X
تبلیغات
بازی تراوین
پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393

کلیدر، گم شده روی دیوار

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 11:01 ق.ظ

  تازه به تهران آمده بودم. همان‌قدرکه پیگیر برنامه‌های تلاش فیلم در روزهای جمعه‌ی سینماهای بلوار و تخت جمشید بودم  و توانسته بودم حتی نمایش فیلم‌ها را، به عنوان یک برنامه موازی، به دانشکده خودمان در نارمک بکشانم کتاب‌های قدیمی و تازه را هم جستجو می‌کردم و به تئاتر می‌رفتم. سگی در خرمن‌جا و جمعه‌کشی و آسید‌کاظم و...اولین‌هایی بودند که دیدم و پهلوان اکبر می‌میرد و چهره‌های سیمون‌ماشار و...بعدی‌ها. خواندن رمان‌های چندجلدی مثل دن‌آرام و زمین نوآباد و ژان‌کریستف، و بعدتر، جان شیفته، آزمون کتاب خوانی بودند. پرسش و توصیه‌ای که همه‌جا جاری بود.

«دن‌آرام را خوانده‌ای؟»

«بهتره با زمین نوآباد شروع کنی!»

  یادم بود و هست به اسماعیل فاضل‌پور، معلم خوب ادبیات سال‌های آخر دبیرستانم در ابادان.

«‌من هرسال تابستان، دن‌آرام و ژان‌کریستف و زمین نو‌آباد را یک بار می‌خوانم. چند سال است که تابستان‌ها این‌کار را می‌کنم بچه‌ها.»

هیچ کدامشان را نخوانده بودم تا آن تابستان که به اجبار برای بار دوم در کنکور شرکت کرده بودم. از راه و ساختمان به مکانیک تغییر رشته می‌دادم و نگران و منتظرنتیجه بودم. نیمی از دوماه انتظار را به این منوال گذراندم: دراز کشیدن روی تخت سفری پایه کوتاهی در اتاقی کوچک و خالی، از یک مسافرخانه‌ی محقر در یکی از خیابان های فرعی نزدیک بازار رشت و  خواندن رمان‌های چند جلدی یا یک جلدی قطور و در بوته‌ی آزمایش کتابخوانی قرارگرفتن. پی‌بردن و مجاب شدن و اعتراف‌کردن به حجم و سطح اراده نویسندگان و عظمتی که پشت سر در میان نسل من ‌جا گذاشته بودند؛ میخاییل شولوخف و رومن رولان و اشتاین بک و... محمود دولت آبادی اما، تا آن‌موقع با کلیدرش نیامده بود. دولت آبادی آن سال‌ها، بازیگر تئاتر بود و نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه. داستان‌هایی که گاه جنجال آفرینی هم می‌کردند. مثل آوسنه بابا سبحان که بهانه ساخن  فیلم خاک شد و کل‌کل با کیمیایی که همشه‌ی خدا کارش خراب‌کردن داستان دیگران بوده و سر و‌صدایی که در این بین راه افتاد.

دولت آبادی را در تئاتر، در بازی‌اش در تنگنای اکبر رادی و بعداز آن در چهره‌های سیمون ماشار سلطان پور دیدم. از سر شانس در کنار خسرو گلسرخی نشسته بودم و او از هجوم دیشب مأموران ساواک به انبار چاپخانه و جمع‌آوری همه‌ی نسخه‌های کتاب تازه چاپش خبرداد؛ سیاست هنر، سیاست شعر که انتشارات نمونه و بیژن اسدی‌پور در آورده بودند. لعنت به هرچه هجوم! لعنت به هرچه ممیزی و ساواک! بعدها، مرد و گاواره‌بان و باشبیرو هم در آمد. لایه‌های بیابانی هم بود. مجموعه داستان‌های کوتاه او که خیلی دوستشان داشتم و هنوز هم به نظرم از بهترین کارهای ادبی دولت آبادی است.

 در بحبوبه‌ی شلوغی‌های انقلاب و همان روزهایی که صبح و عصرم در خیابان شاهرضا و میدان بیست و چهار اسفند و جلوی کتابفروشی‌ها و بساطی‌های جلد سفید گوشه‌ی پیاده‌روهایش می‌گذشت محمود دولت‌آبادی را روی دیواری آجری دیدم. دولت آبادی کلیدر را. دو برگ کاغذ به قطع آ چهار به دیوار چسبانده بودند و دولت آبادی امضا کننده‌ی آن بود. اعلامیه چیزی شبیه این بود:

« در هجوم مأموران ساواک به خانه‌ام که منجر به بازداشت و زندانم شد، در کمال وحشی‌گری جلدهای اول و دوم رمان در دست نوشتنم، کلیدر، به سرقت برده شد. از  همه‌ی دوست‌داران ادبیات که به نحوی از سرنوشت این دو جلد اطلاعی، هر گونه اطلاعی، دارند خواهش می‌کنم به طریقی مرا مطلع نمایند.»

طبعاً اگر قرار بود متن ادامه پیدا کند، به  احتمال زیاد دولت آبادی توضیح می‌داد که در صورت پیدانشدن تنها نسخه‌های دست‌نویس جلد اول و دوم رمان بزرگ کلیدر، مجبور خواهد بود آن‌را دوباره بنویسد. و...احتمالاً توضیح نمی‌داد نوشتن دوباره در این سطح و حجم یعنی رمانی دیگر...

جایی نخوانده‌ام و هیج‌جا هم نشنیده‌ام دولت آبادی در توصیف سرگذشت کلیدر به این واقعه اشاره‌ای کرده باشد. بنابراین به خودم اجازه می‌دهم بپرسم:

حالا که کلیدر به عنوان رمان مشهور ایرانی شناخته شده و در کنار دن‌آرام شولوخف و ژان‌کریستف رومن رولان قرار گرفته و مثل آن ها خوانده می شود، می‌توانیم بپرسیم به سر آن دو جلد گمشده چه آمد؟ و اگر مراتب همان بود و هست که در آن اعلامیه بود آن دو جلد چه سرنوشتی پیدا کردند؟ به خانه‌شان بازگشتند یا احتمالاً در زیرزمین کجا و کی و قفسه کی و کجا دارند خاک می خورند؟ 

یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392

املت کبری

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:45 ق.ظ


کبری خانم، اهل مشهد است. چندسالی است از شوهرش جدا شده و به دنبال کار و کسب و درآمد، از مشهد بیرون زده و به شغل چتربازی مشغول است.  پول و  پله‌ای اندوخته و برای آن که سرمایه‌اش را حفظ کند، ملک و مستغلاتی خریده. دو سه واحد تجاری در یک مجموعه نیمه‌ساز، یک واحد مسکونی، یک بچینگ سیمان در یک‌پروژه‌ی‌ساختمانی بزرگ، شراکت در یک موسسه حسابداری و کامپیوتری، یک فروند لنج باربری با جاسازی بزرگ مخزن برای حمل سوخت به مرز، دو فروند قایق جفت‌موتوره و  یک گردان خودرو تویوتای تک‌کابین شاسی بلند برای حمل زنجیری گونی و کارتن‌های کیف و کفش و پارچه و ادکلن قاچاق در خشکی و... و اگر اشتباه نکنم مدتی هم هست وسوسه خرید چند درصدی از سهام یک شرکت تازه راه‌افتاده ‌هواپیمایی، مال یک آقای معروف که دلال نفت و گاز بوده، ذهن این کبری خانم اهل مشهد را بدجور مشغول کرده باشد

