X
تبلیغات
جشنامه
دوشنبه 29 دی‌ماه سال 1393

پیغام در بطری

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 07:26 ب.ظ


 پیغام در بطری یادداشت های کوتاهی است که قرار بود به طور هفتگی در یک ستون در روزنامه مردم امروز در بیاید. فقط سه شماره اش در آمد...


خب! نشد. من اما مطلب را ادامه دادم و امیدوارم روزی بتوانم مجموعه را کامل کنم و به صورتی در بیاورم.




                                                                                                                                                                                   پیغام در بطری 1


سلام دوست خوبم!

 

غروبی رفته بودم سراغ تنها روزنامه‌فروش جزیره. ساعتی قبلش بهروز(که در یکی از یادداشت‌های آتی بیش‌تر در باره‌اش خواهم نوشت)  زنگ زده بود و خبرداده بود روزنامه ایران یادداشتی در باره ی کتاب های تازه ام چاپ کرده. وقتی دید زیاد پرس و جو می کنم با تعجب پرسید مگر ایران آن جا نیست؟ نمی آید؟

 خب سؤال ظریفی بود. می‌خواستم کمی سربه سرش بگذارم و مثلاً بگویم نه...ایران این‌جا نیست و ادامه بدهم اصلاً این‌جا ایران نیست. شاید باید می‌گفتم این‌جا پشت ایران است. باید توضیح می‌دادم آخر این‌جا جزیره‌ی قشم است. این‌جا روزنامه‌ی ایران پیدا نمی‌شود. اصلاَ روزنامه پیدا نمی‌شود و شما دوست گرامی اگر وقتی قرار شد به دیدار این دوستت در قشم بیایی به جای یک جعبه شیرینی یا یک کیلو سبزی خوردن تازه یا میوه نوبرانه که قبلاً رسم بود یا هرچیز دیگری که روزی روزگاری در این بزرگ ترین جزیره ی غیر مستقل دنیا کمیاب و نایاب بود شماره‌ی تازه روزنامه‌ی ایران یا شرق یا اعتماد یا همشهری یا کتاب هفته یا همشهری داستان یا سینما و ادبیات یا فیلم و...از همان روزنامه فروشی گوشه‌ی سالن فرودگاه یا نزدیک ترمینال یا چسبیده به ایستگاه قطار بخر و بیاور و خوشحالم کن. می‌خواستم بگویم سال‌هاست این حرف‌ها را می‌زنم و به گوش هیچ مسؤولی نمی‌رود که شهر باید نفس بکشد و نفس کشیدن شهر همان ایستادن رهگذران است در اول هر صبح جلوی بساط روزنامه فروشی‌ها و خواندن تیترهای صفحه اول آن‌ها و...

 به دلایلی که معمولاً در توضیح تاخیر در توزیع شیر و ماست و نوشابه و...می‌آورند (اسکله تعطیل بود، هوا خراب شد، از پرواز جا ماندیم، اتوبوس گازوییل تمام کرد، قطار تلاقی داشت و...) روزنامه‌ها، همان ده بیست نسخه همشهری، چند عنوان هفته‌نامه خانواده و جدول و ورزشی هم با یک یا چند روز تاخیر می‌رسند. چهارسال است همشهری داستان در می‌آید و من برای هر شماره‌ی آن تمهید و برنامه‌ای جداگانه طراحی و اجرا کرده‌ام. یکی را با خودم از اصفهان آورده‌ام، شماره‌ی بعدی را دوستم از شیراز فرستاده، آن یکی دیگر را بندرعباس خریده‌اند و داده‌اند دست یکی از ناخداهای شناورهای مسافری و بعدی را، وقتی تصادفاً برای کار دیگری به تهران رفته‌ام خریده‌ام. چندتایی با پست به دستم رسیده. آرزو به دلم مانده فصل‌نامه‌ی سینما و ادبیات را که چهار سال است در همه شماره‌هایش مطلب داشته‌ام روی میز پلاستیکی دوست روزنامه فروشم در قشم ببینم و بخرم. نمی‌دانم اگر لطف این همه دوست عزیز در شهرهای دیگر نبود چه گونه می‌توانستم حروف چاپی نوشته های خودم را یکی دو سه هفته بعد از انتشار زیر سرانگشتم احساس کنم؟  حالا به قول اخوان نفس کاین است پس دیگر چه چشم داری از دوستان دور یا نزدیک؟ می‌دانید که پست هم در این شلوغی نان خودش را به تنور می‌چسباند و شما برای دریافت یک شماره فصل نامه‌ی سینما و ادبیات شش هزار تومانی باید پنچ‌هزار و پانصد تومان هزینه تمبر و پاکت بدهید؟

 اما از این طرف اتفاقات و صحنه‌ها تماشایی‌تر و از جنس دیگرند. طبق یک آمار سردستی در جزیره‌ای که سرتاسرش ( قریب هفتاد روستا دارد ) صد و بیست هزار نفر جمعیت دارد بیش از بیست هزار مغازه تجاری ساخته شده که پیرهن و کفش و لباس زیر و عطر و ادکلن های ارزان بی کیفیت جوراب و دمپایی و کاپشن‌های چینی و هندی و...عرضه می‌کنند. پانزده هزارتا مغازه دیگر هم در دست ساخت است و عنقریب به مغازه‌های خالی از مشتری قبلی اضافه می‌شوند. هر خرده‌ریزی که در چین باشد و به درد دنیا و آخرت آدم‌ها نخورد این‌جا هست. فقط کتاب‌فروشی ندارد. فقط روزنامه فروشی نیست. فقط کتاب پیدا نمی شود و روزنامه گیر نمی‌آید.





پیغام‌ در بطری 2

سلام دوست خوبم!

                                                             

دیشب که اینترنت خانهام قطع شده بود کفش و کلاه کردم و رفتم «ماهور». ماهور فروشگاهی است که ابزار و آلات موسیقی میفروشد و صاحبش دستی در نی نوازی و کمانچه زنی دارد. با من که نه اما بیش‌تر وقتش را با مغازه‌دار روبرویی که پیرمردی است اهل جدول و وقت‌گذرانی‌هایی از ایندست به بازی تخته نرد می‌گذراند. من که اصلاً حوصله‌ی این چیزها را ندارم و اگر کتاب و اینترنت و مجله و موسیقی نباشد ترجیح می‌دهم هر وقت ماهور هستم به رفت و آمد آدم‌ها، پیر یا جوان دقت کنم.

 در فیسبوک گشت و گذار می‌کردم که چهار نفری نرم و مودب آمدند تو و لبخند زدند و سراغ سیم تار گرفتند. دوستم ملاحظه کرد و دست از تخته کشید و پیرمرد را هم فرستاد بیرون و به احترام مشتری‌های تازه راست ایستاد و شروع کرد به توضیحات کم و پاره پاره. اما ناگهان انگار کشفی کرده باشد گفت:

«شما نوازنده هستین؟»

دختر با تواضع گفت که نوازنده است و تار کار می‌کند. خواهرش هم ابوا کار می‌کرد. پسرها هم اهل هنر و معماری بودند. من هم کنجکاوتر شدم. با یکی دو پرسش و پاسخ معلوم شد دختر اولی از شاگردان علیزاده و لطفی است و مجید درخشانی را هم می‌شناسد (در مورد مجید درخشانی پیش از این یادداشت‌هایی نوشته‌ام که در راه آبی آمده). آمده بودند قشم را ببینند و قرار بود فردا عازم هرمز شوند. به جزیره‌ی هنگام بروند و غار نمکدان را در نزدیکی سلخ ببینند.

«چه خوب! معلومه راهنمای خوبی دارین! برنامه‌ی مرتبی برایتان در نظر گرفته.»،

از تهران آمده بودند و در باره‌ی مراسم زار پرس و جو می‌کردند. گفتم شما مرا یاد داستانی از اصغر عبدالهی می‌اندازید که سال پیش در «زنده‌رود» در آمد. چهار نفر، دو زن جوان با همسرانشان از تهران عازم بندرند و وقتی می رسند بلافاصله به میناب می روند و آن جا به دهی در اطراف و بعد سر از خانه‌ی ماما زاری در می‌آورند که قرار است زار یکی از دخترها را درمان کند و باد او را پیاده کند. همه چیز سریع پیش می‌رود جلو که گره داستانی را بگوید و بگشاید. دختر خیال می‌کند همسرش دارد به او خیانت می‌کند...

لبخند زدند. گفتم که خواستم حرفی زده باشم و مثلاً بگویم که من هم اهل نوشتنم. دوستم تاری را از ویترین در آورد و دست دختر داد. این طرف و آن طرفش را گشت ولی مضرابی پیدا نکرد. مضراب گیتار آورد. چه بد! نشد صدای تار را آن طور که دختر می‌دانست و می‌توانست، اگر مضراب مناسبی گیر آمده بود، بشنویم.

حرف کار تازه محمدرضا درویشی را پیش کشیدم که تازه در آمده بود و دستم بود.

«یک کار ممتاز...همه آواهای موسیقیایی قشم و لارک و هرمز را در آورده. حتی موسیقی همان که گفتید. در هشت دی‌وی‌دی و یکی هم فیلم آدم‌ها و اجراها. دو کتابچه هم همراهش هست.

قرار گذاشتم فردا برایشان تهیه کنم به رسم یادگار که به نظرم آمد آن‌قدر لازم و کافی قشم و موسیقی و جغرافیا و آدم‌ها و دریای آن را دوست دارند. دم رفتن‌شان خودم را معرفی کردم. می‌شناختند. تلفن گرفتم و اسم پرسیدم.

«‌با کیمیاوی بزرگ، کیمیاوی باغ سنگی و مغول‌ها نسبت دارین؟»

برادرزاده های او بودند.

فردا نیامدند. پس‌فردایش هم نیامدند. در هرمز پشت دریا مانده بودند. روز آخری که دیگر عازم بودند دیدم‌شان. کار درخشان محمدرضا درویشی همراه با چند بروشور و نشریه و رمان «جزیره‌ی همدردی» احمد حسن زاده را گذاشتم در یک پاکت. شب قبلش در فیسبوک برایشان پیغامی گذاشته بودم. این‌طور است که همین‌جا، در همین ماهور کوچک هم که نشسته‌ام و به آدم‌ها نگاه می‌کنم و دوستشان دارم، خیلی آسان جهانم را شیرین‌ترو بزرگ‌تر می‌کنم. 

