ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 8 بهمن ماه سال 1390

یادداشت کتاب ( ۴ )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 02:01 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 اگر در یادداشت کتاب قبلی‌ام خطای کپی‌برداری را ( توسط نویسنده‌ای که رمانش در دوسه سال قبل توسط داوران چندجایزه از جمله جایزه محبوب حلوا حلوا شده از نویسنده‌ی جوان و محجوب شهرستانی) تقبیح کرده‌ام هیچ به این معنا نیست احتمالا همین خطا و چه بسا دقیقا همین خطا توسط نویسنده بانام و نشان دیگری از همان نویسنده‌ی شهرستانی به گونه دیگری اتفاق نیفتاده باشد. 

 

می‌گویید نه لطفاْ نگاهی دوباره و با دقت بیندازید به کتاب‌های رمان کاندید شده دوره امسال جایزه محبوب. 

 

باقی بقای شما باد!       

جمعه 7 بهمن ماه سال 1390

اتاقی در عسلویه

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 5:16 PM
موضوع: به روایت تصویر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390

یادداشت کتاب ( ۳ )

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 12:23 PM
موضوع: نقد داستان

 

 

قبل از این‌که پرده از یک به صطلاح سرقت ادبی احتمالی (یا یک توارد حیرت آور!) بردارم ( و نشان بدهم چگونه خانم نویسنده معروف موفق این سال‌ها - که اتفاقاً من هم مثل خیلی‌های دیگر فکر می‌کنم خود فقط نویسنده‌اش به اندازه لازم وکافی صاحب استعداد نوشتن هست و اگر نه همه، شایستگی حداقل بخشی از تمجیدها و تعریف‌ها و جوایزی که تا به حال گرفته را دارد -  ظاهراً بی آن‌که نگران باشد روزی دست‌اش رو بشود، اقدام به سرقت ایده اصلی رمان خود از یک داستان  جوان شهرستانی از همه جا بی‌خبر جویای نام و نان! نویسندگی کرده و هیچ ککش هم نگزیده است ) مایلم در باره سه کتاب خوب، سه مجموعه داستانی که اخیراً خوانده‌ام مختصری بنویسم. بنابراین به قول مجریان برنامه‌های تلویزیون از شما دعوت می‌کنم تا پایان این یادداشت با من باشید!

 به نظرم بخشی از خوش آمدنم از« دو کام حبس » مریم منصوری ناشی از غیرقابل انتظار بودن لذتی است که از خواندن آن نصیبم شد. تکرار کارزار شترگاو پلنگ سال‌های اخیر جایزه بنیاد گلشیری ( طفلک گلشیری! ) متقاعدم کرد وقت بیشتری بگذارم روی کارهایی که در آن‌جا دیده نشده‌اند یا... این شد که گشتی در کتاب ‌های هنوز نخوانده زدم و با وجود طرح روی جلد نه چندان جذاب و رنگ خاکستری فعلاًباش تا بعد! زمینه، کتاب را برداشتم و در همان دو سه پارگراف اول تصویر زنده ساختمان یکی از روزنامه‌های چندسال پیش ( که اتفاقاً یک بار از نزدیک دیده بودم و حال و هوای روزنامه نگاری این سال‌ها کمی دستم آمده بود ) در نظرم آمد. معلوم است که کنجکاوتر شدم و ادامه دادم. داستان دوم که راوی را در سفر حج تصویر می‌کرد و جستجوی معنادار دختری جوان برای یافتن پاکتی سیگار در هتل و بازار سنتی آن‌جا را به عنوان کنش اصلی و سراسری متن مطرح می ساخت بیشتر در دلم نشست و دیدم که از تعلیق توام با فضاسازی‌های نو داستانی هم برخوردار است. جز این نگاه راوی زن جوان و شهری ایرانی که چندان هم مرعوب فضای خاص چنان جایی نشده و نفس خود را می‌کشد و نگاه خود را دنبال می‌کند متن را خواندنی‌تر کرد. در داستان « پیچیدگی » که شاید بهترین داستان مجموعه باشد فضای روستایی و جاده ای اطراف تهران، هم ارز با دغدغه‌های عاطفی راوی زن جوان حول رابطه موجودش با مرد همسردار در زمینه‌ای حاوی اشاراتی به مناسکی مذهبی به نحوی یاد ماندنی روایت شده. هرچند موفقیت نسبی نویسنده در پرداخت بعضی داستان‌ها مثل همین « پیچیدگی » و نیز « تشنه » تکافوی ارتقاء کل مجموعه به سطح یک کتاب ممتاز را نمی‌کند اما بی تردید امیدوار کننده است و به گمانم می‌شود گفت خیز بلندی است تا در آینده نه چندان دور شاهد پرواز غبطه برانگیز خانم منصوری باشیم. عنصر حیاتی چنین پروازی تخیل نویسنده و لحن منعطف او در بازتاب نگاه زنانه راوی‌هایش است. انعطافی که خوشبختانه به نمایش رایج و اغلب تصنعی اروتیسم و شیفتگی ‌کاسبکارانه به مواد مخدر جدید و قدیم بعضی برگزیدگان ( البته با چشمک! )  شباهتی ندارد. نکته‌ای که می‌توانم و مایلم اضافه کنم این است که شانس با نویسنده یار بوده که بوته آزمایش و انتخاب و جایزه در موردش فراهم نبوده و این بازی فعلاً به وقت دیگری موکول شده!