 هفته‌ی پیش، اول شنبه‌ای، هنگامی‌که کبری خانم، به همراه دوست قدیمی‌اش فاطمه‌کرده و دخترش میتراخانم، روی  تنها موکت چرک و بدرنگ آپارتمان تازه تخلیه شده‌اش نشسته بود و حین ا نتظار برای آمدن مشتری رهن یا اجاره یا خرید خانه، به گپ و گفت مشغول بودند، هوس کرد املتی برپا کند و صبحانه سریع سه نفره‌ای راه بیندازد. میترا را فرستاد تخم مرغ و گوجه و نان بسته بندی سوپری بخرد و به فاطمه‌کرده هم سپرد از سرایدار مجتمع کمی روغن و نمک و یک ماهیتابه‌،  نداشت قابلمه‌، قرض بگیرد. گاز پیک نیکی که معمولاً برای مصارف دیگر وقت و بی‌وقت آماده و در دسترس است به کبریتی روشن شد. پنجره را باز کرد. فاطمه‌کرده پهن شد زیر پنحره و پای پیک نیکی، و پیس پیس گاز در آمد. پیش از آن‌که گوجه‌های خرد شده را در روغن داغ بریزد، صدا زد کبری یکی دو گوجه دیگر بیاورد. کبری هم بی‌معطلی گوجه‌ای ( به قول خودش گورجه! ) از روی اُپِن ام دی اف آشپزخانه نقلی آپارتمان برداشت و از روی عادت چتربازی که بسته‌های بلوز و شلوار و جوراب را جین‌جین توی قایق می‌انداخت، گوجه را حواله دست‌های منتظر کُرده کرد.. فاطمه نتوانست گوجه‌ی دوم را بُل بگیرد. گوجه، راست از پنجره‌ی نیمه‌باز به بیرون پرواز کرد.

دکتر محسن سام‌دوست، اهل قائمشهر و تحصیل‌کرده ساری است. جامعه‌شناسی خوانده و معاون شعبه یکی از دانشگاه‌های ( حتماً غیر انتفاعی ) این‌جاست. مدیر گروه علوم انسانی دانشگاه دیگری هم هست. او دربه‌در به دنبال وامی است که بتواند خانه‌ای بخرد. در این فکر است جایی داشته باشد برای وقتی که به تهران یا ساری برمی‌گردد بدهد اجاره و آب باریکه‌ای همیشگی به خانه ببرد. قرار بوده با دختری، اگر شد از فامیل، ازدواج کند. امروز با رییس شعبه بانک مسکن قرار دارد. رییس بانک، کارشناسی ارشد می‌خواند و از دانشجویان همان دانشگاهی است که دکتر در آن جا مدیریت تدریس می‌کند. دانشجو می‌خواهد خدمتی به‌استادش بکند. استاد هم نیاز به امضای رییس بانک دارد.   پس همه چیز به خیر و خوبی پیش خواهد رفت.

 پول کبری خانم در همان بانکی است که آقای سرمدی، رییس آن است. حساب دوازده رقمی کبری، مایه فیس و افاده آقای سرمدی نزد نماینده شعب استان حاج آقا ابراهیمی شده‌. پول چرب گازوییلی برای همه  برکت دارد. آقای رییس از مدتی پیش که میترا را همراه کبری خانم دیده که چک‌هایش را می‌نویسد و حساب و کتابش را نگه می‌دارد یکدل نه صد دل عاشق تیزهوشی و حاضر جوابی و زیبایی و عفاف و حجاب و دو دوتا چهارتا و منطق سرمایه بازاری او شده و یادش رفته نامزدش در لار یا بستک چشم انتظارش است. واقعاً؟ دارد سر کی کلاه می‌گذارد؟ یعنی ما، من و شما؟

دور نرویم. آقای سام‌دوست و سرمدی، همدیگر را نبش خیابانی که بانک در آن است می‌بینند. از این بهتر نمی‌شود. از سوپرمارکت کوچک نزدیک شیر پاکتی و کیک کلوچه‌ای، به حساب آقای سرمدی، می‌خرند و فورت فورت با نی شروع می‌کنند به نوشیدن شیر و گاز زدن به کیک. عادت هردوشان شده که صبحانه را سرپایی در هرجا که شد صرف کنند. خانه بی زن بهتر از این نمی‌شود.

وقتی نرم‌نرم و گرم بگو و بخند از پیاده‌رو مجاور بانک می‌گذرند که از در پشتی، در مخصوص کارمندان، وارد ساختمان شوند، چیزی از آسمان به زمین می‌افتد و درست روی شانه‌ی آقای سام‌دوست منفجر می‌شود. بمب کوچک و  پرآبی که همه سر و صورت و کت و پیرهن هر دو را قرمز می‌کند. بعداز شوک اولیه و چند قدم دویدن و عقب جلو رفتن، هر دو نفر سر بالا می‌کنند و به تنها پنجره باز خیره می‌مانند.

« یعنی کی بود؟»

« هر کی بود از آن پنجره بود دکتر! یک عده دانشجوی دختر ریخته‌اند تو ساختمان، شده خوابگاه، کل  این خیابان را به هم زده‌اند. شاید...»

« دانشجوی دختر؟ شاید دیدند ما هستیم نشانه‌گیری کردند؟ هرجا از دستشان بر بیاد انتقام می‌گیرند! بشناسمشون، می‌دونم چه کنم!»

هر دو عصبانی، راه می‌افتند که سر از ماجرا در آورند. سرایدار مجتمع، پسر جوان بلوچی است که دست و پایش را گم کرده، نمی‌داند جواب داد و بیدادهای این دو تا آدم کت و شلواری را بدهد. وسط حرف‌های بریده بریده‌اش می‌گوید که چند روز پیش هم یکی آمد شکایت کرد ذغال روی سرش ریخته‌اند.

« ذغال؟ ذغال از کجا؟»

« ذغال قلیون! آتش گردون دستشون بوده ول شده تو سر اون بدبخت. سر و صورتش زخمی شده و سوخته!»

سرمدی و دکتر به هم نگاه می‌کنند. آتش خشم‌شان شعله‌ورتر می‌شود. یقه‌ی جوانک را می‌گیرند.

« کدوم واحد بود؟ کدومشون؟ تو این‌جا چه کاره‌ای پس؟ مدیر نداره این ساختمون؟»

« می‌بینی دکتر! این‌ها لیاقت این ساختمان و خیابان و شهر و مملکت را ندارند. ذغال و گوجه پرت می‌کنند به سر و کله مردم! واقعاً که!»

« دانشجو هم هستن؟ چند نفرن؟»

دوباره که یقه جوانک را می‌چسبند، مجبور می‌شود شماره واحد کبری خانم را بدهد. کبری خانم با دوست قدیمی‌اش فاطمه‌کُرده و دختر نازنینش میتراجان نشسته‌ روی موکت چرب و کثیف جامانده از مستاجر قبلی و منتظر مستاجر تازه‌ای است که بنگاه قرار است بفرستد.

 داد و بیداد دکتر و فحش‌های آبدار سرمدی، خطاب به آدم‌های به قول خودش بی فرهنگی که از چپ و راست مملکت ریخته‌اند این‌جا و از جد و تبارشان نامعلومشان معلوم است لیاقت سکونت در چنین جاهایی را ندارند، پیش از تاپ و توپ لگدهایی محکم، از همان پشت در هم شنیده می‌شود.

شنبه 7 دی‌ماه سال 1392

مستقیم دو نفر. یادداشتی بر کتاب من مهتاب صبوری نوشته قباد آذرآیین

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 10:45 ب.ظ

                                                                                          


 داستان نویسی در جنوب، حقی انکار ناشدنی برگردن داستان نویسی امروز ایران دارد و این گروه از داستان نویسان هریک به دلایل و شکل های مختلف و متفاوتی، بهره ای از این حق را نمایندگی می کنند.

 از ابراهیم گلستان، آن وقتی که در روابط عمومی شرکت نفت آبادان مشغول کار بود تا نجف دریابندری و ناصر تقوایی و شهرنوش پارسی پور و احمد محمود و نسیم خاکسار و عدنان غریفی و دیگر و دیگر تا قباد آذرآیین که سال هاست بی ادعایی گزاف ذهن و زبان به اختیار قلم سپرده و گوشه ای از عرصه داستان نویسی این خطه را رنگ و لعابی ویژه بخشیده، سرفصل های این تاریخ ادبی جذاب و خواندنی اند. محمدایوبی، داستان نویس خوب آبادانی که متاسفانه چندسالی است بین ما نیست، طی مقاله ی مفصلی در ویژه نامه جایزه ادبی اصفهان ( که به همت زاون قوکاسیان منتشر می شد ) به این مهم پرداخته که جای خواندن دقیق تر دارد.