                                                                 









 

جمعه 19 دی‌ماه سال 1393

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 03:49 ب.ظ

                                                                                                              گمشده در سطور*

 


 هوشنگ گلشیری عزیز در رمان بره ی گمشده ی راعی، به شیوه ای که شایسته‌ و بایسته‌ی بزرگی چون اوست، از تکنیک بدیع ارجاع به بیرون از متن اصلی به شکل‌های مختلف مطبوعی استفاده کرده و پایه و اساس رمانش را با خشت و گل این شیوه تکنیکی برساخته است. در نمونه‌ی زیر که کمی به تفصیل آورده ام، می توان تا اندازه‌ای انجام مراحل اصلی این اجرای موفق را ملاحظه کرد:

  « جای آداب تخلیه‌شان همین‌ها را گذاشته ایم. قبل از غذا با یک استکان می‌شود گرم شد. ورقه‌ی خاکستر از سطح پیشانیت جدا می‌شود و مثل طوماری که رهایش کنند  بر خود می پیچد، و همان‌قدر که یکی دو جرعه‌ی دیگر بخوری تَرَک خواهد خورد ( پیش در آمد ) می‌شکند و می‌ریزد، خرد و خاک شده ( متن )، تا نرمه بادیش بپراکند (انجام ). اما روی غذا حتی اگر نان و پنیر هم باشد دیگر همان‌طورها نیست. ( پیش درآمد دوم ). بیش‌تر باید خورد و هرشب بیش از پیش (متن). وحدت حالا کجاست؟ صلاحی مجبور است خاکش بکند. چه در سردخانه باشد یا درهمان پستو نگهش داشته باشد. بو می‌افتد و بوی همان مردار که وحدت می‌گفت همه‌جا را خواهد گرفت. از عود و عنبر و مشک تتار، نافه‌ی آهوی ختن حتی کاری ساخته نیست. مست که باشد می‌شنود، یا شاید آن‌قدر مست باید بود که دیگر نباشی یا نسیمی بشود که بر پوست می‌نشیند و برمی خیزد، خنکی مطبوع بال زدن کبوتری که می‌خواهد بر شانه‌ات بنشیند و بعد دیگر یکی دو استکان اضافه  بخوری ( اضافه و تکمیل متن ). شبنمِ  بر پوست نشسته بر می‌خیزد و همان لرزش زیر پوست، گرمای مداوم روزهای شرجی، خواهد ماند.»

و نمونه‌ها‌ی دیگر به تفصیل بیش‌تر:

«و در کتاب آداب الشیعه آمده است که سید قادر شوشتری روایت کرده است از احمد‌بن‌ محمد بن احمد اسحاقی و او روایت کرده است از ابوالفتح حسن بن محمد رادویانی که از ثقات و فحول محدثین است و او روایت کرده است از محقق متتبع علامه‌ی عاملی که او روایت کرده است از عبدالعظیم عزیزی صاحب البرید و او روایت کرده است از محمد ابن علی بن حسین بن موسی فقیه بغدادی که او روایت کرده است از کافی قریشی و او روایت کرده است از ابن عباس که گفت شنیدم از سیدالمرسلین و خاتم النبیین (ص) که فرمود هر مسلمان از امت من که به تشییع برود مسلمانی را هفت قدم، و به روایت دیگر آمده است در جامع‌الاحادیث که از امهات کتب حدیث است که بردارد مسلمانی را به دوش و تاگور ببرد، خدای کریم آسان کند برای او عذاب شب اول قبر را؛ و آمده‌است که آتش تن او را نسوزاند و خدای عزشانهُ نصیب کند او را هفت قصر از قصور بهشتی؛ و به حدیثی معتبر آمده است که خدای او را نمی‌راند تا او را بیامرزد.»

« ببینید، من می شناسمش، بارها او را دیده ام. خودتان هم اگر خوب نگاه کرده باشید در کوچه پس کوچه‌ها دیده‌ایدش. هفتاد ساله مردی است. در کودکی خوب تربیت شده، اعتقاداتش هم همه برطبق شرع انور است، و حالا هم از پس هفتاد سال، پس از شصت و اندی سال عبادت، به همه‌ی اصول و فروع دینش ایمان دارد. مسلمان است. زاهد است. روزیش از کسب حلال رسیده است. داشته ایم آدم‌هایی بوده‌اند که با همه‌ی زهد و تقواشان، تا دو نانی از دونانی نگیرند، تا به در خانه‌ی ظلمی نروند سبد می بافته‌اند، کمر می‌بافته‌اند، از صبح تا به شب. گدایی نمی‌کردند، نه، و پیش از غروب سر از کار برمی داشتند. سبد بافته را می‌برده‌اند به بازاری، بازار چه‌ای، می‌فروختند و دو قرص نان جوین می‌خریدند، یکی را انفاق می‌کردند، به مستحقی، به آن‌که نمی‌توانست از عرق جبین خود نان و شوربایی فراهم کند می‌دادند. نان دیگر را در بقچه‌ای می‌بستند، به مسجدی می‌رفتند، وضویی به قاعده می‌گرفتند و به نماز می‌ایستادند، سه گانه‌ای می‌گزاردند و از پس نماز مغرب همه‌ی مستحبات نماز را به جای می‌آوردند و بعد به زاویه‌شان می‌رفتند. به‌خانه‌ای، اتاقکی در جبهه‌ی شمالی مدرسه‌ای، مسجدی یا کاروانسرایی، بگیریم یک چهار دیواری با تاقی ضربی که فقط یک در داشته باشد، دو لته‌ای و هر لته‌ای هم دو شیشه دارد. خوب، فقیر است. یکی دو تا از جام‌ها شکسته است. در طی سالیان در بارها به هم می‌خورد و شیشه هم شکستنی است، می‌شکند. روزی یک سبد هم بیشتر نمی‌شود بافت. در ازای یک سبد هم فقط دو قرص نان آن هم جوین می‌دهند، و اگر هم از پس ماهی سالی چند دیناری یا حتی درهمی زیاد بیاید آدم جامه می‌خواهد، پیراهنی، اِزاری نمازی، یا حتی زیر اندازی، ملحفه‌ای‌، لحافی. خوب، نمی شود شیشه انداخت. به‌جای شیشه کاغذ می‌چسبانند یا طلق. اما بالای در از همان هلالی‌های بالای درهاست، انگار که نیمه‌ی خورشید را بالای در کار گذاشته باشند، نیمه یک دایره را و از این شعاع تا آن شعاع یک شیشه، و هر شیشه به رنگی. دیده اید که؟ در عکس‌ها و یا در ساختمان‌های قدیمی. دو پنجره قرینه هم دوطرف در هست با همان جام‌های شیشه‌ای و یکی دو تا کاغذ تا جلوی سوز را بگیرد. توی اتاق آن روبه‌رو یک بخاری هست و روی بخاری یک چراغ پیه‌سوز، یا شمعدانی با شمعی نیم سوخته، دو طرفش هم رف تا رف همین‌طور کتاب هست، روی هم گذاشته، همه خطی با جلدهای چرمی، انگار که میراث پدر بزرگ باشند با آن بوی نای هزارساله‌شان و آن طرز نوشتنشان. گاهی هم صفحات اولشان مذهب است وحاشیه و هامش صفحات همه به شکل ترنج یا بته جقه. خوب، مگر چه عیب دارد که فرض کنیم پدر بزرگ عابد ما شیخی بوده متنعم اما متقی، بگیریم اسمش  هم جنید بوده یا بایزید؟ اما این یکی یک اسم معمولی دارد مثلاً شیخ بدرالدین. در بخاری هم دو هیمه‌ی نیم سوخته هست و در دوطرف بخاری دو طاقچه که باز رویشان  کتاب روی کتاب چیده‌اند. نزدیک سقف دور تا دور رف است و نویشان هم پر است ازهرچه که ما بخواهیم. ما گفتیم و نه شیخ،  کهحتی اگر زیباترین اشیاء جهان مثلاً ظرایف مصر و زنگبار یا چین وما چین هم باشند برای شیخ بدرالدین نباید فرقی بکند. یعنی هیچ‌گاه نشده‌است که میان دو نماز یا پس از قنوت، یا حتی پیش از تعقیبات نماز وجود قدحی، گلدانی بلور حضور ذهنش را به هم بریزد و یا پیش نیامده که نیمه شبی بیدار شود و فکر کند: « نکند در بازمانده باشد، و کسی آمده باشد و آن کتاب را یا آن چراغ آویزی را، گلدان بلورتراش و یا بگیریم شمعدان نقره را برده باشد؟»

 سرگذشت شیخ بدرالدین را، آقای راعی، طی سال‌های متمادی کار تدریس و معلمی ادبیات نوشته است و هر بار به تجربه و ادراک، چیزی بر آن افزوده یا زایده‌ای از آن کاسته است. در قسمت‌هایی از متن رمان، راوی، که همان راعی را به ذهن می آورد خود بدرالدین است در زمان حال. در جاهایی شکل حوادث اطراف راعی مشابهتی تام با شرح متن تذکره دارد و در جاهایی راعی در متن تذکره حاضر شده و اظهار نظر مستقیم می‌کند. این درهم‌تنیدگی از بره‌ی گمشده‌ی راعی متنی چند لایه می‌سازد که چون بر هم منطق شوند، تصویری با طول  و عرض و عمق فراهم می‌آید. همه‌ی هنر گلشیری پایه و رکنی غبطه برانگیز و ضروری دیگر هم دارد و آن چیزی نیست جز مهارت مثال زدنی و در عین حال متواضعانه نویسنده در گردش در کلمات و عبارات و جملات...عوض کردن به موقع لحن و ارجاعات فراوان به همه آن چه پیش از این و در صفحات قبلی در وصف موقعیت ها و آدم‌ها و حوادث و مناظر و چشم‌اندازهای دور و بر ( توصیفات نویسنده از صحنه های در و دشت و کوه و بیابان ییلاقات قشقایی انصافاً کم نظیر است ) خوانده ایم. نوک زدن‌هایی کبوتروار و دانه برچیدن‌هایی ملیح.

رنگ و بوی زندگی حال راعی به روایت راوی، همان شاکله کلی زندگی و رفتار شیخ بدرالدین را دارد. دغدغه‌هایش اما گاه به ظاهر از جنسی و رنگی دیگر است. اگر شیخ بدرالدین در اتاقکی لخت و خالی، با دری دو لته‌ی چوبی، گیرم از آن‌ها که بر بالای شان قابی نیم دایره ( نماد خورشیدی در حال طلوع و غروب ) دارند، بدون پنجره و درزی به بیرون، زندگی می‌کند اما راعی در خانه‌اش ایوانی دارد روبه خیابان. روبه ساختمانی چند اشکوبه که او را هرشب به وسوسه می اندازد میز و صندلیش آن جا بگذارد و همچنان‌که نم نم چیزی می‌نوشد ( گناه کوچک!) در مورد تک تک پنجره‌های ساختمان روبرو خیالبافی کند. ( به شخصه شنیدم از عزیز از دست رفته احمد میرعلایی که گلشیری این رمان را در تهران و زمانی که در زیر زمین خانه او اقامت داشته نوشته است. شش ماه...و آن ساختمان آن طرف خیابان کاملاً واقعیت داشته.) تا آن جا که گاه خیره منتظر بماند تا دستی ( احتمالاً زنانه ) از لای لت پنجره‌ای بیرون بیاید و چیزی پایین بیندازد. راعی به جستجوی خیال و واقع به خیابان می‌رود و سرتاسر پیاده‌رو و کناره‌ی خیابان را می‌گردد تا شاید آن تکه کاغذ یادداشت یا...را که زنی با پوست سفید وسوسه انگیز و تصویر سیال دستش به پایین پرت کرده بیابد. سر انجام تکه روزنامه‌ای پیدا می‌کند با اثر لبی بر آن. شاید کسی اضافه رنگ روی لب‌ها بر روزنامه نشانده و بیرون انداخته. شاید پیامی باشد. شاید قراری و دعوتی و همه در لایه‌ای از خیال بازی راعی به زیبایی تصویر شده اند. این نشانه‌ی وسوسه ( چه بسا شیطانی که همواره شیخ بدرالدین را در سراسر عمر تعقیب و به فعل گناه دعوت می‌کرد ) تا پایان داستان در جیب شلوار راعی می‌ماند. گاه گاه انگشتش را بر لبه‌های کاغذ می‌کشد و به خودش و ما یاد آور می‌شود شیطان همین نزدیکی‌هاست.

