شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 11 مرداد ماه سال 1390

مصائب و رویای تهران

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 8:52 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

 وقت این سفر به تهران هم نزدیک می‌شود. ساعت حدود شش بعدازظهر است و هنوز نتوانسته‌ای به بعضی کارهایت سرو سامانی بدهی که با خیال راحت راه بیفتی. دوسه باری از دور به دریا نگاهی انداخته‌ای و از اینکه دیده‌ای آرام است، یا هنوز آرام است، دلت قرص شده. هرچند توفان اغلب خبر نمی‌کند. توفان هیچ‌وقت خبر نمی‌کند. یک روز قبل ته‌مانده دو کارت بانکی‌ات را روی‌هم ریخته‌ای و بلیت بندرعباس تهران را که به تازگی هم چهارده درصد گران شده‌است خریده‌ای. همه چیز دیر اما در حال انجام است و این دم آن دم است که راه بیفتی.

 سفر کردن همیشه آسان بوده. تا لحظات آخر مال آن‌جایی هستی که هستی و وقتی راه می‌افتی همه چیز را می‌گذاری تا برگردی؛ اگر برگردی. ساک و کیفت پر از خرت و پرت‌هایی‌است که اغلب هم در طول سفر به کارت نمی‌آیند. چند جلد کتاب، یکی دو تا مجله، دفتر یادداشت، دو و گاهی سه تا گوشی موبایل، لب تاپ با تشکیلات جانبی، دوربین با کیف و شارژر باتری و کابل رابط، حداقل دو تا عینک مطالعه، عینک آفتابی، دستگاه اصلاح صورت و خمیر ریش و خمیر دندان و مسواک و چند نوع قرص و کرم و ماژیک ‌های‌لایت و چند تا دسته چک و کیف کارت‌های مترو و اتوبوس و و چند تا سکه که معلوم نیست از کی ته یکی از جیب‌های کیف جاخوش کرده‌اند.

 روی صندلی شناور تندرو که چندان هم تند نمی‌رود اما خنک و راحت است خوابت می برد و گردنت به این طرف و آن طرف می افتد. این بهترین و سریعترین راه گذشتن از دریا و رسیدن به بندر است. چراغ های بلوار ساحلی پیدایند.

در فرودگاه بندر قاطی کتاب های یک دقیقه ای و آدم های مریخی و ونویسی و چندین مجله جدول کتاب داستان همشهری را می بینی. یک ماه است در آمده و به دستت نرسیده. شماره های گذشته اش را تقریباً به وقت دیده و خوانده ای. یک ساعت مانده به پرواز و می توانی دوتا از داستان هایش را بخوانی. یکی را می خوانی و حواست می رود به گفتگوی دو نفری که پهلویت نشسته اند. صف مسافران تهران تشکیل می شود. تجربه ات می گوید اگر نفر آخر باشی در مقصد ساک و چمدانت قبل از همه روی ریل می آید. فکر دستشویی هم هستی. می خواهی یکی دو ساعت داخل پرواز را بخوابی. باید سبک باشی. زن و مردی جلوی کانتر معطل اند. مرد خواهش کرده جای راحتی به زنش بدهند. حالا مجبور است مرتب توضیح بدهد. برای خودش و زنش دردسر درست کرده. توصیه نامه پزشکی ندارد و مجبور است مرتب اشاره کند به شکم همسرش که هنوز چهار ماهش نشده. زنش غر می زند. مامور می گوید نمی تواند نشنیده بگیرد. مامور دیگر می آید و کارت ها را دست مرد می دهد.

  کاش پرواز تاخیر داشته باشد. تاخیر ندارد. آن ساعت از شب کجا می توانی بروی؟ کجا می توانی بمانی؟ هر جا بروی باید دو سه ساعت بعد راه بیفتی تا به اتوبوسی که  جلوی درکانون منتظر تو و سی و سه چهارنفر دیگر است برسی. یک داستان دیگر همشهری را توی پرواز می خوانی. عکس ها خوبند. مسابقه طنز هم خوب است. همیشه وسوسه شده ای در این جور مسابقه ها شرکت کنی. می توانی با اسم مستعار مطلب بفرستی. مزه نمی دهد. ولش می کنی. می خوابی. بیدار می شوی. در آسمانید. باز می خوابی. مهماندار به سرعت به سمت کابین خلبان رفته  و دستش به بازویت خورده. میلیون ها آدم آن زیرند. میلیون ها چراغ روشن اند.

در تهران همدیگر را خواهیم دید

دیدار ما در تهران

                     اتفاقی نیست.

بیست و سه سال پیش با عجله رفتی. کاش می ماندی. کاش زود بر می گشتی. می شد خیلی زود برگردی و بمانی. اما رفتی و باز آز آن جا به جای دیگر. رفتی و باز رفتی. دور زدی اما باز رفتی. حالاچی؟ داری ارتفاع کم می کنی و فاصله چراغ ها از هم بیشتر می شود.