بعد از این مقدمه و کوتاه که بکنم، حداقل سه راننده تاکسی زن را از نزدیک می‌شناسم. اولی فقط به مسافران زن و بچه‌ها سرویس می‌دهد و ترجیح می‌دهد خالی برود و بیاید، اما مرد سوار نکند. دومی خودش را سفت و سخت قنداق‌پیچ کرده و قاطی راننده‌تاکسی‌های مرد توی صف می‌ایستد و مثل همان‌ها با سروصدا و جملات «بیا که رفتیم!» و«مستقیم دو نفر!» و «دربست فوری!» و نظایر این‌ها مسافران را، از هر تیپ و جنس که باشند، دعوت به سوارشدن می‌کند. سومی سرتاپا اخم و سکوت است و مستقیم فقط جلو را نگاه می‌کند و جواب سلام آدم را هم نمی‌دهد! لابد برای اینکه نگویند طرف فلان.

یک راننده تاکسی زن دیگر هم می‌شناسم. شبیه همان‌که خانم بلقیس سلیمانی در کتاب «روز خرگوش»‌اش معرفی کرده. همین امروز هم، وقتی دختر دانشجویش را به سرکار رساند و با عجله دور زد که به سرویس بچه های پیش دبستانی اش برسد و از آنجا برود تا شهرک تازه ساخته نزدیک قشم و خانمی از پرسنل یکی از شرکت های این اطراف را برساند، دیدمش. چهل سالی سن دارد و هر سه بچه اش را از آب و گل در آورده و در عین حال دارد دلش را در یک نی لبک چوبی می نوازد آرام آرام. گاهی کتاب می خواند و پای حرفش که باشی خوب حرف می زند و زیبا لباس می پوشد و به تفریحات کوچک خود، سفر و دید و بازدید با فامیل و...هم توجه دارد.  به نظرم «مهتاب صبوری» آقای آذرآیین، اگرچه خود را تکه‌تکه از هر چهار مدل بالا وام گرفته، اما کمتر از همه به همین یکی آخری شباهت دارد؛ چراکه به طور کلی فاقد آن بُعد از کارآکتر «روز خرگوش» است که همواره به جنبه‌هایی از تحولات اجتماعی و فرهنگی معاصر خود نظر داشت. اگر راننده تاکسی «روز خرگوش» در جای دیگری هم کار می‌کند (در جایی درس می‌دهد و در انجمنی فرهنگی هم عضو است‌، «مهتاب صبوری» به طور کلی مسایل محدود شخصی خود و فرزندانش را عمده کرده و تحت این عنوان که می‌خواهد مستقلا روی پای خودش بایستد، تقریبا از برقراری و گسترش هرگونه ارتباط‌های غیرخانوادگی تازه پرهیز می‌کند. او، نمونه‌ مادر فداکار مالوف و زن باوفای سنتی و آدم مستقلی است که یاد و خاطره‌ همسر درگذشته خود را حفظ کرده (حتی در معرفی خود از نام فامیل او استفاده می‌کند!) و حد نهایی آرزوهایش این است در طول روز مشتری دربستی به تورش بخورد، کسی مزاحمش نشود، متلک نشنود، پلیس جریمه‌اش نکند و آنقدر دربیاورد که قسط‌هایش را سر وقت بدهد و بدهکار صاحب ماشین نباشد و... بچه‌هایش را... آری دختر و پسرهایش را صحیح و سالم از آب و گل دربیاورد و هرطور شده به سر و سامانی برساند. آنوقت چی؟ هیچ... برنامه دیگری ندارد جز آنکه آرامشی ابدی نثار روح مرحوم شوهرش کند. حالا دیگر می‌تواند با خیال راحت سر بر بالین بگذارد و...

«من، مهتاب صبوری، بیوه‌ جوان‌مرگ محمود صبوری، باید دستم را می‌گرفتم به زانوی خودم و از جام پا می‌شدم. باید خودم بچه‌هایم را ضبط و ربط می‌کردم.» (ص 7‌)

 کتاب آذرآیین بسیار خوش‌خوان است و زبانی که نویسنده انتخاب کرده کاملا متناسب با موضوع و کارآکترها است. این امتیاز کمی نیست و به نظر می‌رسد آذرآیین در انتخاب و جلب و جذب خواننده‌های اثرش دقت کافی لازم را به خرج داده و خوش‌خوانی متن نیز بخشی از تاکتیک اوست. اما گاهی موضوع به افراط گراییده.

 آسان‌گیری‌های آشکار نویسنده و هندی‌بازی‌های آخر کتاب که تلاش کرده اشک خواننده نازکدل خود را درآورد در راستای تامین همین خوش‌خوانی متن برای خانم‌های خانه‌دار و آن گروه زنان شوهرمرده‌یی است که مجبورند بدون هیچ پشتیبانی و حمایت رسمی از جانب مراجع رسمی و دولتی با سختی‌های جورواجور این روزگار و گرفتاری‌های مختلف و طاقت‌فرسای تک و تنها دو/سه بچه را بزرگ‌کردن دست به گریبان باشند.

مثلا همان اول وقتی می‌خواهد رقت قلب «مهتاب» را به رخ خواننده بکشد، می‌نویسد: «... مستمری محمود فقط زورش می‌رسید به اجاره‌خانه، مگر همه‌اش چند سال کار کرده بود؟ از خیر دیه‌اش هم گذشتیم. گفتند روز قتل و ماه حرام ماشین زیرش کرده، اگر پاپی بشوید، پول و پله‌یی دستتان را می‌گیرد. گفتم نع! واگذارش می‌کنم به خداش. گفتم آن بی‌انصاف اگر یک جو غیرت و مردانگی داشت، بعد از آنکه آن دسته گل را به آب داد، پایش را نمی‌گذاشت رو گاز و دِ برو که رفتی. انگار نه انگار که یک جوان داشته وسط خیابان مثل مرغ سرکنده تو خون خودش می‌غلتیده. از اینها گذشته، همینم مانده بود که خون پدر بچه‌هام را بکنم قاتق نانشان!» (ص 8)

1. مگر نه اینکه راننده گذاشته و دررفته و تا آخر داستان هم کسی نمی‌داند طرف کیست و مثلا به عنوان شوک پایانی پا به صحنه می‌گذارد؟ پس می‌خواسته پاپی کی بشود؟ دیه از کی بگیرد؟

2. اگر او را به خدا واگذار کرده و می‌بیند که خدا هم ( بر اساس همان منطق فیلمفارسی) علیل و ذلیلش کرده،‌‌ پس آن همه هندی‌بازی‌های بخشیدن و نبخشیدن آخر رمان برای چیست؟

3. طوری می‌گوید همینم مانده بود که خون پدر بچه‌هام... که انگار صدسال است دارد از جای دیگری درمی‌آورد و قاتق نان بچه‌ها می‌کند؛ درحالیکه این اولین!بار است شوهرش مرده و تا قبل از آن اگر نه از خون حداقل از عرق جبین همان مرحوم قاتق نان بچه‌ها جور می‌شده!

شاید اگر شرایط سانسور به گونه‌یی دیگر داستان می‌توانست در همان حد و اندازه صفحه حوادث روزنامه‌ها به بعضی نابسامانی‌ها و فجایعی که در سطح جامعه اتفاق می‌افتد بیشتر و بهتر می‌پرداخت (مثلا جریان کودک‌ربایی و بچه‌آزاری داستان با بسط و جزییات بیشتری توصیف می‌شد) اما به طور کلی ضعف اثر به چشم اسفندیار و پاشنه آشیل و این حرف‌ها خلاصه نمی‌شود. به رونق زردنویسی برمی‌گردد که شایع شده و نویسندگانی مثل آذرآیین هم به آن تن داده‌اند.