 جز این، راعی که دبیر ادبیات است و به سبک ویژه خود تدریس می‌کند و از کتب و متون نمونه و مثال فراوان به‌کار می‌برد، با چند یار غارش هم دغدغه‌ی کتاب و نوشتن دارد. به زندگی‌شان سرک می‌کشد و تا جاهایی به آن‌ها کمک می‌کند. در خصوصی ترین مشکلات و مسائل‌شان داخل می‌شود و در رفع و رجوع‌هاشان مشارکت می‌کند. اگر نان جوینی از جنس شیخ بدرالدین ندارد، به شیوه‌ی خاص روشنفکر امروزی ( که به شدت تنها هم هست ) سنگ صبورشان می‌شود. برای خودشان و زندگی و زن‌ها و بچه‌هاشان.

این نوع ارجاع به متنی دیگر، گیرم که متن دیگر را هم خود نویسنده فراهم کرده باشد، ارجاعی درست، منطقی، هنری، و زیباشناختی است. لایه و لایه‌هایی جدید از شخصیت‌ها و ارکان دیگر متن اصلی ارائه می‌کند. اما اگر مهارت‌های جذاب و غبطه برانگیز گلشیری را از متن رمان جدا کنیم چیزی از افتخارات و امتیازات کنونی آن باقی می‌ماند؟

در فصل دوم رمان، و در شرح طولانی و متاسفانه کمی کسالت آور شبگردی‌ها و کَل ‌کَل‌های آدم‌های این حلقه‌ی دوستی و جمع هر شبه به طور مستقیم کمتر نشانی از ارجاعات متنی می‌بینیم. در واقع نویسنده نشان می‌دهد و اصرار هم دارد زمان اصلی رمانش را زمان همین دورِهمی‌ها تثبیت کند و از سکوی امروز به دیروزها نوک بزند. اما در همین فصول میانی هم تاکید گلشیری در توضیح و توصیف کارآکترهای اصلی رمانش ( در این‌جا آقای وحدت ) حد وسیع استفاده از تکنیک بین متنی مثال زدنی است. در هنگامه‌ای که آقای وحدت با همسرش مشاجره دارد و کارشان به دعوای هر شبه رسیده آقای راعی را به اتاق خودش می‌برد. اتاقی که به عمد خلاف سلیقه زنش و بقیه اتاق‌ها و قسمت‌های خانه است و وحدت حتی اصرار دارد به میهمانش از همان قوری و کتری دود زده‌ی روی چراغ خوراکپزی‌اش چای بدهد. این‌جاست که به نحو دیوانه واری سخن از کتاب‌ها و نوشته‌ها و نقل‌های قدیمی به میان می‌آورد و ماجرای دو درخت سرو کهنسال دوران زرتشتیان را به میان می‌کشد و روایت‌های دیگری از این دست. گویی نویسنده اصرار دارد نشان دهد شخصیت وحدت هم ( که شخصیتی فرعی محسوب می‌شود ) شبیه راعی و چه بسا فراتر و بیش‌تر از او از لابلای متون و حوادث بیرون از متن به زمان حال داستان رخنه کرده و آن‌قدر که غصه سرو های کاشمر و دیگر را می‌خورد نگران زن و زندگی و بخصوص دو بچه‌اش نیست.

 اگر چه شیفتگی به ظاهر جنون‌آمیز گلشیری به متون قدیمی می‌تواند انگیزه ای قوی در ارجاعات مکرر نویسنده در طی رمان به حساب بیاید و اثر را به شدت متاثر از متونی خارج از متن نشان دهد اما به هرحال اوست که از پس اجرای درخشان و ارائه درهم تنیده‌ی این متون با روایت اصلی بر می‌آید و همان‌طور که در جایی دیگر گفتم دوستان جوان نویسنده و ( به خودم هم توصیه می‌کنم که حداقل مطمئنم جوان نیستم! ) بهتر است قبل از چاپ هر اثرشان بره‌ی گمشده‌ی راعی گلشیری را بخوانند و اگر خوانده‌اند یک بار دیگر تکرار کنند. این را بخصوص از آن رو می گویم که می‌بینم ( مثلاًً در کتاب‌های روز حلزون از خانم زهرا عبدی و اندوه مونالیزا از آقای شاهرخ گیوا که گویا به شدت عاشق فیلم و سینما هستند ارجاعات به فیلم‌ها ناقص، بازیگوشانه و مبهم و گاه حتی در حد نام بردن تنها ارائه داده شده و از آن درهم‌تنیدگی که اشاره کردم کمتر خبری دیده می‌شود. همین نقیصه را درکافه پیانوی فرهاد جعفری دیدم که  قبلاً به تفصیل در تک شماره ماهنامه تعطیل شده‌‌ی ارژنگ  نشان داده‌ام.


با نگاهی به مفهوم بینامنتی ات. منتشرشده در شماره اخیر سینما و ادبیات

 

چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393

پیغام سیسیلی

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 12:58 ب.ظ

        پیغام سیسیلی

        یادداشتی بر کتاب فرصت دوباره

        نوشته گلی ترقی

        انتشارات نیلوفر 

 

 

در صحنه‌های پایانی فیلم «سینما پارادیزو»، آن‌جا که مرد زن محبوب دوره‌ی جوانی خود را سر قرارگاهی قدیمی می‌بیند و خاطرات عشق عمیق و شیرین آن سال‌ها برای هر دو زنده می‌شود در ذهن مرد این تصور شکل می‌گیرد که می‌تواند هرگاه که خواست، دستش را از پنجره اتاقش بیرون کند و تکه‌های دلخواه زندگی گذشته را در مشت بگیرد و به داخل بیاورد.  روز بعد به زن پیشنهاد می‌کند زندگی فعلی‌اش را ( که اتفاقاً چندان هم دوست نداشته و ندارد) رها کند و با او به رم برود. اما زن، با وجود مهری که هنوز به مرد دارد، او را متوجه می‌کند که گذشته دیگر گذشته است. به او می‌فهماند که حالا هر دو پیر شده‌اند و آن عشق و دلدادگی شیرین به دوره‌ای دور تعلق دارد که اگر چه گاه‌گاهی می‌شود به یادش آورد و کام خود را شیرین کرد اما نمی تواند اسباب خوشبختی و شادی حالاو همیشه‌ی بعد از این باشد. ایام تکرار شدنی نیست.

 قطار زمان به اراده‌ای فراتر از ما در گذر است. می‌آید و لختی در ایستگاه ما توقف می‌کند و با سوتی بلند و کشدار راه می‌افتد. هربار از راهی و هردم به گونه‌ای. می‌توان در ایستگاه خود یا (ایستگاهی خودساخته یا به نام خود) نشست، نیمکتی یافت، به تماشای دیگرانی که پیاده و سوار می‌شوند پرداخت و اگر دستی به قلم آماده است، به ثبت و تصویر لحظه‌هایی پرداخت و داستان‌هایی فراهم ساخت. چنان‌که خانم «گلی ترقی» در گذشته بارها و به زیبایی رشک برانگیزی انجام داده است. اما اگر می‌خواهی در ایستگاه بعدی و از ایستگاه‌های بعدی و بعدی بنویسی، ناگزیری از نیمکت قدیمی‌ات که به زمان و مکانی معین میخ شده دل بکنی. کاری که خانم ترقی به موقع نکرده است و «فرصت دوباره» نمایش اسف‌انگیز نفس‌نفس‌زدن و به زحمت دنبال قطار دویدن و چنگ انداختن در خلاء پشت سر واگن آخر است. تا شاید کاغذهای کاهی رقصان در خلاء ناشی از این عبور بی تکرار را باز یابد و اگر بشود، اگر بتواند و بشود که بتواند، نقش دیگری از آدم‌هایی به زعم من تاجِ ‌شکسته و بی‌نگین برسر که مدت‌هاست بی رگ و خون و مرده‌ گوشه‌ی پرتی افتاده‌اند فراهم آورد.

 هیچ میل ندارم به خانم ترقی یادآور کنم که شما آشکارا از همه ظرفیت آدم‌هایی از جنس و گونه‌ی داستان‌های کتاب تازه تان قبلاً به خوبی و تکرار استفاده کرده‌اید و این ها، حتی جوان و جوان ترهایشان حتی به این نفس مثلاً مسیحایی که خیال می‌کنید یا بهتان القاء کرده‌اند از خواب مرگ بیدار نمی‌شوند. البته این یادآوری بی ثمری هم است می‌دانم. ایشان سال های زیاد اخیر مجال داشتند خود را با تمهیداتی کارساز به قطاری که مدت‌ها قبل ابر دود و غبار لوکوموتیو آن فرونشسته برساند. از جهان و پیرامونی که امروزه روز درآن به سر می‌برند داستان های برای امروز و حالای ما بپردازند. اما چنان نکردند که بشاید. تکه‌های بر لحاف چهل تکه‌ای قدیمی افزودند و به رنگ و رنگ و عرض و پهنای تازه‌اش دل خوش کردند. خود کرده را چاره نیست. اکنون زمان برده شدن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. شبح سیاه پوش در درزینی* نشسته‌ و به یک ایستگاه‌ها پشت سر می زند.

صحنه معروف طبیعت بی جان شهید ثالث را یادتان هست؟ تو بازنشسته شده‌ای!

جای تاسف است که نویسنده گان چیره دست این مرز و بوم، یکان یکان، در این دام می‌افتند و سرنوشت های پیش از خود را تکرار می‌کنند. چیزدیگری هم هست که باید گفته شود: آقا! خانم! دوست عزیز خواننده! بردارید و این کتاب، یادداشت، یا هرچه که هست، داستان‌ها و رمان‌های مرا توی صورتم بزنید لطفاً. این‌جا، این فضای کوچک محدود و تنگ و تول چند واگن از قطار فکسنی که به هزار بدبختی و درد و مرض گرفتار است و لِخ لِخ راه خود را از میان افلاس و تحدید و سانسور باز می کند، مرتب به زمین می‌خورد و زخمی‌تر بلند می‌شود قادر نیست آسان از پس حفظ سلامت خود برآید. جای صندلی های تعارفی ندارد. یکی برای او که مرد خوبی است، یکی برای این که پیرزن مهربانی است، یکی برای او که قبلاً چند تا داستان خوب داشته، یکی برای فلان که کلاس داستان‌نویسی راه انداخته، آن که خرج کتابش را خودش می دهد، انتشاراتی و چاپخانه از خودش دارد، که وعده داده رمان بزرگ خودش را تمام کند، دلش می‌خواهد شوالیه بشود، آرزو دارد نوبل بگیرد...یکی دیگر، یکی دیگر...

بزنید توی صورت من و امثال من و اگر دیدیدید دو دستی چسبیده‌ام به کرسی «نویسندگی داستان و رمان بی خون و دور خودت به گرد تا سرت گیج برود و جانت بالا بیاید!» از قطار پایینم بیندازید! ( هرچند چندان هم سوار نیستم!) جا را باز کنید برای نفس های تازه که هستند و حتماً هستند و نیاز به دیده شدن و خوانده شدن دارند. نیاز به دیدن و خواندنشان داریم، به

قاعده و قانون زندگی.

