X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389

این را تو می گفتی!

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:39 ق.ظ

                       درباره خروس ابراهیم گلستان

 

 

فکر می‏کنم برای نویسنده مناسب‌تر باشد که دنبال موضوع‌هایی بگردد که از نظر زمانی یا مکانی دور باشند. ترجیح می‏دهم ماجرای داستان‌هایم در دوران گذشته اتفاق بیفتد، مثلاً پنجاه سال پیش و مکان وقوع‌شان محله‌های کم و بیش ناشناس یا فراموش‌شدة بوئنوس‌آیرس باشد، زیرا به این ترتیب خاطرم جمع است که کسی دقیقاً نمی‏داند مردم آن ایام و اهالی آن محلات چه‌طور حرف می‏زدند و چگونه رفتار می‏کردند.

(مصاحبه‌های بورخس.ترجمه کاوه میرعباسی. نشرنی. ص 135)

 

 

 خروس پیش از این یک بار به صورت کامل و با نظارت و تایید نویسنده در مردادماه 74 در لندن و نیوجرزی و توسط انتشارات روزن چاپ شده‌است. قبل از آن نیز به صورتی که بعدها مورد اعتراض شدید نویسنده واقع شد در مجموعه‌ای تحت عنوان شکوفایی داستان کوتاه درآمده بود. همچنین تکه‌هایی از این داستان به صورت چیزی بیشتر از پیش‌نویس اما کمتر از شکل نهایی در سال‌های آخر دهه پنجاه در نشریه لوح(دوره جدید،شماره 3) چاپ شده بود. البته بدون هیچ توضیح یا قیدی. در این باره‌ی اخیر گلستان درجایی می‏گوید: چند سال بعد‌تر نشریه‌ای که طی چندین سال تنها چهار پنج شماره بیرون داد، شاید هم کمتر، چند تکه از خروس را پیش از دوباره خواندنی که نویسنده کرده باشد به چاپ آورد- با تاکید برهمین نکته، و باقید این‌که آن نوشته نهایی نیست...

 گلستان طی یک یادداشت و دو نامه‌ای که در مقدمه خروس آورده به شرح ماجرای این چاپ‌های با اجازه و بی اجازه می‏پردازد و اعتراض می‏کند که چه و چه و در جایی از نامه دوم می‏نویسد: یک داستان تکه پاره شده از خودم دیدم که ده سال پیش از انقلاب آن را نوشته بودم، احتمالاً به صورت یک جور پیش‌بینی و حس لزوم و وقوع قریب آن و در جای دیگر چاره خنثی کردن توطئه کسانی که به چاپ ناقص و تحریف و دگرگون شدة خروس دست زده اند را در چاپ درست این قصه در صورت درست دست نخورده‌ش، بعد از یک ربع قرن که از نوشته شدنش می‏گذرد می‏داند. نتیجه چاپ تازه خروس است توسط نشر اختران که به تازگی در دسترس قرارگرفته است .

  خروس داستانی که به قول نویسنده‌اش کوتاه نیست ، روایت کمتر از 24 ساعت از سفر بازگشت یک گروه دو یا سه نفره مهندسین نقشه برداری شرکتی است از ماموریت مساحی در جزیره‌ای. اگر چه نامی از جزیره و بندری برده نمی‏شود اما جزئیات داستان نشان می‏دهد جایی در جنوب مورد نظر است که اهالی به گویشی احتمالاً بوشهری یا نزدیک به آن سخن می‏گویند. احتمالاً این شیوه‌ی برجسته کردن یا تاکید بر جغرافیا ومکان داستان دیگر چندان کارکرد ندارد و در فاصله همین بیست وچندسالی که خروس در گوشه کشوی آقای گلستان سال‌های سال از ذهن وی دور رفته (ص 8 ) اهمیت خود را در سبک و سیاق شمال یا جنوب و شهری یا روستایی نویسی ازدست داده‌است که البته نقش رادیو و تلویزیون و در این سال‌های اخیر ماهواره و روزنامه و دانشگاه‌های آزاد و... در این کمرنگی و بیرنگی قابل اعتناست. به هرحال اگر در اواخر سال‌های دهه چهل خروس می‏توانست مدعی وجهی نمادین برای گذاشتن لهجه معینی در دهان شخصیتی مثل حاجی و دیگر اهالی آن خانه شود چه بسا دیگر این وجه در پس سه دهه سلطه زبان مشترک رسانه‌ای رنگ باخته و امتیاز قابل توجهی در جلب و جذب خواننده و احتمالاً نوعی پیام رسانی محسوب نمی‏شود.