 « امروز شبنه » یوسف انصاری هم خواندن دارد. این همه مواظبت و مراقبت از داستان و این نگاه اگر نه خیلی تلخ اما کمی عبوس و بی گذشت و به اشکال مختلف جانبدارانه از نوعی مردم‌گرایی صفر تاصد نتایج قابل قبولی به بار آورده. دغدغه همه وقت نویسنده در گفتن قصه و داشتن قصه و پاک کردن هر گونه حاشیه و تذهیب از متن ( همه‌اش به نظرم می آمد انصاری عزیز انگار که موقع نوشتن داستان ها قلم را زیاده از حد روی کاغذ فشار می داده یا تق تق کلیدهای کامپیوترش به طور غیرعادی در اتاق می پیچیده! ) داستان اول مجموعه، برف، با گارد بسته راوی روایت می شود. همه چیز از قبل طراحی شده تا جمله‌ای اضافی گفته نشود و چه خوب که گفته هم نمی‌شود. اما آن برف و گرگ و روستا و آدم‌ها و توانایی‌های مسلم نویسنده گویی همه تنها مصروف آن می‌شود تا ترس که ذاتی بشر است و در محیط‌های طبیعی مثل جاده و جنگل و صحرا فرصت نمود برجسته‌تری می یابد  تقبیح شود. به عبارت دیگر داستان ظرفیت آن را دارد که نگاه دقیق تر و عمیق تری به روابط آدم‌های آن روستا و بچه‌هایی که راوی اول شخص داستان اند بیندازد. اما دغدغه نویسنده و توجه مستقیم اش به قصه و جمع و جور کردن روایت این فرصت را از دست نویسنده زمین نهاده است. ایستادن ضمنی راوی در جایگاه قاضی در باقی داستان ها نیز مشهود است و این نگاه، در شرایط تقریباً یکسان فقدان کودکان و زنان در داستان‌ها ممکن است به نوعی خشونت در دیدگاه تعبیر می شود که چه بسا ایده اصلی مد نظر نویسنده نبوده باشد. نگاهی که به لحاظ تکرار می‌تواند بی‌طرفی نویسنده را در قضاوت کارآکترها زیر سئوال ببرد. خشونتی که گاه مرتبت داستانی آثار را تنزل می دهد و وجه جامعه شناسانه و نگاه اصلاح گرایانه در متن ها را برجسته تر می نمایاند. توجه کنید به فضای فقرآلوده و نیز نقد و طنز خرافات در چند داستان مجموعه و تکنیک های سرراست و رفت و آمدهای ساده در آن ها و پرهیز حتی المقدور از هرگونه عبارت پردازی که به فردیت کارآکترها و خلوت آن‌ها و روابط خصوصی‌شان با خود و دیگران اشاره داشته باشد که متن را گاه به مرز تلخی نزدیک می کند. اما جای نگرانی نیست و نویسنده در آزمونی که خود برای خود فراهم کرده موفق بیرون می‌آید. به کلام بهتر از آن جا که نویسنده در جنبه‌های دیگر داستانی، به ویژه ایجاد و حفظ ماهرانه تعلیق تا پایان و از آن مهم‌تر ارائه قصه در همه حال موفق است و در مقیاس و معیاری که خود به آن معترف است ( ارادتی که همواره و در این مجموعه نیز به داستان نویس بزرگ معاصر غلامحسین ساعدی از خود نشان می دهد ) درست عمل می‌کند ز مینه بحث پیرامون چرایی و چگونگی نقیصه های احتمالی فوق همچنان باز نگه می‌دارد. داستان سگسار با وجود شباهت در شروع ( با داستان برف ) و پایان بندی تقریباً قابل انتظارش قوی ترین داستان مجموعه است. فضای حیوانی و رعب آور کارخانه با بوی مداوم پوست و خون و امعاء و احشاء پراکنده در اطراف  و توهم درندگی سگ های مهندس، به ویژه بعداز حضور خرس و توله‌اش خیلی خوب درآمده و غبطه برانگیز است. آن‌چنان‌که شکی باقی نمی‌گذارد نویسنده خود چنین تجربه ی هولناکی را از سرگذرانده یا به گونه‌ای مستقیم شاهد آن بوده است. اگر چه داستان می‌طلبد برای حضور وقت و بی وقت راوی در باغ توجیه بهتری یا پاسخ مناسب‌تری وجود داشته باشد و اگر چه نمی‌دانیم چرا مهندس که رفتاری چنین سبعانه و بی رحمانه از خود بروز می دهد چرا باید آن قدر نازک دل و ترسو باشد که برای تحمل شرایطی که خود مشوق و مروج آن است چشم انتظار همراهی و همدلی فردی مثل راوی باشد، با این‌حال باغ خشونت و مرگ در بستری از سرمای استخوان‌سوز و تنهایی سرد و مرگ‌آلود تاثیر گذار روایت شده.  

