X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1391

مشکل ببر یا تاک پیچیده به بالای خود بودن

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 03:17 ب.ظ

 

                                        

این خاطره را جای دیگری هم نقل کردهام. سالها پیش، روزی برای بازکردن حساب پس اندازی به شعبه کوچک بانکی در نزدیکی خانه مان در یکی از کوچه های خیابان البرز تهران مراجعه کردم. کارمند جوان بانک که سلام و علیک مختصری هم با من داشت، بعداز پرکردن فرم ها و کارت و نوشتن مشخصاتم داخل جلد دفترچه و الصاق عکس کارم را انجام داد و دفترچه را تحویلم داد. همین طور که نرم نرم به سمت خانه می رفتم، دفترچه را بازکردم و نوشته ها و ارقام را خواندم. وقتی جلوی عبارت « علامت مشخصه در صورت » خواندم: انحراف کمی در چشم چپ کلی جاخوردم و به فکر فرو رفتم. تا آن‌موقع کسی نگفته بود و خودم هم متوجه نبودم چشم چپم دچار کمی انحراف است! وقتی به خانه رسیدم با عجله خودم را به آینه جلوی دستشویی رساندم و به چشم‌ها در صورتم خیره شدم. چیزی نبود. فکرکردم حتماً چون با چشمی که منحرف است دنبال انحراف در چشمم می‌گردم چیزی پیدا نمی‌کنم! این بود که همسرم را صدا کردم. دفترچه بانک را نشانش دادم. خندید و پرسید: چی شده؟ پول‌دار شدیم؟ گفتم نه عزیز! این‌جا، این جا را بخون! ببین چی نوشته این یارو! این‌جا جلوی علامت مشخصه در صورت!

خواند و نگاهم کرد. دوباره خواند و نگاه کرد به چشم‌ها، بخصوص چشم چپم. بعد انگار کشف مهمی کرده باشد گفت:

اه...می‌گفتم بت‌ها...از اول ازدواجمون هی می‌گفتم چشمات یه جوریه...هروقت خیره نگام می‌کنی شبیه مار می‌شی... بگو پس!

حالا حکایت این رمان جناب محمد رضا صفدری است. همین من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم. که حداقل دو جور دیگر می شود خواندش: من ببر نیستم پیچیده به بالای خود، تاکم! یا: من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود تاکم. می بینیم که با جا به جایی ویرگول، پیچیده به بالای خود اول به ببر و بعد به تاک نسبت داده می شود. اما فعلاً از این می گذریم. شاید اگر کتاب را بخوانیم و تمام کنیم، تکلیف مان از این بابت روشن بشود. البته اگر...

همین یکی دو ماه پیش بود که در سفری به ترکمن صحرا، همراه انوشه منادی عزیز بودم. بر خلاف سفر قبلی که با هم بودیم، این بار صفدری عزیز نبود. سئوالی که مدتی است به هرکس می رسم می پرسم را از او هم پرسیدم.

« شما رمان جناب صفدری را خوانده اید؟ من ببر نیستم...»

اولین بار و تنها باری بود که پاسخ مثبت شنیدم.

« بله البته. چه طور مگه؟ »

« به نظرم یه مقدار مشکلات ویراستاری داشته باشه!»

« نه! من خوندم و خیلی هم خوشم اومده. سه بار هم خوندم.»

بیش‌تر متعجب شدم. تصمیم گرفتم به هرجان کندنی هست طلسم هفتاد هشتاد صفحه‌ای را بشکنم و این بار کتاب را بخوانم تا آخر. بگذریم که هنوز موفق نشده‌ام! باید سر در می‌آوردم چرا من و خیلی‌های دیگر از خواندن این کتاب باز مانده‌اند. کتابی که رتبه‌ی اول دوره‌ی چهارم جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات را گرفته و در جشنواره ادبی اصفهان نیز ( به نظرم دوره دوم بود ) جایزه بهترین رمان را به خود اختصاص داده است. جالب آن‌که هنگام قرائت بیانیه هیات داوران جایزه ادبی اصفهان به گوش خودم شنیدم اعلام شد هرچند داوران محترم هیچ یک موفق نشده‌اند بیش‌تر از هشتاد صفحه از کتاب را بخوانند، ولی به این نتیجه رسیده‌اند کتاب شایسته تقدیر و جایزه است!

