و شهرهای دور و نزدیک خودشان شوند.

  عجبا که در گذشته و خاطرات دور، دوری که هم الان نزدیک می نماید، شاهد چنین صحنه هایی بوده ام. هفت یا هشت سال داشتم و در خانواده‌ای تقریباً شلوغ، چهار برادر و دوخواهر و مادری خانه دار و پدری کارمند، در یک خانه سازمانی شرکت نفتی زندگی می‌کردیم. نوروزهای آبادان آن سال‌ها، حال و هوای قشم این روزها را داشت. میهمانان نوروزی‌اش معروف شده بودند به تهرانی‌ها. تهرانی ها با ماشین‌هاشان می‌آمدند و اغلب در چمن بلوار اصلی محله‌های شرکتی اطراق می‌کردند. یادم نمی‌آید چادر زده باشند. یادم نمی‌آید معطل طوفان و باران و باد و قطعی برق و کم آبی شده باشند. یادم می‌آید گاه و بی‌گاه دخترکانی، پسرانی به سن و سال من و خواهر برادرهایم می‌آمدند تا پشت حصار شمشاد گرفته باغ کوچک ما و آب سرد می‌خواستند. می‌خواستند بگذاریم بروند توالت. به دو برمی‌گشتند و با دختران و زنان و مردانی پدر مادر و برادر خواهرهاشان بازمی‌گشتند. نگاهشان می‌کردیم و می‌خندیدیم. سفید بودند. خوش لباس می‌پوشیدند. شاد بودند. می‌خندیدند و مودب و مرتب تشکر می‌کردند. صدای گرام‌های تپازشان از سرشب تا ساعت‌ها بعد بلند بود. خیابان که خالی از رفت و آمد ماشین‌ها می‌شد حلقه‌ای می‌ساختند و دست می‌زدند و چندتایی در وسط دایره، تهرانی می‌رقصیدند. با موهای بلند رها و پوست سفید و کفش‌های پاشنه‌دار و خنده‌های از ته دل.

 سه چهار روز مانده به سال تحویل، مدرسه‌ها تعطیل می شد و به سفارش پدرم روی سکوی سیمانی کوتاه پشت باغ می‌نشستم و بلوار فرح آباد را می پایئدم. از بالا که می‌رفت تا ایستگاه هفت و شاه آباد و از پایین که به کفیشه می‌رسید و از آن‌جا بهمنشیر و کواترها و میدان مجسمه را می‌گذراند تا به بازار برسد. مواظب می‌ماندم تا ماشین پخش نوشابه برسد. یک طرف نارنجی بطری‌های نارنجی و طرف دیگر شیشه‌های سیاه؛ فانتا و پپسی، درشیشه‌های کوچک سه ریالی و بزرگ پنج ریالی. به سرعت می‌رفتم تو و بابا، بابا، پدرم را صدا می‌زدم. دو جعبه فانتای کوچک و یک جعبه بزرگ. اولین شام یا نهار سال نو طعم پرتقال داشت.

نوشابه‌های بزرگ سهم میهمانان خیلی عزیز و همکاران پدرم بود. روسای او که با زن و بچه اشان می آمدند، آقای فاتحی با خانمش که لب‌های سرخ داشت و همیشه‌ی هرسال دامن می‌پوشید، پسرشان که با کفش ورزشی‌اش روی قالی پا می‌زد و چیزی می‌خواست، دخترشان صبا، یا سبا، که حالا زنی پنجاه و چندساله و یقیناْ همچنان زیباست و شنیده ام در کانادا زندگی می‌کند، با حرکات پرنده واری که گاه دامن پیرهن پف دار دخترانه اش را بالا می‌زد...

 شکلات و آجیل هم در پاکت‌های کاغذی چروک نخورده کنار دو سه جعبه گز و سوهان و نان کرمانشاهی در صندوق آهنی چیده می‌شد. صندوق آهنی، شبیه چمدانی، کنار خرت و پرت‌های دیگر در انبار گوشه حیاط قرارداشت. قفل آویزی نو در حلقه‌ی چفت صندوق می‌افتاد تا به وقت‌اش، هرگاه میهمانانی می‌رسیدند، توسط مادر گشوده شود. میهمان‌ها هنوز مشغول خداحافظی دم در بودند که با برادر بزرگترم باقیمانده نوشابه‌ها را سرمی‌کشیدیم و آجیل و شکلات در جیب می ریختیم و پیش از آن که مادرم سربرسد از در پشتی خانه بیرون می‌زدیم.

 جعبه ابزار و پیچ و مهره‌های پدرم هم در همان انبار کوچک بود. زیر میزی که رختخواب‌های اضافی را رویش چیده بودند. می‌دانستم قفل های نو دو و گاهی سه کلید دارند. می‌دانستم اگر... می‌دانستم داخل جعبه را اگر...

 دو روزی مانده بود به عید. خوش می‌گذشت. بیرون می‌زدم با جیب پر و در جایی دور از خانه شکلات به سق می‌چسباندم، پوست تخمه تف می‌کردم، فندق می‌شکستم با سنگ، پسته خندان می‌کردم با دندان...

 مادرم صدا کرد که بایستم. آمد و جلویم زانو زد. هیچ یادم نبود. هیچ فکر نمی‌کردم. چنگ زد و شلوارم را که شل تا زیر شکمم پایین رفته بود پایین‌تر کشید. عادت داشت لباسم را مرتب کند. عادت نداشتم شلوار دوخت دست خودش را بالا بکشم. از لج کِش، غر زد. پیرهنم را بالازد که زیری اش را پایین بکشد و مرتب کند. ناگهان سرش پرت شد عقب.

« این چیه؟ این چیه این‌جا ها؟»

ساده و بی خبر و آهسته پرسیدم: چی؟                                     

اشاره کرد و کلیدی را که با سنجاق قفلی به پیرهن زیرم، درست روی شکمم گیر داده بودم نشانم داد. دلنگ و دلنگ آویزان بود و تکان می‌خورد. همه چیز لو رفته بود.

« کلید صندوق شیرینی و آجیل هاست ها؟ »

چه می‌توانستم بگویم؟ چه گفتم؟ چه طور باید می‌گفتم؟

« بده من شکم گنده‌ی موش!»

خودم را از دستش رها کردم و از یک‌طرف، کدام طرف یادم نیست، بیرون زدم از خانه. چند ساعت بعد که برگشتم و کلید را بی سر و صدا روی تاقچه گذاشتم و دست و پا نشسته خودم را به اتاق آخری رساندم هیچ به رویم نیاورد. فقط خیلی جدی خواست بروم زیر شیر آب شط، دست و پایم را خوب بشویم. هیچ نپرسید چندبار در تاریکی انبار، کورمال کورمال کلید اضافی قفل صندوق را از جعبه ابزار پدرم برداشته ام و... و سر آخر به عقل بچگی‌ام رسیده آن را با سنجاقی به زیر پیرهن رکابی‌ام گیر بدهم که کارم راحت باشد. انگار نه انگار که...

 فانتا اما با کیک می‌چسبید. ردیف از پشت شیشه روی نوار نقاله خالی حرکت می‌کردند و به سرعت دور می‌زدند. همزمان صفحه بزرگی پایین می‌آمد و لوله های شفاف پلاستیکی با نازل‌های استیل بر دهانه بطری‌ها می نشست. ایستاده بودیم به تماشای کارخانه نوشابه سازی در جاده آبادان خرمشهر.

« خنک هستند بابا؟ »

« خنک حسابی! به خاطر گاز که داخل شیشه جمع می‌شود! »

« چه‌قدر فانتا بابا! »

در بزرگ آهنی باز شد و کامیون حمل نوشابه با تابلوی بزرگ زنی که می خندید و بطری نیمه پر نارنجی را نشان ما می‌داد بیرون آمد.

« کی عید می‌آد؟ »

عید آمد و تابستان نزدیک شد. روز اولی که پا در استخر گذاشتم، آخر خرداد بود. مدرسه‌ها تازه تعطیل شده بودند و پدرم توانسته بود کارت ورود به استخر کارمندی پارک آریا را برای خودش و ما بچه‌ها بگیرد. روز قبل از آن مادرم با عجله و از اضافه پارچه هایی که داشت برایمان شورت شنا دوخته بود و کش انداخته بود.

 یک ساعتی در استخر بچه ها بازی کردیم و به هم آب پاشیدیم. پدرم از دور مواظب ما بود. اشاره کرد. خودم را بالا کشیدم از کنار استخر کوچک و دوان دوان نزدش رفتم. خواست نگاه کنم به آن‌ها که از تخته فنر بالا و پایین می‌کردند و در آب استخر بزرگ شیرجه می‌زدند. وعده کیک و نوشابه کارساز بود. بالا رفتم و جلو آمدم و نگاه کردم به آب که پایین بود و اندکی موجی داشت و کمی هم تیره می‌زد. وقتی پایین پریدم و به آب رسیدم پوست سینه و شکمم آتش گرفت. شورتم پایین کشیده شد و در آب فرو رفتم. نمی دانستم به سوزش شکمم فکر کنم یا آبی که دنیا را پرکرده بود یا شورتم که داشت از پایم بیرون می‌رفت. دست هایی پیدایم کردند و از ته استخر بالا آوردند و از آب بیرون بردند.

 کیک و نوشابه، بعد از آن‌هم، بارها در بزنگاه‌های کودکی و نوجوانی‌ام ظاهر شد و نقش بازی کرد. هم از این روست شاید این که با وجود منع پزشک، حالا هم کاملاً دست نمی کشم از شیرینی.

« یکی فقط! یک خورده لطفاً. بیشتر لطفاً! کمی بیشتر لطفاً! » 

نوروز نزدیک است. این روزها را، زودتر از معمول بیدار می‌شوم و راه می‌افتم. بیشتر می‌مانم در دفتر و بیشتر وقت می‌گذارم برای کار. این روزها جزیره آماده می شود. در فکر آن همه مردم و ماشینی هستم که ممکن است...فکر اطراف هستم. فکر این همه آب، این همه طوفان، این همه باد و باران ناگهان... فکر کشتی هایی هستم که رو به هم شاخ و شانه می کشند.

نوه ام که هفت سالگی اش را تازه تمام کرده زنگ می‌زند. بابا بزرگ عباس را خلاصه کرده به « باس! »

« باس! شهربازی آن‌جا راه افتاد؟ »

« اوهوم! »

« می شه کلیدش را  بدی به من؟ فقط به من! »

« که با سنجاق بزنی به زیر پیرهن‌ات؟ »

« چی باباس؟ »

« هیچی بابا! یادم افتاد به... ولش کن شوخی کردم. »

« مامان می گه کشتی جنگی راست راستکی هم هست! »

« خب آره! »

« نشونم می‌دی؟ »

« وقتی بیای باشه... زودتر بیا فقط! »

...

یک هفته حال و هتفه آینده را به هر روی می گذرانیم. منتظریم اتفاقی بیفتد. یک اتفاق خوب و شیرین. شیرین‌تر از کیک و نوشابه‌ها. امسال آیا، نوروز باصفاتری داریم؟

 

*عنوان یادداشت از یکی از نویسنده‌های محبوبم: آصف سلطان‌زاده

درعین چیرگی

 

 مجموعه داستان محمد طلوعی با نام « من ژانت نیستم » توسط نشر افق منتشر شده است. نشر افق از محمد طلوعی رمان « قربانی باد موافق » را نیز در سال 86 منتشر کرد که در زمان خود مورد توجه قرار گرفت.

 « من ژانت نیستم » در برگیرنده هفت داستان طلوعی است. همه داستان‌ها از منظر اول شخص روایت شده‌اند و از آن‌جا که راوی، به صراحت متن، در چند داستان محمد طلوعی نام دارد و نزدیکی مشخصات دیگر او، دوستان و روابط، زبان و لحن  روایت‌ها، جنسیت راوی، سن و سال حدس زدنی او، آدرس‌های تکرار شونده، و کنش‌ها، علائق فرهنگی و هنری او و...در اکثر قریب به اتفاق داستان‌ها ( به جز داستان آخر که راوی مرده است ) این شبهه را دامن می‌زند که داستان‌ها نوعی حدیث نفس نویسنده هم هستند. امری که نه تنها به خودی خود اشکالی ندارد بلکه در موارد عدیده به درک بهتر فضای کم و بیش مشترک بعضی از داستان‌ها کمک می‌کند؛ مثلاً در داستان‌های « پروانه» و «تولد رضا دلدارنیک» و «داریوش خیس» که با مقاطع مهمی‌از زندگی راوی آشنا می‌شویم. این امر اما به همان دلایل، تکرار بعضی برش‌های داستانی ( امتناع مادر راوی از رفتن به دانمارک و تبعات آن ) کارآکترهای غیر اصلی ( آقایی خیاط ) آدرس‌هایی که داده می‌شوند ( اطراف جیحون و رودکی و کوکاکولا ) در بیشتر داستان‌ها به عنوان نخ ارتباطی داستان‌های مجموعه خود را می‌نمایانند در داستان آخر، داستانی که در آن راوی مرده است و دارد شرح کشته شدن خود را طی سفری به اصفهان روایت می‌کند، اجازه نمی‌دهد این داستان خاص با همه زیبایی ظرفیت‌های بالقوه خود را پیش روی خواننده مجموعه بگذارد.

