X
تبلیغات
شیکسون
سه‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1394

پیرمرد با من بود

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 07:14 ب.ظ

                                                                                                                                                                                                  پیرمرد با من بود

درباره ادبیات و زندگی

 

 

  از مجموعه‌ی معروف «کتاب‌های طلایی»،  دو عنوانش را خیلی دوست داشتم. « بیست هزار فرسنگ زیر دریا» که به ماجرای زیردریایی ناتیلوس و کاپیتان نمو می‌پرداخت و « اسپارتاکوس» ‌هوارد فاست که سرگذشت قیام بردگان بر علیه دم و دستگاه حکومت رم باستان بود. هر دو کتاب ساده شده و خلاصه بودند و به نقاشی‌هایی مزین. دو فیلم سینمایی معروفی را هم که هالیوود بر مبنای این کتاب ساخته بود در همان سال‌ها و ا حتمالاً در سینما بهمنشیر دیده بودم. هردو با بازی «کرک داگلاس» که به تقلید از چنگیز جلیلوند، دوبلور جان‌وین در «مرد بی ستاره» بین خودمان « چونه سوراخ» صدایش می کردیم! سینما بهمنشیر سینمای تابستانی شرکتی با بلیت‌های سه و پنج ریالی  و صندلی‌های مشبک آهنی در محله‌ی مشهور کُفِیشه‌ی آبادان بود. بعدترها بازهم این دو فیلم را دیدم و دنبال کردم. این وقت‌ها به دیگرانی هم که در تهیه فیلم نقشی داشتند توجه می‌کردم. «عمر شریف» مصری تبار در نقش کاپیتان نمو و «لارنس اولیویه» انگلیسی تبار در نقش کراسوس و این که فیلم اول براساس داستانی از «ژول ورن» ساخته شده بود و اسپارتاکوس را قرار بود « آنتونی مان» بسازد اما بنا به تصمیم کرک داگلاس که تهیه کننده فیلم هم بود کارگردانی به « استانلی کوبریک» واگذار شد. این  که همه ابزار و حرکات گلادیاتورها در مدرسه‌ی رزمی «کاپوا» که «چارلز لافتون» اداره‌اش می‌کرد ابتکار و خلاقیت خود کوبریک بود که بعدها در فیلم‌های دیگری تقلید شد. و دوستانی داشتم که از من عاشق‌تر بودند و با خودشان عهد کرده بودند هربار که اسپارتاکوس را در جایی نمایش بدهند خودشان را برسانند به فیلم. یکی از آن‌ها (محمد حق‌زبان)  حتی ضبط صوتی با خود به داخل سالن برده بود و صدای فیلم را در صحنه‌های دلخواهش به همراه خش خش هوای داخل سالن و تیک تیک تخمه‌شکستن‌های تماشاچیان ضبط کرده بود! «تونی کرتیس» به عنوان ندیم و معلم و بازیگر و شاعر مخصوص قصر سزار نزد سپاهیان اسپارتاکوس آمده بود و برایشان شعبده بازی می‌کرد و اندوه‌زده، همچنان که تخم مرغ جوجه‌دار از پشت گوش اسپارتاکوس در می آورد و به دست «جین سیمونز» می‌داد، داستان بردگانی را می‌سرود که هزارها کیلومتر از خانه و کاشانه‌شان دور شده بودند تا به اسپارتاکوس بپیوندند و از نوکری و کلفتی و بردگی برای رومیان آزاد شوند. اندوه زده می‌خواند:

آن‌گاه که بادها به غارها می‌رسند

من به وطنم بر می‌گردم.

 اما عشق به دریا و داستان‌های دریایی مرا به فیلم‌ها و کتاب‌های دیگری کشاند. به «ناخدا اِهَب» در«موبی‌دیک» «هرمان‌ملویل». به«اسماعیل خطابم کنید!» ترجمه‌ی سروش حبیبی و انتشارات امیرکبیر. به «جک لندن» و «گرگ دریا». به «یاشار کمال» و «‌قهردریا» و البته به «‌مرد پیر و دریا» یا «پیرمرد و دریا». به ترجمه‌های مختلفی که از این کتاب هشتاد نود صفحه چاپ پنگوئن پیدا کرده بودم و (خودم هم چند صفحه‌ای از آن را به فارسی ناجور برگردانده بودم از سر تفنن و امتحان یعنی) ترجمه‌های نجف دریابندری و محمد تقی فرامرزی و بعدتر نازی عظیما.

ترجمه‌ی دریابندری را بیشتر می‌پسندیدم. کوسه را « بَمبَک» برگردانده بود به گویش بوشهری‌ها که خودش از آن دیار است. به علاوه مقدمه‌ی حدود صد صفحه‌ای‌اش در معرفی و بررسی همینگوی و آثارش وزن این ترجمه را نسبت به دوتای دیگر چندبرابر می‌کرد.

آن‌روز بعدازظهر اواخر تابستان سال 86 هم نشسته بودم پشت میز ناهار خوری خانه‌ام در اصفهان و برای سه یا چهارمین بار مرد پیر و دریای همینگوی دریابندری را می‌خواندم. سانتیاگو را در شکل و شمایل « اسپنسر تریسی» به خاطر می‌آوردم. زنگ زدند. زنم بالا خوابیده بود. گوشی آیفن را برداشتم. صدای مردی بود. می‌خواست بداند آدرس را درست آمده و من خودم هستم.

«بله درسته..! خودم هستم. شما؟»

«یه دقیقه تشریف بیارین پایین دم در عرض می‌کنم.»

از چند پله‌ی پشت در ورودی خانه پایین رفتم و در همین حال، دیدم که سواری با رنگ سبز و سفید در آن طرف شیشه‌‌ی مشجر در با موتور روشن ایستاده است. گفتند که باید همراهشان بروم. حکمی نشانم دادند که طبق آن باید دست بسته برده شوم. اجازه داشتند در صورت لزوم به زور وارد خانه شوند و...

گفتم هیچ لازم نیست سرکار. فقط اگر اجازه بدهید چیزهایی بردارم و کفش بپوشم. اشاره کرد لای در را باز بگذارم. به سرعت از چند پله سنگی بالا آمدم. در چوبی ورودی خانه را هم نیمه باز گذاشتم. صدایی آمد. افسر بود. برگشتم.

«ماشین مال خودته؟»

ماشین توی گاراژ را می‌گفت که از همان جا، دم دری که ایستاده بود و سرک می‌کشید داخل، پیدا بود؛ یک سواری طوسی جمع و جور.

«دویست و شش رو می گی سرکار؟»

«می‌خوای بیارش با خودت. سوارش شو بیا!»

دست به جیب شلوارم زدم. سویچ روی میز بود. کنار عینک مطالعه و مداد اتودی که مخصوص یادداشت نوشتن در حاشیه کتاب‌ها بود و همیشه‌ی خدا سر جیب پیرهنم می‌زدم. پیرمرد هم آن‌جا بود. باز و با دریا و طرح‌های خطی و رنگ و بوی بوشهر. با بمبک و نجف. بعدها نجف دریابندری را از نزدیک و در ضمن همایشی که برای نفت و داستان در آبادان برگزار شد و به لطف دوستی مرا هم دعوت کرده بودند دیدم. کنارش ایستادم و عکس انداختم. حالا اما روی میز مانده بود. مانده بود که بماند. خواستم برش دارم. خواستم مداد اتود را هم بردارم. خواستم سویچ دویست و شش را هم بردارم و راه بیفتم. زنم بالا خوابیده بود. این وقتی بود که به دخترم هم قول داده بودم دنبالش بروم و از دم در شرقی دانشگاه برش دارم و به خانه بیاورمش.

«زود باش آقا! بجنب!»

صدایش در راه پله پیچید. الان بود که همسرم بیدار شود. الان بود که بترسد و پرس و جو کند. الان بود که باید سیر تا پیاز داستان پهلوان ثابت موسایی را بگویم. کارگری که هشت سال قبل ضمن کار در یک پروژه ساختمانی کوچک در درگهان جزیره‌ی قشم دچار برق گرفتگی شد و یک دستش، تا ساعد، و همه‌ی انگشت‌های پاهایش را از دست داد. برق بیست هزار ولت آمد و در لحظه‌ای بر او گذشت. از کف دستش که میلگرد را چسبیده بود وارد شد و از نوک انگشت‌های پایش که روی شناژ بافته شده سقف آن دارالقرآن کوچک قرارداشت بیرون رفت و...گوشت را پخت و استخوان‌ها را ریخت. من در آن هشت سال پیش، پیمانکار احداث بنا بودم. فرمانداری قشم کارفرما بود و پهلوان کارگر ساده‌ای اهل چهارمحال بختیاری که آرماتوربندی می‌کرد و رفته بود بالا، زیر خط برق فشار قوی، شاخه‌ی میلگرد دوازده متری گرفته بود دستش و زده زیر آواز و دی بلالم دی بلال می‌خواند.

«انگار گیر کردی آقا؟ بیاییم کمک؟»

الان بود که با پوتین بیاید بالا و پا بگذارد روی فرش. همه را گذاشتم.

 با خودم گفتم: «به فکر چی هستی؟ به فکر ماشین سواری؟ کتاب خونی؟ می‌خوای پیرمرد و دریا را برداری ببری اون جا تو کلانتری بنشینی بخونی؟ اونوقت اسم خودت را هم بذاری نویسنده؟ می‌خوای به حساب خودت از زندگی یادداشت برداری کنی؟ این‌که خودش زندگیه...خودِ خود زندگی! بنداز همین‌جا همه رو! بگرد تو جیبت کاغذی چیزی نباشه. هیچی نبر! از حالا خودت باش...اگر قراره انتخابی...مثل رفتن رو تخت بیمارستان و آماده شدن برای عمل. فقط حالا...حالا و بعد و بعد...گذشته رو ولش کن. هرچی شده شده...اگر بخواد خودش دنبالت می آد. لازم نیست چیزی بگیری دستت یا بذاری جیبت. اون هست. سرجاش هست. همراهت هست...»

همه را از خودم تکاندم. روان‌نویس و کارت و کتاب و...فقط گوشی تلفنم را برداشتیم.

داشتم این را می گفتم بخودم. می خواستم این را بگویم. نویسنده شدن، مثل هرکار دیگری یک شرط اساسی دارد. این که بعد نویسنده بشوی یا نه و نویسنده موفقی بشوی یا نه و بهترین نویسنده بشوی یا نه حرف دیگری است. اما اگر بخواهی نویسنده بشوی، در همین حدی که هروقت دلت کشید شروع کنی به نوشتن یک شرط اساسی دارد. سر هر دو راهی که قرار گرفتی و یک راهش نویسندگی است، بی معطلی همین راه را بگیری و پشت سرت را هم نگاه نکنی. منظورم این است که غصه‌ی‌ هیچ چیزی را نخوری. غصه‌ی چیزی که از دست می‌دهی یا فکر می‌کنی می توانستی ضمن نویسندگی داشته باشی. قیمتش همین است. همیشه بهش فکر کن. همیشه باید بهش فکر کنی. همیشه...منظورم از همیشه همیشه است. این قدر که گاهی به نظرت برسد دیگرانی در این حوالی پر از دیوانه هستند که فکر می‌کنند دیوانه‌ای! هستند و همیشه بوده‌اند. اما تو مجبوری. می فهمی؟

 آن‌روز بعدازظهر اواخر تابستان اصفهان، من هم سر دو راهی کوچکی قرار گرفتم. اما باید جلو می رفتم. باید راه خودم را انتخاب می‌کردم.

 شب که در اتاق کوچکی، به نظرم دو در سه متر، با سیزده نفر دیگر بودم و تاریکی همه‌جا پر بود و آه و ناله‌ی‌ سه چهار نفری که از آن زهر سیاه یا سفید، آن گرد و شیشه و سرنگ و آلودگی دور افتاده بودند بر در آهنی و دیوارهای زبر سیمانی چنگ و ناخن می‌کشید و نمی‌گذاشتند کسی چشم بر هم بگذارد پسرم به همراه وکیل جوانی به سراغم آمد. از تماس تلفنی آخرم که سفارش کرده بودم برود خانه و مواظب اوضاع و بخصوص مادر و خواهرش باشد قضیه را دنبال کرده بود و حالا وکیلی را هم که رییس را می شناخت همراهش آورده بود. که بیرون باشم از آن اتاق کوچک مملو از آدم تاریک. که روی صندلی بنشینم تا صبح یا کف نمازخانه بخوابم یا نزدیک خوابگاه سربازها. بیدار باشم اگر بخواهم و خودم را سرگرم کنم به کتاب یا رادیو. پیرمرد را همراه خودش آورده بود. گفت که می‌توانند ترتیب همه چیز را بدهند جز بیرون رفتن و آزادی. قاضی کشیک رفته بود و نمی‌شد کاری کرد. باید می ماندم تا صبح.

« همین جا خیلی خوبه...راحتم. یه پُک می‌خوابم تا صبح. شما برو!»

«شام چی؟ بگیرم بیارم؟»

«شام چی؟ نه اصلاً. گشنه نیستم که. شما برو! برو خونه‌ی ما باشین امشب.»

خداحافظی کردند و رفتند و من به اتاق کوچک تاریک برگشتم. به میان سیزده نفری که هیچ معلوم نبود چه‌طور در آن دو متر و سه متر جا شده بودند و برای من هم جایی باز کردند. پاهای یکی در شکم دیگری و سر دیگری تو سر و گردن یکی دیگر. به اندازه‌ای که استخوان پشت نشستن‌ام تیز نشود و گوشت را پاره نکند بزند بیرون جا داشتم. به اندازه موزاییکی سی در سی سانتیمتر. همه بیدار بودیم از آه و ناله‌ی کراکی‌ها. همه در تاریکی مطلق همدیگر را می‌دیدیم. آب از شیر توالتی که بغل گوش و دماغ و دهن من بود شر شر می‌ریخت روی سنگ. کورمال کورمال پا می‌کشاندم به زمین و سوراخ کاسه را پیدا می‌کردم. کمربندم را شل کرده بودم از قبل. گذاشته بودم روده‌ی بزرگ اختیاردار مطلق گوارشم باشد. شرشر آب می‌ریخت به پا و پاچه‌ی شلوار و در ثانیه‌ای‌ سبک می‌شدم. آفتابه پر بود. آب می‌ریخت. بی صابون و حوله و دستمال در تاریکیِ خیس.