 اما حالا برای آن که چند سطری هم در باره‌ی خود کتاب نوشته باشم:

کتاب را از گوشه‌ای که بار آخر پرت کردم بر می‌دارم و...آه...راستی که نتوانستم تمامش کنم. از تای گوشه ورق، داستان گذشته را می‌آورم. کتاب به ناگهان امیدوارم کرده بود شاید بالاخره با یک داستان خوب مواجه شده‌ام. با ولع شروعش کردم. خیلی دلم می‌خواست بر آن کِنِفی حاصل از خواندن چندین داستان اول کتاب پاک کن بکشم. بخصوص بعداز سقوط قطعی و تاسف بار خانم ترقی در داستان پوران خیکی و آرزوهایش. از ایشان که البته عزیز و محترمند می‌پرسم یعنی چی؟ یعنی تصویر فعالیت های چپ روانه‌ی بضی گروه‌ها در قبل از انقلاب؟ خواسته‌اید عقاید و اعمال آن را به مسخره بگیرید؟ این یک دفاع هنرمندانه و داستانی از افکار سلطنت‌طلبانه و شاه‌دوستانه و اشراف منشانه است؟ هیچ می‌دانید این بازی که به نظر شما این قدر سبکی و شوخ و شنگی داشته چندین سال ذهن و زبان نسلی از روشنفکران و هنرمندان ما را در بر گرفت و چه جان‌های شیریفی برسر آرمان‌های انسانی ( به فرمایش شما آرزوهای پوران خیکی) را با خود برد؟ ترس برم داشته نکند غوغای آزادی خواهی دو سه نسل از مردم کشورمان اصلاً از دیوارهای لابد بلند آن باغ های تجریش و شمیران و...که با حسرت و در کمال زیبایی در کتاب‌های قبلی‌تان ازشان یاد کرده‌اید‌‌ اصلاً بر نگذشته باشد. 

و اما در داستان گذشته:

«اگر از خیابان ولیعصر رو به پل تجریش بروید، بعد از میدان ونک، کنار ساختمان‌های اسکان باغی را می‌بینید که درش باز است و چند نفر زن و مرد و پیر و جوان، برای خریدن بلیت جلوی آن صف بسته‌اند. جلوی در ورودی باغ، روی تابلویی بزرگ که به درخت آویخته‌اند، نوشته شده: در گذرگاه تاریخ. این‌جا موزه‌ی عتیقه‌جات و لوازم قدیمی است که از منزل اشخاص طاغوتی ( که در قید حیات نیستند یا از ایران رفته‌اند) به نفع دولت مصادره شده است.

 زن جوانی با روپوش سفید و روسری آبی، با ظاهری متفاوت از دیگران، می‌شود گفت فرنگی مآب، جلوی در ورودی ایستاده است. چتری کوچک در دست درد و روزنامه‌ای تا شده زیر بغلش است. سرش پایین است، و اگر کنار او بایستید و نگاهش کنید، می بینید که اشک‌هایش جاری‌ست...» ص 116

به این می گویم یک شروع خوب، خوب از نوع گلی خانم ترقی‌اش. ا حسنت! دستت درد نکند خانم! اما...اما..صبرکنید!

شادی یک قطره‌ی باران

و انده آن قطره در مرداب! (م. سرشک)

طی دو سه صفحه بعد، نگهبان پیر باغ عتیقه و لوازم معرفی می‌شود و او کسی نیست جز همان حیدر، باغبان قدیمی این باغ بزرگ و خانواده‌ای که قبل از انقلاب در آن می‌زیسته‌اند، و در واقع شاهد زنده داستانی که خانم ترقی قصد دارد روایت کند.

بارانی می‌بارد. آرامش باغ و بازدیدکنندگان به هم می‌ریزد. زن سفیدپوش هم دستپاچه بلند می‌شود و می‌رود. اما دفترچه یادداشتش در آب می‌افتد. نقش تاریخی آقا حیدر این است که دفترچه‌ی خانم گلی ترقی...ببخشید آن خانم سفیدپوش را بردارد و ببرد روی شعله اجاق خوراک‌پزی‌اش بخشکاند.

واقعاً در این مملکت اگر نه، در آن فرانسه‌ای که خانم ترقی سال‌هاست رفت و آمد دارند غیر از بزرگ و بازی کردن با نوه‌های عزیز و احتمالاً به دنبال سوژه در پارک قدم زدن، به عنوان نویسنده ی باسابقه و قدیمی و مشهور ایرانی نمی‌شد با چهارتا آدم اهل داستان و رمان آشنا شد تا یکی‌شان توصیه‌ی به موقع و بهتری بکند و بگوید شما که خودتان خوب بلدبودید، خوب بلدید، طورهای دیگری هم می شود داستان را ادامه داد. لازم نیست فرم‌های  داستانسرایی و روایت هم از نوع کهنه و عتیقه‌اش باشد! حیدر دفترچه ر ا بخواند و ما هم مثل آدم های محو که خوابشان نمی برد لالایی گوش بدهیم!

 در این ساعت اول اول صبح در قشم، در می‌زنند. منتظر کسی نیستم. در را که باز می کنم گونی کنفی کوچکی به دستگیره در آویزان است و دم ماهی بزرگی پیداست. با خودم می گویم:

« این یک پیغام سیسیلی است. یعنی یکی مثل لوکا براتسی  فیلم پدرخوانده  باماهی‌ها ‌خوابیده است!»

ماهی را دوست ماهیگیرم هدیه آورده. ترس برم داشته. فوری پشت میزم می‌نشینم و یادداشت در باره‌ی « فرصت دوباره» را تمام می‌کنم.  وقتش است از پشت میز بلند شوم و بروم کناری بایستم. 

 

درِرِزین: وسیله‌ی روی ریل به اندازه یک وانت کوچک که با حرکت الاکلنگی اهرمی روی به جلو حرکت می‌کند.

چهارشنبه 2 مهر‌ماه سال 1393

از باد و مرگ و دریا

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 08:48 ب.ظ


از باد و مرگ و دریا

 

 همین امروز و دو ساعت پیش بود که به تهران رسیدم. تلفن زدم به دوستی که خانه‌ای لب دریا دارد. دیروز که از بین راه سعی کرده بودم با او تماس بگیرم به تلفنم جواب نداده بود. خواستم یکی از داستان‌هایش را که هفته‌ی پیش در جلسه انجمن داستان خوانده بود و روایت ناخدایی بود که به دریا رفته و گم شده بود را دوباره نویسی کند  و برایم بفرستد تا برای چاپ در یک ویژه‌نامه‌ی داستان به داوری هیات انتخاب بگذارم.                                              

توی اتوبوسی بودم که من و ساک و وسایلم را با خودش به گیشا می‌برد. دوباره تلفن زدم. اتوبوس داشت سربالایی می‌رفت و صدای اگزوزش در آمده بود. صدای جمعیت هم بود. صدای خیابان‌های و پیاده‌روها. این بار گوشی را برداشت. عذر خواست که دیروز جواب نداده. گفت در مراسم خاکسپاری یکی از ملوانان که حالا مدتی بود خانه‌نشین شده و از دریا افتاده بود رفته. گفت عادت ما روستایی‌های قشم و سلخی‌هاست که مرده را زمین نمی‌گذاریم. گفت که عادت ماست که او را در خانه و در همان اتاقی که زندگی می‌کرده می‌شوییم. چاله‌ای کف اتاق می‌کَنیم و می‌گذاریم همان جا آخرین حضور خاکی خودش را بگذراند. حرف‌هایش را بریده بریده می‌شنیدم. از طرفی غمگین شدم که از غمش گفت و از طرفی شلوغی و جنب و جوش تهران نمی‌گذاشت خودِ تا اندازه‌ای قشمی خودم باشم. مکث‌های طولانی کردم و گذاشتم آرام بگیرد. گفتم شاید خیلی بد وقت هم نباشد اگر آن داستان هفته‌ی پیش را سر و دستی به گوش بکشی و برایم بفرستی. قول داد همین کار را بکند. قطع کردم و به دنیای آن طرف شیشه اتوبوسی که هنوز داد اگزوزش بالا بود خیره شدم. کی خبر ما را با خود خواهد برد؟ کی از من خواهد گفت؟

 دقایقی نگذشته بود که دوستی تماس گرفت و خبرداد احمد بیگدلی در گذشته و خواست یادداشتی در این مورد بنویسم. فکر کردم چه بنویسم که در دلش بنشیند؟ چه بگویم از مرگی که همه جا دور و بر من است و عنقریب دیگر و دیگران و من را هم به جهان غیر خاکی خواهد برد؟ فکر کردم آن‌جا که احمد زندگی می‌کرد چه گونه است؟ آخرین خداحافظی‌های تنش با زندگی و زنده‌ها چه گونه خواهد بود؟

احمد بیگدلی را در آبادان دیدم. در سفری که پنج سال پیش به همراه چند نفر دیگر رفتیم و درباره صدسالگی نفت و داستان بود. نجف دربابندری را هم دعوت کرده بودند و این از عجایب همین روزگار درهم و برهم بود. مثل جایزه دادن به احمد بیگدلی برای کتاب اندکی سایه‌اش؛ صد سکه طلا. به قول خودش به این پول نیاز هم داشت. توانست خانه‌اش را گچ بمالد و سفید کند.

کتاب‌ها و داستان‌هایش همه از روحی عاصی و در عین حال آداب‌دان حکایت می‌کرد. آن‌قدر که به زبان داستانش توجه داشت به بعضی جنبه‌های آن کم توجه بود. آن‌قدر که جا و بی جا از دیگران، بزرگان و چهره‌های معروف ادبی و هنری در داستان‌ها یا پیشانی نوشت آن‌ها نقل قول می‌آورد خسته‌ات می‌کرد. در همان اندکی سایه تصنع صحنه آرایی برای دادن تصویری از یک اسب و جنبه مذهبی دادن به اعتصابات کارگری در خوزستان اواخر رژیم گذشته مشهود بود و آزار دهنده. اما در همان کتاب صحنه‌ی تکان دهنده و فراموش نشدنی فرود دسته‌های پرندگان مهاجر در برکه‌ی نفت و قیر به  هوای رسیدن به آب و دریاچه در خاطر می‌ماند.

احمد بیگدلی اهل نمایش بود و همین را هم تدریس می‌کرد. چهره مهربانش با آن سبیل پرپشت نمی‌گذاشت فراموش کنی که او می‌تواند بازیگر روی صحنه‌ی خوبی باشد. صدا و لحن و لهجه‌اش هم همه کمک به همین تصویر بود. اما بیگدلی داستان‌نویس یک ویژگی دیگر هم داشت. او خود قادر به نوشتن و تایپ کردن نبود و تا آن جا که خبر داشتم یکی یا شاید دو دخترش را به کمک می‌گرفت. او تقریر می‌کرد و آن‌ها تحریر می‌کردند. آن لحظه‌های شیدایی در داستان‌هایش و آن لحن خطابی گاه غمگین و گاه پهلوانی چگونه تقریر و تحریر می‌شد؟ این‌ها چیزهایی است که دیگران خواهند گفت.

اما آن‌چه من می‌توانم اضافه کنم خاطره‌ی شیرینی است که از او دارم. در همان سفر آبادان هم‌اتاق بودیم. دوست مشترک‌مان سرباز زده بود از کنار او خوابیدن. چون عادت به خرو پف داشت و او از حال احمد با خبر بود. من که شنیدم از هم اتاق شدن با او شاد شدم و استقبال کردم. به همان دلیل خودش. همان خر و پف.

نمی‌دانستم عادت‌های دیگری هم دارد. مثلاً کلاه پشمی منگوله دار بپوشد و لباس خواب سفید و...یک لحظه به دن‌کیشوت فکر کردم.

سربه سرش گذاشتم و گفتم راستی سبیلت را چه می‌کنی احمد؟ می‌گذاری زیر پتو یا روی آن؟

غرید که سر به‌سرش نگذارم. که همین‌که گذاشته است در اتاقش بخوابم خیلی لطف کرده به من.

« البته اگر تونستی بخوابی!»