 گشایش فضاهای تازه در ادبیات داستانی، در حدودی که طلوعی به آن نائل شده غبطه برانگیز و ستودنی است. داستان‌های « من ژانت نیستم » ما را با راوی جوانی روبرو می‌کند که همواره هوش و هوشیاری قابل توجهی از خود نشان می‌دهد، در تنگناهای حوادث گلیم خود را به موقع و شیرین از آب بیرون می‌کشد و همواره ( حتی وقتی نقل کودکی های اوست )  بیش از آن که احساساتی عمل کند به  عقل چاره‌اندیش و شاید فرصت طلب تکیه دارد. تصاویری که از کارآکترهای فرعی نیز ارائه می‌شود باورپذیر و موقعیت‌های آنان به‌جا، کنش‌گر و پیش‌برنده اند. ارجاعات راوی ( نویسنده ) در اغلب موارد کمک کننده و البته در مواردی هم ناروشن ( حداقل برای من! ) اند اما همه حاکی از قلم گریزپای طلوعی‌اند. قلمی که از روایت ساده‌تر ماجراها دور می شود و معمولاً همین جاهاست که نویسنده ناگهان سرش را تا گردن از دیوار متن بالا می‌آورد و روبه خواننده لبخندکی می‌زند. هم در این لحظات است که به نظر می‌رسد مخاطب متن، گروه خاصی ( شاید نویسنده‌های دیگر ) هستند؛ کسانی که به لحاظ ورزیدگی‌های احتمالی، شانس این را دارند ضمن خوانش متن به سطوح مورد توجه و علاقه نویسنده برسند و با لذت کامل‌تری از متن مواجه شوند.

 گمانم این نوع نوشتن، ناشی از لذتی است که نویسنده خود نیز از نوشته خود انتظار دارد یا به آن مشتاق است. حاصل بازی یا بازیگوشی‌های حین نوشتن! من خود به شخصه به این نوع نوشتن علاقمندم یا بهتر است بگویم علاقمند بودم. به نظرم چنین بازی‌ها و بازیگوشی‌هایی بیشتر در دوره‌های اولیه داستان‌نویسی او اتفاق می افتد. جایی که نویسنده قادر نیست مهار محکمی به فوران میل داستان‌گویی خود بزند و با همه ابعاد ذهن و احساس هنری خود پا به عرصه روایت داستان می‌گذارد. خوشبختانه تسلط طلوعی به تکنیک‌های داستان‌نویسی و ریتم تند روایت‌های او اجازه نمی‌دهد این انحراف احتمالی میدان چندانی برای عرضه پیدا کند و پیش از آن که به محدوده خطر احتمال کسالت خواننده قدم بگذارد  همه چیز به سرعت روی پنج خط پررنگ حامل روایت بر می‌گردد.    

 تجربه می‌گوید آثار داستانی ایرانی اغلب دقیقاً از محل نقاط قدرت خود ضربه می‌بینند. گاهی نویسنده به دلیل داشتن قابلیت‌های خاص در بعضی وجوه روایت و تاکید و استفاده بیش از حد از آن‌ها، خواننده را منکوب و مقهور قدرت خود می‌کند تا جایی که احتمالاً از متن فاصله می‌گیرد و اگر روایت از زاویه دید اول شخص بیان شده باشد این دوری ممکن است به رابطه او با خود نویسنده نیز تسری پیدا کند.

 داستان‌های مجموعه، بلااستثناء، حاکی از چیرگی نویسنده در استفاده از اصطلاحات و تعبیرهای معطوف به موضوع داستانند. نویسنده بر آن چه می نویسد اشراف کامل دارد و صحنه حوادث و حزئیات مرتبط با آن را خوب می‌شناسد. تکنیک های معاصر سازی روایت ها نیز به خوبی بکار گرفته و موثر واقع شده اند. منفردزاده و پنجه ای و نجدی و کلکی و شهنازی و... به نرمی وارد و به موقع از متن بیرون می‌روند.  اگر صحنه بازی تخته‌نرد توصیف می‌شود همه اصطلاحات، شگردها و فرهنگ شفاهی پیرامون این بازی به متن راه داده می‌شود و اگر صحنه مرده شور خانه آمده، یا کلاس آموزش موسیقی و آواز خوانی همراه با تار و سه تار مد نظر بوده راوی چنان خبرگی از خود نشان می‌دهد که گویی خود شخصاَ و دقیقاً به چنان تجربه‌ای دسترسی داشته و دارد اطلاعات وسیع و کاملاً حرفه‌ای خود را به رخ می‌کشد. امری که گرچه گاهی حضور نویسنده را بسیار پر رنگ تر از راوی به خواننده تحمیل می‌کند، اما خوشبختانه معمولاَحضوری است سرگرم کننده که اغلب با نکته‌دانی بیرون متنی هم همراه است. نگاه کنید به نمونه‌ها:

           « تخته‌نرد عتیقه‌ای بود. روی در نرد با عناب خونی به نستعلیق نوشته بود عمل طراز شیرازی و سنه‌ی هزار و دویست و پنجاه و پنج زیرش با گردوی رگه‌داری منبت شده بود. بوراک پرسید: چی نوشته؟ براش خواندم. سری تکان داد. جعبه را باز کردم گل‌ها واشدند و مرغ‌ها پرکشیدند. مهره‌ها عاج و آبنوس بودند نوک انگشت اشاره در گودی مهره‌ها جا می‌شد و ماهوت زیر مهره روی گل‌بوته‌های منبت صفحه می‌لغزید...»

« اگر آدم بشنود، ببیند، بساود و برای حواسش حایلی نباشد که مرگ چیز خوبی است. شاید دیرترک می‌توانستم آن ور دیوار را هم ببینم. اگر آدم را زیر خاک نکنند و آدم در هوای آزاد نگندد، زندگی بعد از مرگ خیلی بهتر از زندگی پیش از مرگ است. شکم خیره آدم را به کاری وانمی‌دارد و زیر شکم به بدترهاش. شسته و آماده‌ی دفن دودل بودم مردگی کنم و از شر بیست و یک گرم وزن روحم خلاص شوم یا راهی برای زندگی پیدا کنم...اسم کتاب مواریث زندگان است، چاپ هزار و سیصد وسیزده مطبعه سیروس. حواس من دوربین می‌شد و این یعنی بند روح داشت ول تر می‌رفت و هر آن ترس این بود  به چیزی گیر کند و بر نگردد. »

 « تنهاراهرویی را بلد بود که از حیاط سه پله می‌خورد و به کنسرت هال چهارشنبه‌ها می‌رسید. پس به اشاره‌ی پنهان او برای رفتن توجهی نکرد و سرجایم نشستم و دشتی سوزناکی زدم که بر مژگان و شمع و گل و دل کباب بی‌دل گریه می‌کرد و مژده وصل می‌داد. »

  با وجود این حرکت سراسری در کتاب، حرکت روی لبه جذب و دفعی خواننده عام، به شخصه همه داستان‌ها و به طور اخص داستان « نصف تنور محسن » را بیش از بقیه  دوست داشتم. به نظرم آن‌چه گاه این‌جا و آن‌جا گفته و نوشته‌ام و  در این مرحله معیار اصلی داستان خوب می‌دانم، یعنی قابلیت گشایش حداقل راه‌‌ها و عرصه‌های تازه پیش روی داستان نویسی نوپای ما، با « من ژانت نیستم » محمد طلوعی به نیکی اتفاق افتاده‌است.

این هم تکه‌ای زیبا از داستان « راه درخشان» مجموعه برای حسن ختام این یادداشت، از آن تکه‌ها که نمونه‌هایش در کتاب طلوعی کم نیستند:

« دلم می‌خواست  روی پل نیایش بایستم و پلاک‌های زوج ماشین‌ها را از فرد جدا کنم، دلم می‌خواست‌ روی پل عراق رشت بایستم و ماهی‌های نقره‌ای زیر سایه‌ی بال حواصیل‌ها را نگاه کنم. دلم می‌خواست روی پل چوبی اصفهان بایستم و در خشکی کف زاینده رود جوانه‌های تازه کتان ببینم. میل پل داشتم، مثل راه رفتن روی لبه پل. »

 منتظر می‌مانم تا شاهد موفقیت‌های بیشتر این کتاب و آثار بعدی طلوعی باشم.      

پشت دریاها شهری‌ست.

                                                                                                                                        گزارش سفر به تهران 

  

  درهواپیما که باز شد دانه‌های پنبه‌ای برف رقص‌کنان به داخل هجوم آوردند. ظهر شنبه‌اول هفته بود و از هوای تقریباً خنک جزیره بیرون زده بودیم و حالا وسط سرمای تهران بودیم. خوبی تهران این‌است که همه چیز دارد، همه چیز. با اتوبوس خودم را رساندم تا میدان آزادی و از آن‌جا با اتوبوس های دیگری، بی آر تی به گمانم، تا جلوی دانشگاه رفتم. سرما پوست دست و صورتم را خشک کرده بود و می‌سوزاند. کیف و ساک سفر در دستم بود که جواد رسید. جای همیشگی‌اش نبود. قرار گذاشته بودیم جلوی بازاچه کتاب. بلاتکلیف که چه کنیم و کجا برویم. گفتم چند قدمی پیاده برویم. کمک کرد و ساکم را آورد. مشتاق که چه‌ها درآمده‌است. تعارف نهار کرد. گفتم در هواپیما خورده‌ام. دنبال همشهری داستان شماره قبل گشتم. کیوسک‌ها برگشت زده بودند. آن یکی را که سپرده بودم کسی از بندرعباس خریده بود و نصفه نیمه خوانده بودم بخشیده بودم به داستان نویس قشمی جوانی که مشتاق‌‌تر از من می‌نمود.

« من برای خودم دوباره می‌گیرم. »

  دنبال جواد راه‌افتادم و هرجا رفت رفتم. سر از انتشاراتی کوچکی در آوردیم. یادم آمد که چند ماه پیش هم با همین جواد سری زده بودم این‌جا. مرد جوان سلام کرد.

« می‌شناسی که ؟ قبلاً معرفی کرده‌ام؟ »

« بله جواد آقا! البته که می‌شناسم. کارهاشان را هم خوانده‌ام. خیلی هم دوست داشتم.»

ما که‌اسم خودمان را گذاشته‌ایم نویسنده، این جور مواقع مثل هم عمل می‌کنیم! یعنی گوش هامان راست می‌شود و پهن که یک کلمه و یک حرف را هم از دست ندهیم! چرا؟ خیلی ساده‌است! یکی گفته کاری از ما را خوانده واین از نوادر اتفاقاتی است که دراین مملکت می‌افتد. تصادفی بروی جایی و یکی، آن هم این قدر جوان، بگوید همه کارهای شما را خوانده‌است و خوانده باشد هم. از تک تک داستا‌ن‌های یکی یکی کتاب ها با شرح بعضی جزئیات یاد کند. طوری که گمان کنی همین دیشب همه را مرور کرده ویادداشت گرفته برای چیزی مثل امتحان کنکور مثلاً.

« فکر کنم این چیزها را دراین شهر فقط بشود دید و شنید؟»

« چی؟ »

حرف را عوض می‌کنم و سراغ کتاب های تازه می‌گیرم. دو سه پیشنهاد اول را دیده‌ام و خوانده‌ام. کاری از احمد آرام می‌آورد. تازه‌است. می‌گذارم که بردارم. کار دیگری می‌آورد. مجموعه‌ایست که محمد ایوبی از داستا‌ن‌های پراکنده چاپ شده مسعود میناوی گردآورده و مقدمه‌ای هم بر آ‌ن‌ها نوشته. آن را هم می‌گذارم کنار اولی.

« این‌طور که نمی‌شود. باید حساب کنید! حساب کنید لطفاً! »

زیربار نمی‌رود که پول کتاب ها را بگیرد. به صندوقدار اشاره کرده که به حساب خودش بگذارد. بازهم اصرار می‌کنم. بازهم تکرار می‌کنم که حساب کند.

حریفش که نمی‌شوم سر شوخی بر می‌دارم. می‌گویم آخر چرا؟ چون از کارهایم خوشتان آمده؟ برای چی آخر... من باید پول ای‌ن‌ها را بدهم. اینطوری بیشتر می‌چسبد به من. بی فایده‌است. سر آخر می‌خندم و می‌گویم آقا شما اشتباه گرفته‌اید. من که‌ان عباس عبدی قلعه پرتغالی نیستم که. نیستم به خدا. من آن یکی هستم. شماباید پول کتاب ها را بگیرید!

 همه کمی می‌خندیم از این شوخی تکراری و فکری به ذهنم خطور می‌کند. ساکم را باز می‌کنم و زیر لباس ها می‌گردم و نسخه‌ای از « شناگر » را در می‌آورم. امضا می‌کنم به نام او و تقدیم می‌کنم با احترام. به‌امید ادبیات بهتر.

بیرون می‌آییم. دانه‌های برف شروع به رقصیدن کرده‌اند. دوربین را می‌دهم دست جواد و تاکید می‌کنم دانه‌های برف را بینداز حتماً. پارسال این وقت ها در سرمای سی درجه زیر صفر گوتنبرگ سوئد بودم و دلم گرفته بود از روزگار بد. از بدی آدم‌هایی که باید نزدیک‌‌ترینم بودند. همراه قافله عمر کودکی که بدجور تو زرد ازآب درآمده بود.

« نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم از دوستان دور یا نزدیک؟ »*

حالا این‌جا وسط شهری که‌این‌طرف دریاهاست کسی هست که هرچی هر وقت نوشته‌ای را با ولع و دقت خوانده‌است  و به خاطر سپرده‌است.

مجله 24 را می‌خرم. برای عکس‌های رنگی بسیاری که‌از اصغرفرهادی دارد، پر از عکس‌های اسکار و سیمین و نادر. گزارش و مصاحبه با حمید فرخ‌نژاد هم خوب است. شب واقعه فیلمی است درباره « دریاقلی سورانی » که فرخ‌نژاد نقش‌اش را بازی می‌کند. کاش در فرصت دو سه روزه بتوانم ببینم.