 لغزش های مختصر دیگری هم به متن راه یافته که بیشتر در همان شروع روایت خود را می نمایانند و گویا بیشتر از آن‌که حاکی از کم دقتی و آشنایی سطحی و از دور نویسنده با ظرف مکانی باشد که برای این داستان نمادین برگزیده ناشی از شتابی است که نویسنده برای رسیدن هرچه زودتر به خود خروس و بخش‌های دیگر داستان دارد.

 چکش به‌جای تیشه، مردکشتی‌ساز به‌جای مثلاً مرد لنج ساز، شن به‌جای ماسه و این که راوی با کمی آب و تاب می‌گوید با پارو را به شن نشاندن و زور آوردن قایق را به روی شن رسانیدند که گویا این تکنیک در قایق‌رانی مربوط به زمانی است که قایق را از ساحل دور می کنند تا به دریاتر بروند و نه برعکس و... از این‌دست‌اند.

  این مُضیف (که عربی و بیشتر بین اهالی بومی خوزستان رایج است ) که راهنما می‌گوید نسبتاً (نسبت به چی؟چون لحظه ای قبل می گوید جایی نیس این‌جا! ) بد نیست، گویا همان مجلسی است که نقش سالن پذیرایی را در معماری آن مناطق ایفا می‌کند و اهالی، خصوصاً اگر مثل حاجی دستشان به دهنشان برسد و اعیان و ریش سفید باشند والبته مذهبی و اهل رعایت حلال وحرام اصرار دارند به لحاظ رعایت حجاب اندرونی از یک طرف و راحتی میهمانان از طرف دیگر، گاهی حتی با ورودی مستقل ساخته شود و دستشویی و توالت جداگانه داشته باشد و حتی‌الامکان هیچ گوشه‌ای از صحن حیاط و طبعاً در و دیوار و نردبان و رفت و آمد زن و بچه‌ها در مسیر دید غریبه‌ها نباشد.

 موقعیت و جزئیات مضیف یا مجلسی در معماری محل وقوع این داستان نمادین از آن‌جا اهمیت بیشتر پیدا می‌کند که محل استقرار دوربین گلستان برای توصیف دقیق بخش‌های قابل توجهی از داستان ( ازدریچه چشم راوی ) است و اگر آن کلیت معماری و عادات و رسوم و سنت‌ها منجر به، یا ناشی از، آن‌را مانند نویسنده به خاطر مصلحت سینماگرانه ندیده بگیریم انصافاً مناسب‌ترین جا برای تماشا و وصف صحنه‌های تعقیب و گریز جذاب بخش خروس‌گیران و خروس‌کشان داستان همان درگاهی مضیف یا مجلس است.

 اگرهای دیگری هم هست که حداقل برای من خواننده اهل و ساکن جنوب مطرح است و نمی گذارند گلستان را آن طور که همیشه دوست داشته‌ام و خوانده‌ام در خروس هم پیدا کنم و ببینم. باز هم اگر نگاه کنیم می‌بینیم:

 راوی درست در لحظه رسیدن و مقابل خانه حاجی با دیدن خروس روی سردر خانه اول از جا می‏جهد . بعد خنده‌اش می‏گیرد. بعد هم انگار یادش می‏رود بیهوده آن‌جاست و از جزیره دیر راه افتاده است، دیگر وسیله نیست و تا فردا، دست‌کم فردا، باید میان بندر ناپاک کهنه عاطل وقتش را تلف کند. راوی از این‌جا و درتمام طول داستان محرومیت آدم‌ها ی آن‌خانه از برق، آب و بهداشت وسواد و... را نه به تاسفی کمرنگ حداقل که به تحقیر و تمسخری پررنگ وارسی و گزارش می‏کند وهیچ نمی‏پرسد اگر این‌جا ، خانه اعیان و ریش‌سفید شهر است بر دیگران چه می‏رود و مثلاً گناه آن بچه‌ای که به قول وی گوشه‌ای نشسته و مدام تخلیه می‏کند چیست که برای تعجب و خنده خواننده باید به نجاست خود آلوده شود آن‌طور؟(ص26)

 باورود به خانه حاجی ذوالفقار کبگابی درمی‏یابیم او نظیر بخش قابل توجهی از اهالی بوشهر و خوزستان شیعه است ( نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با تمهیداتی یکسره می‏خواند ) که می توانست نباشد که درصورت تعلق به اقلیت مذهبی آن حدود، شاید کار رمزگشایی از این قاتل بالفطرة خروس سحری! مشکل ترمی‏شد. نذر می‏کند، میهمان نواز است ، حریص و زرنگ است ، قاچاقچی است (قاچاق چی ؟ هرچی!) به شدت خرافاتی است و از ویسکی و کنیاک ابا ندارد. قالتاق است زیرا یک عمر به قاچاقچی‌گری دوام آورده‌است .احتمال دارد از این‌هم قالتاق‌ترشود. حاضرجواب‌است وگوش تیز می‏کند و حرف را خوب می‏گیرد. دنبال گنج میرمهنّاست که شنیده جایی در جزیره پنهان شده و برای یافتن آن تور پهن می‏کند که دل راوی یا همراه وی را به دست آورد. زیر زبانشان را می‏کشد. آن‌قدرکه چه بسا پذیرایی‌اش از این آدم‌ها و راهنمایشان که محلی است از سر ریا و توطئه به نظر می‏آید وکلی عیال و نان‌خور و نوکر و کلفت دارد. در هرحال این موجود عجیب، مضحک، باهوش، میهمان‌نواز، بی‌رحم، فرصت‌طلب و خوشگذران در این داستان نمادین، انگار که باید سوی آن جهانی باشد که به تاکید گلستان لازم بوده با انقلابی احتمالی کنار زده و کرکره‌اش پائین کشیده شود.

 سوی دیگر این واژگونی کیست یا چیست؟ خروس که به فرمان حاجی و زور و تمهید مشتی نوکرو دست‌نشانده وحیله همسایه‌هایش که کمک کردن، چون فکرمی‏کنند دردسرداره براشون بعداً به آن شکل فجیع سرکنده می‏شود؟ آن پسربچه ٌسیاه چرده که پیراهنش بلند تا روی پایش بود و آمد سلام کرد و رفت بند بادبزن را کشید تا تاب راه افتاد؟ (ص 25) همان که تا پایان داستان بی هیچ سخنی و کاملاً شبیه اشباح گم و پیدا می‏شود و بعد که در آستانه صبح فردا، حاجی را به گند می‌مالد و بز سردر خانه را به آتش می‏کشد و از مهلکه می‏گریزد؟ یا مردمی‏که به اشتباه کسی دیگر را عامل آتش‌افروزی می‏پندارند و بر او حمله ور می‏شوند؟ شاید راوی و همراه که سالم و بدون هیچ آسیبی از ماجرا خارج می‏شوند و سر از دشت پهناور در می‏آورند؟ با کلی حـــرف برا ی گفتن و چانه زدن با هم و نظریه سیاسی و فلسفی غرغره کردن.