برگشتم و پشت نشستنم را گذاشتم همان‌جا که بودم از اول شب.

«خوب دیگه بگو...! شما بگو آقا! داستان شما چیه؟ برای چی کارت کشیده به این‌جا؟»

«خودت بگو حاجی! بگو تا بشنوی!»

آن‌وقت بود که سیر تا پیاز داستان پهلوان ثابت موسایی را آب و تاب دادم و گفتم. حالا تا صبح وقت داشتم که ده‌ها داستان بشنوم و از کوچه و محله‌های نجف آباد و شهرکرد و زرین شهر و شاهین شهر و اصفهان بروم تا هر جا که رفتم و برگردم  دوباره به همان اتاقک کوچک با دیوارهای زبر سیمانی. خودم انتخاب کرده بودم. گفته بودم همه چیز مرتب است پسرم. خواسته بودم برود. نخواسته بودم در روشنایی راهرو بنشینم و به راه شب رادیو گوش بدهم یا تلویزیون چهارده اینچ نگهبانی را تماشا کنم. زندگی در آن شب بی نظیر پر از داستان آن‌جا بود. دو در سه متر جا و سقف تاریک و فش فش آب بر موزاییک و سنگ لعاب‌دار مستراح.

 روز بعد وارد محوطه بازتری شدیم. دو اتوبوس پر و حدود هشتاد نفر بودیم. روز قبل وضع بدتر بود. وقتی مرحله به مرحله از درها گذشتیم و به راهروها رسیدیم و دوباره درها و راهروها را یکی پسِ آن دیگر طی کردیم به قرنطینه وارد شدیم. از شرح این ها می‌گذرم که همه به تفصیل در جای دیگری بازگفته شده‌اند. آخرین مرحله تقسیم، رفتن به بند بود. از راهروها و درهایی دیگری گذشتیم و از آن جمع هشتاد نفری، بیست و دوسه نفری، به بند مالی رسیدیم. بدهکاران دیه ( مثل من )، بدهکاران مهریه، بدهکاران چک و سفته...دیگر از آن گروه خشن سام‌پکین‌پایی سارق و تیغ‌کش و زورگیر و قلدر کمتر خبری بود. ظرافتی به کارشان داده بودند این‌ها. بند دو سه برابر ظرفیت خود آدم پذیرفته بود. بنا براین اول پله خواب بودیم. روی پله‌های منتهی به حمام‌ها و توالت‌ها می‌خوابیدیم و هر پله برای دو نفر. کم کم که خروجی‌ها بیشتر می‌شدند پله پله بالا می‌رفتیم و جایمان را به تازه واردها می‌دادیم. سه روز بعد نوبت راهرو خوابی شد. جای من جلوی فروشگاه افتاد. دم صبحی از بوی تند پیاز گندیده بیدار شدم. انگار در انبار گند گرفته‌ی میدان تره بار گرفتار شده باشم. پلک باز می‌کنم و نیم‌گونی پیازهای مانده و گندیده را می‌بینم که درست جلوی صورتم گذاشته‌اند.

 چند روز بعد به داخل اتاق راه پیدا می‌کنم. اسمم کف خواب است. هر اتاق پانزده تخت دارد و کف خواب‌ها سرو ته و کتابی چسبیده به هم می‌خوابند. پتویی لوله می‌شود برای هشت نفر سر و هشت نفر سر سمت دیگر سر بر پتوی لوله شده می‌گذارند. سه روز به این منوال می‌گذرد. حالا از تلویزیونِ بند هم استفاده می‌کنم و در حیاط، با هسته‌های خرما و پوست پسته دوز بازی می‌کنیم.

 روزی آقای صادقی را می‌بینم که ده نفری دنبال خودش راه انداخته و خرت و خرت به سمت در خروجی بند می‌روند. همه به صف و مرتب و ساکت.

«کجا آقای صادقی؟ کجا می‌برین این‌ها را...بیمارستان یا حمام عمومی یا...»

آن‌جاست که خبرمی شوم جایی کلاس‌های آموزش فنی حرفه‌ای برقرار است.

«می‌رم و بر می‌گردم برات می‌گم. امروز گذشت دیگه!»

دو ساعت دیگر بر می‌گردد. صف را می‌آورد تا حیاط و و حضور و غیاب می‌کند و می‌گوید همه آزادند بروند. بی صبرانه منتظرم چیزی بگوید. خبری بدهد.

«من مسؤل فعالیت های فرهنگی بندم. کلاس‌های گلدوزی، آرایش مردانه، خیاطی، ریاضی و...هر روز کلاسی داریم.»

با خوشحالی  پرسیدم:

«‌پس این‌ها را می‌برین کلاس؟ امروز چه کلاسی داشتین؟»

برده بودشان کلاس نجاری.

«‌من هم می‌تونم...می تونم بیام کلاس؟»

«بستگی داره...شما به چی علاقه داری؟»

توضیح دادم که به همه چیز علاقه دارم. گفتم مگر نه این‌که زگهواره تا گور..

«شنیدین که؟ هر چه که یادگرفتنی باشه...می‌تونم حاج آقا؟ آقای صادقی...؟»

گفت که فردا کلاس گلدوزی است. گفتم عالی است. گفت گلدوزی دوست دارید؟ گفتم عاشقش هستم. کاری ندارم که! بهتر از دوز بازی با هسته خرما نیست؟ از تلویزیون هم که خسته شدم کلاً. همه‌اش همان سریال‌های دو ریالی! گفت اسمم را رد می‌کند برای کلاس گلدوزی. گفت خودش اجازه‌ام را می‌گیرد از مسؤول بند. مسؤول بند خودش از سابقه‌دارها بود که چک بی محل ششصد میلیونی کشیده بود و کارش رسیده بود به بندمالی. خوش تیپ و خوش اخلاق بود. قیافه‌ی مرا که دید و چند کلمه‌ای که پرسید راه داد و قرارشد فردا همراه بقیه بروم کلاس گلدوزی.

 فردا با صادقی خودمانی‌تر شدم. تنها کسی بود که عینک مطالعه به چشم می زد. گفت روز بعد کلاس مکانیک تشکیل می‌شود. گفتم: مکانیک اتومبیل؟ همان موتور و سر سیلندر و واتر پمپ و دیفرانسیال؟

«آره، چه طور مگه؟»

«آخه من عاشق مکانیک اتومبیلم. همه‌ی کارهای ماشینم را خودم می‌کنم!»

«واقعاً؟ از موتور سر در می‌آری؟»

«تنظیم موتور هم بلدم. شمع و پلاتین و دلکو...!»

خندید و راضی گفت:

«پس لازم شد فردا با بچه‌های کلاس بیایی؟ ساعت نه و نیم.»

ساعت نه و نیم فردا به صف شدیم و بعداز طی مسافتی در راهروها و گذشتن از درها و تقاطع‌ها، دیدن تابلوهای بند تربیت، بند بازیابی و درمانگاه و چندتای دیگر به راهروی فعالیت‌های فرهنگی رسیدیم. چند در در دو طرف راهرو و دری که در انتها و بعداز پیچ و انحنایی بود و نوری از درز پایینی آن بیرون می‌زد. سرکلاس نشستم و به توضیحات ساده‌ی تکنیسین میانسالی که از فنی و حرفه‌ای آمده بود گوش دادم. حواسم اما به آن نور زیر در اتاق انتهای راهرو بود. کجا می‌توانست باشد؟ شاید مسؤول فرهنگی...شاید مشاور یا معلم یا...ممکن بود بشناسمش؟ ممکن بود او را جایی در بیرون دیده باشم. اسمش را شنیده باشم؟

 دم رفتن ایستادم تا صف جلو افتاد. آقای صادقی پشت سر همه می‌آمد.

«‌اون‌جا چیه آقای صادقی؟ کلاس چیه؟ کجاست؟»

«‌کجا؟...آها...اون اتاق را می‌گی؟ بزرگه. به درد شما نمی‌خوره...کتابخونه است؟»

برقی دوید توی تنم.

« کتابخونه آقای صادقی؟ کتابخونه با کتاب؟ آزاده؟ می تونم ببینم؟ می شه برم؟»

آقای صادقی شبیه پدرم شد. شبیه برادرم که اولین بار کتابی با جلد سفید برایم آورد، «بر می‌گردیم گل نسرین می‌چینیم». شبیه معلم ادبیاتم در سال های اول دبیرستان که یک شماره مجله «صدف» برایم آورد. سفارش کرد «چشم‌‌هایش» «بزرگ علوی» را پیدا کنم و بخوانم. همراه لبخند مهربانش گفت:

«لابد به کتابخونه هم علاقه داری؟ حتماً عاشق این هم هستی ها؟»

«هرچه قبلاً گفتم پس می‌گیرم آقای صادقی. عاشق این هستم. عاشق واقعی، عشق واقعی...خبر نداشتم که! اگر نه از همان روز اول می‌گفتم که چه‌قدر عاشقشم.»

«اگر این طور است که می‌گی می‌تونی انجمن هم بری...انجمن شعر داریم این‌جا. انجمن ادبیات...»

با هیجان بیشتری گفتم:

«‌کاری کن آقای صادقی برم این جا. کتابخونه. سرم حسابی گرم می شه. یه چیز دیگه...عینک مطالعه ات رو هم قرض می‌خوام.»

آن وقت بود که ایده محشرش را به زبان آورد.

«هرروز همراه بقیه بیا. هر کلاسی بود فرق نداره. دنبال صف بیا بیرون. وقتی بقیه رفتن سر کلاس تو یواشکی راهت رو کج کن برو تو کتابخونه. مسؤولش آشناست. سفارش می‌کنم ایراد نگیره. دم ظهر هم خودم می‌آم دنبالت.»

داخل کتاب‌خانه همه از چوب بود. قفسه‌های کتاب رفته بودند تا زیر سقف و چسبیده بود به دیوارهای دور و بر سالن ال مانندی که بزرگ بود و پنجره‌هایی بلند رو به حیاطی روشن داشت. آن‌جا حتی از صدای علیرضا افتخاری هم خوشم می‌آمد. از بوی لاک الکل و پلی استر. از روزنامه‌هایی که مال همان روز بودند. از کتاب‌ها که همه جلدگرفته و بغل به بغل، عطف شان را به رخ می‌کشیدند. با تکه کاغذی که چند عدد و حرف روی‌شان نوشته شده بود. نیم ساعت اول را در قفسه‌ها می‌گشتم. بعد سراغ روزنامه‌ها می‌رفتم. شرق و همشهری و...از روزنامه های رنگی بیشتر خوشم می‌آمد. عاشق عکس‌ها‌شان بودم. ستون‌های طنز، خبرهای فرهنگی، مصاحبه با هنرمندان و...گاهی که شعری جایی می‌دیدم می‌بلعیدم.

 ماه رمضان شروع شد و فهمیدم می شود شب‌ها تا دم سحر زیر نور چراغ نشست و کتاب خواند. از آن مهمتر عده زیادی از قدیمی تر ها به مرخصی ماه رمضان رفتند و جای بیشتری برای کف خوابی باز شد. حالا دیگر می‌شد کمی هم غلت زد. از این پهلو به آن پهلو. کتاب را با خودم به بند می‌بردم و تا سحر بشود تمامش می‌کردم.

«باغ در باغ» گلشیری را همان‌جا خواندم و تمام کردم. «ده شب» هم بود. شب‌هایی که در انستیتو گوته تهران و در باغی در پهلوی بالا شعر می‌شنیدم و آدم می‌دیدم. چهار حرف...چهار حرف...چهار حرف.

 یک‌روز هم در صفحه‌ی آخر شرق خبر چاپ کتاب اولم «قلعه پرتغالی» را خواندم. زندگی جریان داشت و من زنده بودم. با همه طول و عرضش زندگی می‌کردم. همراهم بود.

از آن مهم‌تر اما وقتی بود که لابلای کتاب‌ها می‌گشتم و چیزی دیدم که به زمینم نشاند. همان‌جا مقابل قفسه. دنبالم آمده بود. از همه‌ی راه‌ها و بیراهه‌ها گذشته بود و آمده بود خودش را نشانم بدهد.

به عطف کتاب‌ها نگاه می‌کردم که دیدمش. همان بود. مرد پیر و دریای همینگوی و ترجمه‌ی نجف دریابندری. این‌جا چه می‌کنی کتاب جان؟ وسط این همه کتاب‌های پرت و پلا. جلوی چشم این همه آدمی که اصلاً نگاه نمی‌اندازند به کتاب. اگر می‌خوانند کتاب قانون تعزیرات و امثال آن است. چه می‌کنی نجف خان؟ خوبی؟

کتاب را ورق زدم. همان نقاشی‌ها و بمبک. بیشتر دقت کردم. صفحاتی از کتاب پاره شده بود. چند جایی با خودکار خط و سطرهایی نوشته شده بود. آدم با سلیقه همه جا هست. بخصوص در این چهار دیواری‌ها و...کار دیگری نداشتی مرد؟

کتاب را برداشتم و با خودم بیرون بردم و پایین تخت لای پتو پیچیدم.

 هشتمین یا نهمین شب از ماه رمضان سال 1386 بود. در اصفهان بودم، در دستگرد اصفهان. سرشب تا دم سحر به این وفاداری فکر کردم. به این‌که من پیرمرد را رها کردم روی میز ناهار خوری خانه‌ام بماند و آمدم. رهایش کردم و سوار ماشینی شدم که جلوی در و با موتور روشن منتظرم بود. اما او آمد. همراهم آمد و در وقت مناسب خودش را نشانم داد.  حالا به سبک اومبرتو اکو از خودم و شما می‌پرسم:  نویسنده است که  ادبیات و داستان را انتخاب می‌کند یا داستان و ادبیات است که او را نشان می‌کند، سر راهش سبز می‌شود و ذهنش را تسخیر می‌سازد و تا نوشته نشود دست از سرش برنمی‌دارد؟ 

 

                                                                                                                                                                                        26 مردادماه 93 قشم

چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394

مکان در زمان نوشتن

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 09:05 ق.ظ

مکان‌ در زمان نوشتن

 

 شرکتی که در آن کار می‌کردم و دلم خوش بود مدیر عاملش اهل کتاب و فرهنگ است از هرگونه توجه و کمکی به خانواده ام، در طول بیست و دو سه روزی که به اتهامی‌کوچک در بازداشتگاهی بزرگ در اصفهان نصف جهان نگه‌داشته شدم خودداری کرد. با این توجیه عجیب که موضوع اتهام ربطی‌به فعالیتم درآن شرکت ندارد.