به خانه جواد می‌رویم. هوا به تاریکی رو کرده و روشنایی باقی مانده را، کمر می‌چسبانم به پره‌های داغ شوفاژ و روی فرش می‌خوابم، می‌خوابم، می‌خوابم. غلت می‌زنم و می‌خوابم و وقتی بیدار می‌شوم سیمین دیگر، سیمین جواد، عطر برنج و خورشت کرفس پراکنده در خانه و صدای اخبار بی بی سی هم هست.

فردا به کارهای اداری می‌گذرد که جای شرح‌اش این‌جا نیست. تا غروب در دفتر شرکت هستم. یک‌ساعت مانده به تاریکی می‌رسم به ولی‌عصر. کتاب میناوی همراهم است. دوتا از داستا‌ن‌ها را خوانده‌ام و خط خطی کرده‌ام. دستم به میله‌اتوبوس است. یکی نشسته و دارد سعی می‌کند پشت جلد کتاب را بخواند. می‌خواهد کتاب را بدهم نگاه دقیق‌‌تر بیندازد. می‌دهم. ایستاده‌ام بالای سرش. سر می‌کنم در گوشش و می‌پرسم.

« داستان کوتاه می‌خوانید؟ دوست دارید؟»

« کوتاه، بلند. خودم فیلم نامه کار می‌کنم! »

بعد می‌گوید که‌اصلاً جنوبی است. می‌گوید تا به حال از این مسعود میناوی چیزی نشنیده چیزی نخوانده. پشت دریاها شهری است که‌ادم‌ها از آدم می‌خواهند کتابش را به‌آ‌ن‌ها بفروشد و خودش برود دوباره یکی دیگر بخرد!

« مال شما! این‌قدر که علاقه دارید حتماً به شما می‌رسد! »

برای پرداخت پولش اصرار می‌کند. خنده‌دار است که بخواهم پول بگیرم و لابد اسکناس درشت دارد و من باید فکر پرداخت باقی پول باشم و ... به زبانم می‌آید که بگویم خودم هزار کیلومتر آمده‌ام کتاب بخرم و آن وقت شما توی همین شهر...

آدرس ایمیلم را گوشه صفحه سفید آخر کتاب می‌نویسم. فعلاً منتظرم تماس بگیرد و بیشتر آشنا بشویم. این‌طور که قول و قرار گذاشته‌است این دوست جوان فیلم‌نامه نویس در اصل بوشهری که مدتی هم خرمشهر بوده است!

میدان ولی‌عصر یک کتابفروشی خوب دارد. انتشارات هاشمی. هفت هشت جلد کتاب‌های تازه‌ی نشر چشمه را از آن‌جا می‌خرم. سراغ سی دی تازه‌ای که می‌دانم از محمد رضا لطفی و گروه بانوان شیدا در آمده می‌گیرم. از لطفی و قوی حلم هست که حوصله‌اش را ندارم. سوار اتوبوس هفت تیر می‌شوم و پیاده برمی‌گردم. در نشر ثالث همشهری داستان را پیدا می‌کنم. یکی دیگر ته بساط هست. لابد سهم کسی که روز دیگر از آن‌طرف دریاها خواهد آمد!

ساعت نزدیک نه‌است و می‌دانم همه دارند می‌بندند. سر راه به چشمه، از بساطی کنار پیاده رو هفت هشت فیلم تازه در آمده می‌خرم. اسکاری های امسال. برای سرگرمی ایام عید که بچه‌ها می‌آیند عالی است. در چشمه دو سه کتاب تازه پیدا می‌کنم. مثل هربار دیگر کاوه زودتر مرا می‌بیند و جلو می‌آید. یک لیوان نسکافه گرم می‌چسبد. خبرهایی رد و بدل می‌کنیم. نگران تعلیق هستم که نگران باقی می‌مانم. چه گرم چه به گرمی‌چه با گرم‌‌ترین نگاه‌ها که دنبال می‌کنند. امشب تا نیمه در اتاق کوچک ارغوان بیدار می‌مانم. ارغوان طبقه پایین پیش پدر بزرگ و مادربزرگش می‌ماند تا من راحت بتوانم سرجایش بخوابم.

 

 فردا با فرهادم. جمع بچه‌های دوچرخه با دوستاره درخشان مهربانی مجموع عالی است. نهار ماهی دارند. ماهی نمی‌خورم. ماهی می‌خورم. از پوست و سر و دمش نمی‌گذرم. یادم می‌ماند که فرهاد کنارم نشسته‌است و خانم شیوا هم آن نزدیکی است. حیاط خلوتش را امضا می‌کند. مزه هستی‌اش هنوز زیر دندانم است.

 این دست آن دست می‌کنیم که ساعت بگذرد. فرهاد کارهایش را تمام می‌کند که به سئانس ساعت چهار ونیم سینما آزادی برسیم. ما آبادانی‌ها رفیق نیمه راه نیستیم. باید این حمید فرخ‌نژاد را ببینیم حتماً در کسوت بچه‌ آبادانی. به قول خودش نقش را آبادانیزه کرده که باور پذیرتر باشد. شیرینی بی نظیر بازی و نقشش در عروس آتش یادم است و چه جور هم. با فرهاد و هستی‌اش که‌ آبادانیزه شده حتماً بیشتر می‌چسبد.

سرساعت آن‌جا هستیم اما...در راه سری به کتابفروشی کوچکی در سهروردی زده‌ایم و دو سه کتاب خریده‌ایم. تماماً مخصوص معروفی و رمان قطوری از یاشار کمال به نام دریا. به خاطر همین دریا که حتماً برای من خواندنی خواهد بود. مورچه دارد آذوقه جمع می‌کند. بلیت فروش می‌گوید برنامه عوض شده و فیلم کوتاه نشان می‌دهند. تشویق می‌کند که برویم ببینیم.

« مجانی است! »

فرهاد می‌گوید: آخر ما به هوای فیلم آمدیم. پرسیدیم از تلفن گویا. مطمئن شدیم که‌ آمدیم.

« فردا، قرار است فردا باشد. حالا فیلم داستانی داریم. مجانی هم هست! »

« خوب هست؟ خودتان پیشنهاد می‌کنید؟ »

« راستش نه! خوب که نیست! »

نگاهی می‌اندازیم به هم و راه می‌افتیم که برویم. مجله‌هایی را نشانمان می‌دهد.

« ا‌ین‌ها هم مجانی هستند! می‌توانید ببرید برای خودتان!»

می‌گویم: لابد این‌ها هم چیز دندان‌گیری نیستند ها؟

سرش را تکان می‌دهد که نمی‌دانم تایید می‌کند یا... دیگر خودش را مشغول کاری نشان می‌دهد که بیرون می‌زنیم.

« سینما که نشد. لااقل برویم این شهر کتابی که سر معلم هست تازه باز شده انگار، خیلی تعریف اش می‌کنند!»

حالادیگر سر شوخی‌مان بازشده. با فرهاد باشی حتماً یک دل سیر می‌خندی.

« یک معیار ساده که بفهمیم این تشکیلات اصلاً به درد می‌خورد یا نه! »

« معیار چی؟ »

« خیلی ساده... می‌گردیم. تو قسمت بزرگسال و کودکان و نوجوانان. اگر کتاب‌های ما را داشته باشد معلوم است بله... اگر نه که فوری باید زد رفت! »

کتاب‌فروشی خوب و کاملی است. همان دور اول معلوم می‌شود! بعداً هم کارهای لطفی را در قسمت مفصل موسیقی‌اش پیدا می‌کنم. فرهاد سی دی صدیق تعریف را می‌خرد.

« هر هفته تو کوه می‌بینمش! »

« حالا می‌توانی صدایش را بشنوی و اگر خوشت آمد صادقانه‌ازش  تعریف کنی! »

سر معلم از هم جدا می‌شویم. قرار می‌گذاریم فردا فیلم را ببینیم. اما تا فردا کی مرده کی بجاست!

فردا روز آخری است که تهرانم. صبح زود بعدش باید بروم فرودگاه که به حساب نمی‌آید. حالا دیگرکتاب‌ها به زحمت در ساک و کیف جا می‌شوند. آذوقه عید و بهار را جمع کرده‌ام. چه شب‌هایی ... چه شب‌هایی که با ا‌ین‌ها... شاید این دریا یا این یکی تماما مخصوص یا  مجموعه داستا‌ن‌های تازه چشمه. فردا پانزدهم اسفندماه است و وعده داده شده همشهری داستان در می‌آید. در آخرین لحظه می‌خرم و با خودم می‌برم. عیش‌ام کامل و مدام می‌شود این عید.

فردا با جواد بیرونیم. ناهار به‌اصرار من از آش نیکوصفت می‌خوریم، میدان انقلاب. به یاد همه‌ آن وقت‌ها و آن‌روزها و غروب‌ها. به یاد یک سالی که‌ آپارتمانی سی و پنج متری در خیابان کارگر شمالی اجاره داشتم در سال 83 و هر وقت تهران بودم از بوی کاغذ و کتاب و چاپخانه و انتشارات‌های خیابان‌های اطراف انقلاب مست می‌شدم.

 ساعت دو زنگ می‌زنم. فرهاد درگیر مهمان است و کاری که باید برای خانه‌شان انجام بدهد. به دوست خوب همیشه‌ام که طبق یک قرار نگفته و ننوشته هر یکی دو هفته یک‌بار حداقل ده پانزده دقیقه با هم حرف می‌زنیم و به همه چیز این دنیای دور و بر می‌خندیم وخبرهایی رد و بدل می‌کنیم زنگ می‌زنم که‌اگر بخواهد هم‌دیگر را ببینیم همین حالا وقت‌اش است و تمام. می‌گویم فیلم خوبی دارد سینما آزادی و حاضرم دو ساعت جلوی سینما منتظرش بنشینم  و کتاب بخوانم تا او، اگر می‌تواند، بیاید.

 می‌گوید نمی‌تواند. اما خبری دارد. خبر دارد که ساعت سه قرار است عده‌ای نویسنده جمع بشوند جلوی نشر چشمه، یعنی همان نزدیکی که من هستم، و یک گردش داشته باشند در شهر سینمایی غزالی.

مهم این چند نویسنده بودنش است. این‌که همین نزدیکی است و آن هم ساعت سه. یعنی ده دقیقه دیگر. انگار اتفاقی دارد می‌افتد. یک آذوقه درست و حسابی ریخته‌اند توی گونی دارند تحویل‌اش می‌دهند ببرم هرجا که می‌خواهم ببرم.

پا تند می‌کنم. چند متری باقی مانده به چشمه دفتر همشهری داستان است. می‌پرسم و بالا می‌روم. طبقه هفتم. خانم جوانی آن‌جاست. می‌گویم که شماره تازه را می‌خواهم. می‌گوید هیجدهم اسفند پخش می‌شود. می‌گویم قول داده بودید پانزدهم و امروز شانزدهم است. می‌گویم از جایی که هستم، همان‌جا که همشهری داستان گیرم نمی‌آید راحت، راه‌افتاده‌ام وتنظیم کرده‌ام پانزدهم اسفندماه تهران باشم. تهران باشم سر وقت که شماره نوروز را بخرم وبیاورم با خودم. یک روز را هم برای احتیاط گذاشته‌ام. می‌گوید هیجدهم اسفند. می‌گوید همشهری داستان همه‌جا هست. همه‌جا پخش می‌شود. می‌گویم آن‌طرف این دریاها شهری است که همشهری داستان به‌آن‌جا نمی‌رسد. خبر دارم. هربار هم که خریده‌ام از جای دیگر خریده‌ام. به نظر بی‌فایده‌است. می‌گویم دیده‌ام که درآمده. متعجب می‌پرسد کجا؟ می‌گویم در دفتر دوچرخه، دست بچه‌های همشهری دیدم. می‌گوید می‌خواستید بگیرید ازشان. می‌گویم آ‌ن‌ها هم برای خودشان می‌خواستند. نرم‌‌تر شده‌است. می‌گوید ما تعداد کمی ‌داریم. برای آ‌ن‌هایی می‌فرستیم که در هرشماره با ما همکاری دارند. راهی ندارم. مجبورم بگویم. می‌گویم.

« من هم گاهی با شما همکاری دارم. از قشم آمده‌ام. ... هستم با اجازه! »

مهربان‌تر و نرم‌‌تر سلام دوباره می‌دهد. می‌گوید زودتر می‌گفتید. راه می‌افتد که برود از اتاق دیگر یک نسخه بیاورد. می‌آورد و هرچه می‌کنم پولی نمی‌گیرد. باز عذر خواهی می‌کند و می‌گوید: زودتر می‌گفتید، معرفی می‌کردید.

« این‌طور بهتر شد. می‌خواستم ببینم می‌شود داستانی ازش در آورد؟ دیدید که. عالی است، نه؟ »

در راه پایین آمدن، فکر می‌کنم چه قدر شبیه‌آدم‌هایی هستم که در داستا‌ن‌هایم می‌نویسم یا چه قدر آدم‌های داستا‌ن‌هایم شبیه خودم هستند؟ سئوالی است که ساعت‌های بعد مشغولم می‌کند. همه ساعت‌هایی که همراه نویسنده‌های دیگر سوار اتوبوس هستم وخوشحالم تلافی چندماه تنهایی توی جزیره‌این‌طور در آمده. کلی کتاب خریده‌ام و خیلی خیلی زیاد آدم دوست داشتنی دیده‌ام دراین شهری که معلوم نیست تا کی پشت دریاهاست برای من.شهری که آشکارا از جمعه نشینی تازه خود در خانه مغرور است. شهری که دوستش دارم و... باقی به روایت این چند عکس باشد و باقی‌‌تر، بقای مهربانان همراه، دوستان خوب‌تر از گل در شهرهای بی‌شمار آن‌طرف دریاها.  