 درست است و همان‌طور که گلستان گفته، خروس یک داستان نمادین است و مثل همه آثار هنری نمادین راه‌هایی را برای تفاسیر متفاوت باز گذاشته است. حتی برای خود گلستان این امکان را فراهم ساخته که مدعی شود داستانی در پیش‌بینی انقلابی که می‏گوید می‏دانسته  لزوماً رخ می‏دهد نوشته است .می‏توان گفت که آقای همراه سخن‌گوی جریان روشنفکری حزبی در دهه چهل و پنجاه است که به اصطلاح پرچمدار نوعی مبارزه طبقاتی( از نوع کاملاً وابسته‌اش به جاهایی )ست وحرکات مبتنی بر تئوری مبارزه مسلحانه هم استراتژی، هم تاکتیک را کج، عادت به زشتی و خشونت و خطرناک و حسی می‏داند و می‏پرسد: بزرگتر بود فکر می‏کنی می‏کرد؟ و از راوی که احتمالاًنماینده جریان روشنفکری منتقد به سوابق آن حزب تراز نوین است می‏شنود: بزرگتر بود تجربه‌اش زیادتر بود. جراتش کمتر.(ص104) و بز خشکیده توخالی هم لابد نماد نشان خاندان حاکم است که برای حفظ حاکمیت خود هرکاری را روا می‏دارد و همه عادات و رسوم خود را حفظ می‌کند. چیزی که لازمه از رسم میفته هیچوقتی ؟(ص 70)

  نوشتن این داستان در سال 48 و چاپ آن در سال 74 (بیست و چند سال بعد) و آن همه تغییرات و تصحیح برای آن‌که گوشه و کنار داستان با هم جفت و جور باشدو عصبانی شدن جا و بی‌جا که چرا داستان ( منظورنویسنده البته داستان ناقص یا تصحیح نشده است اگر نه از چاپ نسخه درست و مورد تایید خود گله‌ای نداشته احتمالاً) مرا چاپ کرده‌اید شاید به این علت‌است که گلستان به شدت نگران برداشت‌های متفاوت از متنی‌است که به زور و زحمت فراهم کرده و تا شده زیر ذره‌بین ویرایش برده تا به‌طور نمادین و دقیقاً مثلاً نوعی پیش‌بینی از وقوع انقلاب و لزوم وقوع آن باشد؟(ص14 نامه به سردبیر گردون ).  نگاه کنیم به بعضی از این  تغییرات در همان متن که در لوح چاپ شده:

1)ماشین قرارشد بفرسّن که فرسّاده‌ن ، که فردا صبح، زود، راه بیفتین، امید خدا، خنکون.

َ1)ماشین قرارشد بفرسّن که میفرستن، که فردا صبح جخت راه بیفتین سلامتی، امید خدا، خنکون، صبح ِگاه.

2)راهنمامان بود. ازپیش آستانه در رد شد و بعد از درِ اتاق آمد تو و تخته نرد را که دودستی گرفته بود گذاشت پیش همراهم.

َ2) راهنماما ن بود. آمد تو ، سلامم کرد و تخته نرد را که دودستی گرفته بود گذاشت پیش همراهم .

3)این کربلای سکینه ما معرکه‌س تو شله زرد پختن. امشو آشش داغه‌ن . فردا اگر نمیرفتین سردش خیلی خیلی خش‌تر بید.

َ 3)این کربلای سکینه ما معرکه‌س تو آش پختن . امشو آشش داغه‌ن. صَبا اگر نمیرفتین شله‌زرد شب‌مونده هم خش‌بید، خش‌تر بید.

4)حاجی گفت مو بعد نذر کردم. بعد، مو نزدیکای ظهر بید که نذر کردم. دیر بید. این نذرن.

َ4) حاجی گفت مو نذرکردم. مو ظهر بید که نذر کردم.