داستان در شکل کنونی اش حاوی ارزش های دراماتیک قابل اعتنایی  است اما به لحاظ ساختاری و نحوه روایت بیشتر به داستانی روزنامه ای پهلو می زند و به همین جهت در توصیف برشی کنجکاوانه و روشنگرانه از زندگی این گروه از زنان جامعه ما گرچه قابل قبول است اما به یادماندنی نیست. ناگفته پیداست طرح و توقع این خواسته از کاردست قباد آذرآیین، به لحاظ مشاهده توانایی های بالقوه قلم ایشان لابلای همین متن، بدلیل  پتانسیل آشکاری است که در نگاه مردم گرایانه و تا اندازه زیادی نافذ این نویسنده ی قدیمی جنوبی مشاهده می شود. به بیانی دیگر، شاهدیم به طور مستمر، نثر روان و شیوه روایت سرراست اثر ( رئالیسمی که گهگاه بال می گیرد به جهان خیال پردازانه اغلب نویسندگان جنوبی(و متاثر از شیوه های تازه در روایت، به طور مثال جریان سیال ذهن ) بپرد اما عامداً و فوراً به ملاحظه ایی که اشاره خواهم کرد زودهنگام فرود می آید.  

از کسی که به قول خودش (و قطعاً قبول دارم) بیشتر از بیست سال است می‌نویسد و به جز چند مجموعه داستان در سال‌های اخیر، جسته گریخته در مطبوعات زمان‌های خیلی دورتر هم آثاری چاپ و منتشر کرده و از طرفی خود را گاه‌گاه پاسدار و پرچمدار ادبیات داستانی جنوب هم نشان داده (به اتفاق آقای نعمت نعمتی عزیز) انتظار می‌رود اگر به هر دلیل و با هر توجیه ناگزیر سراغ چنین موضوعات و کارآکترها و تیپ‌هایی می‌رود دقت‌ کافی داشته باشد و حداقل‌هایی را رعایت کند، چنان‌که خانم بلقیس سلیمانی در «روز خرگوش» به لزوم و کفایت کرد.‌

دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1392

رمان و زمان، مقاله خانم سودابه اشرفی ( نویسنده میهمان « راه آبی»

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:11 ب.ظ



                                                                                                                   

"و زمان نابود خواهد شد. آینده روی گذشته سایه خواهد افکند. با یک حادثهمثل افتادن گلی از درخت. تئوری من این است! در واقع، نه واقعیتِ حقیقی وجود دارد نه زمان حقیقی." از خاطرات یک نویسنده-- ویرجینیا وولف.

ویرجینیا وولف وافعیت زمان را آن‌چنان که خود به آن‌ باور دارد روایت می‌کند. مفهوم زمان در عمق ذهن شخصیت‌هایش جای دارد نه در گردش و توالی عقربه‌های ساعت، و نه در چرخش فانوس دریایی که بر روی امواج می‌تابد تا راهنمای راه باشد. او زمان واقعیِ قائم بر ساعت دیواری را "غیرقابل اعتماد و بی‌مقدار" می‌خواند. او هم‌چون مارسل پروست و جیمز جویس سعی می‌کند تا از تاثیر و ضربات لحظه‌هایی که در ذهن بیدار می‌شوند به کشف و شهود برسد و شخصیت‌هایش را به سرانجام دلخواه برساند. از همین بی‌معناییِ توالی زمان در افکار و تخیل هنری اوست که در شاهکارش، رمان "به سوی فانوس دریایی"، گذر چند ساعت در یک اتاق را در صد و بیست صفحه، و حوادث ده سال را در بیست صفحه می‌نویسد.

بسیاری از منتقدین آثار ویرجینیا وولف معتقدند که او از هِنری برگسون، فیلسوف فرانسوی، پروست و جویس بیشترین تاثیر را پذیرفته است. درست است که او آثار فلسفی و هنریِ برگسون و تئوری‌هایش در باره‌ی زمان و واقعیت (بیست سال پیش از خودش) را مطالعه می‌کند و در مقالات خود بسیار از آن‌ها صحبت و تحسین‌شان می‌کند، اما در مقایسه‌ی شخصیت‌های رمان‌هایش بخصوص "به سوی فانوس دریایی"، "میان‌پرده‌ها" و "سال‌ها" تاثیر جویس و پروست بر او بیشتر مشهود است، وهمان‌طور که مارگریت چرچ، منتقد امریکایی می‌نویسد، "غیرقابل انکار است." او در بخش اول "فانوس..." صفحات بسیاری را صرف توصیف اتاق و اشیاء آن می‌‌کند؛ گذشته را در اشیاء بیدار می‌کند و از آن‌ها حال و آینده می‌سازد-- مادلینِ پروست برای در جست‌وجوی زمان از دست رفته همان کاری را می‌کند که تصویری ناگهانی از خانم رمزی در به سوی فانوس دریایی برای نقاشیِ لی‌لی. زمان گذشته در رمان‌‌های او، هم‌چنان که در آثار پروست، رستاخیز می‌یابد و در عین حال، وحدت‌گرایی و فلسفه‌ی دایره‌وار هستی، هم‌چنان که در آثار جویس، در ابعاد دیگر شخصیت‌هایش و تحول آن‌ها دیده می‌شود-- در تبرک استفان: "چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی." 

در "به سوی فانوس..." بعد از مرگ خانم رمزی، زمانی که مهمان‌ها یک‌بار دیگر تابستان در خانه‌ی ییلاقی دور هم جمع می‌شوند، آقای رمزی، سرانجام برخلاف تمام مخالفت‌هایش، در زمان زنده بودن خانم رمزی و کودکی جیمز، تصمیم می‌گیرد و اصرار می‌کند که جیمز و کَم را با قایق به برج فانوس دریایی ببرد. هم‌زمان، لی‌لی در ساحل، نقاشی نیمه‌تمامش را دوباره به دست می‌گیرد؛ همان نقاشی‌ای که از خانه ییلاقی و...شروع کرده بود. همان نقاشی نیمه‌تمام مانده از سال گذشته را. در قایق و کنار آقای رمزی، زمان در ذهن جیمز با حرکت به سوی فانوس به گذشته بر می‌‌گردد و در یک آن، در یک لحظه، به ناگهان پدری را که از او نفرت داشته می‌بخشد و درک می‌کند (تمایل خانم رمزی). در ساحل، زمان گذشته در ذهن لی‌لی با اضافه کردن و کشیدن رنگ‌ها بر روی بوم، دوباره بیدار می‌شود. در یکی از حرکت‌های قلم‌مو، خانم رمزی چون موج بر می‌خیزد. احساسات لی‌لی در میان حال و گذشته، در ساحل و در پی قایق روی آب، در ساحل و در پی خانه‌ی ییلاقی سفر می‌کند. در یک لحظه صحنه‌ای را به یاد می‌آورد: او کنار خانم رمزی روی ساحل نشسته است، و همان‌طور که رنگ آبی را روی بوم می‌کشد، بلند شدن خانم رمزی از روی شن‌ها، زمان را در ذهن او به هم می‌ریزد. گذشته حال می‌شود و حال، آینده. دایره کامل می‌شود. آینده پدید می‌آید. تابلو خلق کامل می‌شود. تمام-- تداوم هنر! (مادلن پروست)

و در همین حال، و به عبارتی دیگر، همه‌ی آن‌ چیزی که از خانم رمزی شروع شده بود دوباره به خانم رمزی ختم می‌شود. وولف فصل اول و سوم رمان را به هم پیوند می‌دهد و اثرش را به پایان می‌برددایره‌وار،هم‌چنان که جویس در رمان "چهره‌ی مرد هنرمند..." و ادراک استفان.