* سطری از شعر زمستان اخوان ثالث عزیز.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ردیف اول سمت راست: شاهرخ گیوا/ پدرام رضایی زاده/ کاوه فولادی نسب/ میثم کیانی (نشسته ). سمت چپ: یوسف انصاری/ شهریار عباسی.

ردیف دوم سمت راست: شهلا زرلکی/(یوسف علیخانی)/ من. سمت چپ: بلقیس سلیمانی

ردیف سوم سمت راست: نمی دونم/ نمی دونم/ هادی خورشاهیان/ محسن هجری. سمت چپ: قباد آذرآئین 

ردیف چهارم سمت راست: شاهرخ گیوا. سمت چپ: علی چنگیزی

ردیف پنجم سمت راست: زرلکی/ آذرآئین/ سعید طباطبایی. سمت چپ: طباطبایی

ردیف ششم( آخر ) سمت راست: یوسف علیخانی. سمت چپ: رضیه انصاری

نقد داستان، هم استراتژی هم تاکتیک

 

  عنوان این یادداشت غیر از اشاره داشتن به نام کتاب معروفی از مسعود احمدزاده که تاثیر بسیاری بر یک دهه جنبش چپ و دانشجویی داشت، قسمتی از یک شوخی قدیمی بین من و چندنفری دوستانم که در یک آپارتمان چهاراتاق خوابه درنارمک تهران زندگی می کردیم هم هست. آن‌موقع تخم مرغ نقش کلیدی در برنامه غذایی ما چند دانشجوی مجرد شهرستانی داشت. آن‌قدرکه نیمرو و املت، هم استراتژی و هم تاکتیک ما بود. تخم مرغ می‌خوردیم که زنده بمانیم باز بتوانیم تخم مرغ بخوریم!

 خواندن داستان که بخش قابل توجهی از برنامه کتابخوانی این سال‌های مرا تشکیل می‌دهد برایم مثل خوردن تخم مرغ است در آن سال‌ها. داستان می‌خوانم که بتوانم داستان‌های بیشتری بخوانم. شاید به همین دلیل است که هیچ کتاب داستانی که دستم برسد را، به دلیلی غیر از دلایل به اصطلاح تاکتیکی کنار نمی‌گذارم. مثلاً ممکن است حداکثر نوبت‌اش را تغییر دهم.

 در موقع خواندن وشاید به سبب همین نگاه به موضوع مقدمات و مقررات خودم را دارم. بدون مداد، آن‌هم از نوع اتود با نوک پنچ دهم، هرگز! کتاب‌ها از این لحاظ که کتاب‌اند، غیر از این‌که در هنگام خریدشان وسواسی به خرج رفته، غیر از پولی که بابت شان پرداخته‌ام، غیر از هزینه‌های پست یا زحمت جابه جایی‌شان ( گاهی از این سر کشور تا آن سرش و حداقل از یک شهر به شهر دیگر! ) و غیر تنگ کردن فضای محدودی که دور و بر تختخواب و ... ( عادت قدیمی کتابخوانی در رختخواب! ) ارزش دیگری، ارزشی ویژه، برایم دارند: دفترچه‌های یادداشت‌اند. حاشیه کتاب‌های رمان و مجموعه داستان تقریباً پراست از اظهارنظرهای جورواجور. هرچه مفصل‌تر بهتر. معمولاً از صفحه اول عنوان کتاب، صفحه مشخصات نشر و اگر داشته باشد مقدمه و توضیح ناشر شروع می‌شوند، در سفیدی نیم صفحه‌ای پایان فصول اوج می‌گیرند و درهم می‌روند و در پایان کتاب به چندستاره یا دایره یا علامت تیک که نشانه رضایت یا رضایت نسبی یا احساساتی شدن من‌اند ختم می‌شوند: عالی... پایان بندی خوب... درست... دست‌ات درد نکند!

 شاید گفتن این خاطره بی جا نباشد که وقتی یکی از نویسندگان موفق این‌سال‌ها، کتابش را در دستم دید و دید که اغلب صفحاتش پراز یادداشت‌های کوتاه و مفصل و علائم سئوال و تعجب و ...است به اصرار خواست کتاب را بگیرد که به بعضی، گمانم منظورش دوستان خارج کشوری‌اش بود، نشان دهد که مثلاً کتاب خواندن این‌جوری هم داریم!

 این‌ها را به قصد تعریف از یا تبلیغ خودم نگفتم. گفتم که نوع دیگری از نقد کردن کتاب ( شاید فقط در مورد کتاب‌های داستان عملی باشد ) را معرفی و تشریح کنم. نوعی که عنوان دیگری برای آن ندارم: هم استراتژی، هم تاکتیک.

  دکتررضا براهنی، منتقد هر هفته مجله فردوسی دهه چهل و پنجاه درنقد اشعار شاعرانی آن‌قدر تند و بی‌ترمز می‌نوشت که شکی باقی نمی‌گذاشت دارد با شخص شاعر تسویه حساب می‌کند. شاید شما هم تاخت و تاز او را در مواجهه شخصی با فریدون توللی و یدالله رویایی به یاد داشته باشید. در همان زمان نقدهای بی‌آزار و نجیبانه! عبدالعلی دستغیب هم در همان فردوسی در می‌آمد. جالب این‌که این‌دو، هیچکدام خود نویسندگان یا شاعران محبوب و موفقی نبودند.

 به نظر می‌رسد طیف وسیع منتقدان در ایران، هیچگاه نخواهند توانست نقشی تاریخی و پیشتاز درعرصه ادبیات داستانی ایفا کنند. شاید هم ازاین‌رو باشد که همواره سعی کرده‌ام در بررسی و ارزش‌گذاری بر یک اثر از روش ویژه خودم به عنوان یک نویسنده استفاده کنم. به این‌نحو که خودم را به‌جای نویسنده می‌گذارم، از همان ابتدا؛ از مقطع انتخاب نام و چیدمان داستان‌ها یا فصل‌بندی رمان و عنوان‌بندی برای هرکدام تا شروع توصیف‌ها و دیالوگ‌ها و..(همین جا باید از سرکار خانم بلقیس سلیمانی داستان‌نویس تشکر کنم که یک‌بار با نکته سنجی خاص این موضوع را درجایی توضیح داده‌اند. ) همواره یک سئوال اساسی می‌پرسم: تو اگر به جای او بودی چه می‌کردی؟

سئوالات دیگری هم هست که اتودم را تحریک به حرکت می‌کند: حدس می‌زنی چه می‌خواهد بگوید؟ چرا این کلمه را گذاشته؟ منظورش از تاکید روی این عدد یا این شخص یا این مکان چیست؟ این شیئی کجا و به چه درد خواهد خورد؟ حالا حتماً شاید...

 اگر بخواهم توضیحات عملی‌تر بدهم مجبورم با یکی دو مثال پیش بروم. ازآن‌رو که هر نمونه‌ای، چون و چراهای خودش را دارد که خارج از حوصله این یادداشت‌اند، مجبورم چشمم را ببندم و دست دراز کنم و یکی دو نمونه کتابی را از قفسه بردارم و به شما نشان بدهم که در باره‌شان جایی چیزی ننوشته‌ام اما در حاشیه صفحاتشان یادداشت به اندازه کافی گذاشته‌ام که احتمالاً بتوانند مصادیق اشاره‌های بالا باشند.    

  نخست یکی دو داستان کوتاه، داستان‌هایی از نویسنده خوب آقای خسرو دوامی، از مجموعه خواندنی هتل مارکوپولو.

در صفحه اول، در کنار جمله‌های: « بالاخره این شتریه که درِ خونه همه می‌شینه، مرگ حقه، حالا هرکس که می‌خواد باشه...» نوشته شده: دلیل بازگشت به وطن، یا بهانه آن، مریضی نزدیکان است ، مثل مادر. اشاره تقی به مرگ حقه... مردن نزدیکان است که به هرحال اتفاق می‌افتد.

در جمله‌های اول داستان اول، داستان هتل مارکوپولو می‌خوانیم: حسین روی سقف تاکسی دراز کشیده بود و به آسمان نگاه می‌کرد. تقی هم کنارش. من‌هم روی تاکسی خودم چرت می‌زدم... تقی سیگار را از من گرفت.

و چند جمله بعد: تقی دود سیگار را حلقه حلقه بیرون داد.

همان جا نوشته‌ام: اگر چرت می‌زد، چطور سیگار می‌کشید؟ اگر روی تاکسی خودش بود تقی چه طور سیگار را از او گرفت؟ آن‌هم وقتی که تاکسی‌ها در صف انتظار نوبت مسافر ایستاده‌اند؟ و جایی پایین‌تر ادامه داده‌ام: این کار ( حلقه حلقه دود سیگار را  بیرون دادن ) در فضای بسته بله و در فضای باز، آن‌هم روی تاق تاکسی!؟

در صفحه دوم همین داستان، آمده: غروب‌ها، صف انتظار تاکسی‌ها برایم جذبه‌ای خاص داشت. روزها در شهر می‌راندیم. آخر هفته همراه با راننده‌هایی از ملیت‌های مخلتف در فرودگاه به انتظار مسافران می‌نشستیم.

من نوشته‌ام: دقت! غروب‌ها در صف انتظار... روزها در شهر می‌راندیم... آخر هفته‌ها همراه با راننده‌هایی...شما سردرآوردید کی‌ها درصف ایستاده‌اند؟

این یادداشت‌ها و یادداشت‌های بسیار دیگر در صفحات همین داستان بخشی از مواد خام لازم برای تهیه مقاله مفصلی بود که با عنوان راننده تاکسی در مجله هفت چاپ شد. در آن مقاله از لزوم داشتن تجربه عینی نویسنده حرف زده بودم و ادعا کرده بودم آقای دوامی تصویر درست و دقیقی از راننده تاکسی ارائه نکرده و این می تواند بخشاً به این دلیل باشد که ایشان تجربه رانندگی تاکسی را از نزدیک از سر نگذرانده است.

اما خسرو دوامی نویسنده خوبی است و داستان هتل مارکوپولو اگر چه در نقد آن چنانی مورد تایید قرار نگرفت اما در کل امتیاز سه ستاره ( که در خوانش بعد به دو ستاره تقلیل پیدا کرد ) را دارد.

در داستان شاهد نیز ( در جهت خلاصه کردن مطلب )  که داستان خوبی است ( با  چهار ستاره که در خوانش چند سال بعد به دو ستاره تقلیل یافته ) نیز این یادداشت‌ها اشاره به برداشت‌های هنگام خواندن متن دارند:

سه داستان با هم پیش می‌رود: گم شدن گربه، ترک کردن زن کمال ( آذر )، وضعیت علی مکانیک. باید دید این سه داستان چه ربطی به هم دارند؟ آیا این‌ها راننده تاکسی به دنیا آمده‌اند که ترانه شهپر را برده‌اند آن‌جا ( آمریکا ) و برای خودشان می‌گذارند؟ درست انگار در زمانی در ایران یخ زده‌اند و ناگهان ده سال گذشته و آن‌ها هم پرت شده‌اند به خارج! آها! انگار مدتی هست راننده تاکسی است. زن ظاهراً همسر کمال است. لابد او به تنوع فکر می کند؟ تکرار مضمون خرگوش ( علت ناراحتی زن از مرد در زمان مهاجرت..) آن‌جا هم طرف خرگوش دارد، این‌جا گربه دارد. ضبط صوت نه و پخش صوت! کمال، عباس مکانیک، آقا رضا، من، دایی عباس... (دنیای ایرانی‌های مهاجر! ). این‌جا ناگهان در چند سطر ماجرایی تازه به روایت می‌چسبد که برای خواننده باورپذیر نیست. روایت تزریقی به متن! یعنی باید چیزی رازآمیز و توطئه‌گرانه در گذشته او و سرگرد مقصودی وجود داشته باشد. این‌که قرار بوده سرگرد باشد حالا چند ساله است؟ همسن دایی‌عباس؟ دایی‌عباس را پیرمرد خطاب می‌کند خودش چی؟ در کجا؟ در گذشته در جنگ و جبهه ؟ آیا او، دایی‌عباس، برای کشاندن دوباره سرگرد مقصودی به ایران گربه او را کشته یا دزدیده است؟ از فضا و خیابان و... آمریکا بعضی اسامی را داریم فقط. مارتا و Lower's Nest را داریم. بقیه: عباس، علی مکانیک، آقا رضا، کافه ... همه از ایران آمده‌اند. ...

 خب حق دارید حوصله‌تان سر برود. اما این‌ها کمتر از نصف یادداشت‌هاست و...همان‌طور که ملاحظه می‌کنید همه جا سعی کرده‌ام فاصله خودم و دریافتم از متن و سلیقه‌ام در نوشتن یا توصیف و مستند کردن داستان به واقعیت‌های عینی را در یادداشت‌ها بگنجانم. در واقع این نوعی بازی است با متن. بازی که در پایان به ارزش‌گذاری ( کاملاً سلیقه‌ای ) می‌انجامد. دو ستاره برای داستان شاهد جناب خسرو دوامی. داستان‌نویسی که داستان بسیار زیبای رودخانه تمبی را در کارنامه خود دارد.

کتاب دیگری که به عنوان نمونه برگزیده‌ام، احتمالاً گم شده‌ام خانم سارا سالار است. در صفحه اول، کنار عنوان، آورده‌ام: به جز روایت روزمره‌گی‌های راوی سه ماجرا: 1- فرید راهدار نویسنده جوان مورد توجه راوی و سایر دانشجوها، 2- مکالمه با دکتر ( دکتر چی؟ روانکاو ؟ ) و 3- گندم، دختری که به نظر می‌آید بلوچ است و پراز شور زندگی مثلاً. این‌ها در راوی به‌هم می‌رسند. وگرنه چی؟

جای دیگر همین صفحه آورده‌ام: بیان معاصر بودن موفق است.