 موی سرم تراشیده شده بود و هیچ حوصله نگاه کنجکاو آشنایان و همسایه‌ها را نداشتم. از این‌ها  مهمتر آن یک عالم خرده داستان‌هایی بودند که به ذهن سپرده بودم و قصد داشتم در قالب رمانی ( تا آن وقت رمان ننوشته بودم ) بریزم سرم را سنگین کرده بود. با عجله از اصفهان بیرون زدم و خودم را رساندم به خانه‌ی خالی بزرگی در کنار جاده‌ای فرعی و در کنار روستایی در قشم. پاییز شروع شده بود اما هوا همچنان گرم بود. همه جای خانه از رطوبت و گرما، جای امن موریانه‌ها شده بود و صاحبخانه نتوانسته اند چاره‌شان کند. گله گله از سقف کانال کشیده بودند به سمت پایین. شبیه آن چه در شیمی دبیرستان می‌خواندیم: استالاگتیت یا استالاگمیت! بزاق‌شان با کرده‌های چوب و ماسه بادی به هم زده و در دهانشان مالیده بودند و تفاله ای تف کرده و چسبانده بودند به هم، انگار شیلنگ باریک آبی بی‌آب، به زمین نزدیک می‌شدند. گذاشتم در آن اتاق کوچک بی نور باقی بمانند. میزم را برداشتم و بردم به اتاق دیگری که پنجره‌ی کوچکی به بیرون داشت. راهرودرازی بود انگار که در یکی از اضلاع عرضی‌اش جای کولری باز کرده بودند. تکه‌ای کوچک، خیلی کوچک، از آسمان هم آن جا بود؛ تا هروقت که روشنایی دوام می‌آورد. بیست متری با جاده فاصله داشتم و همین مقدار با مسجدی خلوت. یاقی خانه‌ها و مردم روستا از آن جا دور بودند. گاهی زمین لرزشی بر می‌داشت از عبور تریلی و کامیونی که به سمت اسکله‌ای در سه کیلومتری ‌ن‌جا، محل کار شرکت، می‌رفتند. گاهی هوا تکانی می‌خورد از عبور تند و معمولا بی توجیه وانت‌هایی که بار قاچاق می‌بردند. کسی دنبال‌شان نگذاشته بود. کسی سر راهشان منتظر نبود. عادتی بود که راننده را به پرگاز راندن وسوسه می‌کرد. شب ها، آن صداهای اندک هم نبود. صدای پت پت موتور سیکلت ها را به حساب نمی‌آوردم و کنجکاوی ام را برنمی‌انگیختند. نمازگزارانی بودند که پنج وقت روز که پدر پیر یا پسر خود را ترک موتور تا پای مسجد می‌رساندند. خس خس خفه موریانه ها بود که چوب و تخته ها را با گل و ماسه بادی سقف و دیوار می‌آمیختند و تف می‌کردند میان دست ها و پاها و پوزه شان و حلقه حلقه کانال آویزان سبک‌شان را پایین می‌کشیدند. فرفر گنگ فن کیس کامپیوتر من هم بود و...

 پانزده روز یا کمی بیشتر آن‌طور و آن‌جا بودم. نور کمی خودش را به شیشه مشجر بالای کولر می‌سایید و ساعت‌هایی می‌ماند و دامن‌کشان می‌رفت. شب می‌شد و و ساعت هایی دیگر می‌گذشت. سفارش کرده بودم حیات، تکه نانی با هر چه که می‌ساخت برای آن چند راننده جراثقال روی اسکله برای من هم بیاورد. آن موقع هنوز زلزله نیامده بود که تونل‌های عمودی موریانه‌ها را از ضعیف‌ترین نقطه بشکند و کف سیمانی اتاق تاریک بریزد. با هیچ‌کس و هیچ‌جا تماس نگرفتم. ته دلم از همه دلخور بودم. از همکارانم به دلیل بی‌توجهی‌شان به شرایط مالی خانواده‌ام در آن بیست و دو سه روز بازداشت و از خانواده‌ام، به جز پسر بزرگم که دنبال کارم را گرفته بود. هرچند همان روز آزادی فهمیده بودم دنیا از پشت میله‌ها خشن‌تر و فراموش‌کارتر به نظر می‌رسد. اما تلخی آن تماشا با من مانده بود و در رمان هم نشست.

گذشت پانزده یا بیست روزی به این منوال، منجر به نوشتن حدود هشتاد هزار کلمه ( به شمارش ورد ) شد.  به طور متوسط روزی چهار هزار کلمه و این یعنی حدود بیست صفحه کتاب. در حالی که قاب کوچک با شیشه مشجر خود  اتاق را به تناوت تاریک و روشن می‌کرد و حیات در قابلمه کوچکی ناهار و شام ساده‌ای می‌آورد و موریانه‌ها باخس‌خس خفه‌شان سقف را می‌خراشیدند و تف می‌کردند.

مارمولک‌ها و سوسک‌ها هم اضافه شدند و ملوان نصف جهان من در چنان حال و مکانی به دنیا آمد. موی سرم اندکی رشد کرد و قیافه متهم و گناهکار و زندانی‌ام رنگ باخت. آن‌قدر که بتوانم پا بیرون بگذارم و تا کنار جاده فرعی بروم و بایستم زیر تکدرخت کهور بحرینی و دست تکان بدهم برای اولین ماشینی که بالاخره از طرفی می‌آمد. به این امید که  زودتر سوار شوم و بروم جایی که مردم بیشتری هستند. 

* * *

چهارسال بعد در عسلویه بودم.

مهرماه 1390 بود و من هنوز به عنوان مدیر فنی همان شرکت در یک سایت تقریباً بزرگ ماشین آلات سنگین لیفتینگ در عسلویه، شامل انواع جرثقیل‌های نیمه سنگین و سنگین کار می‌کردم. روزها در دفترکارم در قسمتی از یک کانکس سی و شش متری بیش‌تر در خدمت شرکت بودم و شب‌ها، بهتر است بگویم از عصر تا صبح روز بعد ، اغلب فقط در خدمت خودم و کتاب هایم بودم. جمعه و تعطیل هم نداشت.‌

 سال 90 به نیمه رسیده بود. شاید اواخر مهر یا اوایل آبان بود که از طریق دوست خوب همشهری‌ام فرهاد حسن‌زاده نویسنده خوب کودکان و نوجوانان خبر شدم عده‌ای از نویسندگان با سابقه‌ی رمان نوجوان به دعوت مدیرعامل وقت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان د‌ور هم جمع شده‌اند و چند ماهی است مشغول کار روی طرحی هستند که طی آن قرار است رمان‌هایی مختص نوجوانان نوشته و منتشر شود. هدف طرح جبران کمبودی بود که به نظر مدیر عامل  در این زمینه وجود داشت. طرح هفت ماهی بود که آغاز به کار کرده  بود و برای اولین بار به شیوه عقد قرارداد با نویسنده و پرداخت درصدی از حق‌التحریر در ابتدای کار و بلافاصله پس از تایید طرح اولیه اجرا می‌شد. از دیگر خصوصیات جالب طرح تشکیل جلسات خوانش بخش‌های کار شده رمان‌ها بود در جمع نویسندگان و نقد و بررسی آن‌ها و ارائه پیشنهادهای حرفه‌ای برای بهتر شدن کارها. جلسات به صورت یکی در میان در تهران و شهرستان‌ها برگزار می‌شد. این‌ها را وقتی شنیدم که دو جلسه در تهران و یک جلسه هم در شیراز تشکیل شده بود. برای من که علاقه‌ی مفرطی به دیدن شهرهای مختلف کشورم به نوعی بیماری شبیه است این جنبه‌ی طرح کنجکاوی برانگیز و جذاب‌تر بود. بلافاصله از فرهاد خواستم در صورت امکان مرا هم به این طرح معرفی کند.

«تا حالا کار نوجوان کردی؟»

«نه.»

«پس چی؟»

«چی پس چی؟ می‌کنم دیگه!»

تعجب می‌کرد که چه‌قدر با اطمینان از خودم  حرف می‌‌‌زتم.

«آخه نداره! یه کاری بکن...لازم شد خودم می‌آم ‌حضوراً توضیح می‌دم.»

راضیش کردم با آقای حمیدرضا شاه‌آبادی که مدیر طرح بود حرف بزند. آن‌موقع سه مجموعه داستان من توسط نشر چشمه درآمده بود و می‌توانستم به عنوان رزومه‌ی کاری مطرحشان کنم. اما رمان یا داستان برای کودکان و نوجوانان...واقعاً هیچ تجربه‌ای در این مورد نداشتم، حتی یک داستان کوتاه! چیز زیادی هم نخوانده بودم و مثل خیلی دیگر از اهالی کتاب تنها چیزی که در این مورد به یادم می‌آمد « ماهی سیاه کوچولو»ی بهرنگی و « شازده کوچولوی» سنت اگزو پری و نهایتاً « خروس زری پیرهن پری» شاملو بود.

 چند روز بعد فرهاد خبر داد می‌توانم طرحم را بفرستم.

«طرح چی فرهاد جون؟»

«‌تو باید طرح کلی کتابت رو در یکی دو صفحه بنویسی و بدهی بخونن. اگر با کلیات اون موافقت بشه باهات قرارداد می‌بندند. بعد می‌ری شروع می‌کنی و در مدت حداکثر شش ماه باید کارت رو تمام کنی و تحویل بدی وگرنه...وگرنه شامل جریمه می‌شی. جریمه هم یعنی پول‌هایی که گرفتی تا ریال آخرش پس بدی.»

همه‌ی این ها را با زبان  و لحن نرم و آرام مخصوصش گفت؛ مثل داستان نویسی‌اش.

فردایش طرح را ایمیل کردم. دو صفحه شرح حوادثی که ضمن جنگ در آبادان و خوزستان اتفاق می‌افتاد و طی آن‌ها پسرکی سیزده چهارده ساله به عنوان راوی اول شخص ماجراهایی را روایت می‌کرد. عمده‌ی تکیه طرح بر بازگویی شرایط سخت مهاجرین آبادانی طی چند ماه اول جنگ هشت ساله بود. فرهاد کمک کرد طرح داستانم خیلی زود خوانده شود و دو سه روز بعد خبرداد  باید کارم را شروع کنم. آقای شاه آبادی گفته بود جرئیاتی هست که بعداً در باره‌شان مفصل و دقیق خواهد گفت. اما فعلاً باید نوشتن کار شروع بشود.

گوشی را که گذاشتم خیالات کارِ خودشان را شروع کردند. اتوبوسی حوالی ظهر در جاده‌های بیرون شهری، معلوم نبود فعلاً کدام شهر، حرکت می‌کرد و سایه‌اش را روی اسفالت می‌کشید. پسرک به خواب افتاده بود و دم به دم سرش به شیشه اتوبوس می‌خورد. نه! تلق تلق چرخ‌های آهنی واگن درجه‌ سه قطار مسافری تهران خرمشهر در تاریکی دم صبح بیابان‌های اطراف اهواز می‌پیچید و پسرک به آسمان و افق شنگرفی خیره شده بود. نه...! نه! موتورسواری با کلاه و عینک و لباس‌های خاک‌آلوده از وسط جاده‌ای فرعی به سمت ماسه‌زار پیش‌ رو می‌راند و بلند بلند با پسرک که ترکش بود و دو دستی کمرش را چسبیده بود حرف می‌زد. نصف حرف‌هایش را باد با خود می‌برد و شنیده نمی‌شد. پسرک غصه نمی‌خورد. با خودش فکر می‌کرد دوباره این‌ها را خواهد شنید. همه را بارها و بارها از زبان همین برادر رزمنده یا دیگر برادرانی که دلشان را زیر یک دنیا خاک و غبار و ترس و توطئه و گلوله و خون و مرگ، صاف و بی‌غش نگهداشته‌اند خواهد شنید. 

میل به نوشتن قرار از من گرفته بود. به هر سختی بود وقت کار و اداره را  گذراندم تا عصر شود. رفتم بالا و بلافاصله دوش گرفتم. بالا، راهرو درازی بود که سه واحد سوئیت با اثاث کافی چیده شده‌ی تمیز از آن جدا می‌شد. آن‌گاه سالن تلویزیون و آشپزخانه و نشیمنی بزرگ با میر و صندلی و یخچال و ظرف و ظروف قرار داشت. یک سوئیت بزرگ حدود صد متر و سرویس کامل در انتهای راهرو بود که مختص مدیر عامل شرکت تجهیز شده بود. برای وقت‌هایی که می‌آمد عسلویه. سالی یک بار یا دوبار و هربار حداکثر دو روز.

یک تخت دو نفره با پتوهای پلنگی و بالش و ملافه اضافی وسط اتاق بود. جان می‌داد برای هروقت که خسته شدی دراز بکشی یک طرفش و دلت اگر خواست غلت بزنی تا طرف دیگرش و واغلت بزنی برگردی سرجای اولت. چرت کوتاهی بزنی و دوباره بروی بنشینی پشت میز و ده انگشتت را بگذاری روی کیبورد...همه‌ی چیزها و شرایط لازم برای نوشتن،  آن‌طور که در کتاب‌ها و فیلم‌ها دیده بودم و می‌بینید.

 اما اتفاقی نیفتاد. نه تنها صفحه که پارگراف و جمله‌ای حتی ننوشتم. نتوانستم. دو سه ساعتی بازی بازی کردم با صفحه‌ی سفید و کلیدها و جمله‌های بدون فعل در ردیفی زیر هم...به نیت صحنه‌آرایی شروع اما...