 در فرودگاه مهرآباد تهران، معلوم نیست چرا این بار در این ترمینال، به زمین می نشینی. ساک سبزت همان اول از چاله ریل بار بالا می آید. کجا می روی؟

 بیرون هوا گرم است اما از شرجی خبری نیست. نرمه بادی می وزد و دلت از تکان خوردن شاخه و برگ درخت ها می گیرد. روی چمن بیرون جایی هست. دو نفر بساط چای پهن کرده اند. مقوای باریکی که گودی تنی بر آن باقی است پیدا می کنی. لب جدول می نشینی. بند کفش ها شل می کنی. مقوا را آهسته پیش می کشی. بند کفش ها را به هم گره می زنی و کیف لب تاپ ات را دو مچ دستت می تابی و ساک سبز را زیر سرت می گذاری. باد همچنان با شاخه و برگ درخت ها بازی دارد. ستاره ها پیدا نیستند اما همه چیز آرام به نظر می رسد. دور از دریا و شرجی پایدار و صدای کولرگازی پلک هایت سنگین می شود. چند دقیقه ای هست وارد امروز شده ای. اتوبوس در ساعت پنج صبح در خیابان بخارست روبه روی سینما شهرقصه سابق و درست جلوی در کانون پرورش فکری با موتور روشن ایستاده است. این جا بود که جو هیل را دیدی؟ همین جا بود که چایکوفسکی را نشان دادند؟ ویلن زن روی بام...

 سه ساعت یک سر می خوابی و پلک هایت سنگین بالامی روند. مردان نارنجی پوش در رفت و آمدند. چای خورها نیستند. کفش و ساک و لب تاپ را بر می داری و به اولین کسی که جلویت سبز می شود می گویی: بخارست.

راس ساعت پنج در شیشه ای کانون باز می شود و دعوت می شوی به نماز. آب در جوی کنار خیابان غلت می زند و می دود به سمت جنوب.

 بار دومی است که با بچه هایی از کانون راهی سفر می شوی. اتوبوس تقریباً پر است و هوا روشن نشده راه می افتد. قرار است از شهرهای قزوین و زنجان و تبریز بگذرد و به اورمیه برسد. قرار است سه روز آن جا باشید و در باره ادبیات نوجوانان و کارهایی که به تازگی نوشته و چاپ شده حرف بزنید. به زودی زمانی می رسد که با آدم های تازه آشنا بشوی. اسم ها را بشنوی و به صداها بر بخوری.

«... به عبارت دیگر حق آب و گلی هم دارم. به اندازه کم، خیلی کم شاید. آن وقت ها تازه انقلاب پیروز شده بود و بعضی چیزها به هم ریخته به نظر می آمد. کانون پرورش به خاطر بعضی متولی هایش با مشکل روبه رو بود. شش کتابدار کانون، از جمله خواهرم، حقوق چهارماه شان را نگرفته بودند و می خواستند دسته جمعی راهی تهران بشوند؛ با یک لندرور سبز و راننده که نامش انگار یوسفی بود. آن موقع تازه گواهی نامه گرفته بودم و موقتاً در آبادان بودم. قبول کردم به عنوان راننده کمکی همراه شان باشم. از ترس و لرزم در طول راه، هر وقت فرمان ماشین دستم بود، هر چه بگویم کم است. شب را نمی دانم کجا و چه طور خوابیدیم. یادم هست تابستان بود. فردای روز حرکت به حوالی اراک رسیدیم. ایست و بازرسی کمیته نگه مان داشت. بازداشت شدیم. می پرسیدند با چه اجازه ای ماشین دولتی را برداشته‌اید؟ چرا با هم راه افتاده اید؟ کانون چه می‌کند؟ از کی حقوق می‌گیرید؟... جوابی نداشتیم. اگر داشتیم قانع شان نمی کرد. تا ساعت چهار بعداز ظهر بازداشت بودیم. به نظرم یک روحانی جوان که تا آن وقت در ماموریت  بود آمد و ما را آزاد کرد. در تهران همه چیز خوب و آرام شد. به خانه خودم رفتم. »

 اتوبوس در پمپ بنزینی توقف می‌کند و اولین عکس‌های سفر را می‌گیری. با حسن‌زاده و اصلانی که هر دو برای نوجوانان می‌نویسند هم عکس می‌شوی.

فرهاد می‌پرسد: توی راه بیشتر از همه به چی فکر می‌کنی؟

می گویی: من به دستشویی! تو چی؟

می گوید: همین! 