ویرجینیا وولف خود در مورد پروست می‌نویسد: "شخصیت‌های او از عمق ادراک بر می‌خیزند، مانند موج و بعد یک‌باره می‌شکنند، فرو می‌ریزند و دوباره در دریای افکار و ذهنیتی غرق می‌شوند که از ابتدا به آن‌ها هویت بخشیده بود."

وولف تقریبن در تمامی آثارش شخصیت یا شخصیت‌هایی اصلی یا محوری دارد که زمان در ذهنشان عمل‌کردی مجرد و غیرمتعارف دارند. آن‌ها سعی می‌کنند بقیه‌ی شخصیت‌ها، حوادث و حتا اشیاء را گرد این زمان به هم برسانند. اگردر رمان "فانوس دریایی..." خانم رمزی‌ست که سرآغاز و پایان است، در "میان پرده‌‌ها" که آخرین کار وولف است، خانم س‌وی‌تین است که بر صحنه‌ی آغاز می می‌ایستد در حالی که عنوان کتابی که در دست دارد، "سرخط‌های تاریخ" را رو به تماشاگر گرفته است. برخی منتقدین بر آنند که وولف خواسته یا ناخواسته با انتخاب نام  S-within  و از معنای ویتین، سعی کرده است برای رساندن پیامش به مخاطب سود ببرد. نگاه گسترده‌ و ماوراء زمانی‌ و عمیق خانم سویتین، همان درکی از زمان است که نویسنده می‌خواهد کلیدش را به دست خواننده بدهد. آن تاریخی‌ست که به ساعت روی تاقچه وابسته نیست و به آن اعتقاد ندارد. تیک تاک ساعت نیست که چیزها را تغییر می‌دهد و تعیین کننده است. خانم سویتین در جایی می‌گوید: "ویکتورین‌ها هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند؛ این من و تو و ویلیام بودیم که جور دیگری لباس می‌پوشیدیم." یا در صحنه‌ای دیگر به خانم تروب می‌گوید که باعث شده احساس کند "می‌تواند کلئوپاترا باشد." او در این جمله‌ها درک از گذشت زمان را به موضوعی عمیق‌تر تبدیل می‌کند: زمان می‌‌گذرد و ما همان‌ آدم‌ها هستیم با نقش‌های متفاوت! شخصیت‌های دیگر این رمان نیز کم و بیش درک متفاوتی از زمان و واقعیت را به دست می‌دهند اما اوست که مرکز است و نقطه‌ی به هم رسیدن مردم دهکده و تئاتر روی صحنه.

در بیشتر آثار نویسنده، گذشته، حال و آینده بی مرزند. حسی مه‌آلود از زمان و بی‌زمانی در شخصیت‌های او روان است. خانم رمزی همان خانم سویتین است وقتی که سر میز شام ناگهان گذشته را با یادآوری خانواده‌ی منیننگ، بی‌هیچ پیش‌زمینه‌ای به رگ حال تزریق می‌کند. در نگاه خانم رمزی و خانم سویتین، زمان مدام در حال تکرار است. تاریخ مدام به نقطه‌های عطف-- به پیوستن شعاع‌ها به مرکز دایره می‌رسد. مرکز دایره، بازگشت، وحدت، و باز هم بازگشت. نقطه‌ی آغار هر چیز پایان پیش از خود است و بالعکس. صدای کلاریسا در "خانم دالووی" پژواک پیدا می‌کند: "من برخواهم گشت!" "میان‌پرده‌ها با این جمله تمام می‌شود: "و سپس، پرده‌ها بالا رفتند." شروع نو. نویسنده به نقطه‌ی عطف معتقد است نه به آغاز یا پایان مطلق. برای او موج بخشی از دریاست و به همین دلیل معتقد است که انسان نمی‌میرد بلکه بخشی از واقعیتی دیگر می‌شود. (با اشاره به‌ مقالات خود او). در آثار او که شامل اورلاند و اتاق جیکوب هم می‌شود او به دایره‌ی هستی باور دارد. به آن نوع تاریخی که از پیوند گذشته و حال و آینده شکل می‌گیرد. زمان‌ها در هم ‌می‌آمیزند و ادراک ممکن می‌گردد. تبرک لحظه. آن‌چنان که استفان خود را پیدا می‌کند، معنای خود، فقط در ارتباط با دیگران است که تحقق پیدا می‌کند. استفان با رسیدن به این درک است که در مراسم تبرک، متبرک می‌شود. متبرک به ادراک.

تقریبن تمامی منتقدین ادبی، زمان در آثار ویرجینیا وولف، را یکی از اصلی‌ترین عناصر کارهای او دانسته‌اند. و او خود نیز، هم‌چنان در رودخانه‌ی زمان جاری‌ست.

پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392

حال و روز فرهنگ در این روزها

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 11:31 ب.ظ


 این یادداشت چند روز پیش در ویژه نامه ای که به مناسبت 100 روزه شدن استقرار دولت جدید توسط روزنامه اعتماد و در یک مجلد یکصد صفحه ای در آمده ( احتمالاً با عنوانی تغییر یافته ) منتشرشده است:



جایی که قبلاً کار می کردم، مجموعه ای تولیدی بود. بیست و چند نفری مشغول بودند. نگهبانی هم داشتیم. مش قنبر نامی اهل میناب. بعداز عمری در به دری و حمالی روی اسکله و چتربازی حقیرانه بین جزیره و بندر، به کار نگهبانی گمارده شده بود و امیدوار بود باقی عمرش را بی دغدغه روزمرگی بگذراند. اگر می گفتم: مش قنبر!  فلانی که آمد اداره خبرم کن،  فلانی که دور و بر ساختمان و درب ورودی مجتمع پیدایش می شد، با سرو صدا در اتاقک نگهبانی  نگهش می داشت و خبرم می کرد که فلانی را گرفته ام!  اگر ازش می خواستم مواظب باشد که بهمانی از فردا حق ندارد همین طوری سرش را بیندازد و بیاید تو و لازم است  قبلاً اجازه بگیرد، بهمانی دیگر نمی توانست از چند صد متری آن جا هم رد شود. چه برسد که بایستد و نگاه چپ به ساختمان بکند. مش قنبر چوب بر می داشت و می رفت طرفش و...

می گفتم: آخر مش قنبر من کی گفتم این طوری؟ من گفتم فقط...!

می گفت: مگر شما نمی خواستید بعداً همین کار را باهاش بکنید؟ خب من کردم دیگه! بد کردم؟

اگر روزی به فرض محال می گفتم برو فلانی را دستگیر کن، حتماً سرش را می برید و اگر می خواستم سرکسی را ببرد، حتماً خانواده اش را هم همراه خودش می کشت و سرشان  را می آورد می انداخت جلوی پای من که رییسش بودم.

حالا اگر می پرسید دراین مدت، صد روز، چیزی در حال و هوای فرهنگی مان عوض شده و امیدی به تغییرات خوش آینده هست می گویم: راستش تا این مش قنبرها همه جا هستند و بر مسند خودشان تکیه زده اند و از ترس بی میز و صندلی ماندن، همواره چند قدمی از ارباب و رییس خود جلو اند به نظر نمی آید چیزی تغییر کند و امیدی به روزهای بهتر، در آینده نزدیک، برود.

 چند هفته پیش بود که پیغام دادند آقا بیا و این تکه تصنیف را از متن کتابت بردار! گفتم عوضش کنم چطور است؟ گفتند اصلاً شعر و این جور چیزها نباشد بهتر است. گفتم می دانید این شعر از عارف قزوینی است؟ در وصف وطن است! در ستایش مردانی که جانشان را فدای میهن شان کردند! می فرماید درست! ولی تصنیف در این جا ممکن است به جانبداری از فلان یا بهمان گروه و دسته تلقی شود! می گویم  یکی دیگر از آثار عارف را می گذارم. می گوید موسیقی اش هم هست، بردارید و نباشد بهتر است!