 به نظر می‏رسد گلستان با وسواسی عجیب و دقتی غریب به اجرای تغییراتی در متن دست می‏زند. معلوم هم نیست در کل متن داستان در فاصله این بیست و پنج سال چه‌قدر تغییرات داده شده‌است و شاید در هر بار آن‌را بیشتر و بیشتر به روز کرده باشد! چه بسا که در جاهایی هم داستان و آدم ها زیر و رو شده باشند. چنان‌که انقلاب همه چیز را  زیر و رو می‏کند. اصرار مکرری که بر نقطه‌گذاری، رسم‌الخط و کلمه‌ها و ...دارد به باستانشناسی می‏ماند که با برسی موئی ذرات غباری را از لوحی که 25 سال گوشه کشو نگه‌داری شده دور می‏کند . لوحی که انگار قرار است بر سکویی نهاده شود تا عبرت کسانی باشند که خروس‌های اذان‌گو را سرمی‏برند و شام شب می‏کنند و از قاچاق (امان ازاین کلمه که چه‌قدر بار منفی برش گذاشته‌اند بی‌خودی ) ارتزاق می‏کنند و از زور خارَک و خرما هر روز به همه کس بند می‏کنند و نمی‏دانند ممکن است کودکی در نهایتِ مهربانی و سکوت و صبر (ص 108) که از رفتار خشن امثال این خروس‌کش‌ها با خروس داستان ما روی صورتش دو خط اشک برق می‏اندازد و باد‌بزن را همچنان می‏کشد آهسته (ص 51) شبانه بالای سرشان ظاهر شود و زیرپیراهن در دهانشان بچپاند و ریش و سبیل و پهنای صورت و تمام هیکل‌شان را با مدفوع آلوده کند و برنعل درگاهی و دروازه خانه‌شان نفت بریزد و آتش بیندازد.

 راستی این کودک بعداً کجا می‏رود؟کجاست بعداز 35 سال حالا؟ در تمام این مدت بیرون از داستان گلستان کجا بوده واقعاً؟ خانه یک حاجی دیگر در شهر بی نام دیگری در جنوب و به بادزنی در مضیف او مشغول؟یا ویلان در دشتی دور از دریا؟

 این گهی که جا و بی‌جا برسر و صورت بچه و بزرگ آن خانه مالیده می‏شود و همه جای خانه زیر دست و پاست از کجا می‏آید؟ جز از همان ملچ و ملچ دهان‌ها در سکوت بی حرفی است که همه دور آش ماست و بلالیت و قیمه و قلیه و نان و پنیر و ترشی و رنگینک براه انداخته‌اند و برای رسیدن به آن راوی ( نویسنده ) هم که این‌همه دماغش را می‏گیرد، به تعارفی کوچک از سوی راهنما و از راه کنارآب‌های مانده از سیلاب و با رویه کدرزنگ خورده رد شده و درکوچه خاکی تنگی که بوی کهنگی می‏داد گذشته و خود را به سفره رسانده است؟ گیرم که با طلب‌کاری و تفرعنی که خاص او ( راوی یا نویسنده یا هردو )ست.چرا که تازه بعداز بساط سفره و آن‌گاه که متکا و ملحفه می‏آورند و پس از ساعت‌هایی که با کفش روی قالی حاجی نمازخوانی که خیلی هم خرافاتی‌است و حلال وحرام می‏کند رفته و آمده و نشسته تازه کفش در می‏آورد (ص 39) و هی می‏گوید انگار و هی تکلیف خودش را باخود و خواننده روشن نمی‏کند . انگار این خانه خالی بود . انگاراین خانه احتیاج به آواز صبحگاهی داشت . انگار لولای در نالید . انگار می‏دیدم . انگار روی چهاردست و پا می‏رفت . انگار می‏دیدم . انگار می‏رفت . ( همه از ص 83).

