شما کی هستید؟
آنجا بودم که یکی با سر و صدای عجیبی خودش را انداخت توی سالن اداره گذرنامه و با داد و فریاد سراغ علی احمدی فرزند محمد را گرفت. معلوم شد این دومین باری است که به خاطر تشابه اسمی با کسی که بدهکاری مالیاتی دارد جلوی خروجاش از کشور را گرفتهاند. انگار روبهرویش ایستاده باشد با صدای بلند میپرسید: چرا نمیری بدهیات رو بدی لامصب؟ تو خوردی، تو بردی، من باید گیر بیفتم؟ دیدم انگار راستی راستی نه من سبوکش این دیر رند سوزم و بس
به فکر افتادم مدرکی چیزی جور کنم و همیشه با خودم داشته باشم. یادم بود به آن یادداشت خیلی سال پیش تو مجله فردوسی اما جزئیات و شماره و تاریخاش را تقریباً فراموش کرده بودم. تو بازارچه صفوی هم گشتم اما هم چیزی پیدا نکردم. یکی گفت بروم کتابخانه مجلس تو بهارستان. با پسر دومم که حال این کارها رو دارد رفتیم آنجا. آقایی آن جا بود که به درد دل همه میرسید. معلوم شد چندین و چند مورد مثل من سراغ داشت. خودش میگفت مشغول تحقیق است تا یک مجموعه از این جور موارد تهیه کند. کمک کرد و دوسه ساعت بعد چیزهایی پیدا شد. شعرها و دو سه داستان کوتاه با امضای عباس عبدی. به پسرم گفتم باید دنبال یه آدم سبیل چنگیزی بگردی. با تعجب پرسید: چنگیز؟ گفتم: نترس بابا! چنگیز بیست و یکی دو ساله با کت و کراوات.
همینطور که شمارههای سال 50 و 51 را ورق می زدیم صحنههای آن سالهای دانشجویی مقابل چشمام میگذشتند. بالاخره رسید آن صفحهایی که دستم ماند رویش و انگشتم رفت طرف عکس سیاه و سفید خودم. توضیح زیر عکس راجع به چاپ یک، شاید هم دو کتاب تازه از داریوش عبادللهی ( درست می نویسم؟) بود. هیچ یادم نبود همچین اشتباه چاپی هم اتفاق افتاده بود. یک لحظه فکر کردم تو این سالها که مجلهها یک گوشه دنج و خلوت کتابخانه خاک می خوردهاند لابد عکس آدمها هرطور دلشان خواسته جاشان را با هم عوض کردهاند. مثل صاحب هاشان که گاهی همین کار را تو شلوغیهای بیرون انجام میدهند. توضیح را بلند و با دقت خواندم. توضیحی که بعدها بارها و بارها مجبور به تکرارش شدم. اینکه من او نیستم. او من نیست. ما او نیستیم. او ما نیست...
دوسه روز پیش بود خبر شدم تازگیها آقای عباس عبدی دیگری زنگ زده به دوست مشترکی و توضیح داده که با آن عباس عبدی که تو کیهان و اطلاعات پیش از انقلاب مقاله و خبر مینوشته فرق دارد. گفته که او نیست. بعد هم پرسیده این یکی چی؟ او هست یا...؟
خدا را چه دیدی شاید چند وقت دیگر عباس عبدی دیگرتری پیدا بشود که اصرار داشته باشد آن یکی نیست؛ همانکه بعضی فکر می کنند.
وقتی بالاخره مهر یک بار خروج مجاز خورد توی پاسپورتم، تصمیم گرفتم یک سفر سه چهار روزه بروم دبی که از همه جا نزدیکتر است. قشم بودم و هرروز پنج پرواز کوچک برای خارجیهایی که برای تمدید ویزا به قشم میآمدند انجام میشد. بعد از به هم خوردن آخرین سفرم به اروپا خوشحال بودم که با خیال راحت میرفتم میایستادم جلوی پنجره کنترل گذرنامه. مطمئن بودم دیگر ممنوع الخروج نیستم با این حال...
وقتی رد شدم انگار واقعاً پا گذاشته باشم تو خاک یک کشور دیگر. یک نوع بیرون آمدن از آتش بود انگار. نفس راحتی کشیدم و نشستم و پاهایم را دراز کردم از سر رضایت. کم مانده بود چرتی هم بزنم.
نوبت من که رسید با حوصله رفتم جلو و به نظرم نفر آخر هم خودم بودم. برادر پاسدار سبزه رویی که ریش پری هم داشت و قدش یک برابر و نیم من بود پاسپورتم را گرفت و خیره شد به آن. یک نگاه به عکس و نگاهی هم به خودم انداخت و پرسید: شما عباس عبدی هستید؟ گفتم: بله. پرسید: همان عباس عبدی که فلان جا کار میکرد؟ گفتم: بله. ولی مربوط به بیست سال پیش است. گفت: به به! عجب! عجب! آقای عبدی! ما تو آسمانها دنبالتان میگشتیم. پرسیدم: چی شده مگر؟ شما کی هستید؟ مشکلی پیش آمده؟ مهر خروج که دارد... ندارد؟
پرسید: مرا می شناسید؟ گفتم: فکر نکنم. نکند باز نمیتوانم بروم؟ پرسید: که نمی شناسید ها؟ گفتم: نه ولی ... لطفاً بگویید میتوانم بروم؟ صورتاش را جلوتر آورد و پرسید: یادتان نمیآید؟ شاید دید رنگم پریده و الان است که قلبام از سینه ام بیرون بپرد دلاش به رحم آمد و گفت: من محمدم آقای عبدی! محمد! پسر مش قنبر! نگهبان شیلات. با پدرم میآمدیم منزل شما با پسرهاتان بازی میکردم؟ کتاب میخواندید برایمان، خانمتان کیک میپخت. چه روزهایی! چه داستانهایی! چه داستانهای عجیبی! مش قنبر همیشه یادتان میکند. مادرم هم همینطور. خودم از همه بیشتر.
پاسپورتم را کشیدم از دستش و گفتم: محمد جان فعلاً دیرم شده. اما وقتی برگشتم باید همدیگر را ببینیم. داشت در شیشهای پشت سرم را میبست و برایم دست تکان میداد که بلند، طوری که بشنود گفتم: داستانهات یادت نرود محمد که خیلی لازمشان دارم. نگهشان دار تا برگردم.