 خب شما به چی می توانید امیدوار باشید؟ به این که بعداز کلی سال و بخصوص این هشت سال اخیر، طرف بیاید و خطر از دست رفتن شغل و معاشش را به جان بخرد و کاری کند و نقطه ضعف دست رییس حالایی یا بعدی اش بدهد؟ که بگویند حالا ما پشت بلندگو یک چیزی گفتیم، شما چرا رعایت نکردید؟

درست است که قرار است کارهایی بشود، خبرهای خوبی برسد، کورش سر اسبش را از بابل بر گرداند سمتی دیگر و...کتاب های پشت مجوز مانده دوباره بررسی شوند، روزنامه های دیگری در بیایند، آدم های به گوشه رانده شده هنرمند، دعوت به کار شوند و نور کوچک امیدی در دل نویسندگانی که اغلب دست از نوشتن کشیده اند و مشغول کار گل شده اند، تابانده شود اما...

 عرصه فرهنگ، عرصه لطافت و شکنندگی و مصیبت دیده گی ست. هروقت هجومی به آن برده شود به گوشه ای می خزد و ساکت می ماند. این نیست که شمشیری داشته باشد و برای روز مبادایی مشغول صیقل دادنش بشود. دست می کشد از کار و کوتاه می آید. روحیه اش را می بازد و دست از خلاقیت اش می شوید  شاید هم تسلیم شود و قلم به خدمت زر و زور بگذارد. خود را بزند به چابلوسی و تملق تا مگرفرصتی دیگر...یا فرار کند و از مهلکه جان به در ببرد. بعد هم که  رفت الدورادو  و از مردمش دور شد و چشمه ی خلاقیت اش خشکید به کل دست بشوید از و...

این ها خساراتی است که جبران نمی شوند. این ها تغییر مسیرهایی است که به زور به رهروان هنر و فرهنگ و ادبیات تحمیل شده، راه هایی بی برگشت و بی فرجام.

 به نظرم فرهنگ و بخصوص ادبیات دراین چند سال چندان زخم بر داشته که درمانش دور و نا محتمل می نماید. به نظرم این نازک و دل شکتنی، چوب و چاقوی بسیار خورده و چهار ستون بدنش به کل فرو ریخته و این تلاش های مسئولین جدید دولت، یا مسولین دولت جدید، گویی حداکثر نمک پاش  های دل ریش را از دست فرو گذارده اند و احتمالاً فقط زخم تازه ای براین تن شکننده و ترسیده نمی زنند. اما این که شاهد  و برآمدن و افراشته شدن نهال نازک آن باشیم،  اتفاق نامحتملی است. و اگر این جا و آن جا، مسئولی، وکیلی، وزیری، وعده ای می دهد که دلی و دل هایی خوش می شود، زهر زور مش قنبرها هنوز که هنوز است درکار و کاریست.

یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392

رهایی از داستان

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 08:08 ق.ظ

 متن حاضر یادداشت تازه من است در خصوص رمان رهایی آقای جمال میرصادقی که کاملاً برخلاف انتظارم در روزنامه «اعتماد» همین امروز ( درست خواندید روزنامه اعتماد) مثله شده است *

از « جمال میرصادقی» رمان « بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند» و مجموعه داستان « درازنای شب » را خیلی خوب به یاد دارم. در ذهن و خاطرم خوش نشسته اند. اگر چه تا مدتی، جمال میرصادقی و بهرام صادقی را با هم اشتباه می‌گرفتم اما بعداً متوجه شدم، جهان داستانی این دو چه قدر متفاوت و از هم دور است.

 حضور نزدیک به پنجاه سال در عرصه داستان و رمان فارسی، آموزش بسیاری از علاقمندان این رشته ( که اغلب هم به خوبی و احترام  از استادشان یاد می کنند )، و انتشار ده‌ها جلد رمان و مجموعه داستان و چندین جلد تحقیق و پژوهش در اصول داستان نویسی، دستاورد کمی نیست و تلاش خستگی ناپذیر و هدفمندی می‌طلبد.

رمان « رهایی » میرصادقی که به دلایلی گمان  می‌کنم حداقل در روایت آن بخش که به داستان و رمان‌نویسی شخصیت اول کتاب مربوط است تا اندازه زیادی حدیث نفس خود میرصادقی به نظر می‌آید، اما، چیزهایی از آثار به یاد ماندنی ایشان کم دارد. شاید به شود گفت میرصادقی در آثار متاخر خود، از طی مسیر صعودی بازمانده و نتوانسته همراه و همپای جریان‌های نو داستان‌نویسی حرکت کند یا راهگشای مسیرهای تازه‌ای پیش روی نویسندگان داستان و رمان ایرانی باشد.

به نظر می‌آید ایشان هم مثل خیلی‌ دیگر از رهروان جدی و پرنام و آوازه این عرصه و خیلی از شیفتگان درجه پایین‌تر این قمارخانه‌ی پر از نام و ننگ (مثل خود من مثلاً! )، هنر به موقع از سر میز بلند شدن را بلد نیست و احتمالاً به آن باور ندارند.

 چند‌سال پیش هم که مجموعه داستانی با عنوان « نام تو آبی است » از ایشان منتشر شد، طی یادداشتی به این روند روبه‌پایین داستان‌نویسی وی اشاره کردم و اینک، که می‌بینم کتابی در همان سطح و کیفیت که در سال 85 نوشته شده، انتشار یافته، تاسفم مضاعف است. البته حدس‌هایی می‌زنم. حدس‌هایی از این‌‌دست که احتمالاً داستان‌نویسی ایشان همچنان با قوت ادامه خواهدداشت و حتماً حداقل یکی دو کتاب داستان و رمان منتشر نشده‌ی دیگر در چنته دارند (که برای روز مبادا در گاوصندوق « نشر اشاره » که گویا مال خودشان هم است گذاشته‌اند به احتیاط!)، به همین دلیل مبادرت به نشر این‌اثر نموده‌اند.

و اما «رهایی»، رمانی است که در یک‌صدوسی صفحه، با فصل‌های سی‌ودو گانه، نثری ساده، زبانی پیش پا‌افتاده، موضوعی سردستی و بی‌کشمکش و تعلیق، که به شدت سعی در خوش‌خوان‌بودن دارد. کتاب را از هرجا شروع کنی و هرچند از صفحات و فصولش را در نشستی بخوانی، نه چیزی به‌دست می‌آوری و نه از دست می‌دهی. متنی «آمفوتر» که توجه و همدلی با هیچ‌یک از کارآکترها، حتی کارآکتر اصلی‌اش، برنمی‌انگیزد و کنجکاوی خواننده را برای سر درآوردن از کم و کیف هیچ یک از به اصطلاح حوادث داستان بر نمی‌انگیزاند.

 داستان با توصیف بی‌رمق دوستیِ چند جوان دانشجوی دختر و پسر در فضای ایران و تهران  پیش انقلاب آغاز می‌شود و با شرح و بسط سرد و بی‌خون چند ماجرای عشقی سردستی، دیالوگ‌هایی نچسب که فقط نقش تکان‌دادن داستان به جلو را از خود بروز می‌دهند، مکان‌هایی بی‌جغرافیا و تاریخ، خیابان‌ها و کوچه‌هایی نامحسوس، ابعاد محوشده یا نادیده‌مانده‌ در و دیوار و مغازه و خانه‌های شهری (از شهر فقط تصویر بی‌رنگ و کم‌عمق یک ایستگاه تاکسی کرایه، یک گل‌فروشی و یک میوه‌فروشی و نان فانتزی، و البته باران و برف و سرما و ترافیک و...) ادامه می‌یابد.