اما در صفحه اول اسمی برای مقاله‌ای که شاید در نظرم بوده در باره کتاب بنویسم را آورده‌ام: کدام چاله؟ کدام چاه؟ بعد در کنار اولین جمله متن ( صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می‌دهد ) و... صداش را کم کنم... نوشته ام: شروع خیلی کلیشه‌ای. کم یا قطع؟ در صفحه بعد پرسیده‌ام: آیا گندم همین راوی است؟ آیا می‌شود پدر گندم را هم پدر راوی فرض کرد؟ یعنی چی که پدرش هست و هیچ وقت نیست؟

در صفحات بعدتر دور عدد 1 خط کشیده ام و پرسیده‌ام: ازچه چیزهایی یاد گندم می‌افتد؟ و پایین‌تر نوشته‌ام: خب این یعنی تعلیق لابد؟ حالا ما حسابی کنجکاویم ببینیم این گندم کیست که به هر بهانه از او یاد می‌شود؟ حتی فحش‌اش هم می‌دهند. تعلیق دوم: کبودی پشت چشم!

لابد منظور دکتر از « کی با گندم آشنا شدی؟ » این است که کی شخصیتی به نام گندم در ذهنت ساختی؟

سی و پنج سالش‌اش و یادش هست نصف سرش مورمور می‌شد. کی؟ بیست سال پیش!

باید دید این ناخودآگاه وقت دیگری می‌آید سراغش که عربی بلغور می‌کند؟ با ببینیم چه خواهد شد بعداً این نگاه آیت‌الکرسی؟! در پانزده سالگی؟ همه کدام دست‌ها؟ دست‌های دخترها؟ پسرها؟ بومی‌ها؟ چی؟ همه کدام دست‌ها این‌قدر داغ‌اند؟ این‌ها کلک زدن است به خواننده که اگر گندم همان راوی است این امتناع‌ها از گفتن و برملاکردن تصنعی و تقلبی است. چرا این قضاوت را در مورد ساختمان می‌کند؟ مهندس است؟ معمار است؟ یا نسبت به ساخمان مشکوک است؟ زلزله دیده؟ چرا نمی‌تواند اعتماد کند؟

در مقابل جمله: نمی‌دانم از جان حرف‌های من درباره فرید راهدار دیگر چه می‌خواست. نوشته‌ام: یعنی چی؟ از جان حرف‌های من درباره... چه نثر ضعیفی!

یا در مقابل: « پسره موهای بلندش را از پشت بسته. فکر می‌کنم این روزها مردهایی که موهاشان را بلند می‌کنند! زیاد شده‌اند. آن وقت‌ها از ترس بگیر بگیرها کسی جرات نمی‌کرد از این غلط‌ها بکند » آورده‌ام: کی؟ این زمان را با چه زمانی مقایسه می کند؟ با چه زمانی مقارن است. از این غلط‌ها هم که باج داده درست...

اگر راوی سی و پنج ساله است و پسرش  در حد مهد کودک پس در چه زمانی ازدواج کرده و کی بچه‌دار شده؟ جالب است که هیچ کس هیچ وقت شاهد حضور توام دو نفر نیست. این‌ها همه مکانیکی‌اند.

در پایان فصل می‌خوانیم: دکتر گفت: « نباید این‌قدر به گذشته فکر کنی.»

گفتم: « انگار یک چیزی را یک جایی در گذشته جا گذاشته‌ام.»

و نوشته‌ام: خیلی تصنعی و کلیشه‌ای. یعنی تعلیق لابد به فصل بعد!

با اغماض از بعضی یادداشت‌های دیگر، نوشته‌هایی که هست سرنوشت مقاله فرضی کدام چاله کدام چاه را روشن می‌کند.

دارم فکر می‌کنم چه‌قدر کوچکیم حالاحالاها که با خواندن چنین کتاب‌هایی احساساتی می‌شویم و به به و چه چه راه می‌اندازیم. کتاب سال و کتاب دهه و رمان برتر... راه می‌اندازیم ونمی‌گذاریم نویسنده.... منظورم این است که هنوز حرفش را... فکر می‌کنم چه‌قدر باید بیشتر و بیشتر کار کنیم، اگر بکنیم!

    

     

یک فنجان قهوه‌ی کم شیرین

 

  خبردارید کافه پیانوی جناب فرهاد جعفری به چاپ چندم رسیده است؟ سی و چندم؟ پنجم؟ ششم؟

 بدنیست به یادتان بیاورم که در آبان ماه سال 87، بعداز تعطیلی ماهنامه یگانه‌ی هفت، اولین و آخرین شماره‌ی ماهنامه ارژنگ درآمد. در این شماره منحصر به فرد من هم افتخار آن‌را داشتم که در کنار نام دوستان خوب هفت، مقاله‌ای داشته باشم: یک فنجان قهوه‌ی کم شیرین، مقاله‌ای در بررسی و نقد کتاب کافه پیانوی آقای جعفری.

 آن موقع جناب جعفری هنوز مواضع عجیب و غریب‌ اخیرش را در عرصه های سیاسی کشور اعلام نکرده بود. هرچند می‌شد حدس زد چه خواهد گفت وچه خواهد کرد و چرا. همان‌طور که می‌شد پیش بینی کرد نتواند در آینده اثر دیگری از این‌دست فراهم کند. چرا؟ خب به نظرم مقاله به اندازه کافی و بیشتر از آن طولانی هست و درست نیست با تکرار نکات متعدد مطرح شده در آن... اصلاً شاید بهتر باشد خود مقاله را بخوانید. لطف می‌کنید.  

                                                  درباره‌ی کافه پیانو

                                                                            فرهاد جعفری، نشر چشمه، 1387(چاپ ششم)

                                                                                                    

ورود:  

 درحالی‌که طی چند ماه اخیر خبرهای دلسرد کننده، در مورد کتاب‌های رمان و داستان کوتاه، کم نبوده خبرهای مربوط به کافه‌پیانوی فرهاد جعفری و چاپ‌های مکرر آن در فاصله‌ی زمانی کوتاه ( نسخه‌ی دردست من از چاپ ششم آن‌است) جای خوشحالی و تا حدی تامل دارد. حالا دیگر همه‌جا سخن از کافه پیانو است. البته پذیرفتنی‌است اگر دست‌اندرکاران عرضه‌ی این اثر، با توجه به وضعیت نشر آثار داستانی، برای بالابردن میزان فروش کتاب تمهیدات ویژه‌ای هم به‌کار بسته باشند. هم‌چنین‌که طبیعی است اگر بعضی بحث‌های حاشیه‌ای که خود نویسنده نیز شخصاً در به اصطلاح داغ‌کردن تنور آن‌ها سهیم است، به برانگیختن شوق و کنجکاوی بیش‌تر طیف رنگارنگ خوانندگان بالقوه کتاب کمک کرده‌‌باشد. اما مسلماً اصلی‌ترین دلیل یا دلایل موفقیت کتاب در کسب رتبه‌ی بالای فروش را باید نخست در خود متن و دوم وضعیت نشر آثار جدی داستانی جستجو کرد. درهرحال کتاب آن‌ اندازه (چه اندازه؟ ) حرف برای گفتن دارد که توانسته است این‌گونه مورد توجه محافل مختلف قرارگیرد. 

 شیوه‌ی روایت داستان اول شخص و راوی مردی‌است که در گذشته‌ی نه خیلی دور در فضای مطبوعاتی و در سمت سردبیری یک مجله (یک هفتم؟) مشغول کار بوده و مجله‌اش بدلایلی که برای خودش هم چندان قابل توضیح نیست با کم‌اقبالیِ خوانندگان روبرو شده و سرآخر به تعطیلی رسیده‌است. محدوده‌ی زمانی‌ای که راوی به آن سرک می‌کشد همین دوسه سال منتهی به زمان حال روایت است و به نظر می‌رسد صاحب کافه‌پیانو دارد دهه پنجم عمر خود را می‌گذراند.

 فصل‌بندی کتاب و از آن بیش‌تر تقسیم فصول به شبه پاراگراف‌هایی، خوانش متن را آسان کرده‌است. به نظر می‌رسد تجربه‌های حاصل از دوره‌ی کار در مجله به راوی کمک کرده‌است تا آن‌جا‌که می‌تواند مراعات حال خوانندگان کم حوصله‌تر کتابی را بکند که به قول خودش تنها به منظور جلب رضایت دخترش آماده کرده تا در کیف‌اش بگذارد و هروقت کسی، همسن و سالی، از او پرسید پدرت چه کاره‌است، بتواند آن‌را در بیاورد و به او نشان بدهد، به‌جای آن‌که لابد مثلاً مجبور بشود بگوید پدرم کافی‌شاپ دارد و قهوه بریز مردم‌ است! به همین اعتبار راوی می‌تواند درتوجیه معایب یا نواقص احتمالی کتاب و دفاع از آن از خالق اثر نیز تاییدیه بگیرد و بگوید من‌که نویسنده‌ی واقعی نیستم. من یک بارمن معمولی هستم که به‌خاطر گل روی دختر هفت ساله‌ی یکی یک‌دانه‌ام کتابی فراهم کرده‌ام و بس. در این‌راه هم چه اشکالی دارد اگر هنجارهایی شکسته و اصول اولیه‌ و ساده‌ای بی دلیلِ موجه نادیده گرفته شوند. مگر همین ها(کدام ها؟) نیستند که تابه‌حال دست و پای متن‌های ادبی هنری قبلی را بسته بودند و نمی‌گذاشتند گروه بیش‌تری از مشتاقان فرهنگ و هنر مشتری رمان و داستان شوند؟ همین پارگراف‌بندی و نقطه و ویرگول‌های بی‌خودی و بی‌مصرفِ دست‌و پاگیر و «می‌خام» را «می‌خوام» یا « می‌خواهم» نوشتن‌های بی‌تاثیر و...اصلاً چه لزوم به رعایت چیزی؟ اصل این‌ است که « من دلم چه‌طور می‌کشد.»

 ذکر نامی هم به عنوان ویراستار انتظارهای بیش‌تری برمی‌انگیزد و بدیهی‌است ابتدائاً به خواننده اطمینان بدهد که می‌تواند خیال‌اش تا حدودی از این جهات آسوده باشد اما... خُب این امر تنها به خودی خود و برای دیگران امر پسندیده‌ای‌است نه بیش‌تر و لذا در اجرای نهایی کافه پیانو ردی از کار ویراستار نمی‌بینیم. ناگفته نماند که آقای یزدانی‌خرم خود نیز در جایی گفته‌اند در این ماجرا عملاً چرخ پنجم ویرایش کافه پیانو بوده‌اند. ( لطفاً به نمونه‌ها که عیناً از کتاب نقل شده‌اند توجه دقیق‌تر شود.)

اما خود پیانو، کافی‌شاپی است در یک خیابان کم رفت و آمد شهری غیر از تهران ( بعضی گفته‌اند مشهد ) که به جز چند نشانه‌ی مبهم از آن اطلاعی دردست نیست. از این‌دست‌اند فاصله‌ی چند ساعتی‌اش با تهران ( سفر خواهر زن راوی با اتوبوس)، ایستگاه راه‌آهن‌اش ( بازگشت پری‌سیما همسر نویسنده پس از پایان ترم تحصیلی‌اش در مقطع کارشناسی ارشد ادبیات) و بلندی‌هایی که مشرف به شهر دارد و راوی یک‌بار با پدرش و یک‌بار هم با صفورا به آن‌جا می رود و اتفاقاً هر دو، به لحاظ توجه به فضای بیرونی و جغرافیا و طبیعت محل، از فصل‌های جذاب کتاب هم هستند. خانه‌ی راوی که یک آپارتمان کوچک طبقه اول است به یک تعبیر در فاصله‌ی بعیدی از کافه قرار دارد ( شبی که راوی با پری‌سیما حرفش می‌شود و به حالت قهر خانه‌ را ترک می‌کند و با سواری شخصی‌ مسیری را در اتوبان طی می‌کند و نیز روزی که دخترش با تاکسی تلفنی به کافه می‌آید و بابت کرایه ماشین پول کم می‌آورد ) و به تعبیری دیگر باید در نزدیکی‌های کافه باشد (جایی‌که دخترش می‌خواهد در مسیر رفتن به خانه قدم‌هایش را بشمرد و راوی او را تشویق می‌کند یک قوطی خالی بالتیکا جلوی پایش بیندازد و خودش را سرگرم کند ). روبه‌روی کافه در آن‌طرف خیابان، مجتمع مسکونی‌‌ای قرارداد و در طبقه دوم آن آپارتمانی است که پنجره‌اش مشرف به پیانو باز می‌شود و گاهی که راوی خسته از کار می‌آید و روی صندلی مخصوص خود پشت شیشه می‌نشیند و سیگار دود می‌کند دختر جوانی را می‌بیند که به هر بهانه خودش را در آن پنجره‌ی طبقه دوم به نمایش گذاشته و در همان زمان با «چشم سومی»! که مثل همه‌ی زن‌ها دارد اما معلوم نیست در کجای بدن‌اش قراردارد او را که این پائین است می‌پاید. بعدتر البته همین دختر، صفورا، به شکل جذاب و جدی‌تری وارد ماجرا می شود و روایت را به شدت تحت تاثیر حضور خود قرار می‌دهد. 