 اجازه می‌خواهم مثل دیگران به تاثیر ساعدی بر کار انصاری هم اشاره‌ای داشته باشم هرچند این امر را، حداقل در مقیاس ساعدی و نوع تاثیری پذیری انصاری از وی عیب نمی دانم و بسیار بسیار شرف دارد به بعضی سرهم بندی‌هایی که بعضی برای بعضی انجام می‌دهند و به مصداق خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمندی هرجا که می‌توانند ناقص الخلقه‌های اجق وجق ومالیخولیایی مریدان شان را کار و گاه شاهکار نویسندگان تازه نفس و خوش‌آتیه حلقه وفاداران خود به دیگران  قالب می‌کنند

 به شخصه حادثه جد‌ی تر و درخشان‌تر داستان نویسی یوسف انصاری ( همچنان که مریم منصوری ) را در مجموعه بعدی آن‌ها پیش بینی می‌کنم و معتقدم کتاب‌های دوکام حبس و امروز شنبه، کتاب‌های خوب و مهمی هستند. چرا که به ما و بیشتر از ما به نویسندگان‌شان اطمینان می‌دهند تا این‌جای راه را درست رفته‌اند و  قدم هاشان به اندازه لازم و کافی سنجیده بوده است. 

 جز این دو، مجموعه داستان « خط فاصله » کار قابل توجه نویسنده کاملاً از آب و گل در آمده، دوست خوب محجوبم، هادی کی‌کاووسی هم هست. هادی را دو سه باری از نزدیک و یک بار از خیلی نزدیک ( در قشم و حدود هشت نه سال پیش ) دیده ام. اگر اشتباه نکنم سال 81 یا 82 و به هرحال حول واطراف زمان و مکانی که او داستان خط فاصله را نوشته است ( بندرعباس،  تابستان 1381).  این نکته مهمی است و به خودی خود دلیلی خوب برای حرفی که خواهم زد. فعلاً فقط همین را بگویم که در آن سال و آن دیدار دیگرانی هم حاضر وناظر داستان نویسی هادی و به یقین همین داستان خط فاصله  او بودند. بهتر از من و از فاصله خیلی نزدیک‌تر به هادی جوان.  در چندسال اول دهه، داستان‌های سگ گنده خانه آجری قرمز و اتللو و دوران را  این طرف و آن طرف خوانده بودم و داستان سوزن توی کاه را هم از زبان خود هادی در یک جلسه داستانخوانی در بندرعباس شنیده بودم. این همان سه داستانی است ( به اضافه خط فاصله ) که در مجموعه حاضر هم خواندم و دوست داشتم. این ها چهار داستانی هستند ( دارم داستان دوران را از آن‌ها جدا می کنم! ) که تاریخ های اوایل دهه هشتاد را دارند و به نظرم هر چهار تا هم در بندرعباس نوشته شده‌اند. اگر این‌طور باشد می‌توانم بگویم هادی کی‌کاووسی هرچه از بندرعباس ( به عنوان فقط مکان ) دورتر شده و هر چند مدت زمان بیشتری که در جاهای دیگر بوده سطح داستان‌نویسی خود را از دست داده و اگر چنین نتیجه‌گیری درست باشد باید به فکرهای دیگری فرو رفت! چیزهای دیگری را چنگ زد و جواب‌های بهتری یافت. مثلاً این که هادی کی‌کاووسی با آمدن به تهران و نزدیک شدن، بهتر بگویم، قاطی شدن در محفل‌های ادبی هنری آن‌جا چی بدست آورده؟ این که داستانی مثل « در کمال پرتقال » را بنویسد؟ همان یک فرض ابتدایی را گرفتن و حول و حوشش عبارت پردازی کردن و خواننده را به هرطرف و بالا پایین انداختن؟ کاری که در « دوران » ( فرقی نمی کند پیش یا پس از « در کمال پرتقال » نوشته شده باشد ) هم انجام داده؟ به نظرم آقای کی‌کاووسی عزیز البته خیلی همت کرده و خیلی خیلی خوب تاب آورده که فکر کرده بهتر است کارهایش را هفت هشت ده سال بگذارد شاید بهتر عمل بیایند و وزن مجموعه اولش را بالا ببرند اما... اما...

 اما هرچه باشد و هرطور شده باشد یک چیز معلوم است. هادی کیکاووسی استعداد خوبی در داستان نویسی است که قدر  خود را نشناخته یا نتوانسته از آن مراقبت کند. شاید حیا و شرم ذاتی او مزید بر علت شده و کار دست خودش هم داده. شاید حالا به زبان بی زبانی ( حالا چرا این‌طور احتمالاً بی زبان، بماند ) خواسته کارش در بیاید تا احتمالاً بعضی دیگر خودشان به حرف در بیایند و اعتراف بکنند فکرداستان زلزله و آن حرف های‌شان را از روی کار و دست هادی، جوان بیست و دو سه ساله شهرستانی که به تهران آمد و از ناگزیری یا ندانم کاری زیر بال و پر آن‌ها رفت که به خیال خودش میدان بزرگتری برای هنر داستان نویسی‌اش بیابد کپی کرده‌اند و با اضافه کردن یکی دو چاشنی رقص و قرص و پیانو و ترک موتورنشینی ( که همه باز به شکلی تکرار همان ایده های داستان هادی است ) برگزیده دوستان و رفقا پار و پیرار بشوند. ( این هم یک دایره سیاه دیگر در کارنامه جایزه دهندگان پیش اشاره شده! )