رفتم سراغ کتابی که مشغول خواندنش بودم و دو سه فصل خواندم و بعد خودم را مشغول کردم به تدارک شام و تلویزیون و فیلم و همچنان کلمه‌ای به ذهنم نیامد و جمله‌ای خودش را نشان نداد. نتوانستم. موکول کردم به آخر شب و دم صبح و فردا. هر سه نوبت بی پیشرفتی در کار از  پشت میز بلند شدم. قدم زدم و طول و عرض اتاق و راهرو و بیرون، اطراف ساختمان را رفتم و برگشتم. به مامور خرید شرکت سفارش میوه و بستنی دادم. بدتر شد. یک هفته گذشت و بازچیزی ننوشتم. دریغ از تصویر روشنی از یک حرکت ساده حتی.

«چه مرگت شده پسر؟ همین‌ها را، همین به اصطلاح طرح و توضیح را هم نمی‌تونی کشش بدی و بالاخره یه جوری از پسش بربیای؟ یعنی رمان نوشتن این‌قدر مشکله؟»

بی‌فایده...! روزهای دیگر، هفته دوم و سوم هم گذشت. رسید به یک ماه و زبانم قفل شده بود. دستم خشکیده بود و رگ نداشت انگار که تکانی بخورد. چاره‌ای نبود. باید به کسی می‌گفتم. باید به فرهاد خبر می‌دادم.

با تعجب گفت: «مگه طرح خودت نبود؟ مگه خودت ننوشتی؟ پس چی یعنی؟»

«خودم هم نمی‌دونم والله. سابقه نداشته این طور...اصلاً آدم این‌جوری نوشتن نیستم انگار. لالِ لال، انگار نه انگار فکری به سرم زده و این همه چیز نوشتم قبلاً. حتی یک جمله هم نیامده به خدا...سفیدِ سفید فرهاد. بهتره خبرشون کنی. خودت یه جوری به آقای شاه آّبادی بگو. عذرخواهی کن!»

باری از روی دوشم برداشته شد. از فکر نوشتن رمان نوجوان بیرون آمدم و رفتم سراغ تماشای تلویزیون. به نظرم قسمتی از یک سریال کره‌ای را پخش می‌کرد. شرمنده شدم که این کره‌ای‌ها مثل آب خوردن سریال چهل پنجاه قسمتی می‌سازند و من نتوانسته بودم بعداز یک ماه حتی یک جمله به درد بخور از کتابی بنویسم که طرح کلی‌اش را در ذهنم داشتم و ادعا کرده بودم آماده‌ی نوشتنش هستم.

«باز خوب شد قرارداد امضاء نکردم، وگرنه باید...»

فکرکردم جلوی ضرر را گرفتم که قرار و مدار رمان نوجوان نوشتن برای کانون را به هم زدم.

رفتم و با ماشین در شهر خاموش و ساکت عسلویه دوری زدم. ساعت از ده شب نگذشته بود که برگشتم. ناگهان جرقه‌ای در ذهن وادارم کرده بود سریع خودم را برسانم به سایت و اتاق و کامپیتوتر. لباس در آورده و نیاورده شروع کردم به نوشتن. ابتدا دیالوگ ساده‌ای بین پدر و پسری بود در خصوص سفری...سفر همین‌طوری هم هروقت باشد وسوسه‌انگیز است برایم و گفتنی زیاد دارد. راه افتادن و رفتن و جاها و آدم‌ها و ساعت‌ها را پشت سر گذاشتن خود خود داستان است.   

طرح کلی از داستان کوتاه ناتمامی‌آمد که چند سال پیش نصف و نیمه رهایش کرده بودم و نشده بود تمامش کنم. فضا را از خانه‌های سازمانی فرمانداری در قشم آوردم، سال‌های آخر دهه شصت. به بندرلنگه و جزایر ابوموسی و کیش و هندورابی و خود قشم فکر کردم، به مسیر دریایی از قشم تا ابوموسی. به دریای صافِ بزرگ. فکر کردم چه‌قدر می‌تواند برای خواننده نوجوان تازه باشد. فکر کردم چندتا و واقعاً چندتا نویسنده‌ی ایرانی این دریا را از داخل آن نوشته‌اند؟ چند نفر و در کجاها پا درآب گذاشته‌اند و از طوفان و غرق شدن و شناوری روی آب‌های تاریک شب این دریای بزرگ نوشته‌اند؟ فکر کردم به سفری در خشکی از اصف‌‌‌هان به بندرعباس. به خوابیدن بر سقف یک کامیون سردخانه‌دار که اثاث و وسایل خانه‌ای را جا به جا می‌کند. به نوجوانی فکر کردم که از علائق و دوستانش در اصفهان کنده می‌شود و وارد شهری با آدم‌های متفاوت و آب و هوای متفاوت و جغرافیای کاملاً متفاوت می‌شود و همه چیزش برایش تازه و کنجکاوی بر‌انگیز و در عین حال مبهم و ناشناس است و باید یکی یکی به تنهایی یا به کمک  پدرش و همکاران ساده و مهربان او از پس  پرسش‌های بی شمارش برآید.

آن‌چنان شور نوشتن مرا فرا گرفته بود که بلا انقطاع سه فصل از کتاب شناگر را در آن نشست چند ساعته که تا پنج یا شش بامداد طول کشید نوشتم، چیزی حدود سی صفحه از کتاب. حالا در مورد فصل‌های بعد هم تکلیف خودم را می‌دانستم. داستان همین‌طور در سرم جوش می‌خورد و صحنه‌ها انگار پشت سر هم صف کشیده بودند و به ترتیب جلوی چشم هایم ظاهر می‌شدند.

خوابیدم و بیدار شدم. ساعت ده صبح بود. حالا اواخر آبانماه بود. هوا رو به خنکی گذاشته بود اما کولر گازی باید همچنان می‌تاخت.

«سلام فرهادجان! زیاد مزاحمت نمی‌شم. فقط می‌خواستم بگم دست نگه داری...چیزی نگی به کسی، منظورم آقای شاه‌‌آبادیه. می‌شه؟»

حالی‌اش کردم که همین دیشب اتفاقی افتاده و ممکن است منجر به نوشتن کاری بشود.

عصر دوباره همان شور و حال سراغم آمد. از همان نقطه‌ای که تمام کردم بودم شروع کردم و جملات و پارگراف‌ها در صف منظم روی مونیتور پیداشان می‌شد و گفتگوها جان می‌گرفت و آدم‌ها به دور و برشان نگاه می‌کردند و بر دریای خواهر رمان شناگر سفر می‌کردند. حالا دیگر رمان داشت شکل اصلی خودش را می‌گرفت و درد تولد کاری تازه تحمل کردن می‌خواست که می‌کردم. همان شب دوم دو یا سه فصل دیگر شناگر را نوشتم. یکشنبه یا دوشنبه‌ای بود از هفته‌ی آخر آبان‌ماه 90. به چهارشنبه آن هفته که رسیدم، فصل چهاردهم رمان تمام شد. کوبیده از شب بیداری‌های چند روزه و خوشحال که قریب هشتاد صفحه‌ی کار نوشته شده و راضی از این که شناگر اسیر دریا، طی دو یا سه فصل بعدی به ساحل جزیره هندورابی می‌رسد و سامان می‌یابد به خواب افتادم و تا نزدیک ظهر یک سر خوابیدم. بیدار که شدم، به فرهاد زنگ زدم و خبردادم کار نوشتن رمان در حال تمام شدن است...که دو یا سه فصل بعدی را هم امشب یا فردا می‌نویسم و تا شنبه متن را ویرایش می‌کنم. خواستم بگوید مرحله‌ی بعدی چیست. خبر خوش داد که قرار است هفته اول آذر گردهمآیی نویسندگان طرح در تهران برگزار شود. می‌توانستم خودم کار را ببرم و در جمع هم قسمت‌هایی از آن را بخوانم.

«این که همون طرح قبلی نیست، هست؟»

«زمین تا آسمون فرق کرده، بهتره اما!»

«نمی‌خواهی اول طرح رو بفرستی...مثل قبل؟»

«من کارم را می‌نویسم. یعنی نوشتم. به این شیوه هم نوشتم. طوری دیگه بلد نیستم فرهاد جون. پسندیدند چاپ می‌کنند. نمی‌پسندن هم کاری نمی‌تونم بکنم. اون شاه‌آبادی که من دیدم همه چی رو می‌دونه. خوشبختانه خودش نویسنده است و نویسنده خوبی هم هست بنابراین....»

 همه چیز به خوبی پیش رفت. ایده گذاشتن یک قطعه مروارید در قمقمه به عنوان حسن ختام رمان همین جا به ذهنم رسید. ایده تقطیع نثر روایت برای نمایش هیجان ناشی از تلاش فوق‌العاده‌ی شناگر نوجوان برای رسیدن به ساحل جزیره‌‌ی هندورابی و یافتن و آوردن کمک، ضمن نوشتن همان فصل سراغم آمد و نفسم را به شماره انداخت.

 کتاب تمام شد و تقریباً بدون تغییر عمده در متن روایت به جلسه‌ی بررسی رمان‌های در دست کار سایر دوستان در تهران برده شد و خوشبختانه مورد قبول کلی قرار گرفت.

سه ماه بعد، هنگامی که درسفر خارج کشور بودم خبردادند کتاب در دست چاپ است. طرح روی جلد آن را دوست داشتم و دوست دارم. بیست و چهار ساعت وقت داشتم متن را بخوانم و آخرین اصلاحات و تغییرات مورد نظرم را اعلام کنم. در شب سرد و برفی لین شوپینگ در سوئد، در اتاق زیر شیروانی خانه دوستم، متن را خواندم و پیشنهادات خودم را با رنگ قرمز های لایت کردم. همزمان روی آخرین اصلاحات مجموعه داستانم « باید تو را پیدا کنم » هم کار می‌کردم. چیزهایی از زیر دستم در رفت و با آن عجله‌ای که برای چاپ کتاب بود طبیعی به نظر می‌رسد. رونمایی از اولین گروه رمان‌های نوشته شده در دهم اسفندماه 90 برگزار شد و شناگر یکی از آن ده تا بود. من آخر از همه به طرح پیوسته بودم و جزو اولین نویسندگانی بودم که کارشان را تحویل داده بودند و اثرشان چاپ شد. بعدتر کتاب‌های «روز نهنگ» و «شکارچی کوسه‌ی کر» (و به تازگی هم «هنگام لاک‌‌پشت‌ها»، «سگ باغ سفارت» و اگر بخت یار باشد «جزیره آهنی» را)  برای نوجوانان نوشتم که در نوبت یا آماده چاپ و انتشارند. همین حالا شناگر با اصلاحات تازه و ویرایش دم دست انتشارات کانون و در صف چاپ دوم است.

 

  

جمعه 7 فروردین‌ماه سال 1394

مشکوک به توطئه

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 05:40 ب.ظ

                                                                                                                                                                                             مشکوک به توطئه

                                                                                                                                                                                            نگاهی به رمان‌های فارسی سال گذشته

 

 

 سال گذشته قریب نود رمان (حساب مجموعه‌های داستان کوتاه و خود داستان کوتاه‌ها را از همین‌جا و تا پایان این نوشته از هم جدا کرده‌ام) منتشر و به خیل رمان‌ها‌ی سال‌ها‌ی اخیر فارسی افزوده شد. درصد بالایی از نویسندگان این نود کتاب چهره‌ها‌ی تازه‌ای بودند که پیش از این نامی از خود در عرصه داستان نویسی  نداده‌اند ثبت نکرده‌اند و اگر کرده‌اند در انبوه نام‌ها‌ی وبلاگی و فیسبوکی درخششی نداشته‌اند. به این اعتبار می‌توان گفت جمعیت رمان‌نویسان کشورمان جمعیتی جوان و جویای نام است و ناشران و مشاورین آن‌ها‌، به دلایلی که قرار است در یکی از شماره‌ها‌ی آینده‌ی دوماهنامه سینما و ادبیات به آن‌ها‌ پرداخته شود، اسباب چاپ و انتشار این‌گونه آثار را فراهم کرده و می‌کنند و بر این بازار آشفته ادبی و هنری به شکل ویژه‌ و مشکوک به توطئه‌ی‌ خود حکم می‌رانند.

  برای بررسی موضوعی این نود رمان ( به عنوان مشتی نمونه‌ی خروار) ناگزیر از دسته‌بندی هستیم. نوع دسته‌بندی‌ها‌ی زیر ابداع خود من است و برای تشریح صریح‌تر وضعیت موجود همین عرصه به کار گرفته شده و به قول مشهور ارزش قانونی دیگری ندارد!

1-   دولتی و آزاد: در مجموعه‌ی رمان‌های دولتی همه‌ی آثاری که توسط انتشارات وابسته به نهادهای رسمی منتشر می‌شوند قرار می‌گیرند و این‌ها‌ خود طیف گسترده‌ای از آثار (اغلب قریب به اتفاق با فضاهای مردانه) اند. مراکزی نظیر بنیاد ادبیات داستانی، کانون پرورش کودکان و نوجوانان و حوزه‌ی هنری و سازمان تبلیغات و نهادهای نظامی و انتظامی و...هریک به شیوه‌ی خاص خود به تولید رمان مشغولند. کانون پرورش فکری و انتشاراتی‌ها‌ی نظیر آن به لحاظ نوع مخاطب انتخابی از بحث خارج‌اند. در مورد بقیه می‌توان با درجاتی کم و بیش مشابه حکم کلی داد. موضوع همه‌ی این کتاب‌ها‌، شرح وفاداری کارآکترها به آرمانگرایی مذهبی و از آن بیشتر رسمی حاکم است و هرگونه جذابیت حداکثر در حدود فرم بازی باقی می‌ماند. از آن‌جا که پایان این دسته از رمان‌ها‌ از پیش به‌طور کلی معلوم و محتوم است، عنصر تعلیق جایگاهی در اثر نمی‌یابد.

این حد تکیه بر فرم و کارکرد آن تا آن‌جا پیش می‌رود که به نوع صفحه‌آرایی و قطع کتاب و رنگ و لعاب کاغذ صفحات و بخصوص جلد سازی بهای بسیار می‌دهد و گاه یک کتاب به مثابه یک نمونه از هنر صنعت دستی چاپ و کتاب سازی انگاشته شده. امری که به نظر من اعتماد خواننده عادی را تا حد زیادی از دست می‌دهد.

 نگاه کنید به دسته‌ی دیگری از این گونه آثار که به دلیل استفاده از رانت‌ها‌ی خاص قیمت کاغذ و چاپ و تیراژ و...نشانه‌ای از آن دسته از انتشاراتی‌ها‌یی است که در همین قدم اول حق خواننده بی دفاع و معمولی را لگد مال و به نفع رنگ و لعاب ظاهری کتاب مصادره کرده‌اند.

سال گذشته روال کلی همچنان مثل سابق بود و حمایت مجدانه نهادهای مسئول و رسمی از این‌گونه رمان‌ها‌ بر همان مدار چرخید. اما واقع‌گرایی در رقابت و انتخاب آثار دارد جای خود را اندک اندک پیدا می‌کند و تازه‌ترین نشانه‌ی آن برگزیدگان جایزه آل‌احمد بود. هرچند بهره‌برداری احتمالاً تبلیغی از همین نکته جای بررسی دارد که باید در بحث آتی سینما و ادبیات دنبال شود.

2-   زن و مرد: تعجب نکنید! خنده‌تان نگیرد لطفاً! زن بودن یا نبودن نویسنده از یک طرف و کارآکتر اصلی رمان از طرف دیگر به انواع خاصی از موضوعات منتهی می‌شود. اجازه می‌خواهم واضح‌تر و ساده‌تر بگویم:

نویسنده‌ی زن بهتر است از نویسنده مرد! چرا؟ زیرا به‌طور خودکار می‌تواند در باره موضوعاتی بنویسد که زنانه‌تر است ( و طبعاً کنجکاوی بر انگیز‌تر!). همچنین طیف وسیع‌تر خوانندگان را مخاطب خود قرار می‌دهد و مستقیماً بر فروش اثر می‌گذارد. فضای نویسندگی و ادبیات داستانی را نرم‌تر می‌کند و نسبت به بسیاری از مسائل اجتماعی ( مشخصاً سیاسی و تاریخی ) بی علاقه‌تر است. نگاهش خصوصی است و از اندرونی می‌گوید. از آرایشگاه و خلوتکده‌ها‌ی شهری و...از آن طرف در از جاهایی که نویسنده و راوی مرد دستش کوتاه است. این ویژگی جدیدالولاده ( مال همین ده بیست سال اخیر است) دامن ادبیات کودک و نوجوان را هم گرفته‌است. نویسندگان زن ( که به هرحال از نظر تعداد برتری غیرقابل انکار برمردان دارند) راوی‌ها‌ی دختر و زن را باز می‌نویسند و مردان نیز به همین سیاق از قهرمانان دختر و زن می‌گویند. ادبیات بزرگسال ما نیز به رمان‌ها‌یی با موضوعات زنانه و کارآکترهای زن ( بخصوص اگر جوان باشد ) روی خوش‌تر نشان می‌دهد و مردان داستان‌ها‌ هم کم و بیش در چنبره فضاهای زن و مردی اسیر و گرفتارند.

نگاهی گذرا به عناوین رمان‌ها‌ی سال گذشته جنسیت آن‌ها‌ را که متاثر از نویسنده یا کارآکتر زن یا فضاهای ویژه‌ای است که اشاره کردم آشکار می‌کند:

شومینه خاموش/ آیدا می‌رود/ راز کوچه ی شیروانی/ کاملیا، گل من/ تریو تهران/ زت درون آل‌پاچینو/ غنچه یاس کبود/ این‌جا همه چیز موقتی است/ قلب‌ها‌ی خالی/سامار/ روزهای گمشده/ توسکا/ آنیل/ آذر، شهدخت، پرویز و دیگران/جوانی/ گلف روی باروت/ سگ سالی/ روز حلزون/ پنجشنبه‌ها‌ی سالن/ خواستم بگویم خون را ببین/اندوه مونالیزا/ هست و نیست/ هیچ وقت/ دل خوشی‌ها‌ی کوچک/  مه و میخک/ بعد از پایان/ بیگانه- موقعیت یگانه زن اول/...

بنابراین می‌توان در بیان کلی موضوع رمان‌ها‌ی چاپ شده را با این ویژگی مهم شناسایی کرد! می‌گویم مهم چون این خصیصه غیر از جلب توجه گروه‌ها‌ی گسترده خواننده‌ها‌ی زن و دختر و البته مرد و پسر به نرم‌سازی موثر فضای مطبوعات و نقد و دیگر و دیگر کمک می‌کند. اگر دوستان منتقد مطبوعات و لشکر هواداران یک نشر و تیم نویسندگانش بر نخورد می‌پرسم: آخر انصافاً کی از منتقدی خوشش می‌آید که بر نویسنده‌ی خانمی ‌بتازد و کتاب او را دم دستی و پیش پا افتاده و بی ارزش معرفی کند؟ حالا زن باشد یا مرد اساساً چرا باید به نویسنده زن یا مردی که در باره زن‌ها‌ و دخترها می‌نویسد و به پشت درهای بسته نقب می‌زند و در دیوارهای سانسور رخنه می‌کند گفت بالای چشمت ابرو؟ مگر نه این که دارد یک مبارزه اجتماعی تمام عیار آگاهی بخش را پیش می‌برد طفلک؟

3-   مد و مدل‌ها‌: جای خوشحالی است که به‌طور غیررسمی مرگ بعضی موضوعات در رمان اعلام شده و دیگر کمتر مورد توجه است، مثل شلوار پاچه گشاد یا پازلفی بلند. الان کمتر خود «مرگ» و «از آن عالم به این عالم نظر انداختن و با آدم‌ها‌ی زنده کلنجار رفتن» مد است اما به جای آن مدهای تازه‌ای آمده. مثلاً مد شده دختری عشق حتماً پاک و پاکیزه‌ی دوره نوجوانی خود را که اتفاقاً مصادف با دوره‌ی جنگ و دهه شصت است موضوع داستان کند. قهرمان او در‌ها‌‌له‌ای از جوانی نورس تصویر شود که در مه دلتنگی‌ها‌ی دخترانه گم شده و راوی با مشارکت مادر چادر به سر و حوض و خانه و درخت و جوی آب و نوستالژیای دوسه تایی سریال‌ها‌ی کارتونی و انیمیشنی تلویزیونی مرثیه‌ای بر پاکی از دست رفته نسل جوان حاضر بسراید؛ نسل در گیر مواد و زهرمارهای  رایج دیگر امروز. نامه بر تلفن ارجح باشد و عکس بر دیدار از روبه‌رو و پنجره بر در و در بر دروازه و مهتاب بر ماه و... که مگر ما چه می‌خواهیم؟ مگر چه‌قدر می‌خواهیم؟ چه می‌خواهیم بگوییم مگر غیر از این‌ها‌ که شماها هم می‌گویید؟ می‌بینید چه قدر مثل همیم؟ یک صندلی هم برای من بگذارید کنارتان بنشینم!

پارسال پرسه در مجتمع‌ها‌ی تجاری تازه ساز و نشستن در کافی شاپ‌ها‌ مد بود اما حالا دیگر جای زیادی از متن رمان‌ها‌ را اشغال نمی‌کنند ( حتماً به این دلیل که در عالم بیرون از رمان بیشتر اتفاق می‌افتند و دیگر و تری تازگی داستانی ندارند). امسال موج توجه به یک دهه از تاریخ پراز ابهام و تاریکی معاصر راه افتاده و حداقل دو اثر شاخص در این زمینه نوشته و منتشر شده‌اند. آثاری که نه تنها حقی از واقعیت تاریخی آن دوره ادا نمی‌کنند بلکه با نُک زدن به موضوعی جدی و پرداختن به خط داستانی‌ها‌ی از پیش تعیین و توصیه شده به گنجینه‌ی ادبی و هنری رمان‌ها‌ی نانوشته یا چاپ نشده دست می‌اندازند و چه بسا پیشاپیش فضا را برای تولد آثاری جدی و ممتاز با موضوعاتی دست اول و تاثیرگذار مسموم و حداقل غبار آلود می‌کنند. خواننده‌ای که به هر حال و با هر تمهید ناروا از یک دوره‌ی مهم تاریخ معاصر کشور خود غافل مانده و انعکاس هنری آن را در رمان‌نویسی معاصر نمی‌یابد ( چنان‌که مثلاً موضوع مهاجرت در دهه‌ها‌ی هفتاد و هشتاد کم و بیش بازتاب یافته‌است). هدف از پیش اعلام نشده‌ی اینگونه آثار دست چندمی و بی مقدار و صد البته جهت‌دار در کنار آثار منتشره بنگاه‌ها‌ی رسمی معنای قابل تاملی دارند.

سقوط عبرت‌انگیز نویسنده‌ای که در سال گذشته اثر خواندنی «دکتر داتیس» را عرضه کرده به «گامسیاب ماهی ندارد» تصویر نویسنده‌ای است که در کتابخانه‌ای نشسته و در وقت اداری تعیین شده دوره‌ها‌ی صحافی شده روزنامه‌ی رانت‌دار سفارش شده‌ای را ورق می‌زند و به عنوان مواد خام ادبی اثر تازه خود یادداشت بر می‌دارد!

4-   تعداد قابل توجهی از رمان‌ها‌ی .منتشره‌ی سال گذشته آثاری خنثی بوده‌اند. خنثی از آن جهت می‌گویم که رمان‌نویسی را تا حد شرح حال روزانه رابطه‌ی دختر و پسری یا بیان بدبختی‌ها‌ و مشکلات درجه سومی زندگی عادی و بی حادثه‌ی کارآکتر پایین آورده‌اند. از دختر عمه‌ها‌ و خود عمه‌ها‌ و خاله‌ها‌ و مادرجون و باباجون و خونه‌ی همسایه و آپارتمان بالایی یا پایینی ساختمان می‌گویند. از لباس و لاک و کفش و بلوز و مانتو و...جلب توجه فلان پسر و تلفن به بهمان دختر و چای و قهوه خوردن‌ها‌ی گاه و بی‌گاه و مهمانی‌ها‌ی خودمانی و رییس و منشی و کارمند اداره بازی و...

در این‌گونه آثار خواننده در حد مالباخته‌ای بیش نیست. پولی داده و کتابی خریده و دور و برش را خلوت کرده و وقت گذاشته چیزی بخواند اما هیچ به دست نیاورده و سر آخر نصف و نیمه رمان را به گوشه‌ای پرت کرده و سر ناسزا را کشیده به خودش که باز هم گول نام ناشر را خورده یا چشم بسته به توصیه جناب کتابفروشی عمل کرده است. جنبه‌ی دیگر این بده بستان قدیمی‌ یا روی دیگر سکه‌ی این اقدام فرهنگی! آن است که کتاب روی اُپن آشپزخانه باز بماند و گاه قطره‌ی چایی روی آن بریزد یا لکه روغنی به آن بپاشد یا شماره تلفنی گوشه‌ی صفحه‌اش نوشته شود و لیست خریدها‌ی لازم از سوپرمارکت سر کوچه...

نمی‌توانم منکر شوم که این هم یک نوعی از کتاب خوانی است و موضوع‌ها‌یی از آن دست برای همین طیف خواننده نوشته و پرداخته می‌شوند. فقط جای تاسف است ناشرین و نویسندگان محترم و البته تازگی مد شده خواننده‌ها‌ی عزیز این آثار نیز با کتاب محبوب‌شان عکس یادگاری فیسبوکی می‌اندازند و آمار چپ و راست از نسخه‌ها‌ی فروش رفته و چاپ‌ها‌ی تازه و تازه از آن‌ها را‌ به رخ بقیه می‌کشند و تو دهنی‌ها‌ی پیاپی به آن‌ها‌یی می‌زنند که هنوز رویای خواندن آثار روشنفکری در سر می‌پرورانند!

5-   این تقسیم‌بندی و اشاره‌ها‌ی مختصر به موضوعات رمان‌ها‌ی منتشر شده در سال گذشته کامل نمی‌شود اگر از امیدها و سوسوهای شادی‌بخش سخنی نگویم. به شخصه در جستجوی آثار روشنفکری ( اصلاً یعنی چه این روشنفکری؟) نیستم اما در پی یافتن ارزش‌ها‌یی فراتر از پای بندی و اتکای نویسنده به دولتی بودن و زنانه نویسی بدون توجیه و خنثی‌نویسی خائنانه یا ناآگانه به رمان فارسی هستم و خوشحالم که در این جستجوی فرساینده دست خالی خالی هم نمانده‌ام.

خوشحالم می‌بینم هستند نویسندگان جوانی که به کار خود اهمیت می‌دهند و متکی به تجربه‌ی زیستی غنی  محیط زندگی و جغرافیای منطقه‌ی خود، کوهستان‌ها‌ و گذرگاه‌ها‌ی صعب العبور بلوچستان باشد یا دشت‌ها‌ی غبار‌اندود و آفتاب خور خوزستان، دست به قلم می‌برند. کسانی که فضاهای نو و ناشناخته‌ای را برای خواننده باز می‌نمایند و خوشبختانه از آن حد از توانایی‌ها‌ی لازم نویسندگی برخوردارند که این پروسه‌ی جذاب هنری و ادبی را به شایستگی پیش ببرند. (هرچند این‌ها‌ نیز در معرض خطر دیگری قراردارند که جای گفتنش این جا نیست. فقط اشاره کنم که اینان نباید اجازه دهند سلامت و اززش و اعتبار کارشان توسط افراد یا گروه‌ها‌یی مصادره به مطلوب شود.)

روزی در جمعی از دوستان، یکی از داستان شناسان محبوبم در مورد نویسنده صاحب نامی که متاسفانه سال‌ها‌ست به محاق تکرار افتاده و موضوعات آثارش تماماً غبار کهنگی گرفته توضیح می‌داد و می‌گفت به نظرش دو نوع نویسنده داریم. گروهی که به سراغ موضوعات داستانی می‌روند و گروه دومی که می‌نشینند تا موضوعات داستانی به محضرشان بیاید. دسته اول در قطاری نشسته‌اند و از پنجره به دنیا نگاه می‌کنند و در دنیا سفر می‌کنند و از دنیا می‌نویسند و گروه دوم خود را دنیا می‌دانند که موضوعات در قاب پنجره‌های قطاری که می‌گذرد بر آن‌ها‌ رخ می‌نماید ( اگر بنماید!)