گل‌گیسو: 

   انتخاب جایی مثل یک کافی‌شاپ برای مرکزیت دادن یا ایجاد نقطه‌ی اتصال حوادث و شخصیت‌ها به لحاظ تری و تازگی چنین محلی در فرهنگ گذران اوقات فراغت و تفریحِ بخصوص جوانان و سعی در پخش بوی خوش قهوه و رنگ چوب و فضای رنگ‌آمیزی شده‌ و نورپردازی‌های خاص این‌جور مکان‌ها، بسیار عالی است و بدیهی است کارکردی جذاب‌تر از یک مکان عمومی دیگر، مثلاً یک بیمارستان یا آپارتمان یا اداره و نظایر این‌ها، داشته باشد. به علاوه بعد‌از کتاب‌هایی مثل کافه رنسانس ساسان قهرمان و کافه نادری رضا‌ قیصری و آن داستان کوتاه کافه پری دریایی میترا الیاتی و یکی‌دو کافه‌ی دیگر، یک کتاب دویست و پنجاه صفحه‌ای می‌تواند وعده‌ی تصویر یک کافی‌شاپ تمام عیار و فعال امروزی را بدهد که در آن جوان‌ها و شاید مسن‌ترها، گاهی ساعاتی را صرف نوشیدن قهوه ترک تلخ یا کم‌شیرین و اسپرسو و چیپس و پنیر و بستنی می‌کنند و البته براساس سنت و شگردهای مرسوم داستان‌نویسی، هرکدام‌شان به گونه‌ای وجهی از عصر و روزگاری را که در آنند به تصویر درمی‌آورند. اما پیانو در روایت کافه، با وجود شروع مناسب و گسترش تدریجی اولیه قابل قبول، از ایفای کامل چنین نقشی بازمی‌ماند. کارآکترهایی مثل پری‌سیما و پدر به طورکلی از این صحنه دور نگهداشته می‌شوند و حضور بعدی افرادی مثل باربد نیز به سرعت کمرنگ و خیلی زود محو می‌شود. کسی مثل همایون با مرگ‌ زودرس‌اش از صحنه خارج می‌گردد و به این ترتیب و به مرور که داستان جلو می‌رود این مکان انتخابی، کارکرد دراماتیک خود را از دست می‌دهد. از طرف دیگر کافه که  قرار بوده نقش نوعی نجات‌دهنده‌ی راوی را بازی‌کند قادر نیست او را از دنیای به قول خودش حال‌به‌هم‌زن جوراب سه جفت هزار تومان و کت و شلوارهای ارزان قیمت و کفش و پیرهن‌هایی که هیچ‌وقت نشده به او اعتماد به‌نفس بدهند و به انجام کارهای اساسی و برداشتن قدم‌های بزرگ در زندگی ترغیب کنند بیرون بکشد و وارد سطح تازه‌‌ای از روابط اجتماعی سازد که به آرمانش برای فرار از متوسط بودن جامه‌ی عمل بپوشد. هرچند از منظری دیگر،کافه‌داری، در ذهن راوی، چیزی کم از سردبیری مجله‌ای که شماره‌های برگشتی‌اش مرتب زیاد و زیادتر می‌شده ندارد و چه بسا خیال کند با تمهیداتی (مثلاً اجرای پرفورمانس هفتگی ) بتواند گاهی فرهنگی‌تر و رسانه‌ای‌تر از آن هم عمل کند. ترجیح این به آن‌را از زبان راوی چنین می‌خوانیم: « واقعش؛ چون فرحناز آن‌جا نشسته بود، پیش خودم خجالت کشیدم و بغض راه گلویم را گرفت. وگرنه باکم نیست که من باید چه‌کاره باشم اما چه‌کاره‌ام. کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است رسیده‌ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این‌که شکم آدم‌هارا پر‌کُنی، شرف دارد به آن‌که بخواهی توی مغز پوک‌شان چیزی را فروکنی. چون بابت آن‌چیزی که فرو می‌کنی توی شکم‌شان- حالا هرچه می‌خواهد باشد- پول خوبی بهت می‌دهند اما بابت این‌که مغزشان را پر‌کنی؛ پِهِن هم بارت نمی‌کنند.» (ص70)

   کافه‌ هم‌چنین جایی است که دوستان قدیم (قدیم در حد دو سه سال قبل البته ) به سراغ آدم می‌آیند و عهدهای مودت تجدید می‌شود. دوستان جدیدی هم، البته از نوع کمیاب‌اش، مثل آن کارشناس خط میخی، به جمع قبلی اضافه می‌شوند. می‌توان سقف و دیوارها را با نسخه‌های فیگارو و لوموند و گاردین مزین کرد و بالای در ورودی را داد یک فن زیمنس بی‌صدا کار بگذارند، « طوری‌که خیلی هم توی چشم نزند اما حتماً زیمنس بودنش معلوم باشد». از ‌آن مهم‌تر به تربیت دختر هفت ساله خود و آشنا کردن او با مفهوم پیچیده‌ای مثل کار و پول و دستمزد (که خود راوی قبلاً از بابت آن‌ها کلی آسیب دیده ) مشغول بود و یادش داد چه طور هروقت که از مدرسه بر می‌گردد مقنعه‌ی سفیدش را تاکند و بگذارد جایی‌که جلوی چشم مشتری‌ها نباشد و اول به پدرش نشان بدهد که موهایش را زیر مقنعه دم‌اسبی بسته بوده یا به شکل جودی‌آبوت و بعد هم گذاشت پیش‌بندش را بست تا مشغول شستن ظروف شود و سرآخر، یک برگ اسکناس هزارتومنی تا نخورده‌ در جیب‌اش گذاشت و قبل از رفتن با اشاره به یادش آورد که مقنعه‌اش را بالا بزند تا باباجان بیخ گوشش را ببوسد و دم در یکی به باسن‌اش زد یعنی برو دیگر عزیز دلم و یک قوطی خالی بالتیکای مچاله نشده جلوی پایش انداخت که همین طور کلرت کلرتی بکند توی پیاده رو که کفر همسایه ها را در بیاورد.

   این جلسات شبه‌تربیتی هر‌روزه، اگرچه اغلب جزء لحظات شیرین رمان‌اند ( چون حداقل رفتار راوی با طرف مقابل‌اش پا در محبت پدرانه دارد نه در تحقیر و تمسخر طلبکارانه که عادت اوست ) اما گاهی به لحاظ ارائه پی در پیِ دستورالعمل‌ها و تحلیل‌هایی که ربطی به دنیای قاعدتاً کودکانه‌ی دخترک هفت ساله ندارد تا حدودی زیادی از جذابیت داستانی می‌افتتد. نگاه کنید به گفت‌و‌گوی پدر و دختر، در آن‌جا که گل‌گیسو از نمره متوسط دیکته‌اش خبر می‌دهد و راوی به او توصیه می‌کند هر طور می‌تواند ( البته اصلاً نشان نمی‌دهد چه‌طور و نمی‌گوید چه‌گونه! )  از متوسط بودن فرار کند که به قول او چیزی‌است واقعاً حال‌به‌هم‌زن. یا در قضیه‌ی لانه‌ی گنجشک و تکلیف معلم علوم که جای شک و سئوال باقی می‌ماند گل‌گیسو در چه سطحی از درک حرف‌های قلنبه‌ی راوی می‌تواند باشد؟ 

  در گسترش رمان، بر خلاف آن‌چه انتظار می‌رود معلوم نمی‌شود چندوقت است پیانو در آن خیابان کم رفت و آمد راه‌اندازی شده و طی چه روندی توانسته مشتریان ثابت و قدیمی‌‌ای پیدا کند که فرصت کرده‌اند برای خودشان سنت روزهای زوج و فرد و ساعت‌های قبل‌از نهار و بعداز نهار و عصر و شب باقی بگذارند، بگونه‌ای که با اشاره انگشت و چشم و ابروی آن‌ها راوی از دور سفارش‌شان را تشخیص می‌دهد؛ آدم‌هایی که به شکل غریبی به قهوه‌ترک کم‌شیرین و اسپرسو و کاپوچینوی دست‌ِکار وی گره خورده‌اند و گاهی ادعا می‌شود آن‌قدر زیادند و آن‌قدر کافه را شلوغ می‌کنند که ظرف‌ها در ظرفشویی تلنبار می‌شود. طفلک بارمن (کسی در یک فصل راوی را مرتباً بارمن خطاب می‌کند و او هم اعتراضی ندارد ) نیز یک‌بار از خستگی گوشه‌ای روی صندلی ولو می‌افتد و سیگاری روشن می‌کند و خیره می‌شود به حلقه‌های دودی که ساخته‌است. «که همین‌طور پشت‌سرهم و با یک سرعت یک‌نواخت؛ بالا و بالاتر می‌رفتند و رفته‌رفته، هی گشاد و گشاد‌تر هم می‌شدند. و همان‌طور که مرتب گشاد می‌شدند، محو هم می‌شدند.» (ص 32)

 گل‌گیسو به نحو غیرقابل تردیدی دختر راوی است و این‌را می‌شود از آن‌جا دریافت که در مدرسه به نام فامیل مادرش صدایش نمی‌زنند! و بنابراین کوتاه آمدن مرد و قبول درخواست زن برای حضانت دختر « محالِ ممکن» است. این احساس مالکیت بلامنازع ظاهراً از دیرباز شروع شده، شاید از بدو تولد بچه، و تا آن‌جا پیش رفته که به انتخاب نامی مثلاً منحصر به فرد برای کودک انجامیده است. آن هم آغشته به چه تعصبی!

پرسید: گلی پیش توئه یا رفته خونه؟

گفتم: گلی کدوم خری‌یه؟

گفت: هر چی تو بگی... گل‌گیسو. (175)

 از نظر راوی ره‌آورد پایان دادن به زندگی مشترک آن‌ها برای زن شاید حداکثر می‌تواند این باشد که احتمالاً برود و هرچه دلش می‌کشد در تاس‌کباب‌اش آلو بخارا بریزد و از این بابت هم کلی خوشحال باشد که راوی نیست « غر بزند آخه کدوم مجنونی توی تاس‌کباب‌اش این همه آلو بخارا می‌ریزد؟» (ص 32) و اگر احیاناً بخواهد روزی زندگی مشترک دیگری داشته باشد روزگارش سیاهِ سیاه است. « بچه ها ناراحت می‌شوند از این‌که ببینند پدرشان دست کسی غیر از مادرشان را گرفته و آمده پیش چشم‌شان دارد باهاش لاس می‌زند. اما حکم مادر یک چیز دیگری است و هیچ جوری توی کَت آدم نمی‌رود که مادرش را توی بغل یک مرد دیگر ببیند. حتا اگر آن مرد شوهر قانونی‌اش باشد نه معشوقه‌اش. یعنی من که فکر نمی‌کنم این توی کَت قمری‌ها هم برود که خیلی؛ قید و بند آدم‌ها را ندارند و زن‌های همسایه، یا مردهای خاله زنک نمی‌نشینند پشت سرشان صفحه بگذارند.»(ص 113) 

 

پری‌سیما: 

 هیچ اطلاعات در خوری از نحوه آشنایی پری‌سیما و راوی در ده یا دوازده سال پیش به دست داده ‌نمی‌شود. جز آن‌که مثلاً « تامدت‌ها مشکوک بودم او اصلاً آدم است یا نه. طوری‌که آن اوایل ازدواج‌مان انگشت‌ دستش‌اش را فشار می‌دادم تا ببینم دردش می‌آید یا من بنگی چرسی کشیده‌ام و...»(ص67). اشاره‌ها به مدت زمان زندگی مشترک و بخصوص درخواست برای اجازه انتشار مجله و مصاحبه‌های گزینشی آقا مجتبی با هر دو نفر آن‌ها در یکی از فصل‌های انتهایی کتاب اگر چه ناظر به تلاش‌های مشترک‌ این‌دو برای کار مطبوعاتی است اما در حدی نیست که کیفیت رابطه‌ی زن و شوهر با یکدیگر، انگیزه‌ی آن‌ها و پروسه‌ای که منجر به عشق و ازدواج و زندگی مشترک چندساله و تولد گل‌گیسو شده‌است را توضیح دهد. لذا کارآکترها به‌دلیل آن‌که فاقد گذشته روشن‌اند کم عمق به نظر می‌رسند؛ بی پشتوانه و پیشینه‌اند. این خصوصیت که نقش شخصیت‌ها را در ذهن خواننده ماندگار نمی‌کند در مورد همه کارآکترهای کافه پیانو، با نسبت‌هایی کم‌و بیش برابر وجود دارد. نگاه کنید مثلاً به گل‌گیسو و پری‌سیما و حتی خود راوی و نیز صفورا و...لذا بدیهی است اگر ارتباط‌ها تاحدود زیادی مکانیکی به نظر برسد. به خصوص رابطه راوی و پری‌سیما که به تلنگری در معرض گسیختگی کامل هم قرار گرفته و ممکن است وجود گل‌گیسو نیز نتواند امیدی به ترمیم آن ایجاد کند. راوی که سعی دارد توامان نقش مادر دختر را هم ایفا کند ( شستن حوله حمام او و پختن غذا و خوابیدن در یک تخت با او و نگران کیف و کفش و مانتو او بودن...) خودش را آماده طی یک‌دوره زندگی به قول خودش کرامر علیه کرامری نشان می دهد. تظاهر به چنین تصمیمی تنها برای آزار دادن مادراست وگرنه هیچ تصویری از طرح یک زندگی بسامان در این دوره در پیش ارائه نمی‌شود.