 به این شکلی که هست و با این نشانه‌ها متاسفانه گمان نکنم هادی کیکاووسی واقعاً بخواهد نویسنده بشود یا بتواند. اگر قرار باشد ماحصل ده دوازده سال نوشتن همین مجموعه هفت هشت داستان « خط فاصله » ( با وجود همه امتیازات غیرقابل انکارش ) باشد آینده هادی کیکاووسی را روشن نمی‌بینم. کم‌کاری و نخبه‌گرایی در نوشتن و چاپ کردن هم حدی دارد و حد هادی کیکاووسی این نیست. این‌طور سخت‌گیری ( اگر فقط سخت‌گیری باشد ) توجیه نشدنی است. هرچند خدا را چه دیدی شاید او دارد از خودش انتقام می‌گیرد. شاید هم از کسی دیگر. شاید آن تاریخ زیر داستان خط فاصله‌اش جعلی است و اوست که موضوع داستان‌اش را از خانم نویسنده وام گرفته و حالا هم دارد من غریبم بازی در می‌‌آورد. شاید هم من یکی کاسه خیلی داغ‌تر از آشم و به کل و از بیخ و بن دارم اشتباه می‌کنم.     

سه شنبه 27 دی ماه سال 1390

جدایی که پیوند می‌دهد

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 8:28 PM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

 شده که پیشاپیش از وقوع حادثه یا اعلام خبری اطلاع داشته باشی و با این‌حال، به دلایلی، قلبت چنان بلرزد که گویی دنیا دارد تکان می‌خورد و آسمان به زمین نزدیک می شود؟ برای من شده اما کم، به ندرت، کم، و به ندرت و به تعداد کمتر از انگشت های دست. وقتی که خمیازه فرزند اولم را دیدم و به زنده بودنش باور پیدا کردم، وقتی نخستین بار کسی را در نیم‌تاریک پناه دیواری آهسته به نام صدا زدم و دست گرمش را جستم، وقتی اول بار حروف چاپ شده نامم را کنار نام هایی که دوست داشتم دیدم...

 دیشب، تقریباً مطمئن بودم اصغرفرهادی جایزه گلدن گلوب را می برد. نیمه شب دیدم که برد و همان‌طور لرزیدم. صبح در خبرها تکرارش را شنیدم. حرف هایش را تکرار کردند و همه خوشحال بودند. بعدازظهر نشستم به تماشای دوباره مراسم و در گردشی تند روی کانال‌های دیگر، بازهم آن تکه تصاویر مراسم را در ایستگاه دیگری دیدم و باز قلبم لرزید. وقتی هم برای چندمین بار دیدم که اسم فیلم را خواندند و فرهادی روی صحنه رفت همان اتفاق افتاد.

 جایزه گلدن گلوب و جایزه های بزرگ‌تر از آن فی نفسه چندان مهم نیستند. حداقل برای من و در این لحظه و در مورد اصغرفرهادی که از بین ما آن جاست. مهم آن است که فرهادی می تواند تا چندین و چندبار دیگر با حضور متواضع و مردمی و جانبدارانه اش از طرف ما که می‌خواهیم آزاد و سربلند و شاد زندگی کنیم این طور قلب من و میلیون‌ها دیگر مثل من را بلرزاند. این یک رمز است. یک کلید، یک نام عبور... نامی که در تاریکی پناه دیواری به آهستگی تکرار می‌کنی و گرمای عشقی از مرز پوستت می‌گذرد. عشق که هربار و هرچندبار سراغت می‌آید... هرجا باشی و هرطور که قلبت بلرزد باز...   

 به اصغر فرهادی و همراهانش، به خانواده سینما، به همه آن‌هایی که دل سپرده‌اند به فیلم جدایی نادر از سیمین و به پیوندی که در راه است، به خودم و شما که این چند خط را می خوانید تبریک می‌گویم. شاید همان‌طور که فرهادی اشاره داشت و آرزو کرد اتفاقات خوب‌تر بعدی هم در راه باشد. اتفاقاتی که زندگی ماها را شیرین و شیرین‌تر می‌کنند.