احمد بیگدلی را در این کتاب آخرش که نشر روزنه در آورده و اسمش را گذاشته « اگر چراغی بسوزد» خیلی دوست دارم. زمستان پارسال از لب دریا تلفن زدم و همین را به او گفتم. از این بابت که آخرین تماس ما با ستایشی از قلم و زبان و داستان سرایی او بود خوشحالم. خوشحال‌تر از این که صدای مرا لابلای صدای باد و دریای یک نیمه شب زمستانی جزیره شنید و احتمالاً ذهنش رفت پیش داستان دیگری که دلش می‌خواست بنویسد.



 

شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1393

شعله ماهی از مهتابی

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 05:16 ب.ظ

 

 

شعله‌ی ماهی ازمهتابی

یادداشتی بر کتاب تاریک ماه

نوشته‌ی منصور علیمرادی

انتشارات روزنه

در تمام طول تاریکی

سیرسیرک ها فریاد زدند.

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

او

دل تنهای شب خود بود.            ( فروغ فرخزاد، تولدی دیگر ( با اندکی تغییر)

                                                                                                                                     

  شاید با سخت‌گیری بیش‌تر بتوان عیب‌هایی بر رما‌ن «تاریک ماه» منصور علیمرادی گذاشت یا کم و کسری‌های اندک موجود در کار او را برجسته کرد و از آن بهانه‌ای برای تلخ‌نویسی فراهم آورد‌. اما در برابر اثر خوبی که تو را آرام برمی‌دارد و به کول می‌کشد تا ازبیابان‌های نادیده و کوه‌های ناشنیده و خانه‌های پراکنده و کپرهای توسری خورده‌ی روستاهایی خلوت و سیاه چادرهایی پخش و پلا بگذراند، از شب و روزهای منتظر و نا منتظر، و تجربه‌ی قابل اعتنایی را ( در مرور جغرافیایی دور از دست، حوادثی که تا این زمان اغلب فقط به اشاره‌ای و کلیشه‌های مختصری در ذهنت  ثبت شده‌اند) مقابل چشمانت برمی‌گشاید منصفانه و از آن بیش‌تر عاقلانه آن است سینه از بالش جدا کنم، کف دست‌ها بر کاسه‌ی زانو بگذارم و بایستم سر پا...خمیازه ای بکشم و آخی بگویم از سر رضایت و ترق ترق خفیف خرده استخوان‌های کتف و کمر...و پتک مشت‌ها به سندان سینه بکوبم بعد از رخوت...چنان که مهدی‌اخوان ثالث گفت.

 پس هست. شاید لشکری از پشت سر همین سردار «میرجان»، همین که راه‌ها و بیراهه‌هارا با پای زخمی و در پوتینی کهنه درنوردیده به زحمت شب و روز و ترس و تشنگی در راه باشد. باشد یا نباشد اما این یکی کار خودش را کرده، گلنگدن کشیده پشت سنگی نشسته مدت‌ها و شیب دره‌ها و رفت و آمد بنی بشر و پرنده‌ها و باد و بوته‌ها را پاییده و حالا می‌بیینم جای آفرین و مرحبای بسیار دارد.

 میرجان تاریک ماه علیمرادی، جوانی است که دستی در نوشتن دارد و می‌تواند حرف و حدیث آدم‌های دور و بر زندگی خودش را در جان کلمات بریزد و نامه‌ای، شرحی، گزارشی راه بیندازد و چون آبی اندک  روانه پیرامون خشک و بی‌علف روستاهای اطراف کند. امید دارد از این راه کاری دست و پا کند برای بعد. اما از آن‌جا که زندگی در هرشکل و اندازه‌اش در سرزمین بلوچستان نمی‌تواند از چنبره و حواشی قاچاق و تریاک و زورگیری آدم ربایی و گروگانگیری و نظایر آن،  دور و رها باشد او نیز گرفتار ماجراست. برادرش بدهکار از دنیا رفته و خانواده به اجبار باید جور فرزند مرده را بکشد. (‌سنتی که تاثیر هر حادثه‌ای را، بلافاصله و بی‌وقفه از نسلی به نسل  بعدی می‌کشاند.) رییسی هست و دارو دسته‌ای که در خیلی جاها هم خبرچین‌هایش حاضر و ناظرند. میرجان را به گرو می‌برند تا خانواده‌ بدهکاری برادر مرده‌ی او را به رییس جبران کند. او را از سرزمین آبا و اجدادی‌اش در رودبار آن طرف کرمان به حوالی بشاگرد در مجاورت  هرمزگان می‌آورند و در پناهگاهی، شکاف کوه و دره‌ی پرتی جا می‌دهند. شرح این چند ماهه‌ی اسارت، دنبال خرده تریاکی، قرص نانی و کوزه آبی گشتن برای گذران زندگی در بند و زنجیر و انتظار و تهدید و تحقیر، بخش‌های اول و دوم و سوم کتاب را جذاب کرده است. دراین بخش‌ها خواننده ورودی هیجان‌انگیز به سرزمین خشک و بی آب و علف و بیابانی بلوچستان ایران دارد که در مسلماً در ادبیات داستانی سابقه مشابهی برای آن نیست. این همانی است که باید باشد و هست. نزدیک شدن به جغرافیا و طبیعتی ناشناخته اما به شدت موجود که بخش وسیعی از سرزمین مان را تشکیل می‌دهد. اما ارزش‌های رمان از این فراتر می‌رود و شناخت نویسنده از محیط پیرامونی شخصیت‌های اثرش، این امکان را فراهم می‌سازد تا سفره‌ای گسترده از مقدورات زبان، ضرب المثل و محاوره و گفتگو بیاراید و تو را پای روایتی موثر و معلق و گاه نفس‌گیر بنشاند. چنان که من را نشاند.

 اشاره کردم به زبان اثر گذار روایت و می خواهم نمونه‌هایی از این توانایی نویسنده بیاورم. این ها مشتی از خروارند.

-        مدت دو  قلیان کش که گذشت...

-        دو نخل به غروب آفتاب بیش‌تر نمانده بود...

-        دست به دستی دادیم و نشستیم.         

-        ...و ما داخل کپر با پاهای به زنجیر شده. درِ کپر از پشت قفل می‌شد تا روزدرآمدِ صبح. یکی دو روزی یک بار یک نفرشان با موتور ایژ می‌آمد به کوه و جیره‌ی تزساک، سیگار و قند و چای‌مان را می‌آورد و بر می‌گشت. تقریباً یک ماه و نیم بعد، حدودات پسین، دو ماشین از گردنه‌های کوه بالا آمدند، ما سر تپه نشسته بودیم، آویشن دم  می‌کردیم و سیگار می‌کشیدیم. هوا لطیف و بهاری بود و نسیمی که از روزنشین کوه سرمی گرفت با خود عطر گل‌ها و گیاهان خوشبوی کوهی داشت. همان‌طور که لیوان داغ آویشن‌هامان را جرعه جرعه سر می‌کشیدیم به بالا آمدن ماشین‌ها نگاه می‌کردیم که بر سطح جاده‌ی ناهموار کوهستانی می‌لغزیدند و خودشان را به آهستگی می‌کشیدند بالا...موسل گفت: «به گمانم آمده‌اند که تو را بخرند.»

-        بلوچ‌ها یکی یکی می‌آمدند، لُنگ‌شان را می‌انداختند بر کناره‌ی آتش و می‌نشستند سر بساط صبحانه. رییس هنوز پیدایش نشده بود. لامداد چند شاخه‌ی بادام تر شکست، سرو ته‌شان کند و گذاشت کنار اجاق و روی‌شان نشست. لُنگش را دور کمر و زانوان بلندش محکم کرد، به حالت کمرصحبت ( شیوه‌ای از نشستن که لُنگی را دور کمر و زانوها می‌بندند)، سیم تریاکی‌اش را خزاند بیخ شعله‌ها، تریاکش راچسباند پشت سنگی به قاعده نعلبکی و گرفت روی زغال‌های اخته تا کباب شود، پرسید: «چه طوری ردوباری؟ می بینم که سحر خیز شده آ، هوای کوهستان به تو یکی نمی‌سازد، جلگه‌ای هستی.»

همه‌ی فصول کتاب جذاب و از تعلیق و حادثه پردازی‌های کافی مناسب بهره‌ای دارند. مسلماً تجربه‌ی  زیستی نویسنده در پردازش این فضای بکر و به متن داستانی درآوردن جغرافیای بیابان‌ها و کوه‌های خشک و لم یزرع بلوچستان و کویرها و دره‌های داغ وهم آلود و شب‌های نفس‌گیر و بی انتها ابزار ارزشمند خلق تاریک ماه بوده و لفاف گاه بسیارشاعرانه (و متاسفانه گاهی خیلی اغراق آمیز و گویی خارج از اراده نویسنده) درتوصیف‌ها و حتی بعضی دیالوگ‌ها تاییدی است بر همین تجربه و خیال انگیزی انکار ناپذیر شب‌های تنهایی در کمرکش کوه‌ها و پناه، سنگ‌ها و لحاف خاک و سنگ و پتوی آسمان پرازستاره‌های نزدیک.

-        کبکی در دوردست زرشک‌زاران می‌خواند.

-        بیابانی‌ها خیالاتی ترین آدم‌های دنیایند.

-        چه‌قدر صدای پارس سگ آبادی خوب است، چه‌قدر جیغ و ویغ اهالی خوب است وقتی گرک بزند به گاش رمه. چه‌قدر خانواده داشتن نعمت بزرگی است، دیدن مرغ‌ها و خروس‌ها که به قفس نمی‌روند، شیون روباه در دوردست شب دهگاه. بوی علوفه و کاه، عطر یونجه‌ی تازه و صدای غاره‌ی گاو. چرا به این همه نعمت فکر نمی‌کردم، چرا قدر این همه آرامش را نمی‌دانستم و مدام گله می‌کردم از زمین و زمانن؟ بی دلیل نیست که گفته‌اند گرگ از آبادی سیر است...

-        چند گام رفتم به قفا (!)...

-        دویدم، تا جایی‌که تاریکی اجازه فهم (!) صخره و درخت را نمی‌داد.

-        گوگرد خوبی داشت اما چوب نازکش یارای کشیدن کبریت را نداشت.

-        هوا سردتر شده بود، ابر مثل چانه‌ی خمیری بر تاوه‌ی آسمان ور می‌آمد.

  اکنون شاید وقت آن باشد یک بار دیگر کتاب را بردارم و بالشی زیر سینه بگذارم، چراغ مطالعه را اندکی نزدیک‌تر بکشم به خود و خواندنش را از نو شروع کنم. باید با دقت بیش‌تری اثر دست آقای منصور علیمرادی را بخوانم. چیزهایی هست که شاید خواندن و خواندن‌های بیش‌تری را هم بطلبد. مثل صحنه تعقیب رد زن جت ( شتربان ) که اشرار را به چند قدمی میرجان می‌رساند و با علم به پنهان شدن او در پشت یکی از صخره‌های مجاور، نگاهی طولانی به اطراف می‌اندازد و به باقی افراد مسلح منتظر می‌گوید برگردیم. یا صحنه‌ی تیراندازی باکلاشینکف به تیهویی نشنه که پای چشمه آمده به جستجوی آبی و پشیمانی بعد از آن و...

مگر می‌شود بدون گذران شب و روزهایی فراوان در جغرافیایی چنین به گفته در نیامده و بکر، به آفرینش چنین صحنه‌هایی توفیق یافت؟ صحنه‌هایی که اگر چه از زبان سینما وام بسیار گرفته، اما روی پای خودش است و به خودش شناخته می‌شود... به رمان و داستان، به کارزار بی بدیل ادبیات داستانی.