راست بگویم خروس در مجموع دوست‌داشتنی نیست. راوی را هم نمی‏توانم دوست داشته باشم. گلستان را هم در خروس که همان راوی ست اصلا دوست ندارم. ( گلستان همان راوی ست چون در ص94 به یک‌باره خود را می‏نمایاند. آن‌جا که رو به خواننده می‏گوید : باورنمی‏کنید مختارید. بی خــلاف می‏گویم. این جور می‏دیدم ) و دوست‌اش ندارم که برای جفت وجور کردن نماد‌های انقلاب و ضدانقلاب خود مردمی را به لجن می‏کشد که در همین نزدیکی من زندگی می‏کنند و هیچ اصلاً این جور نیستند که گلستان می‏گوید. قاچاق می‏کنند چرا که قاچاق را فقط امری غیر قانونی می‏دانند و نه غیر اخلاقی. چرا که می‏خواهند شکم زن و بچه شان را سیرکنند . قاچاق نمی‏کنند که برای خود و میهمانان این جورشان کنیاک و ویسکی فراهم کنند. کفش و دمپایی و زیرپیراهن و جارو و تلویزیون قاچاق می‏کنند.خروس می‏کشند تا از میهمانشان با عزت واحترام پذیرایی کنند. حتی اگر مثل همین حاجی ذوالفقار احتمالاً فقط یک خروس داشته باشند. این‌طور نیست که راوی تعریف می‏کند که با همراه و راهنمایش به خانه حاجی بروند و در طول کمتر از 24 ساعتی که آن‌جایند شاهد جنگ و گریز حاجی و افراد خانواده اش با خروسی باشند که به تصادف از تخمی‏گذاشته شده در ساعت دیواری و فراموش شده بیرون آمده باشد و این هم چقدرتکراری ست که هرکس یا هرچه می‏خواهد نماد چیزی باشد مثلاطاغی و سنت‌شکن به روال طبیعی به دنیا نیامده باشد. خروس هم از زیر مرغی بیرون نیامده بود و مثلاً فرزند زمان (ساعت آونگ دار) خود است لابد.

    خروس دوست داشتنی نیست  چون داستانی است که در کنار دریا رخ می‏دهد و این دریا ، با همه وسعت تعیین کنندگی‌اش ،تقریباً به تمامی در آن به فراموشی سپرده شده است. راوی فقط گاهی یادی از آن می‏کند و در جای‌جایی از داستان از باد ملایمی می‏گوید که بوی دریا دارد. از دریا برآمدن و به خشکی درآمدن آن هادر ابتدای داستان هم با نوعی ناشی‌گری در روایت همراه است که کار را تاحدودی قلابی می‏نمایاند. می‏پرسم چه اصراری بوده که داستان در کنار دریا و در شهری جنوبی بگذرد؟ دریا چه نقشی در داستان ایفاکرده است که وجودش لازم بوده؟ جز آن‌که مثلاً در مواجهه با دشت، نقطه پشت سر است و نه روبرو. گذشته است نه آینده. بچهک ( بقول راوی ) هم به دشت می‏رود. راوی و همراه هم به دشت می‏روند و گویا همه همان‌جا آرام می‏گیرند. دیگراشخاص داستان هم به دریا توجهی نمی‏کنند. حتی آدم های خود آن‌جا .جالب‌تر از همه آن‌که درآن تابستان گرم و آتشی( به گفته راوی) برای شتسشو و رفع نجاستی آن‌طور از خود حتی به فکرشان نمی‏رسد به جای رفتن در حوض! تن‌شان را  به دریا بزنند چنان‌که رسم تمام دنیااست. به حمام می‏روند.حمام!؟ آن‌هم در تابستان و در شهری بندری و کسی مثل حاجی که اعیان و ریش سفیده و مضیف‌اش هم بد نیست! درآن صبحِ گاه هم فکر تقریباً همه آن است که احتمالاً حاجی به حمام رفته است. گلستان باید زمان داستان را خیلی خیلی دورتر می‏برد. مکان را هم باید خیلی خیلی بیشتر گم می‏کرد. طوری که دم آن خروس نمادین از جاهایی از متن بیرون نزند. آن‌قدر که کمتر کسی که زنده است دیده باشد. صرف نام نیاوردن از شهر و بندر و جزیره کافی نبوده است که خروس را باورپذیر کند. شاید براین مردم و برخانه و اشیاء دور و برشان هم نباید نامی می‌گذاشت‌. اماراستی در آن‌صورت وجه نمادین داستان چه می‏شد؟