سه شنبه 27 دی ماه سال 1390

یاد یار تمام عمر

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 1:54 PM
موضوع: شعر

                                                       

 

زمانی باز می‌گردم 

زمانی جوی‌ها و آبشارها 

به چشمه‌ها سر می‌زنند 

و بادها  

درغارها آرام می‌گیرند. 

چمدانم را زیر تخت می‌سرانم 

و بر ملحفه بی‌نقش دراز می‌کشم 

کلاغی از سرشاخه‌های سپیدار می‌هراسد 

مرغی از پرسه در باغچه سربرمی‌دارد 

آنگاه 

طوری که بویی نمی‌بری  

استکان چایم را بر‌می‌دارم 

از کوچه‌باغ‌ها می‌گذرم 

از کاهگل و سنگ قلوه‌های رودخانه بالا می‌روم 

و با شاخه گردویی 

                       ترکه آلبالویی 

رد پایم را پاک می‌کنم.

  

جمعه 23 دی ماه سال 1390

دو شعر

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 8:35 PM
موضوع: شعر

 

 

این دو شعر کمی قدیمی هستند. هردو درفاصله یک روز از هم و چند روز پس از زلزله آن دی ماه در بم نوشته شده‌اند. راستش من هنوز هم بم را ندیده‌ام. کرمان را هم ندیده‌ام ولی امروز داشتم با رضا زنگی‌آبادی عزیزم که همراه دوستانش در کرمان خوانش را در می‌آورند حرف می‌زدم یاد کرمان و بم و زلزله هم افتادم. رضا اخیراً کتابش « شکار کبک » را با چشمه درآورده که هنوز نخوانده‌ام.

 آن شبی که زلزله آمد با عده‌ای از دوستان قشمی‌ام جایی نشسته بودیم و آن‌ها داشتند تمرین می کردند یک برنامه موسیقی اجرا کنند. یکی آمد به در زد. ترسیدیم. بخصوص وقتی دیدیم یک مامور است اما در لباس نیمه رسمی. خانه دیوار به دیوار خوابگاه کلانتری بود و مرد جوان داشت اخبار تلویزیون را نگاه می کرد. خواست دست برداریم از موسیقی. خبر داد همه مردم ایران دارند عزاداری می کنند. چندین ساعت از فاجعه گذشته بود و من، ما، هیچ کدام خبرنداشتیم. 

 

نی با نوای بم

 

 

نی‌ات سقوط کند

بیافتد از لب امشب

شب مهتاب آخر هفته

                        به نی‌نوا

                                                   « بیانونه دریا

                                                   دلُم خونه دریا...»

آوارت بریزد

بر اواسط آواز دیلمان

و خاک خام

              خام

یک‌پارچه بخوابد خشت

برخواب

                                              « بیانونه این‌جا

                                               دلُم خونه این‌جا...»

سقف‌ات بپاشد با عود

و باد

پرده به پرده

تیره‌تر و تار

و مگر کمتر از چندسال

منها نشد جماعتی انبوه؟

برنگشتند اصلاً به جمعه‌ی قبل

به یک شب مهتاب

منها شدند از جمع

و گیرم سه روز عمومی هم

دست به دست روزنامه‌ها

                                    « دلت خونه این‌جا

                                     دلُم خونه این‌جا...»

چیزی نیست با چیزی

پشت دری

روی پاشنه

 ندارد، نمی‌چرخد

لای پنجره یک بار هم

سرک نمی‌کشد

و بر بساط دوباره تا چندسال

برده ز

از زن

زنبیل

زیتون

برده ب

از بچه‌های بم. 

 

 

بم، زیر، زیرتر

 

 

 

شماره‌ها را سخت باید بشمارم

شماره‌ها را سخت نباید بیافتد از قلم

صفرها، سمت‌ها

ضرب‌در عده‌ی بی‌شمار

دربه‌درهای از این به بعد

باد هرجا که خواست وزید

لرزید مثل بید

بیداری نیست

دنباله‌ی خواب نوشین بامداد رحیل

شتک زده تا زیر طاق

رد روی برف

طاقی نیست

باقی نیست

سگ‌های جست وجو

پارس می‌کنند

از بوی گیج و مرغ بنی‌آدم

از بوی بی‌سابقه‌ای ارگ هم تپید

درخون و خشت

در مرگ.