 در پایان یک/سوم اول متن، همه این به اصطلاح دام‌افکنی‌ها برای جلب خواننده به کناری نهاده می‌شود، کارآکترها هر یک به بهانه‌یی به گوشه‌یی از دنیا سفر می‌کنند و از صحنه اصلی داستان خارج می‌شوند و به قول راوی دانای کل، آن‌چه می‌ماند علی است و حوضش. حالا است که داستان دیگری شروع می‌شود. داستان کتاب و کتابخوانی شخصیت اول که از ابتدای روایت نیز نیمچه داستان‌نویسی معرفی شده. حالا اوست که باید بار جلب و جذب خواننده را بدوش بکشد. چه‌طور؟ این‌طور که در دبستانی درس بدهد و اوقات فراغتش را به کتابخوانی بگذراند. کم‌کم توجه مسوولان و مدیران و فضول‌باشی‌ها و ماموران به او جلب شود و بخواهند سر ازکارش در بیاورند. اما او دست از رمان‌خوانی برنمی‌دارد. همچنان به بچه‌ها درس می‌دهد و خودش هم سفت و سخت رمان می‌خواند. بالاخره هم حرص همه را درمی‌آورد و او را از معلمی می‌اندازند و دفتردار می‌کنند. از شانس خوبش، مدیرکلی پیدا می‌شود که او هم به رمان‌خوانی علاقه‌مند است. مدیرکل عزیز می‌شود حامی و پشتیبان او. هرچند خودش با بالادستی‌ها، از جمله یک جناب تیمسار مرموز بی‌پدرمادر و با نفوذ درمی‌افتد که اصلا حالی‌اش نیست دوره خان‌خانی گذشته! (انگار که تیمسار‌ها مال دوره‌های غیر از خان‌خانی هستند!) و از طرفی از نویسنده رمان ما، رمان‌های تازه می‌گیرد (ما هیچ‌وقت نام و نشان یکی از این رمان‌های دردسرساز را هم نمی‌بینیم!) و می‌خواند و حتی درباره آثار خود او اظهارنظر‌های ادبی می‌کند. بالاخره چون سوخت ماشین رمان «رهایی» برای صدو‌سی صفحه کافی نیست، یکی/دو موضوع دیگر هم به باک کتاب ریخته می‌شود. احضار نویسنده به اداره‌های آن‌چنانی (که چرا رمان می‌خوانی و آن رمان را از کی گرفتی و آن یکی رمان را به کی دادی!) و بیماری قلبی او که از پدر به ارث برده. به توصیه دوستی تصمیم می‌گیرد برای عمل به خارج از کشور برود و نگران است نکند سوابق مبارزاتی (چه سابقه‌یی و چه مبارزه‌یی، عرض کردم که؟) باعث شود پاسپورتش را صادر نکنند. اما همه چیز به خیر و خوبی پیش می‌رود و بعد از یکی/دو دست‌انداز کوچک، قهرمان به ظاهر اخلاق‌گرای ما دروغ‌هایی هم سر هم می‌کند و سر آخر راهی «رهایی» می‌شود. می‌رود خارج از ایران که هم فال بگیرد و هم تماشا کند و شاید هم بماند که به قول خودش این مملکت دیگر جای ماندن نیست.

این‌طور که می‌بینم، جناب میرصادقی، اگر نگویم تنها، از بزرگ‌ترین و بهترین امتیازی که دارد،  یعنی سن و سالش، بهره‌یی نگرفته و تکه‌یی در کتابش نگذاشته. او که به همین دلیل، به دلیل نود سال سن و دغدغه‌های فرهنگی و ادبی و  هنری طولانی‌مدت، می‌توانسته شاهد مستقیم حوادث تاریخی و کشاکش‌های فرهنگی و اجتماعی وسیع و بی‌شماری باشد، که حتما بوده و هست، به سرعت باد و با پرش‌هایی بلند، از حوادث، روابط، آدم‌ها، احساسات، مناظر و چشم‌انداز‌ها و دیگر و دیگر آن و این ‌سال‌ها (به‌خصوص سال‌های مورد اشاره رمان) پریده و تصویری نادقیق، غیرموثر، بی‌رنگ، پریشیده و پرت‌افتاده از دورانی تاریخی پیش چشم خواننده گذاشته است. شاید به عنوان مثال بد نباشد اشاره کنم که مثلا در تمام فصولی که شخصیت اصلی اثر، به اصطلاح درگیر ماجرای احضار برای بازجویی است و در همه جاهایی که به اشاره مستقیم یا غیرمستقیم (در حد گفتن این‌ها، آن‌ها، ایشان، مامورین و...) از حضور ماموران سانسور و خدمه خفقان حکومتی ذکری شده، حتی یک‌بار هم کلمه «ساواک» نیامده. گویی اصلا چنین سازمان مخوفی وجود نداشته یا داشته و آقای میرصادقی تعهد داده‌ خودش را هم که  بگویند (البته به سبک و سیاق خود) اما به هیچ وجه اسمش را نیاورند!

رمان و انتخاب یک نویسنده به عنوان شخصیت اول آن، می‌توانست به جای پرداختن به مسایل اداری جز و توصیف فال‌گرفتن از خانم‌های منشی اداره برای نشان‌دادن سرگرمی جناب نویسنده (لابد برای نشان‌دادن سطح پایین فرهنگ در بین این قشر از کارمندان!) یا تشریح دشمنی‌های بی‌آب و رنگ کسانی که با امر کتاب و کتابخوانی به طور کلی مخالفند، به گوشه‌یی از تاریخ ادبیات معاصر ایران، گوشه‌هایی که از نگاه تاریخ‌نویسان و علاقه‌مندان به تاریخ معاصر نادیده و مغفول واقع شده بپردازد. می‌توانست میزان حضور واقعی نویسندگان را در شرایط انقلابی آن دوران، درگیری‌های واقعی‌شان با ساواک، محدودیت‌ها یا امکانات، جریان‌های‌های ادبی و هنری، محافل و گروه‌ها و دورهمی‌های واقعی به تصویر بکشد یا حداقل به آن‌ها ناخنک بزند.

آقای میرصادقی می‌توانست حداقل یک‌بار نویسنده‌اش را بفرستد جلوی دانشگاه و تصویری از کتابفروشی‌های آن راسته را در کتابش بیاورد. می‌توانست مثلا خیلی تصادفی غلامحسین ساعدی را ببیند که هر روز عصر در پیاده‌روی خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی) قدم می‌زند، دانشجوها دورش را می‌گیرند و او برایشان از کتاب‌های تازه، از حوادث تازه، از فیلم‌های تازه‌یی که دیده و از نمایش‌های تازه‌یی که در حال اجرا هستند بگوید. بگوید که ساواک مثلا برای فشارآوردن به او تازگی‌ها دو/سه پاسبان سر کوچه‌شان گمارده تا هروقت، شبی نصفه شبی که به خانه خودش برمی‌گردد، به عنوان مست یا دزد و ولگرد، چند ضربه باتومی نثار کتف و کپلش کنند، آن‌طرف‌تر یکی دیگر، سعید، احمد، فروغ، سیمین، هوشنگ، یکی دیگر و یکی دیگر.

شاید انتظار بی‌جایی دارم. شاید برای همین است که چهل/پنجاه سال نویسندگی داستان و رمان به همین سان و همین شیوه ادامه داشته و انگار قرار است همچنان داشته باشد! شاید کسی نمی‌خواهد چیزی بگوید. شاید کسی، چیزی ندیده که بگوید! شاید کسی نگاه نمی‌کند، یا می‌کند اما چیزی نمی‌بیند که بگوید. برای همین است که سال‌هاست نمی‌گوید بدا اگر بعدها هم نتواند بگوید!

 

http://www.etemaad.ir/Released/92-09-10/338.htm

لینک مقاله در اعتماد امروز 10/9/92

دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392

جای خالی یوما!

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 12:34 ق.ظ

آه...یوما! یوما!

صدای تو اما

مرده‌ها را

             بیدار نمی‌کند.