 با همه احترامی که برای دوست نویسنده متواضع و گوشه‌گیر و البته بسیار هنرمندم ( به استناد کلی داستان کوتاه خوب که نوشته و منتشر کرده و حتی همین اندک صفحاتی که از من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم او خوانده‌ام ) قائلم تصمیم گرفتم بدون کسب اجازه از او به دو صفحه نخست کتابش ( دقیقاً صفحات اول و دوم ) نگاه دقیق‌تری بیندازم و نکاتی را توضیح بدهم. انگار انحرافی را در چشم چپ کتاب تشخیص داده ام! چیزی که در این لحظه به نظرم می رسد، شرح جفایی است که جناب صفدری به خود و کتابش و خواننده‌های مشتاق به ادبیات داستانی کرده است. مقصر را خود محمدرضای عزیز می‌دانم چرا که تا این لحظه نخوانده و نشنیده‌ام در خصوص اشاراتی که عرض خواهم گفت جایی چیزی گفته یا نوشته باشد. اگر غیر از این است ضمن پوزش از او و شما، خوشحال می شوم توضیحاتش را بخوانم یا بشنوم.

و اما...

صفحات اول و دوم کتاب من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم، شامل ده جمله است و نه بیش‌تر. معیار شمردن تعداد جملات هم نقطه پایان گذاشتن در عبارت است! این ده تا، جملاتی کوتاه و بلندند. کوتاه چند کلمه ای و بلند بیست و پنج سطری! دعوت می کنم جملات را یکی یکی بخوانید و پیشنهادهایی که آورده ام را هم ملاحظه کنید. خواهید دید که متن به جملات بسیار بیش‌تری تقسیم شده. به هرحال موضوع خیلی ساده است! به همین دلیل است که واقعاً سر در نمی آورم چرا جناب صفدری در این کلاف پیش پا افتاده گرفتار آمده است؟ چه فکر کرده یا می کند؟ که مثلاً این یک سبک است؟ گمان نکنم. به هر حال...

می پردازم به آن ده جمله.

یک) : همین پار و پیرار از سامان ریگستان تا رودخانهء « رودان » روی زمین پر از مردار شده بود.

پیشنهاد من: همین پار و پیرار، از سامان ریگستان تا رودخانه‌ی رودان، زمین پر از مردار شده بود.

دو): آزار آمده بود و می‌کشت، هیچ‌کس نان از دست دیگری نمی‌گرفت، نان را برروی سنگ می‌گذاشتند و دیگری برمی‌داشت می‌گریخت در کوچه‌ها، پیش از گریز نان را از روی سنگ برمی‌داشت اگر نان بوی آزار می‌داد آن را می‌انداخت می‌دوید تا خود را به آتش برساند.

پیشنهاد من: آزار آمده بود و می‌کشت. هیچ‌کس نان از دست دیگری نمی‌گرفت. نان را روی سنگ می‌گذاشتند و دیگری برمی‌داشت؛  می‌گریخت در کوچه‌ها. پیش از گریز، نان را که برمی‌داشت، اگر بوی آزار می‌داد، می‌انداخت و می‌دوید تا خود را به آتش برساند.

سه): در هرکوچه‌ای رختخواب‌ها و پوشن‌های برجا مانده  را در آتش می‌انداختند و از پشت دیوارها و دروازه‌ها ریگستانی‌ها می‌پاییدند تاکسی پوشن‌های کهنه‌اش را در آتش جلو خانه‌ آن‌ نیندازد و می‌ایستادند تا آتش خاکستر شود.

پیشنهاد من: در کوچه‌ها رختخواب‌ها و پوشن‌های بر جا مانده را در آتش می‌انداختند. ریگستانی‌ها، از پشت دیوارها و دروازه‌ها، می‌پاییدند کسی پوشن‌های کهنه‌اش را در آتش جلوِ خانه‌ی آن‌ها نیندازد. می‌ایستادند تا آتش خاکستر شود.