 راوی که در همه‌ی موارد و اظهارنظرها خود را کاملاً حق به‌جانب نشان می‌دهد اکنون خودش را سرزنش می‌کند که چرا از میان این‌همه زن که در عالم خدا ریخته رفته زنی گرفته که وقت و بی وقت او را بو می‌کشد، مبادا سیگار کشیده باشد، که سیگار کشیدن مرد به نظرش چیزی در حد خیانت است. اما این انتقاد از خودِ عجیب که بیش‌تر البته به تحقیر همه زنان عالم نظر دارد ره به جایی نمی‌برد و معلوم نمی‌کند اساساً چه‌طور پای این آقای همه‌چیزدان به یک زندگی مشترک کشیده شده در حالی‌که معتقد است «همه زن‌ها وقتی می‌فهمند یا حس می‌کنند یا پیش‌بینی‌ها این‌طور نشان می‌دهد که مردی مال آن‌هاست؛ شروع می‌کنند از دوش مردک بالا رفتن. می‌نشینند روی شانه‌هایش و پاهای‌شان را هم از دو طرف گردنش، به شکل تحقیر‌آمیزی آویزان می‌کنند» (ص 145) و بلافاصله در ادامه تاکید می‌کند « می‌خواهم بگویم؛ من که تصور نمی‌کنم زنی- حالا هرچه‌قدر می‌خواهد نجیب یا صاف و ساده باشد- حاضر باشد از این حق خدادادی‌اش صرف نظر کند و نخواهد که هنوز چیزی نشده، از دوش مردی که او را گرفته تا دستش را بگیرد و کنارش احساس کند برای خودش کسی شده بالا برود.» ( همان‌جا )

« گفتم: پری‌سیما.

گفت: اسم قشنگی‌یه.

گفتم: آره . اونم از اون اسماس که خیلی کم پیش می‌یاد آدم شنفته باشه یا بشنوه... اصلاً واسه همین بود که خواستم از کارش سر در بیارم.

پرسید: قشنگه؟

گفتم: قشنگ می‌گی؛ منظورت چی‌یه؟

گفت: یعنی خوشگله؟

گفتم:به گمونم. یه زن روسُ مجسم کن که فارسی حرف می‌زنه. توی چادرم؛ قشنگیش ضربدر هشت می‌شه.»(ص160)

 اگر انگیزه او برای شروع زندگی مشترک با زنی این بوده که خواسته باشد به‌خاطر اسم‌اش سر از کارش در بیاورد، بهانه پایان دادن به آن نیز حتماً در همین حدی است که خودش می‌گوید. « همین که سیگارم را روشن کردم، دودش را دادم بیرون و سرم را بلند کردم؛ دستش را آورد جلو. سیگار را از پشت لبم برداشت. یک کام کوچک ازش گرفت و دوباره گذاشت  گوشه‌ی لبم. کاری که اصلاً دوست نداشتم هیچ‌وقت خدا پری‌سیما حتا برای این‌که عصبانی ام کند؛ بکند. که روز آخر کرد و مجبور شدم همان‌جا بهش بگویم اسباب و اثاثیه‌اش را جمع کند و از خانه‌ام برود بیرون. چون نمی‌توانم دیگر بهش نگاه کنم. (ص 162) اما در همین حیص و بیص دلخوری جدی و متراکه با همسر می‌گوید: «هر وقت خدا که می‌آیم این جا و پا می اندازم روی پا؛ دخترک جلف دیوانه‌ای که لابد با خودش فکر می‌کند ممکن است حاضر باشم یک موی گند و کثافت پری‌سیما را با او تاخت بزنم می‌دود می‌آید پشت پنجره و دستش را می‌گذارد زیر چانه‌اش.» (ص 29) این دخترک البته هم کسی نیست جز همان صفورا.  

صفورا:            

 « و‌قتی نشست، تازه دیدمش. دخترک بلند بالای سبزه‌ای بود که لب و دهن؛ و دندان‌های ردیف و مرواریدی قشنگی داشت. از آن‌ها که وقتی یک لبخند ریز تحویل کسی می‌دهند و تو داری از نیمرخ می‌بینی‌شان؛ دلت می‌خواهد بنشینی و تا هروقت که دنیا ادامه دارد نگاه‌شان کنی.

البته اگر او تا ابدالدهر، به همان نحوی که تو دوست داری بخندد. وگرنه همین که دهانش را ببندد؛ هیچ فرقی با زن‌های دیگرکه این جور لب و دهنی ندارند، نداشت... می‌خواهم بگویم خیلی مهم بود که از چه زاویه‌ای بهش نگاه می‌کنی. از روبرو یا از بغل.» (ص 49)

 صفورا، دانشجوی هنرهای نمایشی است و آمده که به راوی پیشنهاد بدهد شنبه هر هفته، یک پرفورمانس! توی کافه داشته باشد. راوی هم فوراً موافقت می‌کند و می‌پرسد این پرفورمانس از کی شروع می‌شود تا ترتیب پوستر و خبررسانی‌اش را بدهد؟

« ایده خوبی بود می‌توانست دادِ همه را در بیاورد و می‌توانست یک حال اساسی به همه بدهد. یعنی خیلی بستگی به این داشت که مشتری‌های آن روز کافه، چه تیپی باشند. از این آدم‌های یُبسی که نمی‌آیند کافه تا از این دلقک بازی‌ها ببینند، یا از آن‌هایی که می‌آیند کافه؛ بلکه گاه‌گداری از این دلقک باز‌ی‌ها هم ببیند! (ص 51)

 ورود صفورا به کتاب و کافه، شور و گرمایی به هر دو می‌دهد و فصل رفتن به کوه و تماشای غروب آفتاب کتاب را جذاب می‌کند. او نمونه تقریباً کامل ( بعداً خواهم گفت چرا تقریباً و نه تماماً ) دختری امروزی است که قاعده‌تاً باید مورد توجه راوی قرار بگیرد. روایت به لحاظ شور و نشاط جوانی او و استقلال مادی و جرات‌اش در روبرو شدن با لحظات پر از بازی و هیجان زندگی مطلوب راوی، که در فصولی از کتاب به نحوی در تقابل با سردی رفتار و محافظه کاری مفرط پری‌سیما تصویر شده است، گسترش می‌یابد و به پیش می‌رود. او بنا به شواهد دیگری می‌تواند زن آرمانی راوی تصور شود. با سر و روی باز به استقبال میهمان‌اش می‌آید و سیگار می‌کشد و برای خودش آبجو باز می‌کند و در یخچالش برای سلیقه‌هایی مثل ‌او هم سیگار نگه می‌دارد و کتاب عقاید یک دلقک هاینریش بل، صد البته فقط با ترجمه ترجمه شریف لنکرانی نه هیچ‌کس دیگر را، عین آقای راوی سالی هفشده مرتبه می‌خواند. اما باز این تردید تا آخر کتاب وجود دارد که راوی از چه زاویه‌ای دارد به او نگاه می کند، « از رو‌‌به‌رو یا از بغل!».

 صفورا غیر از این که بلد است خوب سیگار بکشد و زیر سیگاری خوشگل و به دردبخوری دارد از طرز کار سیگار پیچ های قدیمی روسی هم سردرمی‌آورد، در چشم به‌هم‌زدنی می‌تواند کوکوی سبزی راه بیندازد و فی‌الفور دو تا آبجو هم کنارش بگذارد که به قول خودش برو بکس برایش می‌میرند؛ قابلیت‌هایی که راوی خود بارها و بارها به داشتن آن‌ها بالیده است و گویی مناسکی را به‌جا می‌‌آورد به توصیف مفصل جزئیات حلقه حلقه بیرون فرستادن دود سیگار یا عمل آوری لحظه  لحظه‌ی یک فنجان قهوه یا تهیه یک لیوان چای کیسه‌ای پرداخته است.

 گفتم صفورا نمونه تقریباً کامل دختری امروزی است و اشاره‌ می‌کنم به تداوم وابستگی‌ی اقتصادی او ( به لحاظ خانه و مقرری ماهیانه ) به پدری که از او چیز زیادی نمی‌دانیم جز آن‌که به قول خودش « یه خرپولِ مایه‌دار که پولش از پارو بالا می‌ره. شیش هف کلاس بیشتر نخونده. اما تو پول در آوردن، اوساس.» (ص 238)  

  اما بالاخره دور زدن و دور شدن راوی از کانون گرم خانواده، به سبک سریال‌های مناسبتی تلویزیون به سر می‌آید و وقت آن می‌رسد که بخواهد از بازی‌ای که خود نیز به آن دامن زده است پا بیرون بکشد. بنابراین در شب ورود به خانه دخترکه خود پیشقدم آن بوده،  نحوه‌ی بستن در با حرکت ملایم شانه‌ی او را نشانه‌ا‌ی از ورود قبلی مردانی با نیت خودش القاء می‌کند تا زمینه قضاوت‌های تحقیرآمیز بعدی فراهم شود. از صفورا می‌خواهد بی‌خیال شود و در پاسخ به او که می‌پرسد چرا؟ می‌گوید نمی‌داند... فرض کند به این دلیل که مثلاً درست نیست. زن اما می‌گوید این بازی برای او دیگر جدی شده است. این‌جاست که راوی به صدور حکم می پردازد. « سربه سرم نذار... واسه زنا فقط یه چیز جدی‌یه. اونم اینه که مُد جدید ناخون چیه. باید گِرد مانیکورش کنن یا راست.» و ادامه می‌دهد: « بازی زن‌ها با آدم؛ همیشه اولش حکم تفنن را دارد. اما یک کم که می‌گذرد؛ دو طرف می‌بینند که نه. خیلی هم تفننی در کار نبوده و مثل این‌که چیزهایی پشتش خوابیده که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت.» (ص 233) و باز بعد‌تر به این نتیجه می‌رسد که « اگر بخواهم پری‌سیما را با او تاخت بزنم، چیزی‌که عایدم نمی‌شود هیچ؛ ضرر هم می‌کنم.» (ص 234) و در توضیح بیش‌تر پایاپای نبودن کالاها در این معامله بسیار حساس و احتمال ضرر و زیان خود به همان فلسفه خوشایند « نظام بسیار اخلاقی جامعه ما»  می‌رسد. « گفتم: درسته که پری‌سیما هیچ وخ دکمه‌هامو نمی‌دوزه؛ یعنی نمی‌کنه هر چن‌وخ یه‌بار، یه‌ نگاهی به پیراهن‌ام بندازه که اگه دُکمه‌هاش دارن وا می‌رن بدوزشون یا نشده هیچ‌وخ ببینم نشسته پای تَشت، داره یقه‌ پیراهنمو صابون می‌کشه- تازه یه بدجنسی‌های زنونه ریزم داره که آدمو کفری می‌کنه- اما اینارو مادرم منم داشته، خواهرمم داره... عوضش زن درستی‌یه.» (ص 234) 

   

دیگران: 

 غیر از این‌ها، شخصیت‌های دیگری هم درکافه‌پیانو رفت و آمد می‌کنند: یکی دو تا زن مثل مادر راوی و فرحناز خواهر پری‌سیما و چندتایی هم مرد.

 از مادر تصویر دقیقی داده نمی‌شود جز‌آنکه سال‌ها پیش در اثر ریزش آوار سقف و دیوار ( زلزله؟) کشته شده است. او به همان زمانی تعلق دارد که قدمتی بیش از محدوده‌ی مورد نظر روایت دارد و گویی اندوه و کهنگی‌اش با سرخوشی و برق و جلای کافه‌ای جور در نمی‌آمده است.  اما فرحناز به حال متعلق است و حضوری بالنسبه برجسته‌تر دارد. ملموس و واقعی به نظر می‌رسد و علاقه مفرطی هم به گل‌گیسو نشان می‌دهد که طبیعی‌است. احساسی دوطرفه که موجز و جذاب تصویر شده است. نحوه بازنمایی شخصیت خود فرحناز توسط راوی نیز درکل پذیرفتنی و صمیمانه به نظر می‌رسد. شاید به این‌ دلیل که او، بعداز مادر که سال‌هاست فوت کرده، بی تقصیرترین و بی‌آزارترین زن مرتبط با زندگی آشفته‌ی راوی است. راوی، با وجودی که ابتدائاً در ترسیم چهره‌ی فرحناز به نوعی از کج سلیقگی و شاید تحقیر دست می زند اما در جای دیگر تا آن‌جا ملاحظه حضور او را دارد که برای لحظه‌ای از کافه‌چی بودن خود احساس سرافکندگی می‌کند. هرچند خیلی زود و پیش از آن‌که خواننده نتیجه بگیرد گاهی هم اشتباهاتی را برخود می پذیرد خودش را جمع و جور می‌کند و تبدیل می‌شود به همان آدم همیشگی، مردی که اصلاً اشتباه نمی‌کند، که حاضر‌ جواب است، که برای هر لحظه از زندگی خود و اطرافیانش یک پلان معادل سینمایی (مربوط یا نامربوط ) در آستین دارد؛ یعنی که سینما هم شهادت داده جهان همین‌گونه است که من می‌بینم و تصویر می‌کنم.