    خروس را دوست ندارم زیرا که به شاعری ( حتی دوست ندارم حدس بزنم کدام شاعر) لجن پاشی شـــــده است. با زشت‌ترین عبارات.(ص79) آن هم از زبان علی یا بمون (که حتی در حد سلمان به دور و بر خود نگاه نمی‌کنند ) و تایید همراه. و مثل هربار دیگر که این همراه زبان به تمسخرکسی باز می‏کند راوی خاموش است. دوستش ندارم زیرا همین راوی بی دلـــیل و بی مقدمه و بسیار تحقیرآمیز از حاجی می‏پرسد: دارخرستو هم آره؟(ص68) و : شماهم ملتفت شدید که شوخی نی؟(ص68) و گویا هر بچه که برای لذت‌جویی بیمارگونه‌ی مرد یا مردانی نخست به دریا و بعد به خلوتی شوم برده می‏شود به میل و عشق و شعور خود رفته‌ست که باید سی یا چهل سال بعد ( راستی حاجی چند ساله است؟) به راوی یا گلستان یا هردو جواب پس بدهد و این هم بشود دلیلی بر لزوم انقلاب کردن براو مثلاً. بعد هم از زبان همراه و در سکوت احتمالاً تایید‌آمیز راوی شرح غاز سفید و خانه‌های بدنام چینی‌ها لابلای این گفتگوهای مردانه آن‌شب بالای پشت بام آورده می شود و به نظرم با این نچسبی، جایش حداکثردر پائین و به عنوان زیرنویس صفحه می‏توانست باشد نه آن‌جا که یکی بگوید و دیگران با دهان باز و حیرت و تعجب گوش بدهند و از این همه، نویسنده انگار فقط بخواهد خواننده را مثلاً غافلگیرکند. دوست ندارم خروس را چون گفتگوی آخرش، با آن گمانه‌زنی‌ها و ایما و اشاره‌ها و مبهم‌گویی‌ها بسیار نچسب است. درست مثل گفتارهایی که اوائل انقلاب رایج شده بود و برای تهذیب اخلاق تماشاگران به پایان فیلم‌های خارجی مسئله! دار می‏افزودند. یک لحظه فکرکردم این هم شاید از سینما آمده باشد خدای ناکرده که ... پس می‏گیرم حرفم را. اما نمی‏فهمم بازی با کلمات ثواب و صواب در گفتگوی همراه و راوی با راننده ( ص101 ) حامل چه معنایی ست یا چه بی‌معنایی. نمی‏فهمم با دلوچه که شاید چیزی کمتر یا حدود یک بطر آب برمی‏دارد چگونه می‏توان از فاصله دیوار حیاطی تا دیوار دیگر همان حیاط آتشی را خاموش کرد که راوی یک لحظه به این فکر می‏افتد و زود درمی‏یابد پرت فکر کرده‌است. یعنی تا این اندازه پرت ؟ (ص 86 ) نمی‏فهمم هم که همراه که در طول داستان این همه راوی را رعایت می‏کند و کارهایی می‏کند و حرف‌هایی می‏زند فقط برای خوشامد او چه‌طور چندصفحه مانده به آخر داستان می‏شود یک دانای کل و ایدئولوگ و در دو سطرآخر حرف او را با شیشکی می‏بُرَد؟

 البته همه قضاوتم درباره خروس و گلستان این نیست.خروس از جهاتی هم خوب است و در معدود مواردی به برکت حضور گاه‌گاه پررنگ‌تر گلستان سینماگر عالی. ایجاز در گفتگوها و قدرت پیش‌برندگی آن‌ها در تمام طول داستان کم نظیر است. نقل قول‌ها غالباً دو یا سه لایه‌اند و پس‌پشت ظاهرشان معنا یا معناهای دیگری را هم منتقل می‏کنند. هوشمندی مخاطب‌ها در این موارد اگرچه تاحدودی غیرقابل باور است اما در هرحال داستان را با ملاحت تکان می‏دهد و به جلو می‏راند.(مثلاًدرصص 23و 25 ).