وعده می‌دهند که کمی جلوتر، برای صبحانه توقف می کنند. صبحانه می‌چسبد بخصوص وقتی پولش را کسی دیگری بدهد. کانون خیلی خوب است. روز اولی است که پول بلیت و صبحانه و هتل تو را به عنوان نویسنده کس دیگری پرداخت می کند. کمی پرخوری می کنی. تفریح بدی نیست. همه چیز خوب است. هر وقت دلت بخواهد می خوابی. اتوبوس راحت است. این طرف و آن طرف جاده سبز و زرد و گاهی حتی بنفش و سرخ است. هنوز قهوه ای رنگ مسلط است. خاک از باران ریزی که بعد از قزوین شروع به باریدن می کند خیس می شود.

 روز شنبه بر خواهی گشت و در تهران به دوسه کتابفروشی سر می زنی. شاید تا آن وقت شماره تازه همشهری داستان هم در آمده باشد.

عکس می گیری. ظهر در رستوران از بشقاب کره محلی با چند چنگال چرب و دایره های سفید پیاز و سینی باقلوا و قاش های سبز خربزه عکس می اندازی. بیرون چند سنگفروشی بازند با ردیف سنگ های گرانیتی چینی که تازگی همه جا می بینی. آن طرف تابلو بزرگی با اسم پسرت پیداست. توی کادر دو تیر سیمانی و ترانس بزرگ که روی پلی از نبشی های سایز بالا مستقر شده هم پیداست. دو ساعت و نیم از برنامه عقبید و اصلاً نگران نیستی. کیف دوربین را به حسن زاده می دهی. نمی پرسد کجا می روی.  

   

 تبریز و نصف بیشتر دریاچه را در خواب می گذرانی و وقتی اتوبوس کنار می زند که هرکس می خواهد نگاهی از نزدیک بیندازد و عکسی بگیرد چشم باز می کنی به سفیدی و بیرنگی هر دو طرف. ماشین ها با سرعت می گذرند. پراکنده آدم هایی رفته اند پایین کنار آب یا نمک. همه دوربین دارند. همه عکس می گیرند. فرهاد می پرسد: حالا چی؟

تابلو می گوید سی و پنج کیلومتری اورمیه هستید. آن قدر تاخیر کرده اید که لازم است بلافاصله، حتی پیش از رفتن به هتل، در مرکز شماره سه کانون جمع شوید و اولین جلسه نقد و بررسی داستان ها را برگزار کنید. باسمه ای و تصنعی به نظر می رسد اما عجیب است که همه چیز خیلی زود جدی می شود و همه در بحث ها شرکت می کنند. سی و چند نفر دورتا دور سالن بزرگی نشسته اید. صدها کیلومتر راه را آمده اید، از میان دریاچه گذشته اید، از میان کوه ها و گندم زارها و زمین های خالی، از میان نمک، و... همه چیز جدی، محترم و  دوست داشتنی است. نوبت داستان خوانی تو فرداست. فردا روزی است که فصل نخست رمان تازه ای که شروع کرده ای را می خوانی و همه در باره اش حرف خواهند زد. فردا می شنوی که اگر راوی تو اول شخص باشد بهتر است. فردا می شنوی که نقی سلیمانی پیشنهاد می دهد. می پذیری که دیالوگ های کارآکتر بومی ات را نرم تر کنی. در می یابی داستانی خواهی داشت. می فهمی و خوشحالی که اینهمه اتفاقی نیست.

 روز دیگر، جمعه است. جلسه صبح عالی است. جلسه بعدازظهر بهتر است. گردش در شهر و باغ توت و عکس هایی که از گوجه و بادمجان و هویج و کدو برمی داری یادگار جمعه اند. فرهاد می گوید: پاترن! هرچیز زیاد که در عکس باشد! فکر می کنی به عکس: پاترن پیرهن، پاترن توت، پاترن بطری های پلاستیکی شاتره و بیدمشک، تخم مرغ های آب پز میز صبحانه هتل پارک، کیک یزدی، قاشق ها در دست، لیوان های پر از دوغ.

 تو در رویای فرهاد حاضری. فرهاد از خرو پف تو عکس می گیرد. هردو پاورچین از کنار خواب کاظم اخوان می گذرید. به هادی خورشاهیان چای تعارف می کنید. از دست جعفر توزنده  جانی قند می گیری. در تکه ای نان با عباس جهانگیری شریک می شوی. مژگان کلهر و طاهره ایبد و هدا حدادی و لاله جعفری هم پشت سر بچه‌ها و رویاهاشان حاضرند. حمید رضا شاه آبادی گمشدگان دره پری را صدا می زند. پسرک محمد رضا شمس در خمره گیر کرده است.

همه راه برگشت را بیداری. گاهی کنار این، گاهی کنار آن. عزتی پاک و محسن هجری و علی ناصری. گروهی آن عقب سرود می خوانند. گروهی که خنده می پراکنند و شادی می افشانند.