من نیز به شخصه نویسندگانی را دوست دارم که دست به زانو می گیرند، بر می‌خیزند و به دیدار دنیا می‌روند و هرگاه چیزی برای تماشا (تو بخوان برای نوشتن) نمی‌یابند سرشان را از پنجره قطار بیرون می‌برند و می‌گذارند باد و باران و نور و تاریکی و ...بر سرو کله‌شان بزند و اگر باز دیدند تلاششان به جایی نرسیده از قطار پیاده می‌شوند و سوار قطار دیگری می‌شوند. با اسب و درشکه و ماشین و کشتی و پا و عصا به سفر کشف جهان‌شان ادامه می‌دهند. خوشحالم که در میان رمان‌ها‌ی سال گذشته بودند آثاری که نویسندگانشان این گونه به موضوع کتاب‌شان نگاه کرده‌اند. خوب است که فضای ادبی امسال بیش از پیش عرصه‌ی مناسب خلق آثاری با موضوعاتی از این دست باشد.

چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1393

طلوعی های پدر و پسر

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 02:35 ب.ظ

 طلوعی‌های پدر و پسر

درباره‌ی مجموعه داستان تربیت‌های پدر

نوشته‌ی محمد طلوعی

 

 خوب که دور و اطرافت را بگردی، محمد طلوعی‌های بسیاری پیدا می کنی. یکی‌شان توی گناباد انجمن ادبی دارد. یکی دکتر دامپزشک است، کتابی نوشته درباره بیماری‌های پوستی اسب. یکی آشغال گردی بوده که در تبریز زیر آوار  مانده و مرده. یکی اهل ورامین است و از گرانی نان شکایت دارد، یکی مهندس شیلات جنوب است. یکی فوتسالیست است، چندتایی هم توی همه گزارش‌های روزنامه‌ی دنیای اقتصاد هستند. محمد طلوعی بیست و دوساله پاکار روستای لنن دیز، محمد طلوعی بیست و هفت ساله زنبوردار پیله‌سواری، محمد طلوعی سی ساله‌ی  زعفران کار نمونه، محمد طلوعی چهل ساله خشت مال اهل نخشیب...

و خوب‌تر که بگردی و مجموعه داستان‌های «من ژانت نیستم» و یکی که تازه در آمده، «تربیت‌های پدر» را ببینی و بخوانی با محمد طلوعی دیگری آشنا می‌شوی. محمد طلوعی که هیچ بعید نیست روزی یک یک آن محمدهای دیگر را هم بنویسد، و جهانی مبهم مانده و در تاریکی افتاده را با دقت و جذابیتی ستودنی داستانی کند و به ما باز نماید، چنان‌که با پدر، مادر، خواهر، دایی‌ها و عموها و فرزندان آن‌ها، اشیاء و مکان‌ها را کرده و از ورای توصیف جزئیات حضور و ارتباط‌شان با خود به عنوان راوی به نحو تاثیرگذار و دقیقی سفره‌ی بعضی وجوه بخشی از حوادث تلخ و تکان دهنده یک دوره‌ی هنوز در تاریکی مانده را مقابل چشمان‌مان گشوده است.

تربیت‌های پدر، مجموعه‌ای از پنج داستان کوتاه است با موضوعاتی نزدیک به هم و حضور محوری «ضیاء» پدر راوی در همه آن‌ها. داستان‌هایی که به جزئیاتی از رابطه پدر و پسر در یک بخش و کشف وجوهی از ارتباط پدر با سایر اعضای خانواده در بخش دیگر می‌پردازند. حوادث یک دوره‌ی سی ساله زمینه‌ی خاکستری توام با رنج و اندوه و ابهام رابطه بین دو کارآکتر اصلی را شکل می‌دهند. داستان‌ها اگر چه مستقل از یکدیگرند و هریک شروع و پایان ویژه‌ی خود را دارند اما به دلیل کیفیتی که گفتم در لایه‌ی زیرین به هم پیوسته‌اند و تا حدود زیادی اسباب مطالعه یک رمان خوب را فراهم می‌آورند.

 آن‌چه کتاب را سمت و سوی سراسری می‌دهد، جستجوهای راوی (پسر) است برای درک ضیاء (پدر) حال و بیش‌تر از آن ضیاء دوران کودکی و نوجوانیش، و در ادامه رسیدن به نقطه‌ی‌ تفاهم نسبی با او، چرا که به هشیاری دریافته است نه تنها قادر به تغییر گذشته نیست بلکه قضاوت‌های قبلی‌اش به تدریج با دریافت اطلاعات تازه و کشف رازهای ناگفته با تغییرات و تعدیلات قابل اعتنایی مواجه است. تلاش راوی و جستجوهایش برای رسیدن به آینده‌ای فاقد نفرت، بدون ابهام و بدون دغدغه‌ی برقراری رابطه‌ای تازه برای حفظ چیزی در گذشته، در حال یا آینده با پدر است. قرار نیست اتفاق تازه‌ای بیفتد، رابطه‌ی تازه‌ای پایه ریزی شود یا چیزی از رابطه دردآلود این دو در گذشته ترمیم یا تفسیر تازه شود. و اگر این وظیفه تماماً بر عهده راوی باشد، نمی‌خواهد به اصطلاح زندگی بر خرابه‌های نویی جهان زلزله‌زده دوره سی ساله بنا کند. او پای روایت پنجگانه خود نشسته که در نهایت به آرامشی یا تعادلی برسد و بگذارد و برود بدون این‌که جهان ضیاء را ویران کند. شاید حاضر کردن مادر و نقل قول‌هایی از او که گاهاً تعیین کننده و تمام کننده به نظر می‌رسند از یک طرف ناشی از حقانیتی است که راوی برای درک و قضاوت گذشته‌ی خود از زندگی بدون حضور پدر قایل است می‌باشد و از طرف دیگر نشانه‌ی عدالت‌خواهی و تساوی طلبی و نگاه واقع بینانه‌ی راوی است از گذشته‌ای که کم کم و در طول روایت به نمایش می‌گذارد. همین آمادگی ذهنی راوی برای کنار آمدن با گذشته ( و پدر خود )، از او شخصیتی دوست داشتنی و آگاه می‌سازد که یاد گرفته است هر مسئله و هر فردی را در شرایط خاص خود ارزیابی کند. اگر چه طلوعی در  بیان این بخش و این وجه از داستان‌های خود بسیار موفق بوده، اما در آن بخش که به هرحال اجبار می‌یابد نسبت به نفس حوادث نیز قضاوت کند و به عبارتی از سکوی بلندتری به آن دوره‌ی تاریخی نگاه کند چندان تلاشی از خود نشان نمی‌دهد. و اگر بگویم باز هم این از هشیاری طلوعی است که در حوزه‌هایی که تجربه زیستی کافی ( به لحاظ سن و سال نویسنده ) ندارد و خود مستقیم شاهد حوادث و جریان‌های تاریخی و اجتماعی نبوده کم‌تر وارد می‌شود. اشتباهی که آقای «حامد اسماعیلیون» در «گامسیاب ماهی ندارد» و خانم «بلقیس سلیمانی» در «سگ سالی» مرتکب شده‌اند و روایت خود از آن دهه‌ی سیاه و پرحادثه را ناقص، کم‌عمق و در مواردی جعلی و تبلیغی و فاقد نظرگاهی تاریخی عرضه کرده‌اند.

همه‌ی داستان‌های مجموعه تربیت‌های پدر ارزش باز خوانی و چند باره خوانی دارند و جداً از انتخاب یکی به عنوان بهتر مشکل و برای من غیرممکن است. اما بعضی بخش‌های بعضی از داستان ها جداً به یاد ماندنی‌اند. «انگشتر الماس» و «نجات پسردایی کولی» بیشتر چنین صحنه‌هایی دارند. صحنه‌ی رفتن به در خانه‌ی سرور و آن چه بعداز آن می‌آید و نیز صحنه خواب‌نمایی راوی در اتاقی در آن مسافرخانه کوچک در «بنانه» و توصیف ضیاء که به راوی پشت کرده و خواب افتاده است و راوی در نگاه و شمارش خطوط بند انگشت و کف‌ دست‌های او نقبی به دوران کودکی خود می‌زند تنها نمونه‌هایی از بسیاری صحنه‌های درخشان‌اند که در یک یک داستان‌ها به تصویر در آمدند.

شاید اگر سرعت روایت و بعضی علائق ویژه طلوعی در زبان و لحن راوی بیشتر کنترل می‌شد و رنگ و لعاب نوستالژیکی  مضامین پررنگ‌تر می شد داستان‌هایی زیباتری آفریده می‌شد. شاید هم وجود تاکیدهای طنزآلود در توصیف پدر و بعضی دیگر از شخصیت‌ها ( از جمله پسردایی کولی ) برای حفظ و نمایش فاصله‌ای است که در عالم واقع بین نویسنده و راوی با آن دهه‌ی خاص است و جز از این راه طلوعی نمی‌توانست موقعیت مورد نظر خود را برای شروع آن جستجویی که اشاره کردم  نشان دهد.

علی‌رغم آن‌چه من دوست‌تر داشتم و در سطور بالا به اشاره گفتم، تصویری که در جای جای داستان‌ها از دهه‌ی تاریک تاریخ معاصر ارائه می‌شود اگر چه فاقد بسط همه جانبه‌ی لازم برای سفر حجمی در خط زمانند ( و این البته از حوزه‌ی انتظار از یک مجموعه‌ی داستان تا اندازه‌ای بیرون است) اما به هر روی بسیار خواندنی و جذاب روایت شده‌اند، بگمانم این وظیفه همچنان بر عهده‌ی خود طلوعی خواهد ماند تا در آثار بعدی‌اش باز هم به آن بپردازد. کار بزرگی که مطمئناً از این نویسنده خوش‌قریحه بر می‌آید.

 

 

 

جمعه 10 بهمن‌ماه سال 1393

پیغام در بطری

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 01:27 ق.ظ


سلام دوست خوبم!

سه هفته پیش قرار گذاشته بودم جمعه صبح زود همراه چندتا از دوستان جوان داستان‌نویسم راهی هرمز بشوم. جزیره‌ی‌ هرمز به اتفاق جزایر لارک و هنگام در نزدیکی جزیره‌ی بزرگ قشم قرار دارند. عین کشتی‌های خواهر و مادر. کشتی‌های خواهر صید می‌کنند و هرچند وقت یک‌بار صیدشان را تحویل کشتی مادر می‌دهند. آن‌چه خودنمایی می‌کند کشتی مادر است و کشتی‌های خواهر با وجود اهمیت‌شان کمتر به چشم می‌آیند. روزانه یک شناور تندرو با ظرفیت حدود هفتاد نفر از قشم عازم هرمز می‌شود، در راه به لارک هم سر می‌زند و عصر همین مسیر را بر می‌گردد. بنابراین هرمز رفتن یعنی صبح خیلی زود حرکت‌کردن و عصر نشده برگشتن. شاید هم ماندن خانه دوستی آشنایی یا خوابیدن در کیسه خواب و لب دریا. هرمز هتل و مسافرخانه ندارد.

قصدمان گردش و عکاسی بود. من گفتم که دوست قدیمی‌‌ای هم دارم که می‌توانیم برای صبحانه و ناهار و حتی ماندن شب روی او حساب کنیم. منظورم شهربان بود. شهربان همان زن داستان «دم» از مجموعه‌ی قلعه‌ی پرتغالی است که می‌تواند جای نیش هزارپا را با دست شفابخشش درمان کند. در آن داستان گفته‌ام که چه طور دستش را روی زخم کمر من گذاشت و وردهایی خواند و وقتی برداشت درد به نصف کاهش پیدا کرد. فردا هم همین کار را کرد و درد به کل زایل شد. شهربان اهل هرمز است و مدت‌هاست از قشم رفته و با شوهر و بچه‌هایش ساکن همان‌جا شده. زنگ می‌زنم و احوالش را می پرسم.

«هنوز قلیانت را داری؟ می‌کشی؟»

نه تنها قلیان را کنار گذاشته که دیگر سیگار هم نمی‌کشد.

«‌چاق شده ام آقای مهندس! دیگر از آن شهربان چیزی باقی نمانده.»

«دم چی؟ هنوز دم هزار پایت را داری؟»

«آن که مادرزاد است. از پدرم ارث رسیده به من. اگر کسی به نیش آن هزار پاهای سیاه و دو سر گرفتار شده باشه می‌تونم...اما نیش مار و عقرب از من برنمی‌آید. می‌دانی که!»

گفتم با چندتا از دوستانم عازم آن جا هستیم. گفت دروغ می‌گویی. گفت چندبار همین حرف را زده‌ای. مرا چشم انتظار گذاشته‌ای. سراغ شوهرش را گرفتم. گفت حسن رفته دبی گردش. شاید هم فردایی که می‌گویی آمده باشد. حالا دیگر از صدقه سر بار و جنس دستش به دهنش می‌رسد گاهی دبی هم می‌رود.

بقیه گفتند می‌خوابند تا آخرین لحظه. گفتم من‌که بیدارم سر می‌زنم و جا می‌گیرم. زنگ که زدم باید راه بیفتید. شب زود خوابیدم. ساعت سه بیدار شدم. چیزی خواندم. چند خطی نوشتم. چای ساختم برای آن‌وقت سحر. از پشت شیشه درخت‌های اطراف خانه را دیدم که تکان تکان می‌خوردند. باد علامت طوفان است. ساعت پنج صبح دم اسکله ایستادم. باد در ساحل می خزید روی ماسه‌ها و سنگ‌های موج‌شکن. سری به آن‌طرف جزیره زدم. پخش ماشین از محسن چاووشی می‌خواند:

باز هم اجازه بده

بهت سلام کنم

نگو با من قهری...

لارک و هرمز پیدا بودند. امواج کف‌آلود بودند. پیغام فرستادم که هوا خراب است و اسکله تعطیل. می‌توانید این جمعه را هم تا لنگ ظهر بخوابید.

ساعت هفت و نیم تلفنم زنگ خورد. شهربان بود. صدایش قبراق و سرحال بود.

«‌کی می‌رسید؟»

«نیامدیم شهربان...هوا خراب بود اسکله هم تعطیل. یه روز دیگه...شاید سه شنبه اون هفته که تعطیلی هم هست.»