چهار):  دود در هشتی خانه‌ها می‌پیچید و از درز درها و پنجره‌ها چوبی به درون خانه می‌آمد.

پیشنهاد من:  دود  در هشتی خانه‌ها می‌پیچید و از درز درها و پنجره‌های چوبی به درون خانه می‌آمد.

پنج): در یکی از همان روزهای آزاری، پیش از دمیدن خورشید، یکی از ریگستانی‌ها از خواب بیدار شد و نخستین چیزی که یادش آمد این بود که هنوز زنده است و بازهم بیدار شده است و نامش نوذر است و می‌تواند از جا بلندشود شلوار‌جامه‌اش را بپوشد درخانه‌ای که دوش و پرندوش و پیش پرندوش توی آن خوابیده بود چند بار خود را به نام صدا کرد تا به یادش بیاید  که از کی و چه کسانی او را به این نام صدا می‌کرده‌اند و به دنبال جامه‌اش گشت که دوش به لنگری آویخته بود توی درگاهی میان رشته‌های پربرگِ گیاهی به ستون‌ها پیچان  و سرشاخه‌های رسیده تا بالاخانه، گیاه پیچیده‌ای که به اندازه‌ء دکمه های رفتگان از همه خانه ها رشته های درهم پیچش از دیوارهاو ستون‌های ساختمان و از گرزهای نخل‌ها بالا خزیده بود و در جاهایی از گرزها و تنگ نخل‌ها پایین آمده در زمین نمناک رشته‌ای تازه از زمین  سرکشیده زمخت و گره‌دار بالا رفته پهن روی دیوارها و بام تا درگاهی فرو رفته بالاخانه که پس از سال‌ها نوذر در آن‌جا « دم – دال » را دید و معمر کهنه‌ای باهم تازه کردند در هنگامه بازگشت خانوادهء ریگستانی به آن خانه باغ بزرگ و هیاهوی به جا‌آوردن یکدیگر که سه پشت‌شان به زارپولات ریگستانی می‌رسید یا چهار پشت، نودز او را در راه‌پله‌ها دید، راه‌پله‌ای سنگچی که در سوک خود می‌گردید از پلهء اول که تو راهرو بود تا درگاهی رو به بام و بالاخانه که آن‌جا روشنای آفتاب می‌افتاد توی راه‌پله چنان که تا پله‌های میانی سایه روشن می‌شد و از میانه به پایین تاریک و زمانی از روزکی بود که پلکان باریک برگ بیدی تاریک شد اگر برگ بید پیش از برگ بید شدن از سنگ و گچ نبوده باشد یا نمایی کم رنگ برآب یا خاک بوده باشد یا بگوییم برگ بید از اول نبوده بوده است اول دست بوده است و آب و آن تهی که در پشت دیوارهء پلکان بوده و اندازه‌های ساختمان هرچند کج یا خمیده یا راست از جایی تهی سردر آورده بوده‌اند و پلهء اول، « دم- دال» روی همین پله ایستاده بود برگشت به هم نگاه کردند.