 

 

 

یکشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1393

هزار کتابی که گم کردم

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 12:40 ق.ظ

 هنوز در فکر آن شاهنامه‌ام. قطع بزرگ با اوراق بادکرده کاهی که سنگینترش می‌نمود و بود. می‌گذاشت روی پالان خرش و همین طور که هی می‌کرد به خر و نرم نرم با پاشنه‌ی پای درازش، گیوه اش را به شکم حیوان می‌زد از دهی به دهی می‌رفت و در سبدی سیمی خرده‌ریزهای خیاطی، تکه پارچه‌های الوان، کشک و قره قوروت و قرص نعناع و ...دست زن‌ها و دخترهای آبادی‌های کوچک و پرت اطراف می‌داد.  عصر که برمی‌گشت، از کوره‌راه‌های تپه ماهورهای اطراف و حاشیه دیم‌زارها و شیب شبدرکاری‌ها که پیدا می‌شد مرا که تا می‌توانستم به سمتش می‌دویدم تا زودتر بهش برسم و فاصله‌ی‌ طولانی‌تری را تا خانه‌اش سواری بگیرم پشت سر خودش می‌نشاند. به قرص نعناعی دهانم را شیرین می‌کرد و از رزم رستم و اسفندیار و پهلوانی‌های سهراب و سام و زال و سیمرغ و کاوه و فریدون و ضحاک می‌خواند.  

هنوز در فکر آن شاهنامه‌ام. عمو مشهدی محمود، عموی پدرم، در حاشیه‌‌ی کتاب قدیمی‌اش اشعارخودش را نوشته بود. داستانی  به سبک و سیاق فردوسی که حکایت مبارزه واقعی گروهی روستائیان را با کدخدای ظالمشان سروده بود. مردان در پستوی خانه‌ای جمع شده بودند. هرکدام به شکلی از کدخدای ظالمی که مورد حمایت ارباب ها و امنیه های منطقه هم بود آزاری جدی دیده بودند. یکی‌شان او را به شام و کباب دعوت کرده بود و همان‌طور که او را چشم انتظار منقل و بساط دود و دم گوشه‌ی اتاقی نشانده بود پرده پس می‌رفت و همه مردان آبادی، یکی یکی با سلام و سرفه وارد شده می‌شدند‌. همه به شعر توصیف شده بود. صبح کدخدا را روی نردبان و زیلویی از ده برده بودند. دیگر رو و آبروی ماندن و توان راه رفتن بر دو پای خود را نداشت.  

بعدها در آبادان قلاب ماهی پرویز قاضی سعید و تاراس بولبای نیکلای گوگول را گم کردم. یول براینر با سرتراشیده شمشیر بر دست دراز شد افسر بگمانم لهستانی فرود می‌آورد و تونی کرتیس جوان خلاف سنت قزاقی دل در گرو کریستین کوفمان غیر قزاق گذاشته بود. لاوسون در معبد مرگ، جاسوسه‌ی چشم آبی امیرعشیری و افشین و بابک مازیار سبکتکین سالور نیز از این دسته گمشدگان زمان‌های خیلی دور بودند.

 اما ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغ‌ها و کچل کفترباز و چند کتابچه کوچک دیگر را، وقتی در بستر بیماری افتاده بودم یکی از دوستان همکلاسی‌ام برایم آورد. تا آن‌موقع این همه کتاب از یک نویسنده و در یک زمان نخوانده بودم. تصمیم گرفتم خلاصه‌ای از هرکدام بنویسم و مقاله‌ای فراهم کنم. بعدها همان مقاله را که به شکلی ابتدایی در ستایش و معرفی صمد بهرنگی بود کسان دیگری خواندند و سر کلاس‌های انشایشان ارائه دادند. اما همه کتاب‌ها گم شدند، همراه با رضا که پنجاه سالی هست ازش بی خبرم.

 فونتامارای اینیاتسیو سیلونه ایتالیایی، در قطع جیبی را به خاطر منوچهر آتشی که مترجمش بود دوست داشتم. آقای مهین راد، دبیر شیمی هنرستانم، با سرو هیکل ورزشکاری‌اش آن را لابلای کتاب‌های روی میزم دید. ( طوری گذاشته بودم که ببیند). خواست بداند خوانده‌ام یا فقط ژستش را می‌گیرم. گفتم که خوانده‌ام. گفتم کتاب دیگر این نویسنده هم دارم. منظورم نان و شراب بود که شهرت بیشتری پیدا کرده بود و بین جماعت کتاب‌خوان مخفیانه دست به دست می‌گشت. خواهش کرد آن را به در خانه‌شان ببرم. همسرش در کت و دامنی مشکی در توری را باز کرد و از لای در اسمم را پرسید. کتاب را گرفت و چیزی گفت. نمی‌دانم چه‌طور اما فکر می‌کردم کار خیلی مهمی انجام می‌دهم. قاب و صحنه آن بعدازظهر و آن خانه آجرنمای یک طبقه هنوز درخاطرم باقی است.

تابستان همان سال برای اولین بار سفری به تهران داشتم. نخستین با‌ری بود که دلباخته ی دختری شدم و  اولین باری که پایم به کتابفروشی ای باز شد. نادرویش مجموعه داستانی از عباس پهلوان و دو جلد آینه محمد حجازی و افسانه باران از نادر ابراهیمی کتاب هایی بود که آن سال خریدم و خیلی سال بعد گمشان کردم. بعدتر مصابا و رویای گاجرات ( با نام عجیبش) از کتابفروشی امیرکبیر حسین حقایق در آبادان خریدم. کم کم راهی به کتابفروشی الفی پیدا کردم. با نعمت و خسرو و مصطفی پیاده راه می افتادیم و از پشت بیمارستان شماره 2 شرکت نفت راهی به محله بریم و منطقه سه گوش آن می‌جستیم. در کتابفروشی الفی که به شیوه فروشگاه‌های امروزی و مدرن اروپایی ( بعدها در دانمارک و سوئد و آلمان دیدم و اخیراً هم در زیر پل کریمخان تهران! ) اداره می‌شد ( طبقه بالایش کافی شاپ بود و شیر و شیرینی‌هایش دهان هرکسی را آب می‌انداخت) روزنامه های معروف انگلیسی به تاریخ روز عرضه می‌شد و کتاب‌های انتشارات معتبر خارجی موجود بود. از عشقی که به همینگوی داشتم همه کتاب‌هایش را خریدم. تپه‌های سبز آفریقا، وداع با اسلحه، زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر، مرگ در بعدازظهر، زنگ های برای که به صدا در می‌آید و چند مجموعه داستان کوتاه و...مجموعاً دوازده جلد کتاب از انتشارات معتبر پنگوئن تهیه کردم و به خانه آوردم. این مجموعه بیش از بیست سال از این خانه به آن خانه برده شد، از این قفسه به آن قفسه و از این کارتن در زیر زمین به کارتن دیگر در زیر تخت. در سال 67 بسته کتاب‌ها را به نشر آفتاب در اصفهان بردم و به آقای احمد میرعلایی هدیه دادم. نپذیرفت. گفت که همه را دارد. همه را خوانده و جایی برای نگهداری شان ندارد.گفتم این‌ها چاپ اصلی‌اند. بیست سال است بامن اند  و قادر نیستم ازشان استفاده کنم. شما به هرکس که صلاح می‌دانید و هرکس که احیاناً طالب متن انگلیسی اثار همینگوی‌اند، دانشجوهای زبان یا...بدهید. اصلاً بگذاریدشان دم در. یکی پیدا می‌شود بیاید ببردشان. همراه آن مجموعه، صدسال تنهایی مارکز هم بود با آن نقاشی پیکاسویی روی جلدش. شبیه روی جلد خرمکس اتل لیلیان وینچ که در یکی از اتاق های دانشجویی در نارمک، به همراه جنگ های اصفهان زوایا و مدارات حقوقی و ویژه‌های نامه‌های انتشارات زمان، امه سزر و ...از دستی به دستی و از شبی به شبی دیگر رفتند تا گم شدند.

 اولین باری ( در سال های بعد چندین بار اتفاق افتاد) که کتاب‌هایی را در گونی کنفی بزرگی ریختم و در شب تاریک، انگار لاشه‌ی متعفن سگ و گربه‌ای ولگرد در گوشه‌ای دور از چشم آدم‌هایی سیاه‌دل چال کردم به روزهای تاجگذاری شاه بر می‌گردد. دوستانی دور و نزدیک را که میشناختم‌ دستگیر کرده بودند و زمزمه‌ی ترس و دستگیری‌اش به همه ما رسیده بود و من هم، در سن و سال هفده یا هیجده سالگی به شدت ترسیده بودم. شنیده بودم دنبال کتاب‌های خاصی نمی‌گردند. شنیده بودم به هرکس که بیش از چندتایی کتاب داشته باشد مشکوک می‌شوند و با خود می‌برندش. دستگیری‌ها در سطح شهر وسیع بود. بخصوص در میان کارگران پالایشگاه که گویا هسته‌ای از هواداران حزب توده در میان‌شان فعال بود. گرگ به داخل گله افتاده بود و چنگ و دندان به دور و اطراف نشان می‌داد. سووشون و برمی‌گردیم گل نسرین بچینیم و هوای تازه و آواز خاک ( من  یار آنانم که زیر آسمان کس یارشان نیست ) و از این اوستا و زمستان ( یکی از ما که زنجیرش رها تر بود...) و مثل همشه ( مردی با کراوات سرخ) با ده‌ها کتاب دیگر که یادم نیست.

 علی(که دیگر در میان ما نیست) در سفر اولش به تهران کتاب‌های جلد سفید آورد. نفرین زمین و مدیر مدرسه و نون‌والقلم و  سه مقاله و چند مقاله‌ی دیگر و آرش ( پیرمرد چشم ما بود ) و ماجرای غرق شدن صمد و هرچه که از آل احمد پیدا کرده بود. من شازده احتجاب می‌خواندم. می‌خواندم و سر اگر چشم گنجشگی را در آورند تا کجا می‌تواند بپرد در می‌ماندم و برمی‌گشتم از اول. کتاب‌ها را ظرف حداکثر دو روز باید می‌خواندیم و بر‌می‌گرداندیم به علی که به دیگرانی از کلاس‌های بالاتر و مدرسه‌های دیگر می‌داد. تب آل احمد همه‌گیر شده بود و غرب زدگی نقل دور هم جمع شدن‌های آخر شب‌مان بود پشت خانه‌های به نوبت یکی‌مان. هدایت و چوبک و محمود و علوی و از آن طرف دوران کودکی و در جستجوی نان و دانشکده‌های من وارد کارتن کتاب‌های زیر تخت اتاق دانشجویی‌ام شدند. عصرها، ساعت‌هایی را کتاب‌فروشی‌های جلوی دانشگاه می‌گذراندم. عطف کتاب‌ها را یکی یکی می‌جستم و هرچندگاه یکی را بیرون می‌کشیدم و همان‌جا چند صفحه‌ای می‌خواندم. شعرها را جای داستان‌ها را پر می‌کردند. سازدیگر کوش‌آبادی، آهنگ دیگر آتشی و زان رهروان دریا و...زرد پوشان به چه می اندیشند؟ صف به صف ستوار استاده به جای؟ به چه می‌اندیشند این خیل عظیم توانستن و ندانستن؟

 کتاب فردیت خلاق نویسنده و تکامل ادبیات را از کتابفروشی ای در خیابان شاه آباد خریدم. دنبال مقاومت مصالح پوپوف می‌گشتم. چاپ نفیس و ارزان و محکم کتاب‌های چاپ شوروی دعوت کننده بودند. اسم نویسنده‌اش خراپچنکو و برنده جایزه لنین بود. راه گریز باقی نگذاشت. کتاب را به خانه بردم و با ولع گذاشتم جلویم و به ضرب و زور دیکشنری شروع به ترجمه‌اش کردم. خیال خام مترجم شدن تسخیرم کرده بود. مدتی بعد شصت هفتاد صفحه‌ای شکسته بسته ترجمه کردم و به مطصفی نشان دادم. خیال‌های خام ادامه داشت! آن زمان ترجمه‌های ع. نوریان را مثل ورق زر می‌بردند. او را در کتابفروشی پیام دیدم. خواهش کردم ترجمه‌ام را ببیند. قرارگذاشتم. خواند و بعداز مدتی که باز او را دیدم خواست دست از این کار بردارم. گفت انگلیسی‌ات بهتر از فارسی‌ات است و این یعنی در ترجمه آینده‌ای نداری! از اصل کتاب خوشش آمده بود. به اصرار کتاب را به او بخشیدم. این اولین و آخرین باری بود که متنی ادبی را ترجمه کردم. منتظر ترجمه نوریان ماندم. اما کتاب بعدها یک بار به ترجمه نازی عظیما و یک بار هم توسط محمدتقی فرامرزی در آمد.