 مردها اما تکلیف‌شان کاملاً از پیش معلوم است. می‌شود گفت همه‌شان آدم‌های خوب و سربه راهی هستند. از علی‌آقا گرفته که دانشجوی سابق شیمی است و زمانی قرار بوده همین طوری ابتدا به ساکن بیاید و در مجله‌ی راوی ستون فلسفه مدرن را راه اندازی کند و آن‌قدر روحانی و راست و بی شیله پیله است که وقتی وقت‌اش می‌شود، گویی یک‌باره از دنیای پیرامونش کنده شده، میز و صندلی‌های کافه را کنار می‌زند و برای خودش می‌رود به عالم بالا و معنا و سجاده‌اش را پهن می‌کند وسط آن‌همه بوی قهوه و اسپرسو و کف و دود سیگار و سر و صدای «برو بکس» و فرنگی بازی‌های کافی‌شاپی و با خدای خودش به راز و نیاز مشغول می‌شود، تا آقای باربد که کارشناس منحصر به فرد خط میخی است ( چیزی که تا آخر در حد شوخی با خواننده باقی می‌ماند ) و آن‌قدر ناز و مهربان است که راوی دلش می‌خواهد کاش جای پدرش بود. تا آن یکی، همایون، که اگر چه مشت مشت قرص بالا می‌اندازد و همه‌ی پول اندکی که از راه ترجمه متون در این یا آن موسسه در می‌آورد صرف خوردن شکلات داغ و قهوه و کاپوچینو می‌کند، اما آخرش از زور روشنفکری زیاد مجبور می‌شود خودش را بکشد. تا آقا مجتبای‌گل، مقام محترم، که مثل نسیم می‌آید و مثل سایه می‌رود تا احتمالاً به توصیه دلسوزانه راوی، یک تعداد گوسفند را بردارد و به چرا ببرد و هرازگاهی نگاهی بیندازد به چشم‌های تر گوسفند‌های مظلوم و یادش بیاید که مهربانی چه کار خوب و آسانی است و با مردم باید مهربان بود.

« به خاطر اقتضای شغل‌تان؛ ممکن است یواش یواش دل‌تان از مهر به آدم‌ها خالی شود. جوری که ... برای همین باید سالی کمِ‌کم یک ماه از این پوسته بیائید بیرون. بروید یک تعداد گوسفند را ببرید به چرا و سعی کنید عاشق‌شان بشوید. گرچه نمی‌خواهد خیلی هم به خودتان زحمت بدهید. همین که دوسه باری چشم‌تان بیفتد به چشم‌های درشت و نمناک‌شان؛ کارتان تمام است. آن‌وقت می توانید برگردید و یک مدت دیگر مشغول همین کار‌تان بشوید و خاطرتان جمع باشد...» (ص 260)

باقی مردها هم همه خوب، بلکه عالی‌اند و عاقبت بخیر. اصلاً کی گفته مرد‌ها عیبی هم دارند؟ اگر عیب داشتند  لابد مرد به دنیا نمی‌آمدند. فقط پدرها کمی عیب دارند و عیب‌شان این است که می روند بدون اجازه پسرشان اسمی برایش انتخاب می‌کنند. اسمی که ممکن است آقا پسرشان که بعداً بزرگ و مرد می‌شود، کمی تا اندازه ای مجبور بشود راه کسی را برود که اول بار آن اسم را داشته! هرچند این هم با وجود کمی ترشرویی در فصل دوم داستان، دیگر چندان عیب بزرگی محسوب نمی‌شود و با یک‌بار رفتن با پدر روی بلندی‌های مشرف به شهر و از آن‌جا چراغ‌های خانه‌ها و خیابان‌ها را دیدن و در پایان بفهمی نفهمی همدیگر را بغل کردن به خیر و خوشی تمام می‌شود. مرد دیگری هم توی رمان هست که از قلم انداخته باشم؟ آقای رحیمی؟ آه بله. آقای رحیمی پست‌چی مهربان. آقای رحیمی درست در جایی از داستان وارد می‌شود که چشم راوی به خصلت دودوزه باز همسرش باز می‌شود و از این بابت خدمت بزرگی به وی می‌کند. زن، با وجودی که تاکید می‌کند منظور بدخواهانه و کینه توزانه‌ای از مشاوره با وکیل نداشته و می خواهد که راوی او را ببخشد باز هم مورد بی‌مهری و عتاب او قرار می‌گیرد و از خانه بیرون رانده می‌شود. راوی برای زمینه سازی القا حقانیت بی‌چون و چرای خود در این برخورد به تمهید جالبی دست می‌زند. « همین که آمدم در خانه را باز کنم و بروم بیرون تا چندتایی نوار بهداشتی پروانه‌ایِ بالدارِ مای‌بیبی بخرم و برگردم...پشت در؛ رحیم آقا پستچی محل‌مان رادیدم. همین که مرا دیدگفت: نامه دارین آقا. » (ص 165) و البته این نامه چیزی نیست جز « یک اخطاریه‌ی قانونی که تذکر می‌داد حداکثرظرف یک‌هفته از رویت... برای تعیین تکلیف مهریه زنم...» (همان جا). می‌بینید! مرد دارد می‌رود یک چیز خیلی خصوصی و ضروری برای همسرش بخرد که و همسرش همان موقع در فکر توطئه بر علیه اوست! مثل آن صحنه از فیلم جوزف منکیه‌ویچ که بروتوس وفادار قبل از باقی خنجر به پهلوی سزار  فرو کرد!

 باز هم هست؟ آقای بهزادی؟ همان روزنامه فروش امروز که هیچ ادعای روشنفکری ندارد ولی زمانی با نصرت رحمانی و عماد رام نشست‌ و‌ برخاست داشته و پاتوق‌اش کافه نادری و کافه فیروز بوده؟ همان‌که شعر فرنگیس را گفته؟ آخ چی بگم فرنگیس.. عشق تو داغونم کرد؟ یا آن باغبان پیر چند سال پیش در تهران؟ او ‌که انصافاً تجسم کامل فداکاری و ایثار بود؟ که باغ و پارک را برای ما مهیا می‌کرد که بچه‌های‌مان بروند در چمن‌‌اش غلت بزنند؟ می بینید چه مردهای ماهی دور و برمان ریخته؟ یکی از یکی بهتر! کس دیگری هم هست؟

 ظاهراً مرد دیگری در حول و حاشیه کافه پیانو نیست جز راقم این سطور که ترجیح می‌دهد در این‌جا ادعای مردی چندانی نکند و فقط برای جمع بندی مقاله‌اش برگردد و یک بار دیگر به یادداشت‌هایش در حاشیه و لابه‌لای سطرهای کافه پیانو نگاه ‌کند. بیش‌تر به آن‌چه مربوط به زن‌هاست البته، به زن‌هایی که در کافه پیانوی فرهاد جعفری تصویر شده‌اند. 

مرور و خاتمه: 

 باید بگویم که کافه پیانو کتاب خوشخوانی است. در ضمن کتابی است که می‌شود به خانه برد و گذاشت « روی کانتر آشپزخانه». مثل فیلم‌هایی خارجی است که تلویزیون دوبله می‌کند. مثل سی‌دی هایی که از فروشگاه‌های مجاز اجاره می‌کنی و خیالت تخت است همه‌ی اعضای خانواده می‌توانند باهم بنشیند و در همان ساعات اول شب آن‌ها را تماشا کنند. همه چیز کنترل شده است و زن‌ها در نقش‌های لازم و ضروری، به میزان تعیین شده بازی می‌کنند و هیچ بدآموزی هم ندارند. همان‌طورکه در ابتدا گفته شد با وجود همه آن نا هنجاری‌ها در نحوه‌ی نگارش و غلط‌های پیش پا افتاده‌ی عمدی یا سهوی در نقطه‌گذاری و پاراگراف‌بندی و غیره، دلایلی وجود دارد که خواندن کتاب به مذاق شیرین می‌آید. به هرحال احساس رضایتی به‌دست می‌دهد که کتابی را تمام و کمال خوانده‌ای و گذاشته‌ای کنار و وقتی بدانی چندین هزار نفر دیگر هم این‌کار را کرده‌اند راضی‌تر و خوشحال‌تر خواهی بود. بالاخره جزء اکثریت بودن اطمینان و خاطر جمعی می‌آورد و این هم وجهی از رشد کتابخوانی است. تجربه خوبی هم هست. هم برای نویسنده‌اش و هم برای سایر دست اندرکاران چاپ و نشرش. برای کسانی هم که در داستان نویسی بلندو کوتاه دستی و علاقه ای دارند تجربه مفیدی به نظر می‌رسد. همیشه راه‌هایی هست که روزی کسی باید برود. تجربه‌هایی که جریان داستان‌نویسی باید از سر بگذراند. شاید یک کتاب این‌طور پرفروش، بهتر از صدهزار کتاب که اجازه چاپ نمی‌گیرند و اگر هم چاپ بشوند فروش نمی‌کنند و شاید همه و بیش‌تر از همه خود نویسنده را هم به دردسر بیندازند. شاید هم خدای ناکرده دردسر آن‌قدر جدی بشود که دختر و پسر آدم جرات نکنند به کسی بگویند پدرمان نویسنده است! اما در مورد خاص کافه پیانو، با وجود امتیازات غیرقابل انکارش، به دلیل نوع نگاهی که به اطراف و آدم‌ها دارد، به شخصه گمان نمی‌کنم دست اندرکاران جدی ادبیات داستانی ما را وسوسه کند آثاری به این سبک و سیاق بنویسند و اگر هم بنویسند موفق نخواهند شد به چنین فروش کم سابقه‌ای دست پیدا کنند یا مرتباً توسط انجمن‌های وابسته به شهرداری‌های شهرهای بزرگی مثل مشهد و اصفهان و... برای گفت‌وگو و مراسم دعوت بشوند. اما به یک دلیل مهم دیگر به نظرم نمی‌رسد نویسنده همین کتاب، جناب فرهادجعفری، نیز بتواند در آینده اثر دیگری از این‌دست فراهم کند. مهم ولی ساده: گستره‌ی تجربه راوی که در روایت منعکس است بالنسبه وسیع اما عمق آن اندک است. به‌ خیلی چیزها و خیلی موضوعات نُک می‌زند اما درک‌اش از حوادث دور و اطراف و روابطی که با شخصیت‌های مختلف از خود به نمایش می‌گذارد مبتنی است بر گونه‌ای بده بستان های غیر جدی و شفاهی و روزمره بین تیپ بخصوصی از جوانان امروزی جامعه شهری که می آیند و می‌روند و ریشه در گذشته‌های قابل ارجاع خود و سایر شخصیت‌ها یا موقعیت‌های مشخص فرهنگی و اجتماعی ندارند. به عبارتی اغلب برآمده از وضعیت‌های گذرای به اصطلاح کافه‌ا‌ی‌اند. مثال‌های دم‌دستی و کشدار شدن توصیف رویدادهای کتاب و از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های راوی، کار را به مثابه کادر تصویرهایی به پیش می‌برد که درهم تنیده نمی‌شوند. این‌ها آدم‌هایی هستندکه نشسته‌اند قهوه و کاپوچینوی خودشان را بخورند و پچ پچ و خنده خودشان را بکنند. بی توجهی مسری آنان به نمایش کنجکاوی برانگیز صفورا در کافه هم ناشی از وجود همین خصلت بگذار و بگذری جهانی است که راوی نیز به شدت به آن دلبسته است و در سراسر کتاب موج می‌زند. 

  به نظرم جای نمایش نوعی رستگاری که هر نویسنده‌ای در جریان خلق یک اثر، آرزومند کشف و رسیدن به آن است نیز در کتاب خالی است. شاید درست‌تر باشد گفته شود چنین اراده‌ای از ابتدا وجود نداشته است؛ از همان زمان که راوی کرکره کار مطبوعاتی‌اش را پائین می‌کشد و تابلوی کافه‌ را بالا می‌برد. نکات بی‌شماری در متن وجود دارد که می‌توان یک به‌یک برشمرد و به عنوان شاهد مثال، بر این فقدان اراده کشف خودِ راوی انگشت گذاشت.به‌هرحال این خطر وجود دارد که برشمردن همین نکات و اشاره‌ها که به جهات دیگری ابزار جلب رضایت گروه وسیعی از خوانندگانِ بخصوص جوان و نوجوان کافه پیانو و هم چنین نگاه رسمی فرهنگی جامعه محسوب می‌شوند، محل مناقشه بیش‌تر و حتی ناسنجیده‌‌ای قرار گیرند. اما ایده بردن تعدادی گوسفندبه چرا در حداقل یک ماه از سال و نگاه کردن و دیدن عین مظلومیت و پاکی در چشم آنان و سپس برگشتن به جامعه و تکیه بر مهربانی مفروض برای دستیابی به رستگاری و نیکی آدمی‌زاد از آن حرف هاست.

 و حالا که حرف گوسفندها پیش آمد و قرار است راوی بنشیند و « دور از اجتماع خشمگین را دوازده بار دیگر ببیند و بازهم هم دلش برای آن گوسفندچران فیلم بسوزد » (ص 250 ) بد نیست به علاقه مفرط وی به این قضیه دقت بیش‌تری بکنیم؛ این‌که بالاخره هرجا تعدادی گوسفند باشد لابد یک چوپان هم هست یا باید باشد. اصلاً هست. چیزی هم که تو عالم ریخته گوسفند. فقط باید یکی‌اش را انتخاب کنی که با بعضی عادت‌های بدت سازگار باشد. یکی که نخواهد گاهی شاخ بزند و بالا و پائین بپرد و احیاناً روی شانه‌ات سوار شود و پاهایش را قلاب کند دور بدن‌ات که مبادا... سرحال و قبراق هم باشد. هی دنبال یک جای دنج و گرم نباشد. بره برایت بیاورد و بدهد تحویل‌ات تا هر اسمی که تو می‌خواهی رویش بگذاری و از آن به بعدش هم به او مربوط نباشد. اصلاً تنها مال خود خود خودت باشد تا بتوانی هروقت خواستی یواش بزنی زیر دنبه‌اش و او هم رو به تو بع‌بع کند. یکی که وقتی شبی، دم صبحی، از پیش یک بز زنگوله‌پای بازی‌گوش پیش‌اش بر‌می‌گردی هنوز نشسته باشد در کسوت روحانی‌ای که نظام بسیار اخلاقی جامعه ما توصیه می‌کند. کسی که در این کسوت مطلوب، قرص صورت ماهش « تو را به یاد زن روس  بیندازد. نه، حتی بیش‌تراز آن. ضربدر هشت یاشاید هم شانزده! »

                                                                                                     4/7/87 عسلویه