«می‌دونستم دروغ می‌گی. می‌دونستم اما امیدوار بودم. صبحانه آماده کردم و خونه رو جارو پارو زدم. نکنه چون حسن نیست نیامدی ها؟»

«حسن؟ مگر نیامده؟»

«پس حتماً چون گفتم چاق شده‌ام...گفتم ولی دروغ گفتم. من همان شهربانم. همان‌که زهر هزارپا را از جای زخم کمرت بیرون کشید. یادت هست؟ وقتی گفتم پیرهنت را کمی کنار بزن تا روی شانه‌ات؟ یادت هست چه‌قدر خجالت کشیدی؟ یادم هست وقتی کف دستم را گذاشتم روی جای نیش هزار پا بدنت به لرزه افتاد. همین خوبت کرد. من‌ زیاد کاره‌ای نبودم.

«باور کن تصمیم سفت و سخت گرفته بودم بیایم شهربان! دلم می‌خواست، امایک بار دیگه  این دریای لعنتی افتاد وسط ما.»

دوشنبه 29 دی‌ماه سال 1393

پیغام در بطری

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 07:26 ب.ظ


 پیغام در بطری یادداشت های کوتاهی است که قرار بود به طور هفتگی در یک ستون در روزنامه مردم امروز در بیاید. فقط سه شماره اش در آمد...


خب! نشد. من اما مطلب را ادامه دادم و امیدوارم روزی بتوانم مجموعه را کامل کنم و به صورتی در بیاورم.




                                                                                                                                                                                   پیغام در بطری 1


سلام دوست خوبم!

 

غروبی رفته بودم سراغ تنها روزنامه‌فروش جزیره. ساعتی قبلش بهروز(که در یکی از یادداشت‌های آتی بیش‌تر در باره‌اش خواهم نوشت)  زنگ زده بود و خبرداده بود روزنامه ایران یادداشتی در باره ی کتاب های تازه ام چاپ کرده. وقتی دید زیاد پرس و جو می کنم با تعجب پرسید مگر ایران آن جا نیست؟ نمی آید؟

 خب سؤال ظریفی بود. می‌خواستم کمی سربه سرش بگذارم و مثلاً بگویم نه...ایران این‌جا نیست و ادامه بدهم اصلاً این‌جا ایران نیست. شاید باید می‌گفتم این‌جا پشت ایران است. باید توضیح می‌دادم آخر این‌جا جزیره‌ی قشم است. این‌جا روزنامه‌ی ایران پیدا نمی‌شود. اصلاَ روزنامه پیدا نمی‌شود و شما دوست گرامی اگر وقتی قرار شد به دیدار این دوستت در قشم بیایی به جای یک جعبه شیرینی یا یک کیلو سبزی خوردن تازه یا میوه نوبرانه که قبلاً رسم بود یا هرچیز دیگری که روزی روزگاری در این بزرگ ترین جزیره ی غیر مستقل دنیا کمیاب و نایاب بود شماره‌ی تازه روزنامه‌ی ایران یا شرق یا اعتماد یا همشهری یا کتاب هفته یا همشهری داستان یا سینما و ادبیات یا فیلم و...از همان روزنامه فروشی گوشه‌ی سالن فرودگاه یا نزدیک ترمینال یا چسبیده به ایستگاه قطار بخر و بیاور و خوشحالم کن. می‌خواستم بگویم سال‌هاست این حرف‌ها را می‌زنم و به گوش هیچ مسؤولی نمی‌رود که شهر باید نفس بکشد و نفس کشیدن شهر همان ایستادن رهگذران است در اول هر صبح جلوی بساط روزنامه فروشی‌ها و خواندن تیترهای صفحه اول آن‌ها و...

 به دلایلی که معمولاً در توضیح تاخیر در توزیع شیر و ماست و نوشابه و...می‌آورند (اسکله تعطیل بود، هوا خراب شد، از پرواز جا ماندیم، اتوبوس گازوییل تمام کرد، قطار تلاقی داشت و...) روزنامه‌ها، همان ده بیست نسخه همشهری، چند عنوان هفته‌نامه خانواده و جدول و ورزشی هم با یک یا چند روز تاخیر می‌رسند. چهارسال است همشهری داستان در می‌آید و من برای هر شماره‌ی آن تمهید و برنامه‌ای جداگانه طراحی و اجرا کرده‌ام. یکی را با خودم از اصفهان آورده‌ام، شماره‌ی بعدی را دوستم از شیراز فرستاده، آن یکی دیگر را بندرعباس خریده‌اند و داده‌اند دست یکی از ناخداهای شناورهای مسافری و بعدی را، وقتی تصادفاً برای کار دیگری به تهران رفته‌ام خریده‌ام. چندتایی با پست به دستم رسیده. آرزو به دلم مانده فصل‌نامه‌ی سینما و ادبیات را که چهار سال است در همه شماره‌هایش مطلب داشته‌ام روی میز پلاستیکی دوست روزنامه فروشم در قشم ببینم و بخرم. نمی‌دانم اگر لطف این همه دوست عزیز در شهرهای دیگر نبود چه گونه می‌توانستم حروف چاپی نوشته های خودم را یکی دو سه هفته بعد از انتشار زیر سرانگشتم احساس کنم؟  حالا به قول اخوان نفس کاین است پس دیگر چه چشم داری از دوستان دور یا نزدیک؟ می‌دانید که پست هم در این شلوغی نان خودش را به تنور می‌چسباند و شما برای دریافت یک شماره فصل نامه‌ی سینما و ادبیات شش هزار تومانی باید پنچ‌هزار و پانصد تومان هزینه تمبر و پاکت بدهید؟

 اما از این طرف اتفاقات و صحنه‌ها تماشایی‌تر و از جنس دیگرند. طبق یک آمار سردستی در جزیره‌ای که سرتاسرش ( قریب هفتاد روستا دارد ) صد و بیست هزار نفر جمعیت دارد بیش از بیست هزار مغازه تجاری ساخته شده که پیرهن و کفش و لباس زیر و عطر و ادکلن های ارزان بی کیفیت جوراب و دمپایی و کاپشن‌های چینی و هندی و...عرضه می‌کنند. پانزده هزارتا مغازه دیگر هم در دست ساخت است و عنقریب به مغازه‌های خالی از مشتری قبلی اضافه می‌شوند. هر خرده‌ریزی که در چین باشد و به درد دنیا و آخرت آدم‌ها نخورد این‌جا هست. فقط کتاب‌فروشی ندارد. فقط روزنامه فروشی نیست. فقط کتاب پیدا نمی شود و روزنامه گیر نمی‌آید.





پیغام‌ در بطری 2

سلام دوست خوبم!

                                                             

دیشب که اینترنت خانهام قطع شده بود کفش و کلاه کردم و رفتم «ماهور». ماهور فروشگاهی است که ابزار و آلات موسیقی میفروشد و صاحبش دستی در نی نوازی و کمانچه زنی دارد. با من که نه اما بیش‌تر وقتش را با مغازه‌دار روبرویی که پیرمردی است اهل جدول و وقت‌گذرانی‌هایی از ایندست به بازی تخته نرد می‌گذراند. من که اصلاً حوصله‌ی این چیزها را ندارم و اگر کتاب و اینترنت و مجله و موسیقی نباشد ترجیح می‌دهم هر وقت ماهور هستم به رفت و آمد آدم‌ها، پیر یا جوان دقت کنم.

 در فیسبوک گشت و گذار می‌کردم که چهار نفری نرم و مودب آمدند تو و لبخند زدند و سراغ سیم تار گرفتند. دوستم ملاحظه کرد و دست از تخته کشید و پیرمرد را هم فرستاد بیرون و به احترام مشتری‌های تازه راست ایستاد و شروع کرد به توضیحات کم و پاره پاره. اما ناگهان انگار کشفی کرده باشد گفت:

«شما نوازنده هستین؟»

دختر با تواضع گفت که نوازنده است و تار کار می‌کند. خواهرش هم ابوا کار می‌کرد. پسرها هم اهل هنر و معماری بودند. من هم کنجکاوتر شدم. با یکی دو پرسش و پاسخ معلوم شد دختر اولی از شاگردان علیزاده و لطفی است و مجید درخشانی را هم می‌شناسد (در مورد مجید درخشانی پیش از این یادداشت‌هایی نوشته‌ام که در راه آبی آمده). آمده بودند قشم را ببینند و قرار بود فردا عازم هرمز شوند. به جزیره‌ی هنگام بروند و غار نمکدان را در نزدیکی سلخ ببینند.

«چه خوب! معلومه راهنمای خوبی دارین! برنامه‌ی مرتبی برایتان در نظر گرفته.»،

از تهران آمده بودند و در باره‌ی مراسم زار پرس و جو می‌کردند. گفتم شما مرا یاد داستانی از اصغر عبدالهی می‌اندازید که سال پیش در «زنده‌رود» در آمد. چهار نفر، دو زن جوان با همسرانشان از تهران عازم بندرند و وقتی می رسند بلافاصله به میناب می روند و آن جا به دهی در اطراف و بعد سر از خانه‌ی ماما زاری در می‌آورند که قرار است زار یکی از دخترها را درمان کند و باد او را پیاده کند. همه چیز سریع پیش می‌رود جلو که گره داستانی را بگوید و بگشاید. دختر خیال می‌کند همسرش دارد به او خیانت می‌کند...

لبخند زدند. گفتم که خواستم حرفی زده باشم و مثلاً بگویم که من هم اهل نوشتنم. دوستم تاری را از ویترین در آورد و دست دختر داد. این طرف و آن طرفش را گشت ولی مضرابی پیدا نکرد. مضراب گیتار آورد. چه بد! نشد صدای تار را آن طور که دختر می‌دانست و می‌توانست، اگر مضراب مناسبی گیر آمده بود، بشنویم.

حرف کار تازه محمدرضا درویشی را پیش کشیدم که تازه در آمده بود و دستم بود.

«یک کار ممتاز...همه آواهای موسیقیایی قشم و لارک و هرمز را در آورده. حتی موسیقی همان که گفتید. در هشت دی‌وی‌دی و یکی هم فیلم آدم‌ها و اجراها. دو کتابچه هم همراهش هست.

قرار گذاشتم فردا برایشان تهیه کنم به رسم یادگار که به نظرم آمد آن‌قدر لازم و کافی قشم و موسیقی و جغرافیا و آدم‌ها و دریای آن را دوست دارند. دم رفتن‌شان خودم را معرفی کردم. می‌شناختند. تلفن گرفتم و اسم پرسیدم.

«‌با کیمیاوی بزرگ، کیمیاوی باغ سنگی و مغول‌ها نسبت دارین؟»

برادرزاده های او بودند.

فردا نیامدند. پس‌فردایش هم نیامدند. در هرمز پشت دریا مانده بودند. روز آخری که دیگر عازم بودند دیدم‌شان. کار درخشان محمدرضا درویشی همراه با چند بروشور و نشریه و رمان «جزیره‌ی همدردی» احمد حسن زاده را گذاشتم در یک پاکت. شب قبلش در فیسبوک برایشان پیغامی گذاشته بودم. این‌طور است که همین‌جا، در همین ماهور کوچک هم که نشسته‌ام و به آدم‌ها نگاه می‌کنم و دوستشان دارم، خیلی آسان جهانم را شیرین‌ترو بزرگ‌تر می‌کنم. 

                                                                 









 

جمعه 19 دی‌ماه سال 1393

نوشته شده توسط عباس عبدی در ساعت 03:49 ب.ظ

                                                                                                              گمشده در سطور*

 


 هوشنگ گلشیری عزیز در رمان بره ی گمشده ی راعی، به شیوه ای که شایسته‌ و بایسته‌ی بزرگی چون اوست، از تکنیک بدیع ارجاع به بیرون از متن اصلی به شکل‌های مختلف مطبوعی استفاده کرده و پایه و اساس رمانش را با خشت و گل این شیوه تکنیکی برساخته است. در نمونه‌ی زیر که کمی به تفصیل آورده ام، می توان تا اندازه‌ای انجام مراحل اصلی این اجرای موفق را ملاحظه کرد:

  « جای آداب تخلیه‌شان همین‌ها را گذاشته ایم. قبل از غذا با یک استکان می‌شود گرم شد. ورقه‌ی خاکستر از سطح پیشانیت جدا می‌شود و مثل طوماری که رهایش کنند  بر خود می پیچد، و همان‌قدر که یکی دو جرعه‌ی دیگر بخوری تَرَک خواهد خورد ( پیش در آمد ) می‌شکند و می‌ریزد، خرد و خاک شده ( متن )، تا نرمه بادیش بپراکند (انجام ). اما روی غذا حتی اگر نان و پنیر هم باشد دیگر همان‌طورها نیست. ( پیش درآمد دوم ). بیش‌تر باید خورد و هرشب بیش از پیش (متن). وحدت حالا کجاست؟ صلاحی مجبور است خاکش بکند. چه در سردخانه باشد یا درهمان پستو نگهش داشته باشد. بو می‌افتد و بوی همان مردار که وحدت می‌گفت همه‌جا را خواهد گرفت. از عود و عنبر و مشک تتار، نافه‌ی آهوی ختن حتی کاری ساخته نیست. مست که باشد می‌شنود، یا شاید آن‌قدر مست باید بود که دیگر نباشی یا نسیمی بشود که بر پوست می‌نشیند و برمی خیزد، خنکی مطبوع بال زدن کبوتری که می‌خواهد بر شانه‌ات بنشیند و بعد دیگر یکی دو استکان اضافه  بخوری ( اضافه و تکمیل متن ). شبنمِ  بر پوست نشسته بر می‌خیزد و همان لرزش زیر پوست، گرمای مداوم روزهای شرجی، خواهد ماند.»

و نمونه‌ها‌ی دیگر به تفصیل بیش‌تر:

«و در کتاب آداب الشیعه آمده است که سید قادر شوشتری روایت کرده است از احمد‌بن‌ محمد بن احمد اسحاقی و او روایت کرده است از ابوالفتح حسن بن محمد رادویانی که از ثقات و فحول محدثین است و او روایت کرده است از محقق متتبع علامه‌ی عاملی که او روایت کرده است از عبدالعظیم عزیزی صاحب البرید و او روایت کرده است از محمد ابن علی بن حسین بن موسی فقیه بغدادی که او روایت کرده است از کافی قریشی و او روایت کرده است از ابن عباس که گفت شنیدم از سیدالمرسلین و خاتم النبیین (ص) که فرمود هر مسلمان از امت من که به تشییع برود مسلمانی را هفت قدم، و به روایت دیگر آمده است در جامع‌الاحادیث که از امهات کتب حدیث است که بردارد مسلمانی را به دوش و تاگور ببرد، خدای کریم آسان کند برای او عذاب شب اول قبر را؛ و آمده‌است که آتش تن او را نسوزاند و خدای عزشانهُ نصیب کند او را هفت قصر از قصور بهشتی؛ و به حدیثی معتبر آمده است که خدای او را نمی‌راند تا او را بیامرزد.»