در آن رفت و آمد‌ها به کتاب فروشی‌ها کسان دیگری را هم دیدم. در همان پیام بود که با یکی آشنا شدم. چندین و چند بار دیگر هم را دیدیم. بعدها که پای سخنرانی‌های پرشور و تازه‌ی دوره‌های اول انقلاب می‌نشستم هیچ‌گمان نمی‌کردم این که دارد این قدر پرشور از تئوری سه جهان داد سخن می‌دهد و چهره اش را نمی بینم (از بس ازدحام جمعیت بود) همان محمد است که ساعت‌ها در باره هرچیز به جز سیاست حرف می‌زدیم و بگو بخند می کردیم؛ همان محمد ارسی.

 اما کتاب‌ها در آن دوره درست و حسابی شکل و شمایل عوض کرده بودند. یک برگ کاغذ نازک روغنی در اندازه‌ای دو برابر آ چهار امروزی را سی و دو بار تا زده بودند و کف دست به کف دست می‌گردانند. خواندنشان بدون ذره بین غیر ممکن بود. حالا دیگر آپارتمان‌های دانشجویی کم و بیش پر بود از یک گام به پس دو گام به پیش، کاپیتال، مبارزه مسلحانه هم  استراتژی هم تاکتیک، تاریخ معاصر ایوانف، امیرپرویز پویان، مسعود احمد زاده، بیژن جزنی...جایی برای تردید باقی نمی‌ماند که همه‌ی حقیقت فقط در همین کتاب‌های سه در پنج سانتی‌متری است و بس.

 کتاب‌های دیگری هم بودند که گم کردم. هنوز آبادان بودم و وسوسه گیتار و موسیقی جاز مثل بیماری در جانم افتاده و بود و رهایم نمی‌کرد. تنها معلم گیتاری که می‌شناختم، آقای معارفی بود. کلاس آموزش ویلن داشت و آن را هم نصف و نیمه بلد بود. صدای سیم‌های گیتار را با دهان تقلید می‌کرد: سی سی ر ر دو سی لا...و می‌خواست بروم برای سه شنبه بعد روی گیتار تمرین کنم و درس پس بدهم. به هر دری می‌زدم چیزی یاد بگیرم. پیدا نمی‌کردم. چند شماره مجله موزیک ایران را در یک ساندویچی فروشی ارمنی که ته مغازه‌اش با دکور در و دیوار مشکی چندتایی هم ساز برای فروش گذاشته بود پیدا کردم. یکی دو ترانه از الهه و روانبخش و نوری. همان‌جا آگهی کتابی را دیدم که انتشار همه ترانه‌های ویگن و منوچهر و دلکش و پوران و ...با نت و شعر را در یک مجلد وعده داده بود. دست به دامن برادر بزرگم شدم که به رسم آن زمان یکی دو دوست مکاتبه‌ای داشت ( به نظرم از طریق مجله جوانان ر. اعتمادی پیداشان کرده بود و من گاهی یواشکی سر کشویش می رفتم و آن ها لای کتاب درسی‌هایش پیدا می‌کردم‌‌ و دور از چشم خودش می‌خواندم). چند وقتی بعد کتابی در چاپ خشتی بدستم رسید. کتاب منحصر به فردی بود که همه اوقاتم را با گیتارهلندی‌ام پر می‌کرد. به نظرم همه ماند و در نقل مکان از آبادان به تهران در هواها و مکان‌هایی که خبر نشدم کی و کجا و چه‌طور، رفتند و غبار شدند.

در بی پولی که سال 55 سراغم آمد همه کتاب‌هایم را به دویست و چهل تومان فروختم. مجموعه کاملی از انتشارات خوارزمی را در میانشان به یاد می‌آورم. طولی نکشید که دوباره یکی یکی به خانه‌ام آمدند. از بساطی‌های توی پیاده روهای انقلاب و گوشه و کنار بیست و چهار اسفند و اطراف سینما بلوار و دست فروشی‌های جلوی پارک ملت و میدان فوزیه بال گرفتند و به دست و کیف و جیبم آویختند و در کارتن‌ها و قفسه‌های کوچک کنار تخت و پشت رختخواب‌ها و زیر بالش‌ها جا گرفتند. تا ماه‌ها یا سال‌ها بعد دوباره به داخل گونی‌ها ریخته شوند و در کوچه‌ای خلوت، جوی آبی راکد، چاهی سر پوشیده، شیب زمینی تازه شخم زده، بیابانی رها و بی‌صاحب، دور از چشم‌هایی فضول و... رها شدند.

چند ماه پیش دوستی پیغام گلایه آمیزی برایم فرستاد که طعم تلخش به سرعت در کامم ریخت و همان‌جا ماند. نوشته بود: دوستانی از بازار کتاب‌های دست دوم در اصفهان خبر می‌دهند یکی از کتاب‌های من که مهر کتاب‌خانه شخصی تو را دارد و امضای مرا، لابلای کتاب‌های کمک درسی و کنکور و مجلات جدول و ...دیده شده. فکر نمی‌کردم تا این اندازه سقوط کرده باشی که محتاج چند ریال قیمت کتابی باشی که آن‌قدر با عشق و علاقه برایت امضا کردم.

 جوابی نداشتم بدهم. گفتن این که محتاج پولش نبودم یا توضیحات دیگری از این دست کمکی به هیچ‌کداممان نمی‌کرد. نمی‌توانستم کامش را شیرین کنم. فقط توانستم بنویسم: به این که گناه از من است اعتراف می‌کنم. چرایش بماند لطفاً. فقط بدان که هیچ از ارادت من به تو کم نشده. هنوز دوستت دارم. فقط باور کن به دلایلی که از شرحش ناتوانم نتوانستم آن‌طوری که باید و در شأنش بود ازش مراق�%

شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393

نوستالوژی قطار باری

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 02:33 ق.ظ

گمان نکنم برای کسانی که کودکی شان را در نزدیکی خط آهن نگذرانده اند و از حال و هوای عجیب آن تجربه‌ی ماندگار و عمیقی ندارند، گفتن و نوشتن و تصویرکردن نوستالژی قطار باری و مسافری آن‌قدرها خواندنی و جذاب باشد. آن‌ها به شکل‌های دیگری به راه و رفتن و جاهای دیگر را دیدن پیوند خورده‌اند. شکلی هماهنگ با روستاهای کوچک لب دریا، مزرعه‌های وسط دشت‌ها، زمین‌های چسبیده به هم اطراف دهات، دیم‌زارها و.

..

 ما در آبادان قطار نداشتیم. از ایستگاه راه آهن خرمشهر دور بودیم و یک رودخانه و راهی طولانی که از بیابان و محله‌های خلوت پراکنده می‌گذشت بین‌مان بود. اما دلدادگی به قطار با من بود. هرسال اول تابستان سفری آغاز می‌شد و تا اواخر شهریور ادامه می‌یافت. هرسال با جوهر رودخانه و قایق و بلم و پل و واگن‌های آهنی و ریل و... مهر قدیمی خودش را در گوشه‌ی صفحه خاطرات کودکی من تازه و پررنگ‌ می‌کرد.

 نمی‌توانم بگویم دورترین تصویری که از این نوستالژیا دارم مربوط به چه وقتی از گذشته ام است. شاید همان‌ها که نوشته‌ام و قبلاً چاپ کرده‌ام. مثلاً در « باید تو را پیدا کنم» و در داستان «بهاریه». اما می‌توانم نشان بدهم که بازهم هست و تصمیم ندارم دست روی دست بگذارم تا مثل خیلی چیزهای دیگر همان‌طور در تاریکی، ناگفته باقی بمانند تا فراموش شوند.

 اول از کلمه «تلاقی» بگویم که معنای لغوی‌اش دیدارکردن است. ولی گمانم بیشتر اصطلاحی خاص آدم‌هایی است که مشخصاً با قطار و ایستگاه و ریل و ... سر و کار دارند. می‌دانم که اگر مسیر راه آهن در ایران دو خط بود این اصطلاح رواج نداشت. همین هفته پیش بود که بلیت قطار گرفتم و راهی تهران شدم تا به نماشگاه کتاب برسم. قطار در ایستگاه « تِزِرج»  توقف کرد. یاد ندارم قبلاً هیچ‌‌وقت آن ساعت از ظهر سوار قطار بوده باشم. سالن‌دار گفت قطار تلاقی دارد. به وقت نماز ظهر هم نزدیک بودیم. اعلام شد قطار همین جا و نیم ساعتی توقف دارد.

 وقت خوبی بود پاکت نهارم را بردارم، بروم پایین و جایی گوشه‌ی ایستگاه سایه‌ای پیدا کنم برای نشستن. دوربین را هم برداشتم. ایستگاه خلوت بود. آن‌جایی که من بودم و سالن شماره یک و کاملاً چسبیده به لوکوموتیو بود خلوت‌تر می‌نمود. چندتایی عکس از سر تا ته قطار گرفتم. کمی جلوتر رفتم. درست به فاصله چند ریل آن طرف تر قطار باری توقف کرده بود. انگار رها شده باشد تا بعد. خاموش، خاک گرفته، خالی. لوکوموتیوران قطار مسافری جوان سی ساله‌ای بود با موهای بلند و ریش پروفسوری و پیرهن آستین کوتاه سفید و شلوار سرمه‌ای. شبیه لباس فرم کارکنان هواپیمایی‌ها. با اشاره دست و سر اجازه خواستم عکسی از او بگیرم. مخالفت کرد. به یکی دیگر که پایین بود و با او خوش و بش می‌کرد گفتم:

«میشه لطف کنین یه عکس از من بگیرید با این قطار؟»

من و منی کرد و عذر خواست. گفت او خودش مجری دستور عکاسی در ایستگاه ممنوع است و بدیهی است نمی‌تواند خود مقررات را زیر پا بگذارد.

«ولی این‌جا که منطقه نظامی نیست! قطار ارتش هم نیست که! چرا عکاسی را ممنوع کرده‌اید؟»

« فقط این نیست که. شما الان در جای ممنوع هم قدم می زنید! جلو رفتن از خط لوکوموتیو در همه ایستگاه های راه آهن منع قانونی دارد.»