می‌خواستم آمده باشم یک روز

آخر هفته

آیینه عبرت را

در این مرمت تاریخی

می‌خواستم

 لختی قبل از آن‌که هزاران خشت

صفرهای سمت راست سحرگاهانی                          

آوار شود

زیر صفر کویری

خون یخ زند

بر شقیقه‌ی پاشیده‌ی اعضای یک پیکر

می‌خواستم؛

و اگر می‌شد که بخواهم                                 

سفرها نیافتد از سرها

و سمت‌ها یخ نزند در آینه

بدتر

سگ‌ها

که داد می‌کشند سر ما

صفرها

 که شتک می زنند سمت ‌شماره‌ها.

پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390

شبیه برادرم

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 10:10 AM
موضوع: یادداشت های پراکنده

 

 

 ساعت یازده صبح روزی در پاییز یا زمستان سال 67 بود که در دفتر کوچکم در فرمانداری قشم باز شد و یکی، به همان قد و قواره و صورت انگار خود خود برادر برزگترم باشد، سرکشید تو و سلام کرد. آن‌موقع چهل و چند ساله می نمود و همان‌طور که همیشه، چهره مهربان و متواضعی داشت. گفت آمده است عکس بگیرد. گفت دم رفتن با دوست مشترکمان، ابراهیم مختاری، تماس داشته و او سفارش کرده به قشم می‌روی یکی آن‌جا هست که هرکمکی بتواند می‌کند.

 چه کمکی ممکن بود بتوانم بکنم؟ جز این که ترتیبی بدهم عصر آن‌روز راننده فرمانداری او را تا لافت ببرد. لافت را می‌شناخت و از کارگاه های لنج سازی در آن‌جا خبر داشت.

سه روز بعد باز به دفترم آمد. داشت برمی گشت تهران. شب به شام خانه ما آمد. خانه‌ی ما یکی از ده خانه آجری فرمانداری بود. یکی مانده به آخر. روز خوبی نبود. از آن روزهای بدی که در هر زندگی‌ای هست. شامی که از سر بی تفاوتی و لج شاید فراهم شده بود خوردیم. یادم نیست چرا. یادم نیست تکرار شده باشد. اما آن شب شبی نبود که حالا جزئیات را به یاد داشته باشم. نمی‌دانم در باره چه چیزهایی حرف زدیم. شاید از عکاسی و هنر و سینما و... و در آخر، نماند که بخوابد. اتاقی در مهمانسرای جهانگردی، در آن بالا، نزدیک خانه‌های سازمانی شیلات، گرفته بود. پیاده شد که برود. دلم قرار نگرفت. صدایش کردم و عذر خواهی کردم. گفتم از من دلخور بود. هیچ‌وقت این‌طور به میهمان بی اعتنایی نمی‌کرد.

بهمن جلالی را، یک بار دیگر هم دیدم. نه آن بار که خانم جوادی همسرش را چند دقیقه‌ای جلوی در خانه‌ای نزدیکی دریا و حوالی قلعه پرتغالی‌ها دیدم و احوالش را پرسیدم. نه آن بار... و نه آن صدها باری که عکس‌هایش را این طرف و آن‌طرف دیدم و یادم به دیدار و شب چند سال پیش افتاد. اورا همین اواخر، به نظرم چهار پنج سال پیش، همراه همسرش دیدم. حوالی میدان هفت تیر. گفت در که خیابان سعدی جایی دارد. تعارف کرد. یادش بود و یادش بود و یادش بود به قشم و آن‌شب جلوی مهمانسرای جهانگردی.

 بهمن جلالی شباهت عجیبی به برادر بزرگترم دارد. امروز صبح که داشتم از خورشید پشت ابرها در افق قشم عکس می‌گرفتم یادش افتادم و از خودم پرسیدم: توچی؟ تو چه‌قدر شبیه بهمن جلالی هستی؟      

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>