توصیف حاجی در کنارکشیدن از سفره و شکرگزاری نعمت‌های خدا و غلتاندن انگشت تر روی نمکدان و مکیدن آن توی دهان و عقب‌نشستن و برچیدن خرده‌نان از روی فرش به‌راستی تصویر زیبا از موقعیت داستانی شخصیت حاجی ارائه می‏کند و این سینماست. همین‌طور توجه به صداهای بیرون صحنه در دوسه جای داستان. یک لحظه فکرکردم دور، خیلی دور، خروس می‏خواند. با دستم اشاره کردم و گوش می‏دادم...(ص34) خواب بعد از نهار و پرده معلق بادبزنی که هوا را با ریتم آونگ ساعت دیواری تکان می‏دهد ودراز کشیدن حاجی و سرتکیه‌دادنش به دست نیز زیبا ودلپذیر توصیف شده و از آن دل انگیزتر تصویری‌ست از آخرین حضور سلمان در کنار راوی:

صدایی از کنارمن آمد. سرآهسته برگرداندم. سلمان بود .یک دلوچه آب با لیوانی که وارونه روی گلوپوش چوبیش گذاشته بودند آورده بود و آهسته رفت و هیچ هم نگفت و شاید میپنداشت من خوابم. خوابم برد .  

وغیر از این‌ها،و غیر از همه این‌ها، این‌که زمانی دراز گذشته دلیل نمی‏شود فراموش کرده باشم دو سه سالی حوالی پانزده یا شانزده سالگی، در ایام نوروز و همراه با میهمانانی که از تهران و جاهای دیگر به آبادان می‌آمدند، بعداز دور و گردشی دوساعته در پالایشگاه، آن شهرآهن و آتش، در سالنی تمیز و خنک، در بخش روابط‌عمومی شرکت‌نفت ،چندبار فیلم موج و مرجان و خارا را تماشاکردم و لذت بردم و درکام و جانم نشست و نام ابراهیم گلستان را از همان‌جا برای همیشه به خاطر سپردم. زمانی دیگر هم، آذر1349، در یک کتابفروشی کوچک ( کتابفروشی ابن‌سینای مرحوم حسین‌حقایق ) ایستاده بودم مقابل قفسه کتاب‌ها و سر می‏کشیدم به شعرها و قصه‌ها. دو خانم جوان در سن و سال خودم آمدند و سراغ آذر، ماه آخر پائیز را گرفتند .کتابفروش گفت تمام کرده است.نداشت دیگر که بدهد و نمی‏دانست هم کی می‏تواند تهیه کند. گفتم اگر از گلستان می‏خوانید حتما مد و مه را هم بخوانید که تازه در‌آمده است. نمی‏شناختند. گفتم که محشراست. عالی ست. بخصوص توصیف آبادان و محله های بریم و بوارده آن. استقبال کردند. قرار شد روز بعد یا شاید روز بعد تر، آن کتاب و یکی دوتای دیگر را با خودم ببرم و در آن کتابفروشی کوچک بگذارم که یکی از آن دو، خواهر بزرگتر، بیاید و ببرد و گذاشتم و آمد و بردو برگرداند و همان خط سرنوشت من شد تا امروز.

  به گلستان مدیونم هم به خاطر این‌که سال‌هایی بعدتر، شبی دست در دست همان خواهر بزرگتر، همسرم، از کوچه‌هایی می‏گذشتم. از تماشای خشت و آینه در سینما کاپری برمی‏گشتیم و طعم صدا و بازی و تصویر ذکریا هاشمی و تاجی احمدی و نقش‌های سیاه و سفید و خاکستری کادرکادر فیلم زیر دندانم بود. سایه دیگری هم با گلستان و با ما می‌آمد. کسی‌که مثل هیچ‌کس نبود. چیزی به خاطرم آمد. نوشتم و از فروغ خواستم به آهنگ صدای فروغ بخواند:

باران چه خیسی ملایمی دارد

                                     این را تو می‏گفتی

و این را من می‏گویم:

اگر به پشتیبانی من نمی‏ماندی

شاید قدم به خیابان نمی‏گذاشتم.