پیشنهاد من: در یکی از همان روزهای آزاری، پیش از دمیدن خورشید، یکی از ریگستانی‌ها از خواب بیدار شد.  نخستین چیزی که یادش آمد این بود که هنوز زنده است و بازهم بیدار شده است و نامش نوذر است و می‌تواند از جا بلندشود و شلوار‌جامه‌اش را بپوشد، درخانه‌ای که دوش و پرندوش و پیش پرندوش توی آن خوابیده بود. چند بار خود را به نام صدا کرد تا به یادش بیاید  که از کی و چه کسانی او را به این نام صدا می‌کرده‌اند. به دنبال جامه‌اش گشت که دوش به لنگری آویخته بود توی درگاهی، میان رشته‌های پربرگِ گیاهی، به ستون‌ها پیچان  و سرشاخه‌های رسیده تا بالاخانه. گیاه پیچیده‌ای که به اندازه‌ء دکمه‌های رفتگان از همه‌ی خانه‌ها، رشته‌های درهم پیچش از دیوارهاو ستون‌های ساختمان و از گرزهای نخل‌ها بالا خزیده بود و در جاهایی از گرزها و تنگ نخل‌ها پایین آمده، در زمین نمناک رشته‌ای تازه از زمین  سرکشیده بود زمخت و گره‌دار بالا رفته بود پهن، روی دیوارها و بام تا درگاهیِ فرو رفته بالاخانه که پس از سال‌ها نوذر در آن‌جا « دم – دال » را دید و معمر کهنه‌ای باهم تازه کردند. در هنگامه‌ی بازگشت خانواده‌ی ریگستانی به آن خانه و باغ بزرگ و هیاهوی به جا‌آوردن یکدیگر که سه یا چهار پشت‌شان به زارپولات ریگستانی می‌رسید. نودز او را در راه‌پله‌ها دید. راه‌پله‌ای سنگچی که در سوک خود می‌گردید؛ از پله‌ی اول که تو راهرو بود تا درگاهی رو به بام و بالاخانه، آن‌جا که روشنای آفتاب می‌افتاد. ( راستش از این جا به بعد هر چه زور زدم نتوانستم حدس بزنم سر و ته متن کجاست و چه‌کارش می‌توان کرد، این است که در این جمله بیست و چند سطری ولش کردم! )  توی راه‌پله چنان که تا پله‌های میانی سایه روشن می‌شد و از میانه به پایین تاریک و زمانی از روزکی بود که پلکان باریک برگ بیدی تاریک شد اگر برگ بید پیش از برگ بید شدن از سنگ و گچ نبوده باشد یا نمایی کم رنگ برآب یا خاک بوده باشد یا بگوییم برگ بید از اول نبوده بوده است اول دست بوده است و آب و آن تهی که در پشت دیوارهء پلکان بوده و اندازه‌های ساختمان هرچند کج یا خمیده یا راست از جایی تهی سردر آورده بوده‌اند و پلهء اول، « دم- دال» روی همین پله ایستاده بود برگشت به هم نگاه کردند.

شش) : می‌خواستند به هم بگویند پشت چندم شما به ریگستانی بزرگ می‌رسد، نگفتند.

پینشهاد من همان خودش: می خواستند به هم بگویند پشت چندم شما به ریگستانی بزرگ می‌رسد، نگفتند.

هفت): نوذر  پشت به دیوار ایستاد تا پارگی جامه‌اش را او نبیند.

پیشنهاد من: نوذر پشت به دیوار ایستاد تا او پارگی جامه‌اش را نبیند.

هشت): با پنهان کردن این کفش‌ها و جامعه‌اش را توی راهرو آویخته به لنگر دید لنگری که همراه در هنوز  می‌رفت و می‌آمد روی پاشنه‌اش این در از نرمه باد وزان از پلکان  همیشه می‌رفت  و می‌آید یا ایستاده بر پاشنه می‌لرزید با صدای کشیدن لنگرهای پنجدری‌ها و سه دری‌ها هرکس در هر جای ساختمان لنگر می‌کشید.

پیشنهاد من: موقع پنهان کردن، این کفش‌ها و جامه‌اش را توی راهرو، آویخته به لنگر دید. لنگری که با در، روی پاشنه می رفت و می‌آمد. دری که که از نرمه‌ باد وزان از پلکان، همیشه می‌رفت و می آمد، یا ایستاده بر پاشنه می‌لرزید؛ باصدای کشیدن لنگرهای پنجدری‌ها و سه دری‌ها، هرکس در هرجای ساختمان که لنگر می‌کشید.

نه ): نیمه‌های شب صدا بیشتر می‌شد اول شب درها را لنگر می‌کردند و یکی پس از دیگری لنگرها را می‌کشید دوباره لنگر می‌کردند تا هرکس در هرجای خانه در نزدیک به خود را لنگر کند.

پیشنهاد من: نیمه های شب صدا بیش‌تر می‌شد. اول شب، درها را لنگر می‌کردند و یکی پس از دیگری لنگرها را می‌کشیدند، دوباره لنگر می‌کردند تا هرکس در هرجای خانه در نزدیک به خود را لنگر کند.

ده): دروازه را هم کولون می‌کردند.

پیشنهاد من همان خودش: دروازه را هم کولون می‌کردند.

(عکس: فرهاد حسن زاده، من ، صفدری در سفر اردبیل):