 بعد تکرار کرد که نمی‌تواند. گفت به همکارهای دیگر بگویید شاید کمک کنند. دمغ شدم. برگشتم به همان سایه چند درختچه لیموی آخر ایستگاه و سفره کوچکی پهن کردم. دست پخت شب قبل خودم را با اشتها خوردم. باز چشمم افتاد به قطارباری، و از همان‌جا که نشسته بودم چندتایی عکس گرفتم.

هروقت عمویم که سوزنبان ایستگاه فوزیه بود دیر به خانه برمی‌گشت برای زن و بچه‌هایش توضیح می‌داد که قطار مسافری در ایستگاه تلاقی داشت. برای همین مجبور بوده سر پستش بماند تا قطار از سمت اراک یا ازنا به ایستگاه برسد. خط‌ها را جابه جا کند و آن‌وقت سوار دوچرخه‌اش بشود و فاصله شش کیلومتر ایستگاه تا امامزاده قاسم را رکاب بزند. این حرف تابستان‌ها بود که همراه با مادرم و برادرها و خواهرهایم در خانه دایی‌ام اقامت می‌کردیم اما داستان‌های شنیدنی عمو محمود و پسرهایش که مهربان و شاد بودند مرا به خانه‌ی آن‌ها می‌کشاند. یادش بخیر زن عموی مهربانم صفیه خاتون که که با روی خوش به استقبالم می‌آمد و می‌خندید و می‌گفت: مجبورم آب آبگوشت را بیشتر کنم. حرف زمستان‌ها فرق داشت. برف و سرما و تنهایی و خطر حمله‌ی گرگ‌ها و این که دوچرخه اصلاً به کار نمی‌آمد و سه رودخانه پرآب جاده را می بریدند و...داستان‌های زمستانی عمو محمود را از جنس دیگری می‌کرد.

 صحنه‌ی غم انگیز اعلام بازنشستگی پیرمرد سوزنبان در فیلم طبیعت بیجان شهید ثالث را فراموش نمی‌کنم. پیرمرد در لباس فرم خاکستری که انگار رنگ رسمی راه آهن ایران، رنگ ایستگاه‌ها و ساختمان‌ها بود، عموی مرحومم را به یادم می‌آورد.

 در شبی برفی به اجبار پیاده راهی خانه شده بود. از رودخانه سومی که گذشته بود سایه‌ی غولی را دیده بود که به او نزدیک می شد. رویش را که برگردانده بود سایه ناپدید شده بود. دوباره بعداز مدتی پیدایش شده بود. همان طور سیاه و دراز و غول‌آسا. وحشت او را گرفته بود. راه فراری می جست. به رودخانه دوم رسیده بود و تا امامزاده چند کیلومتر فاصله داشت. قلبش به درد آمده بود و ترس زهر مرگ در جانش ریخته بود. عرق سردی را که بر پیشانی اش نشسته بود با آستین پالتو خاکستری اش پاک کرده بود. غول گم شده بود. در گودی رودخانه اول دوباره پیدا شده بود و ترس پاشیده بود بر بیابان پراز برف و سفید. با هزار دعا خودش را رسانده بود به دیوار امامزاده و از حضرت قاسم یاری طلبیده بود. غول همچنان ایستاده بود، سیاه و دراز. دست برده بود کلاهش را بردارد و پیشانی اش را خشک کند که تار موی بلندش را پس زده بود. غول هم رفته بود. مویش را آشفته بود. چندین و چند غول جلوی چشم خودنمایی کرده بودند. شانه کشیده بود به موها، غول ها گریخته بودند. اشباح سیاه بر سپیدی برف بیابان نا پدید شده بودند. از آن همه ترس خودش خندیده بود و رفته بود خانه که برای صفیه خاتون و پسرها و دخترهایش تعریف کند. ما همه دور کرسی نشسته بودیم.

در کتاب تاریخ دبیرستان بود انگار که نوشته بود پل ورسک را پل پیروزی نامگذاری کردند. آن هم بمناسبت  پیروزی ارتش‌های متفق بر ارتش آلمان و متحدینش. انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها به حمایت از ارتش شوروی در برابر حمله‌ی‌ آلمان هیتلری و محاصره‌ی لنینگراد، پی در پی قطارهای باری حامل اسلحه و آذوقه را از روی پل رد می‌کردند. گفته شده رضا خان سرمهندس پروژه را به همراه خانواده اش زیر پل نگه داشته تا اولین قطار بگذرد که اگر احیاناً اشتباهی در کار اتفاق افتاده باشد در دم به سزای کم‌کاری یا خطای اجرایی‌اش برسد. به احتمال زیاد این هم مثل خیلی داستان‌های دیگر در مورد رضا شاه، ساخته و پرداخته‌ی مامورین حکومت و چاپلوسان دور و برخان قلدر بوده و بس. به هرحال آن روز پل ورسک زیر بار عبور قطار باری پر از اسلحه و مهمات و آذوقه دوام آورد و تا حالا که پنجاه شصت سال از احداث آن می گذرد همچنان سر پاست. این که الان در چه وضعی است خبر ندارم. احتمالاً مثل خیلی پروژه‌های دیگر به امان خدا رها شده و تا اتفاقی غم انگیز و دردناک نیفتاده کسی به فکر رسیدگی به وضعیتش نمی‌افتد.

 بهار پارسال بود که برای شرکت در یک گردهمآیی ادبی درگرگان راهی شمال شدیم. چهل پنجاه تا نویسنده بودیم که دست در کار نوشتن رمان نوجوان داشتیم. اتوبوس جایی توقف کرد. کافی بود نام ورسک را بشنوم و چشم چشم کنم ببینم پلی هم در کار هست هنوز. از جلوی رستوران سر راهی که اتوبوس ایستاده بود، بالا و خیلی بالا، لابلای سنگ و صخره های عظیم و ترسناک، پل پیدا بود. خیلی کوچک‌تر از افسانه‌اش به نظر می‌آمد از بس دور و بالا بود. از خودم پرسیدم این همان جاست؟ این جا که اتوبوس توقف کرده همان روستای کوچکی است که آفرین، در پیرهن گلدار سیاه و سفیدش تخم مرغ پخته‌هایش را سبد می‌کرد و راهی ایستگاه می‌شد. به مسافرینی که تا کمر از پنجره های کوپه سر بیرون می‌بردند و دست دراز می‌کردند دختر پولشان را بگیرد، تخم مرغ آب پز می‌فروخت. دختر با شیطنتی شیرین وانمود می‌کرد دارد سعی می‌کرد بقیه پول را به خریدارها برگرداند اما قطار...

 ناصر ملک مطیعی و شاگردش بهمن مفید در کسوت لوکوموتیوران‌های کلاسیک که در خیلی فیلم ها دیده بودم ظاهر می‌شدند و ناصرخان دلباخته‌ی  دخترک شد                                                           .

 شاپور قریب را هم به خاطر فیلم کوتاهش دوست داشتم. نمی‌دانم چه طورو از کی اما شک ندارم نوستالژی قطار با او هم بود. ناسلامتی او هم اهل آبادان بود. هفت‌تیرهای چوبیش برای کودکان و نوجوانان که ماجراهایش در ایستگاهی کوچک می‌گذرد. آن دو خط موازی که از این جا تا دور و دورتر، تا هرجا که دیده شوند و یا پس و پشت کوهی تپه‌ای، حفره تونلی در دل کوهی بلند، یا گودی دره‌ای گم شوند وسوسه‌ی راه افتادن و سفرند.

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

فیلم را در تهران و تنهایی دیدم. موسیقی کم‌نظیر مرتضی حنانه آن را، آن صدای چرخش منظم آهن بر آهن را جاودان کرد. پل ورسک به زیبایی تصویر شده. همه چیز برای ابدی کردن این تصویر، تصویر قطار باری و کت و کلاه و دستکش چرمی ناصر و دست و صورت گریس مالی شده بهمن آماده بود.

در مجالی که به آبادان آمده بودم سینما متروپل در سالن تابستانی خود فیلم را نشان می‌داد. به اصرار خواستم سه نفری همراهم بیایند. از سلیقه‌ام تعجب کردند.

« فیلم فارسی؟ اون هم ملک مطیعی؟ سر در نمی‌آرم! چه طور شده‌؟»

«تو بیا...بیا ببین. من سه بار دیده‌ام. بیا حتماً ببین. خسرو پرویزی همشهری خودمونه. آبادانیه.»

به این اصرار، هر سه نفر همراهم آمدند. همسر آینده‌ام همراه خواهر و زن برادرش. هرسه نفر اهل کتاب و موسیقی و فیلم خوب بودند. من هم‌چنان دلباخته تصویرهای آن روستا، پل ورسک، قطار باری، ایستگاه کوچک و خلوت راه آهن در شمال یا جنوب و در همه حال به رنگ خاکستر باقی ماندم. صفحه 45 دور موسیقی حنانه را از فروشگاه بتهوون زیر سینما رادیو سیتی تهران خریدم.

 در مجموعه فیلم‌هایی که تلاش فیلم در سال‌های اول دهه پنجاه در سینما بلوار و جاهای دیگر نمایش می‌داد و برای دانشجویان بلیت ارزان می‌فروخت، لوکوموتیوران پیترو جرمی از سینمای نئورئالیسم ایتالیا هم بود. اعتصابی وسیع راه افتاده بود و همه کارگران راه آهن را در بر گرفته بود. قهرمان فیلم در کسوت یک لوکوموتیوران کلاسیک ظاهر می‌شد. مردی که درگیر مشکلات خانوادگی خود بود و با اعتصاب گران مخالف بود. فیلم سیاه و سفید بود و موهای کوتاه لوکوموتیوران ( با بازی خود جرمی ) همان‌طور که باید می‌بود: خاکستری.

آخرین قطار گان‌هیل از کلاسیک وسترن‌های آمریکا، اثر جان استورجس هم دیدنی بود و به خاطر ماند. اما برت لنکستر در ترن جان فرانکن هایمر هم هست که در مبارزه با ژنرال آلمانی ( پل اسکوفیلد ) خود را به خطر جدی می‌اندازد و دوستانی را نیز از دست می دهد. ژنرال در آخرین روزهای تخلیه پاریس، همه تابلو نقاشی های ارزشمند موزه ی لوور فرانسه را بار قطاری کرده و عازم برلین است. پوپول، همان لوکوموتیوران چاق و پیر با صورت آغشته به روغن و گریس، سکه‌ای کوچک را در مجرای خروجی پمپ روغن موتور قرار می دهد تا سرسیلندر موتور بترکد. چنین می شود. اما افسر آلمانی پی به حقه او  می‌برد و همان جا دستور تیربارانش را صادر می‌کند. ژان موروی فرانسوی، همان زنی است که در فیلم شب آنتونیونی با مارچلو ماسترویانی همبازی است. 

 مامور ایستگاه در سوتش می‌دمد. ماموران سالن درها را محکم به هم می‌زنند یعنی داریم می‌رویم. قطار آماده حرکت است. ایستگاه تزرج را با قطارهای باری خاک و دود آلودش می‌گذاریم و راه می افتیم. از این فاصله، از این فاصله خیلی زیاد و دورِ دور پسرک ده دوازده ساله ای را می‌بینم که با عجله خودش را به بالای بام طویله‌ی خانه عمویش در امامزاده قاسم رسانده تا ببیند قطاری که از لابه لای تپه ماهورهای آن سوی دشت نعفران گم و پیداست کی وارد ایستگاه فوزیه می‌شود.     

   1       2       3       4       5       ...       26    >>