سر اومد زمستون

شکفته بهارون...

 به تهران نزدیک می شویم. جایی نزدیک قزوین توقف می کنیم. باد می وزد. باد می وزد. علف های حاشیه جاده به یک سو خوابیده اند. کیسه های پلاستیکی به همه جا آویزانند. گردباد می پیچد. نزدیک تر به تهران، همشهری داستان می چسبد. به بلقیس سلیمانی نگاه می کنی که قرار است دوشنبه ای، دو روز بعد، در باره مجموعه داستان تازه ات حرف بزند. قرار تان با چشمه کتاب روز سوم مرداد است، در ساعت پنج عصر، فرهنگسرای ملل در پارک قیطریه. حسن میرعابدینی و امیر احمدی آریان هم هستند. چهل ساعت باقیمانده را چه می کنی؟

 اتوبوس گوشه میدان آرژانتین توقف می کند. چه بهتر! ده دقیقه دیگر روی صندلی اتوبوس دیگری هستی. حالا می خوابی. اصفهان شش ساعت آن طرف تر است. آب پرتقال را از نی بالا می کشی و تشنگی ات فرو می نشیند. همه خوابند. کلیدی را که بالای کنتر گاز گذاشته اند برمی داری و آهسته که صاحبخانه بیدار نشود داخل می شوی. کلید بعدی زیر موکت دم در ورودی است. کلید آپارتمان در جا کفشی است. پتویی گوشه سالن افتاده. بالشی روی مبل است. یخچال پر از میوه و نوشیدنی است. بوی خانه در دماغت می پیچد. نوری کوچک آن جاست. بخاری سرد در هواست. ملافه سفید پهن است. دخترت غلت می زند. زنت در خواب آه می کشد.

 به تهران بر می گردی

دیدارها در تهران

                    اتفاقی نیست.

ده دقیقه مانده به پنج، در ضلع شمالی پارک قیطریه هستی. از پیچ آجری آخر که می گذری کاوه و بهرنگ کیائیان با لبخند به استقبالت می آیند. محمود مهربان حسینی زاد هم آن جاست. شاهرخ گیوا جوان هم. دیگرانی که نمی شناسی. دیگرانی هم بعداً می آیند. همه چیز آرام پیش می رود. همه جا خلوت است. فریبا وفی را یک لحظه می بینی، لحظه بعد نیست. دوربین ها حاضرند، آدم ها ساکت، آدم ها غایب. بازهم کسانی را از دست داده ای. ازدست داده ای؟ رنجیده اند؟ تنها عکس ها شلوغ می کنند. بلقیس سلیمانی نیامده است. به جایش کامران محمدی حرف خواهد زد. یادداشت تازه او را در همشهری خوانده ای. از مهاجرت و ادبیات آن خواهد گفت. فکر می کنی کدام مبداء؟ کدام مقصد؟ مهاجرت از کجا به کجا؟ فکر می کنی راوی هایت فقط به رفتن مشغولند نه رسیدن. از هیچ جا گله ای ندارند. آرزوی جایی در سرشان نیست. احمدی آریان از اقلیت و اعتراض و جنوب می گوید. شاید اعتراض، شاید جنوب، شاید اقلیت... می تواند درست بگوید. مصداق هایش را کی پیدا می کند؟ میرعابدینی اما به دریا نگاه کرده است. به آدم های دور از ساحل این بار. آن ها که پیش از این کمتر به داستان کوتاه فارسی راه پیدا کرده اند. نوبت به تو می رسد. حرف تازه ای نمی زنی. شماره آخر همشهری داستان را که همین ساعت پیش خریده ای باز می کنی. عکس کوچکی از تو هم هست که به دوربین نگاه می کنی و معلوم نیست کمرنگ به چه می خندی. روایت خودت را می خوانی. زندگی ادامه پیدا می کند و تو چند ساعت بعد، در ساعت پنج صبح سه شنبه دوباره به سفینه ات بر می گردی. از فرودگاه بندر، در صبح زود روز چهارم مردادماه نود، تاکسی می گیری و به اسکله شهر می روی. به اولین شناور تندرو سوار می شوی و راه می افتی. تصمیم گرفته ای شش ماه آینده را تماماً در قشم بمانی. تصمیم گرفته ای کار تازه ای بنویسی. تصمیم گرفته ای کتاب های بیشتری بخوانی. تصمیم گرفته ای به آدم های بیشتری فکر کنی. بیشتر راه را خوابیده ای. باقی راه را هم می خوابی. می خوابی. بیدار می شوی. این یکی دو ساعت آخر را هم می خوابی! دریا توفانی است و قایق بزرگ خیلی دیر تر از وقت های دیگر به قشم می رسد.