« ببینید، من می شناسمش، بارها او را دیده ام. خودتان هم اگر خوب نگاه کرده باشید در کوچه پس کوچه‌ها دیده‌ایدش. هفتاد ساله مردی است. در کودکی خوب تربیت شده، اعتقاداتش هم همه برطبق شرع انور است، و حالا هم از پس هفتاد سال، پس از شصت و اندی سال عبادت، به همه‌ی اصول و فروع دینش ایمان دارد. مسلمان است. زاهد است. روزیش از کسب حلال رسیده است. داشته ایم آدم‌هایی بوده‌اند که با همه‌ی زهد و تقواشان، تا دو نانی از دونانی نگیرند، تا به در خانه‌ی ظلمی نروند سبد می بافته‌اند، کمر می‌بافته‌اند، از صبح تا به شب. گدایی نمی‌کردند، نه، و پیش از غروب سر از کار برمی داشتند. سبد بافته را می‌برده‌اند به بازاری، بازار چه‌ای، می‌فروختند و دو قرص نان جوین می‌خریدند، یکی را انفاق می‌کردند، به مستحقی، به آن‌که نمی‌توانست از عرق جبین خود نان و شوربایی فراهم کند می‌دادند. نان دیگر را در بقچه‌ای می‌بستند، به مسجدی می‌رفتند، وضویی به قاعده می‌گرفتند و به نماز می‌ایستادند، سه گانه‌ای می‌گزاردند و از پس نماز مغرب همه‌ی مستحبات نماز را به جای می‌آوردند و بعد به زاویه‌شان می‌رفتند. به‌خانه‌ای، اتاقکی در جبهه‌ی شمالی مدرسه‌ای، مسجدی یا کاروانسرایی، بگیریم یک چهار دیواری با تاقی ضربی که فقط یک در داشته باشد، دو لته‌ای و هر لته‌ای هم دو شیشه دارد. خوب، فقیر است. یکی دو تا از جام‌ها شکسته است. در طی سالیان در بارها به هم می‌خورد و شیشه هم شکستنی است، می‌شکند. روزی یک سبد هم بیشتر نمی‌شود بافت. در ازای یک سبد هم فقط دو قرص نان آن هم جوین می‌دهند، و اگر هم از پس ماهی سالی چند دیناری یا حتی درهمی زیاد بیاید آدم جامه می‌خواهد، پیراهنی، اِزاری نمازی، یا حتی زیر اندازی، ملحفه‌ای‌، لحافی. خوب، نمی شود شیشه انداخت. به‌جای شیشه کاغذ می‌چسبانند یا طلق. اما بالای در از همان هلالی‌های بالای درهاست، انگار که نیمه‌ی خورشید را بالای در کار گذاشته باشند، نیمه یک دایره را و از این شعاع تا آن شعاع یک شیشه، و هر شیشه به رنگی. دیده اید که؟ در عکس‌ها و یا در ساختمان‌های قدیمی. دو پنجره قرینه هم دوطرف در هست با همان جام‌های شیشه‌ای و یکی دو تا کاغذ تا جلوی سوز را بگیرد. توی اتاق آن روبه‌رو یک بخاری هست و روی بخاری یک چراغ پیه‌سوز، یا شمعدانی با شمعی نیم سوخته، دو طرفش هم رف تا رف همین‌طور کتاب هست، روی هم گذاشته، همه خطی با جلدهای چرمی، انگار که میراث پدر بزرگ باشند با آن بوی نای هزارساله‌شان و آن طرز نوشتنشان. گاهی هم صفحات اولشان مذهب است وحاشیه و هامش صفحات همه به شکل ترنج یا بته جقه. خوب، مگر چه عیب دارد که فرض کنیم پدر بزرگ عابد ما شیخی بوده متنعم اما متقی، بگیریم اسمش  هم جنید بوده یا بایزید؟ اما این یکی یک اسم معمولی دارد مثلاً شیخ بدرالدین. در بخاری هم دو هیمه‌ی نیم سوخته هست و در دوطرف بخاری دو طاقچه که باز رویشان  کتاب روی کتاب چیده‌اند. نزدیک سقف دور تا دور رف است و نویشان هم پر است ازهرچه که ما بخواهیم. ما گفتیم و نه شیخ،  کهحتی اگر زیباترین اشیاء جهان مثلاً ظرایف مصر و زنگبار یا چین وما چین هم باشند برای شیخ بدرالدین نباید فرقی بکند. یعنی هیچ‌گاه نشده‌است که میان دو نماز یا پس از قنوت، یا حتی پیش از تعقیبات نماز وجود قدحی، گلدانی بلور حضور ذهنش را به هم بریزد و یا پیش نیامده که نیمه شبی بیدار شود و فکر کند: « نکند در بازمانده باشد، و کسی آمده باشد و آن کتاب را یا آن چراغ آویزی را، گلدان بلورتراش و یا بگیریم شمعدان نقره را برده باشد؟»

 سرگذشت شیخ بدرالدین را، آقای راعی، طی سال‌های متمادی کار تدریس و معلمی ادبیات نوشته است و هر بار به تجربه و ادراک، چیزی بر آن افزوده یا زایده‌ای از آن کاسته است. در قسمت‌هایی از متن رمان، راوی، که همان راعی را به ذهن می آورد خود بدرالدین است در زمان حال. در جاهایی شکل حوادث اطراف راعی مشابهتی تام با شرح متن تذکره دارد و در جاهایی راعی در متن تذکره حاضر شده و اظهار نظر مستقیم می‌کند. این درهم‌تنیدگی از بره‌ی گمشده‌ی راعی متنی چند لایه می‌سازد که چون بر هم منطق شوند، تصویری با طول  و عرض و عمق فراهم می‌آید. همه‌ی هنر گلشیری پایه و رکنی غبطه برانگیز و ضروری دیگر هم دارد و آن چیزی نیست جز مهارت مثال زدنی و در عین حال متواضعانه نویسنده در گردش در کلمات و عبارات و جملات...عوض کردن به موقع لحن و ارجاعات فراوان به همه آن چه پیش از این و در صفحات قبلی در وصف موقعیت ها و آدم‌ها و حوادث و مناظر و چشم‌اندازهای دور و بر ( توصیفات نویسنده از صحنه های در و دشت و کوه و بیابان ییلاقات قشقایی انصافاً کم نظیر است ) خوانده ایم. نوک زدن‌هایی کبوتروار و دانه برچیدن‌هایی ملیح.

رنگ و بوی زندگی حال راعی به روایت راوی، همان شاکله کلی زندگی و رفتار شیخ بدرالدین را دارد. دغدغه‌هایش اما گاه به ظاهر از جنسی و رنگی دیگر است. اگر شیخ بدرالدین در اتاقکی لخت و خالی، با دری دو لته‌ی چوبی، گیرم از آن‌ها که بر بالای شان قابی نیم دایره ( نماد خورشیدی در حال طلوع و غروب ) دارند، بدون پنجره و درزی به بیرون، زندگی می‌کند اما راعی در خانه‌اش ایوانی دارد روبه خیابان. روبه ساختمانی چند اشکوبه که او را هرشب به وسوسه می اندازد میز و صندلیش آن جا بگذارد و همچنان‌که نم نم چیزی می‌نوشد ( گناه کوچک!) در مورد تک تک پنجره‌های ساختمان روبرو خیالبافی کند. ( به شخصه شنیدم از عزیز از دست رفته احمد میرعلایی که گلشیری این رمان را در تهران و زمانی که در زیر زمین خانه او اقامت داشته نوشته است. شش ماه...و آن ساختمان آن طرف خیابان کاملاً واقعیت داشته.) تا آن جا که گاه خیره منتظر بماند تا دستی ( احتمالاً زنانه ) از لای لت پنجره‌ای بیرون بیاید و چیزی پایین بیندازد. راعی به جستجوی خیال و واقع به خیابان می‌رود و سرتاسر پیاده‌رو و کناره‌ی خیابان را می‌گردد تا شاید آن تکه کاغذ یادداشت یا...را که زنی با پوست سفید وسوسه انگیز و تصویر سیال دستش به پایین پرت کرده بیابد. سر انجام تکه روزنامه‌ای پیدا می‌کند با اثر لبی بر آن. شاید کسی اضافه رنگ روی لب‌ها بر روزنامه نشانده و بیرون انداخته. شاید پیامی باشد. شاید قراری و دعوتی و همه در لایه‌ای از خیال بازی راعی به زیبایی تصویر شده اند. این نشانه‌ی وسوسه ( چه بسا شیطانی که همواره شیخ بدرالدین را در سراسر عمر تعقیب و به فعل گناه دعوت می‌کرد ) تا پایان داستان در جیب شلوار راعی می‌ماند. گاه گاه انگشتش را بر لبه‌های کاغذ می‌کشد و به خودش و ما یاد آور می‌شود شیطان همین نزدیکی‌هاست.

 جز این، راعی که دبیر ادبیات است و به سبک ویژه خود تدریس می‌کند و از کتب و متون نمونه و مثال فراوان به‌کار می‌برد، با چند یار غارش هم دغدغه‌ی کتاب و نوشتن دارد. به زندگی‌شان سرک می‌کشد و تا جاهایی به آن‌ها کمک می‌کند. در خصوصی ترین مشکلات و مسائل‌شان داخل می‌شود و در رفع و رجوع‌هاشان مشارکت می‌کند. اگر نان جوینی از جنس شیخ بدرالدین ندارد، به شیوه‌ی خاص روشنفکر امروزی ( که به شدت تنها هم هست ) سنگ صبورشان می‌شود. برای خودشان و زندگی و زن‌ها و بچه‌هاشان.

این نوع ارجاع به متنی دیگر، گیرم که متن دیگر را هم خود نویسنده فراهم کرده باشد، ارجاعی درست، منطقی، هنری، و زیباشناختی است. لایه و لایه‌هایی جدید از شخصیت‌ها و ارکان دیگر متن اصلی ارائه می‌کند. اما اگر مهارت‌های جذاب و غبطه برانگیز گلشیری را از متن رمان جدا کنیم چیزی از افتخارات و امتیازات کنونی آن باقی می‌ماند؟

در فصل دوم رمان، و در شرح طولانی و متاسفانه کمی کسالت آور شبگردی‌ها و کَل ‌کَل‌های آدم‌های این حلقه‌ی دوستی و جمع هر شبه به طور مستقیم کمتر نشانی از ارجاعات متنی می‌بینیم. در واقع نویسنده نشان می‌دهد و اصرار هم دارد زمان اصلی رمانش را زمان همین دورِهمی‌ها تثبیت کند و از سکوی امروز به دیروزها نوک بزند. اما در همین فصول میانی هم تاکید گلشیری در توضیح و توصیف کارآکترهای اصلی رمانش ( در این‌جا آقای وحدت ) حد وسیع استفاده از تکنیک بین متنی مثال زدنی است. در هنگامه‌ای که آقای وحدت با همسرش مشاجره دارد و کارشان به دعوای هر شبه رسیده آقای راعی را به اتاق خودش می‌برد. اتاقی که به عمد خلاف سلیقه زنش و بقیه اتاق‌ها و قسمت‌های خانه است و وحدت حتی اصرار دارد به میهمانش از همان قوری و کتری دود زده‌ی روی چراغ خوراکپزی‌اش چای بدهد. این‌جاست که به نحو دیوانه واری سخن از کتاب‌ها و نوشته‌ها و نقل‌های قدیمی به میان می‌آورد و ماجرای دو درخت سرو کهنسال دوران زرتشتیان را به میان می‌کشد و روایت‌های دیگری از این دست. گویی نویسنده اصرار دارد نشان دهد شخصیت وحدت هم ( که شخصیتی فرعی محسوب می‌شود ) شبیه راعی و چه بسا فراتر و بیش‌تر از او از لابلای متون و حوادث بیرون از متن به زمان حال داستان رخنه کرده و آن‌قدر که غصه سرو های کاشمر و دیگر را می‌خورد نگران زن و زندگی و بخصوص دو بچه‌اش نیست.

 اگر چه شیفتگی به ظاهر جنون‌آمیز گلشیری به متون قدیمی می‌تواند انگیزه ای قوی در ارجاعات مکرر نویسنده در طی رمان به حساب بیاید و اثر را به شدت متاثر از متونی خارج از متن نشان دهد اما به هرحال اوست که از پس اجرای درخشان و ارائه درهم تنیده‌ی این متون با روایت اصلی بر می‌آید و همان‌طور که در جایی دیگر گفتم دوستان جوان نویسنده و ( به خودم هم توصیه می‌کنم که حداقل مطمئنم جوان نیستم! ) بهتر است قبل از چاپ هر اثرشان بره‌ی گمشده‌ی راعی گلشیری را بخوانند و اگر خوانده‌اند یک بار دیگر تکرار کنند. این را بخصوص از آن رو می گویم که می‌بینم ( مثلاًً در کتاب‌های روز حلزون از خانم زهرا عبدی و اندوه مونالیزا از آقای شاهرخ گیوا که گویا به شدت عاشق فیلم و سینما هستند ارجاعات به فیلم‌ها ناقص، بازیگوشانه و مبهم و گاه حتی در حد نام بردن تنها ارائه داده شده و از آن درهم‌تنیدگی که اشاره کردم کمتر خبری دیده می‌شود. همین نقیصه را درکافه پیانوی فرهاد جعفری دیدم که  قبلاً به تفصیل در تک شماره ماهنامه تعطیل شده‌‌ی ارژنگ  نشان داده‌ام.


با نگاهی به مفهوم بینامنتی ات. منتشرشده در شماره اخیر سینما و ادبیات

 

   1       2       3       4       5       ...       26    >>