با توجه به آثاری که از عدنان‌غریفی و مسعود میناوی و یکی دو نفر دیگر در فضاهای جنوبی و با نگاه به زوایای زندگی ساکنان عرب خوزستان برجا مانده، آفرینش داستان‌های تازه و جذاب با این مضمون، آن هم توسط نویسندگان جوان، کاریست سهل و ممتنع. سهل از آن رو که نمونه‌های موفقی از آثار نویسندگان نسل‌های قبل پیش روی ماست و ممتنع نیز دقیقاً به همان دلیل! سرکشیدن و گردن راست کردن در میان بلندقامتان،  بی آماده کردن اسباب بزرگی ممکن نیست.

 آن‌چه می‌تواند به مدد نویسنده جوان بیاید تجربه زیستی احتمالاً خاص و منحصر به فرد او و ثبت آن در قالب و اندازه داستانی، حرکت از مسیرهای خلاقانه در این وادی و پرهیز از آن نوع بازی و سرگرمی و خودنمایی به قصد فریب سلیقه‌ی سالم خواننده و اعتماد اوست. دور ایستادن و از فاصله به آتش احساسات دست اولی که می‌تواند در این تجربه های منحصر به فرد اتفاق بیفتد اشاره‌کردن و تکیه‌زدن بر فرض‌های از پیش مردود شده تکنیکی و اشتباهات اولیه و اساسی در انتخاب راوی و زاویه دید ( به صرف مثلاً نوآوری و تکینک ) می‌تواند منجر به تشدید سقوط متن شده، مواد خام ادبی بالقوه ارزشمند در اختیار نویسنده را ضایع کند.

 «بی مترسک» کار علی غبیشاوی، بهانه خوبی دارد برای نوشته شدن. چرایی روایت پذیرفتنی است و ورودیه داستان نیز عالی است. روستایی در مجاورت رودخانه کارون، خرابه‌ای باقیمانده از جنگ و مرگ و کوچ و گریز اهالی، محل وقوع ماجراهاست. راوی ( متاسفانه راوی انتخاب شده، اول شخص جمع، لطمه بدی به سراسر متن وارد کرده که البته تغییر آن مستلزم انتخاب فرم دیگر و تغییر ساختار کار است ) که برای آزمایش خاک و بازدیدهای فنی به منطقه اعزام شده‌اند به پیرمردی تنها بر می خورند که نوستالوژی گذشته‌ی آباد روستا و ماجراهای مختلف آن را، از این خرابه به آن خرابه می‌برد و به زعم خود از آن پاس می‌دارد. با کهنه‌ تفنگی بر دوش، شرح و بسط روزگار رفته‌ی اهالی روستای عرب‌نشین، توصیف آداب و مناسک و روابط عشیره‌ای میان خانواده‌ها و شیوخ و فامیل ازیک‌طرف و ساکنان بازهم عرب روستاهای دور و نزدیک از طرف دیگر، مضامینی تقریباً کهنه و دستمالی شده، کنجکاوی چندانی برنمی‌انگیزد.

 تمهیدات نویسنده برای ایجاد گره‌هایی در داستان ( موضوع اخراج راوی‌ها از دانشگاه و تهدیدهای استاد سودجو و فرصت طلب! تاکید بر اهمیت حضور معاون وزیر برای افتتاح پروژه و ماجرای کشف ترکیب شیمیایی خاک اطراف روستا و...) نیز کم و بیش بی تاثیر باقی می‌مانند و از عهده نجات متن نجات نمی‌آیند.

عدم استفاده مناسب از دیالوگ و جان بخشی موثر به شخصیت‌ها از این طریق، شاید به دلیل محدودیت ناشی از انتخاب این راوی بخصوص، داستان را، گاه، تبدیل به مقاله مطولی کرده و از آن‌جا لحن ا نتخاب شده برای پیرمرد دم موت هیچ تناسبی با موقعیت و شخصیت او ندارد، دیگر راهی برای نفوذ خواننده در متن و نزدیک شدن به فضای خاص آن و روابط بین آدم‌ها پیشنهاد نمی‌شود. زن‌ها ( یوما ها) و دخترهای روستا کاملاً گم‌اند و داستان همه از جوان‌های عاصی و مردان حادثه جو که عقل چندانی هم بر رفتارشان حاکم نیست و حول هیچ خط داستانی قوی و جمع نیستند باز گفته می‌شود. همه چیز انگار دقیقا از نگاه پیرمرد مشرف به موت یک دنده‌ی بی‌خبر از همه‌جا و تلخ و بد زبانی که مرگی محتوم را در آن خرابه تجربه می‌کند روایت می شود و راوی اول شخص جمع ما تنها ناقل مونولوگ‌های طولانی است که نمی‌توانند در دهان آن پیرمرد عامی و جنون زده بگردند.

« سید هاشم ، شیخ و مردانش را جمع کرد برد توی دارالضیافه و برای شان همه چیز را تعریف کرد. تعریف کرد که چه طور مال‌های رم‌کرده از صدای گلوله‌ی غروب، طویله‌ی ناظم را به‌هم ریخته‌اند و چه‌طور نره‌خرترین نره‌گاو صویله با چهارتا جفتک و لگد درب حلبی طویله را از جا کنده و پریده توی حیاط اندرونی خانه و چه‌طور از میان آن همه زن و بچه که از جلوی شاخ  و سم‌هایش فرار می‌کردند، قرعه‌ی سیاه بختی، دست روی نوریه پا به ماه گذاشته که از نره‌گاو تنه بخورد تا بچه‌اش که این‌بار و بعد از هفت شکم دختر زاییدن و نذر هفت قربانی برای هفت امام‌زاده  پسر بوده (؟ )، همان‌جا بیندازد تا بزرگ ترین پسر ناظم همچنان ابتر بماند و خود ناظم دق کند ...» ص 98

بازهم باید تاسف خورد از مواد خام ادبی خوبی که نویسنده در اختیار داشته و می‌بینیم در استفاده از آن‌ها، به ویژه در قالب رمان با این راوی بخصوص و زبان و لحن نامناسب، تعجیل زیاد به‌کار برده است.

« ماجرای علا التهابی به جان صویله انداخت که زایر بدران برای آرام کردنش چاره‌ای جز کورکردن تلویزیون‌ها نداشت.  شیخ تلویزیو ن را کل ماه مبارک و روزهای ختم و شب‌های جمعه قدغن کرد. خودش با هفت هشت تا از چوب بزن‌های تحت امرش شب‌های جمعه دوره می‌افتاد توی کوچه‌های صویله و فیوز برق هر خانه‌ای را که پنهانی تلویزیون روشن کرده بود در می‌آورد. درباره‌ی آن‌ها که مخفیانه پای تلویزیون می‌نشستند خبر می‌رسید که صاعقه خانه‌شان را زده یا توی چکمه‌هاشان مثل زمان بی‌برقی مار و عقرب لانه کرده یا احشام‌شان را مرده توی آغل یافته‌اند...» ص 25

 همین جا لازم می‌دانم نسبت به خطری که توصیه و اصرار و  اشتیاق این‌روزهای بعضی ناشران، باعث اصلی آن است هشدار بدهم. توصیه و اصراری که در نتیجه آن نویسندگان جوان اغلب دست از داستان کوتاه‌نویسی برداشته‌اند و با عجله به به اصطلاح رمان‌نویسی روی آورده‌اند. بدون آن‌که بپذیرند لازم است با عرضه آثارشان در مجلات و جنگ‌ها و فصلنامه‌های ادبی و ردشدن از فیلتر‌ صاحب‌نظران و گردانندگان و سردبیران این‌گونه نشریات خود را در بوته‌ی آزمایش قرار دهند، داستانی را کش می دهند و به حجم « رمان» می رسانند آن‌گاه کتاب بدست در آستانه درگاه بعضی ناشران صف می‌گیرند!

 آیا به‌راستی علاج واقعه‌ی بداقبالی داستان این است که دسته جمعی هجوم ببریم سمت رمان و مثل غرب وحشی وحشی وحشی، در آرزوی الدورادو، خاک سنت‌های معتبر داستان‌نویسی‌مان به توبره بکشیم؟!       

   1       2       3       4       5       ...       24    >>